وقتی بچهتر بودم، شاید کمتر از ۸ ۹سال، آدم بزرگارو میدیدم و فکر میکردم چطور میشه که مردم این طوری باشن؟چطور میتونن برای مثال تلویزیون دوست نداشته باشن، کتاب نخونن، بیحوصله باشن، به آدمهایی که حرفی برای زدن دارن اخمالو نگاه کنن، عبوس عکس بگیرن و هرجایی باشن جز حال و هر مکانی برن جز مکانهایی که دوستشون دارن یا حداقل زمانی دوستشون داشتن.
فکر میکردم آدما پس رفت میکنن، عقبتر میرن، جزئیات رو از دست میدن و زشتتر و زشتتر میشن اما الان متوجه شدم این فقط بخشی از روند زندگیه.
زیباییها تکراری شدن، چیزهایی که لمس کردیم در گذشته باز هم در حال توی دستهامون قرار میگیره، حرفها تکرار میشن و این روند دقت و ظرافت جزئیات رو کم میکنه. دیگه کم کم کسی به چهرهش توی عکسها دقتی نمیکنه، تلویزیون روشن نمیکنه، و هیچ چیز زیبا و دقیقی بوجود نمیاد. انگار که تو یک چرخه گیر افتادیم.
فکر میکردم آدما پس رفت میکنن، عقبتر میرن، جزئیات رو از دست میدن و زشتتر و زشتتر میشن اما الان متوجه شدم این فقط بخشی از روند زندگیه.
زیباییها تکراری شدن، چیزهایی که لمس کردیم در گذشته باز هم در حال توی دستهامون قرار میگیره، حرفها تکرار میشن و این روند دقت و ظرافت جزئیات رو کم میکنه. دیگه کم کم کسی به چهرهش توی عکسها دقتی نمیکنه، تلویزیون روشن نمیکنه، و هیچ چیز زیبا و دقیقی بوجود نمیاد. انگار که تو یک چرخه گیر افتادیم.
کل روز یجوری خوابم میاد که فکر نکنم با خواب زمستونی هم این حجم از خستگی از تنم دربیاد
مینویسم عزیزتر از جانم صحبتهایمان خشک شدهاند. روزی میخواستم برایت از جهانم بگویم درست روزی که تو از جهان خسته بودی.
کلمات مرده را روی کاغذ به یادگار باقی گذاشتهام. میتوانی آنها را با صدای من بخوانی. هرچند آنها دیگر زنده نخواهند شد. گفته بودم من مثل آنها تظاهر نمیکنم، اما اگر آن نوشتهها را با افکار من بخوانی متوجه میشوی که تمام مدت تمام افکارت بیمعنا بودهاند.
آنهایی که اعتماد میکنند درست شبیه تو هستند. آن روزهایی که کلماتمان زنده بودند به تو گفتم من آن چیزی نیستم که تو تصور میکنی. جملاتم نقض زیاد دارند حتی وقتی کلمات زنده بودند در کنار هم بیمعنی بنظر میرسیدند اما تو تظاهر میکردی آنها را متوجه میشوی. من گفتم ما نباید عاشق یکدیگر شویم اما در اصل میخواستم بگویم من عاشقت شدهام.
کلمات مرده را روی کاغذ به یادگار باقی گذاشتهام. میتوانی آنها را با صدای من بخوانی. هرچند آنها دیگر زنده نخواهند شد. گفته بودم من مثل آنها تظاهر نمیکنم، اما اگر آن نوشتهها را با افکار من بخوانی متوجه میشوی که تمام مدت تمام افکارت بیمعنا بودهاند.
آنهایی که اعتماد میکنند درست شبیه تو هستند. آن روزهایی که کلماتمان زنده بودند به تو گفتم من آن چیزی نیستم که تو تصور میکنی. جملاتم نقض زیاد دارند حتی وقتی کلمات زنده بودند در کنار هم بیمعنی بنظر میرسیدند اما تو تظاهر میکردی آنها را متوجه میشوی. من گفتم ما نباید عاشق یکدیگر شویم اما در اصل میخواستم بگویم من عاشقت شدهام.
I want silence.
I want to do nothing.
I want to sleep.
I want to forget.
I want to read.
I want to fade.
I want to stop caring.
I want everyone forget I exist.
I want to do nothing.
I want to sleep.
I want to forget.
I want to read.
I want to fade.
I want to stop caring.
I want everyone forget I exist.
🆒4
عزیزکم، غمگین نشو اگر من خوابیدم و بیدار نشدم. به ماه گفتم تمام شبها و صبحها برات آواز بخونه.
«بیا روی این نیمکت بنشینیم، و مانند دوستهای قدیمی از هم خداحافظی کنیم. گاهی احساس میکنم انگار رشتهای بین قلبهای ماست و اگر به ایرلند بروی، فکر میکنم شاید این رشته پاره شود، و ممکن است از خونریزی بمیرم.»
پرسید: دیوونگی مثل چیه؟
گفت: مثل این میمونه که یه آدم روستایی گیر کنه توی مهمونی پولدار ترین و مشهور ترین آدم های شهر و نتونه حتی دهنش رو باز کنه. مثل این میمونه که یه گرگ خونی بلند شه و بره توی یه باغ پر از گل یا یه شاهزاده گیر کنه توی شهر قاتلها. مثل تنهایی غریبی توی شلوغی و ازدحام آدمهاست. آدم نمیتونه دهنش رو باز کنه، نمیتونه.
گفت: مثل این میمونه که یه آدم روستایی گیر کنه توی مهمونی پولدار ترین و مشهور ترین آدم های شهر و نتونه حتی دهنش رو باز کنه. مثل این میمونه که یه گرگ خونی بلند شه و بره توی یه باغ پر از گل یا یه شاهزاده گیر کنه توی شهر قاتلها. مثل تنهایی غریبی توی شلوغی و ازدحام آدمهاست. آدم نمیتونه دهنش رو باز کنه، نمیتونه.
-In your head, in your head, they're still fighting
With their tanks, and their bombs
And their bombs, and their guns
In your head, in your head, they are dying
With their tanks, and their bombs
And their bombs, and their guns
In your head, in your head, they are dying
Will You Save Me?
The Birdsongs
I'm the cause of my every sorrow
نه، کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد، خودکشی با بعضیها هست. در خمیره و در سرشت آنهاست.
Forwarded from نور میآید. (Clém.)
I’m so tired of trying.