ولی واقعا هم همهچیز راحتتر بود وقتی بچه بودم و نمیفهمیدم. وقتی که تو کوچه بازی میکردم و تمام پاهام کبود میشد، قیچی برمیداشتم و موهام رو به طرز خندهدار و احمقانهای کوتاه میکردم، وقتی مادربزرگم برام لقمه نون پنیر میگرفت و من نمیخوردم یا به بغل دستیم سرکلاس زیر میز با هزاران استرس نامه میدادم. وقتی از دندون درد نمیتونستم بخوابم و تا دیر وقت توتفرنگی کوچولو و باربی و دوزاده پرنسس میدیدم. جلوی کولر دراز میکشیدم و شربت آلبالو میخوردم و مهم نبود فردا قراره چطور بگذره. تابستونهای گرم، موهای بلند، پالتوهای قرمز و بنفشی که علاقهای بهشون نداشتم، پیرهنهایی که باعث میشدن احساس ناراحتی داشته باشم، مجموعه کتابهای میمینی، سرسرههای فلزی و داغ در اثر نور خورشید، فیلم سیاه سفید دیدن با پدربزرگ، خاطره نوشتن برای همکلاسیها، گریه کردن روز اول مدرسه، نقاشیهایی که رو صورتم میکشیدن، بادبادک درست کردن، گشتن دنبال لوبیای سحرآمیز، استرس کشیدن سر بازی گرگم به هوا، پیدا کردن کرمهای خاکی از باغچه، له کردن سوسکها با دست خالی، هفت صبح بیدار شدن برای دیدن انیمه حنا دختری در مزرعه یا وقتهایی که مجله علمی و دایرهالمعارف جمع میکردم، وقتی کتابهای علوم ترسناک جالبترین کتاب دنیا بود، وقتی همهچیز سبکتر بود و نمیدونستم چی پیش رومه و صادقانه اهمیت چندانی هم نداشت. ولی حتی اگر میتونستم هم برنمیگشتم به اون دوران برای تجربه مجدد.
انسانهایی که در کودکی با کتابهای جودی دمدمی و خاطرات یک بچه چلمن بزرگ شدن هنوز که هنوزه انسانهای موردعلاقمن.
Catharsis
Darya Ravee
که تو به من نگاه کنی و بگی
وای، چقدر خوبه که من این نیستم.
روز جهانی هریپاتره. کاش میتونستم با یک آواداکدورا خودم رو خوشحال کنم.
در دوشب گذشته، سر جمع کمتر از هفت ساعت خوابیدم. دیگه نمیدونم در رابطه با ساعت خوابم باید چیکار کنم❤️
Forwarded from نمیدانم نمیخواهم به تو چه (her lover Cindi)
با دوساعت خواب، یک قهوه خوردم و امیدوارم زندگیم رو فیکس کنه.🙏🏽
گاهی وقتها حس میکنم هر آن ممکنه از فرط فکر کردنِ زیاد به هرچیز و هیچچیزی، دود از سرم بلند شه.