رابطم با قهوه از نفرت خالص تبدیل به یک چیزی شبیه عشق و تنفر شده. انگار یک کرمی در درونم ریز ریز زیر گوشم زمزمه میکنه که اشکالی نداره اگر تپش قلب میگیری و اشکال نداره اگر از اضطرابی که قراره بعدش داشته باشی میخوای دونه دونه موهات رو بکنی. خلاصه که بله. اسپرسو میخوریم و به تپش قلب و اضطراب توجهی نمیکنیم.
از وقتی هوا بهتر شده امید به زندگی هم دوباره درونم شکل گرفته. درود بر سرما، درود بر بارون، درود بر روزهای کوتاه و شبهای طولانی، درود بر آسمون ابری و مرگ بر گرما و آفتاب کُشنده.
نمیدونم ولی همیشه یکچیزی راجع به این موقع از سال هست که باعث میشه دلم بخواد AHS ریواچ کنم.
هر لحظه که بیکار میشم شروع به مرور کردن زندگیم میکنم، عین فیلم هی میزنم عقب و دوباره پلی میکنم و متوجه میشم "آها! پس همیشه مشکل از من بوده". من بچه بیش از حد حساسی بودم که از بدو تولد باید با مفهوم "هیچچیز همیشگی نیست." کنار میومد. نتیجه چیشد؟ فکر کردنِ بیش از حد و اندازه. همین هم آزارم میداد. میدونستم و هنوز هم میدونم که چرا این میشه، چرا اون این کار رو کرد با خواهد کرد. بعدتر هم دلیلش این بود که من همون شکلی موندم. بهتر نشدم که هیچ، اوضاع وخیمتر هم شد.
چمیدونم شاید فقط در جواب یکسریها باید گفت "هی، تاحالا به کشتن خودت فکر کردی؟ لطفا انجامش بده."
هروقت احساس کردید حالتون خوب نیست به آهنگهای Mr. sandman, fourth of july گوش کنید. حالتون بهتر نمیشه ولی از هیچی بهتره.
استاد فلسفه غرب جوری بود که دلتنگ استاد فلسفه شرق شدم. چیه این زندگی آخه.