بسم الله
#دبیرستان
از 12 سال تحصیلی فقط همین را فهمیدم، من می توانم خوب داستان بخوانم، می توانم خوب بنویسم، می توانم خوب حرف بزنم.
بقیه ی استعداد ها کم و زیاد چیز چندان قابل توجهی نبودند.
دست تقدیر من را کشان کشان برد و سر کلاس «دوم ریاضی» نشاند، من فقط می دانستم که من اساساَ اشتباهی وارد این کلاس شده ام و زودتر باید به «انسانی» پناهنده شوم، نمی دانستم چه می خواهم بخوانم یا چه کار می خواهم بکنم. سوم انسانی که بودم همه ی درس هایم برایم جالب بود و دلم می خواست در همه ی رشته های مربوط به آنها تحصیل کنم.
کار به جایی رسید که در میان «تاریخ» و «جامعه شناسی» و «فلسفه» و «ادبیات» و رشته های جور و واجور دیگر که همه شان را دوست داشتم باید یکی را انتخاب می کردم، یادم بود که همه ی زندگی ام را پای کتاب های داستان و نوشتن متن های بی سر و ته یا با سر و ته گذارنده ام. می دانستم در ادامه ی زندگی هم باید همان راه را ادامه بدهم، در همه ی زندگی خودم را جای نویسنده های بزرگ گذاشته بودم و دلم می خواست مثل آنها باشم.
و اینجا بود که #ادبیات خودش را نشان می داد و اینجا بود که آدم های دور و برم با تعجبی وصف نشدنی می گفتند:«ادبیاااات؟! یعنی می خوای ادبیات بخونی؟ رتبه چهل و خرده ای و ادبیات؟ بعدش می خوای چه کاره بشی؟! لابد معلم ادبیات! » یا اینکه «ول کن ادبیاتووووو... برو یه چیزی بخون به درد بخوره و ادبیاتم کنارش بخون... همه ی آدما می تونن ادبیات بخونن.»
این را می دانستم که من آدمی نیستم که بتوانم مطالعات جانبی متفرقه ای در کنار مطالعات آکادمیکم داشته باشم، دلم نمی خواست یک ادبیات خوانده ی نصفه نیمه باشم که مثلا به طور تخصصی فلسفه یا علوم سیاسی می داند. دلم می خواست در ادامه ی همه ی روزهای کشدار خواندن و نوشتن که از کودکی تا جوانی م باز هم در دنیای ادبی مخصوص به خودم غرق شوم و کار کنم.
#انتخاب_رشته
برای انتخاب رشته مسیری شبیه تغییر رشته به انسانی را پیمودم و آن «جنگیدن» بود. رتبه ی دو رقمی کنکور به من این امکان را می داد که هر رشته ای در هر دانشگاهی را انتخاب کنم و اعلام اینکه می خواهم #ادبیات بخوانم نه تنها خانواده که اقوام و نزدیکان را هم نگران کرد! «اصلا مگر می شود رتبه ی دو رقمی حقوق نخواند؟! یا راهی دانشکده روان شناسی نشود؟» از طرفی امکانات رتبه های برتر از جمله دورشته ای و تغییر رشته خانواده را به روزگار خوش آرزوهای مهندس و دکتر شدن من برگردانده بود.
جنگ مذبوحانه من به برگه ی انتخاب رشته ای ختم شد که عبارت «#زبان_و_ادبیات_فارسی #دانشگاه_تهران» بالای آن به چشم می خورد.
حقیقت این است که هنگام انتخاب رشته خیلی عبارات دیگر ذهنم را درگیر می کرد. مثل فلسفه یا علوم سیاسی و علوم تربیتی اما در همان گیر و دار یاد عبارتی از رهبر انقلاب می افتادم که «این انقلاب بیش از هر چیز به ادبیات قوی احتیاج دارد» و همین طور حسرت همیشگی خودم از کودکی که چرا کتاب های ایرانی به خوبی کتاب های خارجی نیستند و درد همیشگی چرا مردم کم کتاب می خوانند، چرا کم می نویسند، چرا ما کتابی نداریم که در آن حرف ها و درد ها و فکرهایمان را بنویسیم و چرا باید مدام حرف و فکر و درد دیگران را بخوانیم.
