من میخوام بخوابم اما صداها و شیاطین درونم این اجازه رو نمیدن.
این ساعت از شب دو حالت بیشتر نداره. یا به این فکر میکنی که باید هرچه زودتر زندگیت رو جمع و جور کنی و هرروز شیش صبح بیدار شی، باشگاه بری، درس بخونی، سرکار بری، روتین پوستی داشته باشی، با دوستات وقت بگذرونی، کارهای مفید کنی، تلاش کنی به خواستهها و آرزوهات برسی و اینجورچیزها. و حالت دوم؟ درحالی که داری فروپاشی روانی رو میگذرونی، به این فکر میکنی که هرچه زودتر باید به زندگیت خاتمه بدی.
راستش فکر نمیکردم دوباره به همون نقطهای برگردم که مدتهاست ازش گذر کرده بودم.
اگر از ورژن کوچکتر من میپرسیدن نظرت راجع به بیست سالگی چیه، احتمالا میخندید و میگفت "تا اون موقع قرار نیست زنده بمونم". باید بگم سلام دوست من، امروز بیست سالت شد و هنوز زندهای.