فکر میکنم و میبینم تنها جوابی که برای همه اینها دارم خستگی و بیحوصلگی بیش از حده. قائدتا وقتی با آدمها حرف میزنی باید انتظار پاسخی هم داشته باشی و من اصلا حوصله این رو ندارم که شروع کنن باهام صحبت کنن. همچنین وقتی کسی در سکوت بهم نگاه میکنه معذب میشم، پس سکوت میکنم. سکوته همیشه بهترین گزینهست.
کاش ادم میتونست وقتی که خودش مُرد، بره بالای سر جنازهش بنزین بریزه آتیشش بزنه.
افسردگی شکل خاصی نداره، من هرروز نمیزنم تو سر و صورتم و گریه نمیکنم، فقط نیاز دارم گم و گور شم چون مردم مدام زندگی رو واسم سختتر میکنن.
دلتنگی اذیتم کرد. عجیبه، احتمالا فردا یادم میره. شاید رعد و برق یک جای دنیا الان میزنه و قارچها در میان، این ساعت حتما یک جای دنیا یکی تنها شفق قطبی رو نگاه میکنه، یکی دیگه هم توی قبرستون داره یه جنازه رو دفن میکنه، این ساعت رنگین کمون درمیاد، یک لاکپشت لاکش میشکنه، یه بچه از بالکن میافته و پخش زمین میشه، این ساعت روز و شب توی جهان در روز و شبترین حالتشونن و من گوشهی تختم جمع شدم و اشک میریزم. من اون آدمیام که به سادگی از این جادو باخبرم اما ارزشی ندارم بینشون گفته بشم، فقط دلتنگی توی این شلوغی اذیتم کرد.
اوایل شب میخواستم خودم را خاک کنم، اواسط شب تصمیم گرفتم فردا شخص دیگری باشم، تظاهر کنم یک نفر دیگهام، من نیستم، ولی الان فقط تصمیم دارم تا ساعاتی چند به سقف تاریک نگاه کنم و فانتزیهای جمع آوری استخوان و اعضای بدن رو پر و بال بدم.