و نهایتا نتیجه این شد که چشمانم را بستم و فرم انتخاب رشته را ارسال کردم و به خانواده ام گفتم دیگر امکان ویرایشی وجود ندارد!
چرا #دانشگاه_تهران؟
و من وارد دانشکده #ادبیات #دانشگاه_تهران شدم،. دانشگاه تهران را انتخاب کردم چون نمی خواستم مثل دوران دانش آموزی ام تنها و تنها در فعالیت های درسی غرق شوم، دلم می خواست فعالیت سیاسی و اجتماعی هم داشته باشم و به معنای حقیقی یک دانشجوی واقعی باشم که هم درس می خواند و هم به دغدغه های اجتماعی اش می رسد و دانشگاه تهران برای این هدف بهترین مکان ممکن بود. انجمن ها و تشکل های سیاسی و علمی فعال، برنامه ها و همایش های مختلف و فضا برای فعالیت های مختلف چیزی بود که در دانشگاه تهران بیش از هر دانشگاه دیگری یافت می شد، و همین جوانب باعث می شود فضای علمی مطلق و خسته کننده شکسته شود و دانشجو حس پویایی بیشتری داشته باشد.
#دبیرستان
از 12 سال تحصیلی فقط همین را فهمیدم، من می توانم خوب داستان بخوانم، می توانم خوب بنویسم، می توانم خوب حرف بزنم.
بقیه ی استعداد ها کم و زیاد چیز چندان قابل توجهی نبودند.
دست تقدیر من را کشان کشان برد و سر کلاس «دوم ریاضی» نشاند، من فقط می دانستم که من اساساَ اشتباهی وارد این کلاس شده ام و زودتر باید به «انسانی» پناهنده شوم، نمی دانستم چه می خواهم بخوانم یا چه کار می خواهم بکنم. سوم انسانی که بودم همه ی درس هایم برایم جالب بود و دلم می خواست در همه ی رشته های مربوط به آنها تحصیل کنم.
کار به جایی رسید که در میان «تاریخ» و «جامعه شناسی» و «فلسفه» و «ادبیات» و رشته های جور و واجور دیگر که همه شان را دوست داشتم باید یکی را انتخاب می کردم، یادم بود که همه ی زندگی ام را پای کتاب های داستان و نوشتن متن های بی سر و ته یا با سر و ته گذارنده ام. می دانستم در ادامه ی زندگی هم باید همان راه را ادامه بدهم، در همه ی زندگی خودم را جای نویسنده های بزرگ گذاشته بودم و دلم می خواست مثل آنها باشم.
و اینجا بود که #ادبیات خودش را نشان می داد و اینجا بود که آدم های دور و برم با تعجبی وصف نشدنی می گفتند:«ادبیاااات؟! یعنی می خوای ادبیات بخونی؟ رتبه چهل و خرده ای و ادبیات؟ بعدش می خوای چه کاره بشی؟! لابد معلم ادبیات! » یا اینکه «ول کن ادبیاتووووو... برو یه چیزی بخون به درد بخوره و ادبیاتم کنارش بخون... همه ی آدما می تونن ادبیات بخونن.»
این را می دانستم که من آدمی نیستم که بتوانم مطالعات جانبی متفرقه ای در کنار مطالعات آکادمیکم داشته باشم، دلم نمی خواست یک ادبیات خوانده ی نصفه نیمه باشم که مثلا به طور تخصصی فلسفه یا علوم سیاسی می داند. دلم می خواست در ادامه ی همه ی روزهای کشدار خواندن و نوشتن که از کودکی تا جوانی م باز هم در دنیای ادبی مخصوص به خودم غرق شوم و کار کنم.
#انتخاب_رشته
برای انتخاب رشته مسیری شبیه تغییر رشته به انسانی را پیمودم و آن «جنگیدن» بود. رتبه ی دو رقمی کنکور به من این امکان را می داد که هر رشته ای در هر دانشگاهی را انتخاب کنم و اعلام اینکه می خواهم #ادبیات بخوانم نه تنها خانواده که اقوام و نزدیکان را هم نگران کرد! «اصلا مگر می شود رتبه ی دو رقمی حقوق نخواند؟! یا راهی دانشکده روان شناسی نشود؟» از طرفی امکانات رتبه های برتر از جمله دورشته ای و تغییر رشته خانواده را به روزگار خوش آرزوهای مهندس و دکتر شدن من برگردانده بود.
