من از دور آدم جالبی نیستم،از نزدیک که اصلا آدم جالبی نیستم.
there's something so foreign about family...like an ill-fitting suit. I never connected to the concept.
-when I'm awake, I know I can live with myself. and I'll just get used to what I did. Does that make me a sociopath?
+No, it makes you a survivor
+No, it makes you a survivor
میخوابم
بیدار میشم
حوصله زندگی کردن ندارم
دوباره میخوابم.
بیدار میشم
حوصله زندگی کردن ندارم
دوباره میخوابم.
فرانچسکای عزیزم
زمان زیادی بود که نامهای برایت ننوشتم، احساس نیاز و دلتنگی مرا به نوشتن و بیان احساسات و افکارم وادار کرد.
در حقیقت فکر میکنم انسانها شیفتهی دروغهای زیبا هستند، کافیست به یکی از آنها بگویید:" چه زیبا شدهای." در آن وقت مهربانی از او جاری میشود و حتی اگر حالت لبهایتان فریاد بزنند:" احمق بیخاصیت." او فقط چشمانش قلبهای شناور میبیند. تکه گوشتهای متحرکی که به خودشان اجازه میدهند درمورد هرچیزی نظر داشته باشند و فراتر از آن، حتی نظراتشان را بیان کنند! و بخش دردناک داستان آنجاست که آنها با دستان خونی کارهای بشردوستانه انجام میدهند و برای همنوعانشان یا به گونهای دیگر بگویم، همان افرادی که دستانشان را به خونشان آلوده کردهاند. اشک میریزند. موجودات شریفی که بر هرچیزی برتری دارند زیرا دارای عقل هستند. عقل، همان عضوی که هیچ وقت استفاده نمیشود چون احساسات مهمتر هستند. انسانها اصلا هم عجیب و غیرقابل درک نیستند آنها بیشتر شبیه بلندگوهایی هستند که مدام چرت و پرتهای پوچ و بیهوده مغزشان را جار میزنند درست شبیه کاری که من هماکنون انجام میدهم.
فکر میکردم میتوانم حالا بعد از مدتها دوباره شروع به نوشتن کنم اما زهی خیال باطل!
امیدوارم باز هم به ملاقاتم بیایی، هرچند که از دیدن انسانها بیزارم و جان و توانی هم برای داشتن یک رفتار مناسب و درخور شما ندارم.
دوستدار شما، همان موجود خسته در برزخ
زمان زیادی بود که نامهای برایت ننوشتم، احساس نیاز و دلتنگی مرا به نوشتن و بیان احساسات و افکارم وادار کرد.
در حقیقت فکر میکنم انسانها شیفتهی دروغهای زیبا هستند، کافیست به یکی از آنها بگویید:" چه زیبا شدهای." در آن وقت مهربانی از او جاری میشود و حتی اگر حالت لبهایتان فریاد بزنند:" احمق بیخاصیت." او فقط چشمانش قلبهای شناور میبیند. تکه گوشتهای متحرکی که به خودشان اجازه میدهند درمورد هرچیزی نظر داشته باشند و فراتر از آن، حتی نظراتشان را بیان کنند! و بخش دردناک داستان آنجاست که آنها با دستان خونی کارهای بشردوستانه انجام میدهند و برای همنوعانشان یا به گونهای دیگر بگویم، همان افرادی که دستانشان را به خونشان آلوده کردهاند. اشک میریزند. موجودات شریفی که بر هرچیزی برتری دارند زیرا دارای عقل هستند. عقل، همان عضوی که هیچ وقت استفاده نمیشود چون احساسات مهمتر هستند. انسانها اصلا هم عجیب و غیرقابل درک نیستند آنها بیشتر شبیه بلندگوهایی هستند که مدام چرت و پرتهای پوچ و بیهوده مغزشان را جار میزنند درست شبیه کاری که من هماکنون انجام میدهم.
فکر میکردم میتوانم حالا بعد از مدتها دوباره شروع به نوشتن کنم اما زهی خیال باطل!
امیدوارم باز هم به ملاقاتم بیایی، هرچند که از دیدن انسانها بیزارم و جان و توانی هم برای داشتن یک رفتار مناسب و درخور شما ندارم.
دوستدار شما، همان موجود خسته در برزخ