خبر بد اینه که مهمترین آدم زندگی هیچکس نیستم. خبر خوب اینه که هیچکس هم مهمترین آدم زندگیم نیست. یک آزادی و بی تعلقی خاصی تو همش هست. وقتی بهش فکر میکنم حس یک پرنده با بالهای شکسته رو دارم.
میدونم درست فکر نمیکنم، ولی نمیخوام درست فکر کنم، چون وقتی اینطور فکر میکنم، بیشتر افسرده میشم چون فقط میخوام بخوابم.
-after life
-after life
نه من افسرده نیستم. فقط همیشه دلم میخواد بمیرم. بعدش میفهمم زندگیمم ارزشی نداره پس میخوام تا تهشو ببینم، گاهی اوقات هم میبینم حتی دیگه حوصله اینکه بخوام به تهش فکر کنم و حس کنجکاوی داشته باشم رو ندارم پس باز هم آرزوی مرگ میکنم. در عین حال گاهی خوشحال هم میشم،اما اصلا دوام نداره. انگار سالیانه یه فرشته مرگ سمتم میاد تا بار دیگه شیره زندگی رو از وجودم بیرون بکشه و من هی خالی تر از دیروز میشم. نه من افسرده نیستم اما توانایی شادی بخش بودن رو ندارم. فکر نمیکنم حتی اگر مهمترین آدم زندگیای هم داشتم و جلوم زار زار گریه میکرد میتونستم کاری کنم. احتمالا فقط میتونستم خیره بمونم. توانایی استفاده درست از احساساتم رو از دست دادم و طوری رفتار میکنم که انگار هیچ ایدهای راجع به این احساسات ندارم و بلد نیستمشون. نه من افسرده نیستم اما هیچ حسی برای بروز دادن ندارم، مثل میوهی کپک زده و له شدهی ته صندوق که ازش یه هسته سفت باقی مونده. مثل لباسی که آستین و یقهش پارهس و تیکههای زشتش با دوختی شل بهم وصل شدن. نه من افسرده نیستم اما یادم نیست آخرین باری رو که از زنده بودن احساس خوشحالی کردم.
انقدر میریزم تو خودم، انقدر انباشته میشم، انقدر به هم میخورم و همچنان وقتی هرکس تو صورتم نگاه کنه هیچی جز یه صفحهی خالی نمیبینه. اسمشم هست هنر ظریف قورت دادن احساسات.
Do you ever just stop and say: honestly what the fuck am i doing with my life
I’ll get in a car and drive, do you need to get drunk? Do you need me there by your side? Does it ever occur to you that this is bigger than us?I wanna go back to the day you talked to me for the first time , i wanna see the same cloudy skies as i walked for hours thinking is she in love with someone else? I wanna take off my skin like a dress and give it to you, so you can use it as a new curtain so at the night, the moon won’t ruin it again. I wanna keep my hands busy scratching my ears, turning book pages, cutting red onions, holding matches, keeping her from jumping to the street, i wanna keep my hands busy doing things they weren’t created for so i can stop thinking about holding your face while i drown you in kisses softer than raindrops on a tiny rooftop. So the next time I’m pushing another finger inside the hole that i am, would you answer my question? Is it bigger than us?