جنگ مذبوحانه من به برگه ی انتخاب رشته ای ختم شد که عبارت «#زبان_و_ادبیات_فارسی #دانشگاه_تهران» بالای آن به چشم می خورد.
حقیقت این است که هنگام انتخاب رشته خیلی عبارات دیگر ذهنم را درگیر می کرد. مثل فلسفه یا علوم سیاسی و علوم تربیتی اما در همان گیر و دار یاد عبارتی از رهبر انقلاب می افتادم که «این انقلاب بیش از هر چیز به ادبیات قوی احتیاج دارد» و همین طور حسرت همیشگی خودم از کودکی که چرا کتاب های ایرانی به خوبی کتاب های خارجی نیستند و درد همیشگی چرا مردم کم کتاب می خوانند، چرا کم می نویسند، چرا ما کتابی نداریم که در آن حرف ها و درد ها و فکرهایمان را بنویسیم و چرا باید مدام حرف و فکر و درد دیگران را بخوانیم.
و نهایتا نتیجه این شد که چشمانم را بستم و فرم انتخاب رشته را ارسال کردم و به خانواده ام گفتم دیگر امکان ویرایشی وجود ندارد!
چرا #دانشگاه_تهران؟
و من وارد دانشکده #ادبیات #دانشگاه_تهران شدم،. دانشگاه تهران را انتخاب کردم چون نمی خواستم مثل دوران دانش آموزی ام تنها و تنها در فعالیت های درسی غرق شوم، دلم می خواست فعالیت سیاسی و اجتماعی هم داشته باشم و به معنای حقیقی یک دانشجوی واقعی باشم که هم درس می خواند و هم به دغدغه های اجتماعی اش می رسد و دانشگاه تهران برای این هدف بهترین مکان ممکن بود. انجمن ها و تشکل های سیاسی و علمی فعال، برنامه ها و همایش های مختلف و فضا برای فعالیت های مختلف چیزی بود که در دانشگاه تهران بیش از هر دانشگاه دیگری یافت می شد، و همین جوانب باعث می شود فضای علمی مطلق و خسته کننده شکسته شود و دانشجو حس پویایی بیشتری داشته باشد.
#رشته
#ادبیات_چگونه_بود!
اما دانشکده ادبیات خیلی با آن محیط رویایی و خاصی که در داستان ها می گویند و در فیلم ها نشان می دهند تفاوت داشت، کسی نمی نشست و شعرهای خفن خفن نمی خواند و با حالتی رویایی از پنجره به بیرون خیره نمی شد و زیر درخت شعر نمی گفت، در حقیقت آدم ها در اثر سایش زیاد با متون و اشعار ترجیح می دادند اوقات فراغتشان را صرف چیز دیگری کنند.
حتی کلاس های درسمان هم برخلاف آنچه در کتاب ها و فیلم ها می گویند متشکل از استادی عاشق پیشه و دانشجویانی غش کرده از التذاذ ادبی نمی شد. در بهترین حالت اغلب استاد هایی خسته و دانشجویانی خسته تر که می نشستند و نسخه بدل ها فلان چاپ تاریخ بیهقی را نگاه می کردند یا ساعت ها در مورد یک کلمه که در فلان نسخه چه بوده است و در بیصار نسخه چه چیز دیگری بوده است بحث می کردند، در وضعیت های نامناسب تر اساسا استاد حرف خاصی نمی زد و وقتش را به فحش دادن به دشمنانش صرف می کرد، در این وضعیت کمتر کلاسی پیدا می شد که التذاذ ادبی حقیقی درش پیدا شود، در حقیقت دانشکده ادبیات خیلی با کلاس های دوست داشتنی ادبیات دبیرستان ما تفاوت داشت، ما دیگر از ادبیات و خواندن شعر ها لذت نمی بردیم، فقط آن ها را تشریح می کردیم و درگیر نسخه بدل ها و انواع آرایه ها می شدیم یا در حالتی اسف بار تر در منجلاب تاریخ ادبیات و بدیع و عروض گیر می افتادیم.
