تنها چیزی که میدانم این است که این درد و غم و اندوه و غصه و کلافگی و خستگی و ناتوانی بخشی از وجود من شده و دیگر نمیتوان ما را از هم جدا کرد.
همه چیز خاکستریتر و پوچتر بنظر میرسد و من همواره به دنبال دلیلی برای زندگی کردن هستم. متاسفانه شور و اشتیاق هم به حدی برایم غریب است که شاید بتوان گفت هیچوقت با این احساسات آشنا نبودهام.
همه چیز خاکستریتر و پوچتر بنظر میرسد و من همواره به دنبال دلیلی برای زندگی کردن هستم. متاسفانه شور و اشتیاق هم به حدی برایم غریب است که شاید بتوان گفت هیچوقت با این احساسات آشنا نبودهام.
تنها کاری که میتونم بکنم اینه که کتابام رو بردارم برم یک جای دور، به دور از هر انسانی.
🆒3
اگر میتونستم این جسم رو مثل یه لباس درمیاوردم و مینداختم سطل زباله.
«از درون خودم را میخوردم و میجویدم و گاز میگرفتم و روی خودم تف میانداختم و شیره جانم را میمکیدم.»
🆒1