فرانچسکای عزیزم ؛
بیشتر وقتها احساس میکنم کسی مرا تماشا میکند ، برای همین دوست دارم وانمود کنم نقش اول این فیلم من هستم. منی که به طرز فجیع و بسیار دراماتیک مشغول خلق کردن دنیایی بر بوم روبروی خود هستم. به طلوع آفتاب زل میزنم و آفتاب در نهایت با همکاری تهیهکنندهی این صحنه ، از آسمان تیره به آرامی سر میکشد و من فکر میکنم رنگهای آبی و طلایی درکنار هم هیچوقت این چنین زیبا به نظر نرسیدهاند.
من اینجا نقش زنی به نام جین را دارم. اکثر شبها را با چشمهای باز صبح میکنم ، در چهرهام ردی از بیخوابیها درست زیر چشمانم دیده میشود. البته بگویم ، جین خوابیدن را دوست دارد ، شاید بیشتر از هرچیزی و هرکسی در این جهان. اما جین بدون بستن چشمان خودهم کابوس میبیند.
در اصل ، او فردی ناامید است که حالا گمان میکند دیگر قرار نیست دنیا به او روی خوش نشان دهد. پس در واقعیت به جست و جوی چیزی خیالانگیز میپردازد که منشا حقیقی داشته باشد و در عین حال فقط او قادر به زنده کردن آنها باشد.
فرانچسکا ، من تا به حال در دنیاهای متخلفی زندگی کردهام.
در زندگیهای پس از مرگ ، گاه خداوندی بودم که یونانیان باستان با جان گرفتن نام زئوس بر لبهایشان از من آذرخش میخواستند ، گاه کشیشی بودم که هیچگاه در آغوش خاک آرامش را نبوسید ، گاه نویسندهای تارک دنیا بودم که روزی در خانه زرد خود را حلق آویز کرد و اکنون نمیدانم چه کسی هستم.
بیشتر وقتها احساس میکنم کسی مرا تماشا میکند ، برای همین دوست دارم وانمود کنم نقش اول این فیلم من هستم. منی که به طرز فجیع و بسیار دراماتیک مشغول خلق کردن دنیایی بر بوم روبروی خود هستم. به طلوع آفتاب زل میزنم و آفتاب در نهایت با همکاری تهیهکنندهی این صحنه ، از آسمان تیره به آرامی سر میکشد و من فکر میکنم رنگهای آبی و طلایی درکنار هم هیچوقت این چنین زیبا به نظر نرسیدهاند.
من اینجا نقش زنی به نام جین را دارم. اکثر شبها را با چشمهای باز صبح میکنم ، در چهرهام ردی از بیخوابیها درست زیر چشمانم دیده میشود. البته بگویم ، جین خوابیدن را دوست دارد ، شاید بیشتر از هرچیزی و هرکسی در این جهان. اما جین بدون بستن چشمان خودهم کابوس میبیند.
در اصل ، او فردی ناامید است که حالا گمان میکند دیگر قرار نیست دنیا به او روی خوش نشان دهد. پس در واقعیت به جست و جوی چیزی خیالانگیز میپردازد که منشا حقیقی داشته باشد و در عین حال فقط او قادر به زنده کردن آنها باشد.
فرانچسکا ، من تا به حال در دنیاهای متخلفی زندگی کردهام.
در زندگیهای پس از مرگ ، گاه خداوندی بودم که یونانیان باستان با جان گرفتن نام زئوس بر لبهایشان از من آذرخش میخواستند ، گاه کشیشی بودم که هیچگاه در آغوش خاک آرامش را نبوسید ، گاه نویسندهای تارک دنیا بودم که روزی در خانه زرد خود را حلق آویز کرد و اکنون نمیدانم چه کسی هستم.
من واقعی هستم یا خیال؟
همهی من خیلی وقت است که میان رنگها گمشده.
همهی من خیلی وقت است که میان رنگها گمشده.
All Of Me
John Legend
Even when you're crying
you're beautiful too
you're beautiful too
احساس میکنم تشخیص واقعیت از رویا هم برایم به مراتب سخت تر شده
باشه همه چی یه روزی درست میشه ولی من الان به درست شدنش نیاز دارم
و من همچنان از خود میپرسم ، این همه آدم تنها از کجا میآیند؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
this is definitely one of the most beautiful things I have ever seen
🆒2
-اوه بیخیال من دارم سعی میکنم تو رو از اینجا بیرون ببرم.
+بیرون ترسناکه.
+بیرون ترسناکه.
همیشه بعضی از پیمها هستن که از فرستادنشون اونقدر پشیمون میشم که حتی دیگه پاک کردنشون هم مسخره به نظر میاد
I want silence
I want to do nothing
I want to sleep
I want to forget
I want to read
I want to fade
I want to stop caring
I want everyone forget I exist.
I want to do nothing
I want to sleep
I want to forget
I want to read
I want to fade
I want to stop caring
I want everyone forget I exist.
🆒1
You died in my kitchen, Alana, when you chose to be brave. Every moment since is borrowed. Your wife, your child, they belong to me. We made a bargain for Will’s life, and then I spun you gold.
little reminder :
از آدما خوشم نمیاد
از آدمای پر سروصدا اصلا خوشم نمیاد
از آدما خوشم نمیاد
از آدمای پر سروصدا اصلا خوشم نمیاد