هر لحظه که بیکار میشم شروع به مرور کردن زندگیم میکنم، عین فیلم هی میزنم عقب و دوباره پلی میکنم و متوجه میشم "آها! پس همیشه مشکل از من بوده". من بچه بیش از حد حساسی بودم که از بدو تولد باید با مفهوم "هیچچیز همیشگی نیست." کنار میومد. نتیجه چیشد؟ فکر کردنِ بیش از حد و اندازه. همین هم آزارم میداد. میدونستم و هنوز هم میدونم که چرا این میشه، چرا اون این کار رو کرد با خواهد کرد. بعدتر هم دلیلش این بود که من همون شکلی موندم. بهتر نشدم که هیچ، اوضاع وخیمتر هم شد.
چمیدونم شاید فقط در جواب یکسریها باید گفت "هی، تاحالا به کشتن خودت فکر کردی؟ لطفا انجامش بده."
هروقت احساس کردید حالتون خوب نیست به آهنگهای Mr. sandman, fourth of july گوش کنید. حالتون بهتر نمیشه ولی از هیچی بهتره.
استاد فلسفه غرب جوری بود که دلتنگ استاد فلسفه شرق شدم. چیه این زندگی آخه.
من نمیدونم مگه این سردرد و معدهدرد و pms کم بود که دندون درد هم بهش اضافه شده؟
ببخشید ولی بعضیوقتها(اکثر اوقات ) ترجیح میدم فقط تمام آدمها رو ghost کنم و برم یک قبرستونی گم و گور شم.