در دانشکده ادبیات من خبری از «ادبیاتی که انقلاب اسلامی بیش از هر چیز به آن احتیاج دارد» نبود، ما برخلاف نیاکانمان که صبح تا شب آثارشان را می خواندیم چیزی #تولید نمی کردیم. ما فقط می خواندیم و اسیر حاشیه های بی اهمیت می شدیم، در دانشکده ی ادبیات همه فقط غر می زدند که چرا سرانه ی مطالعه پایین است، چرا هر کسی خودش را شاعر می داند؟ چرا نویسنده ها کم شده اند؟ چرا تیراژ کتاب کم شده است؟ ولی هیچ کس به این فکر نمی کرد که برای حل این مشکلات غیر از خواندن مسائل تکراری و اغلب بی اهمیت چه کار دیگری می تواند انجام دهد.
ترم های اول تصور می کردم وقت خودم را تلف کردم و هیچ چیز یاد نمی گیرم و خالی آمده و خالی تر با جوانی از دست رفته پایم را از این دانشگاه بیرون می گذارم و نمی توانم هیچ دردی از ادبیات جامعه م دوا کنم، یا برای بچه هایم کتاب های بیشتری تولید کنم. اما کمی که گذشت در طی کلاس های خسته کننده تاریخ بیهقی و قصیده های فرخی سیستانی و سبک شناسی و کلاس های خوب غزلیات شمس و سعدی فهمیدم حالا بیشتر از ادبیات را می شناسم، حالا اگر بخواهم برای بچه هایم از کتاب خوب و بد حرف بزنم چیزی برای گفتن دارم، یا می توانم بهتر کتابی را نقد کنم یا دید عمیق تری نسبت به نویسنده ها و آثارشان دارم.
#آینده_شغلی
پیش از آن همه با تحقیر یا دلسوزی به من می گفتند: «می خواهی با ادبیات خواندن معلم ادبیات بشوی؟» گرچه من براساس پیش بینی آن ها معلم نصفه نیمه ی ادبیات شدم اما ادبیات خواندن اساسا به معلم ادبیات خواندن منتج نمی شود، به تصور من برخلاف آنچه اساتید دانشگاه می گویند، شعرا و نویسندگان و منتقدین ادبی ما هم باید ادبیات خوانده باشند حتی خبرنگاران و فعالین رسانه ای هم همین طور، حقیقت این است که این آدم ها هم گرچه اغلب به دلیل جو نادرست جامعه ی ما سراغ رشته های دیگر رفته اند اما نهایتا در کنار همه ی این تحصیلات آکادمیک به ادبیات توجه بسیاری داشته اند. خلاصه ی بحث اینکه ادبیات خواندن تنها به معلم ادبیات شدن ختم نمی شود و بسته به هدف هر کس مثل بسیاری دیگر از رشته های علوم انسانی می تواند آینده ی متفاوتی داشته باشد و مثل بسیاری از رشته های علوم انسانی ادبیات یکی از اساسی ترین رشته های برای ساخت یک تمدن است.
من معلم ادبیات شدم و این حقیقت نه تنها دلیلی برای ترحم یا تحقیر نبود بلکه یکی از شیرین ترین حقایق عالم بود. من معلم ادبیات شدم و حالا می توانم سرکلاس بروم و به دانش آموزانم نگاه کنم و در چهره ی هر یک از یک رضا امیرخانی، جلال آل احمد و سیمین دانشور و پروین اعتصامی و ملک الشعرای بهار ببینم. می توانم به آنها یاد بدهم و بیشتر بخوانند و تا بیشتر بدانند و بدون خواندن حرف نزنند و برای اینکه دنیا تفکرات و آرمان های آنها را بشناسند و جامعه شان جامعه ی فعال و متفکر تری باشد بیشتر بنویسند، می توانم سرکلاس بروم و همه ی این حقایق هیچ کدام تحقیر آمیز با ترحم برانگیز نیستند بلکه دقیقا همان چیزی هستند که شاید جامعه ی ما در روزگار کنونی بیش از هر چیز به آن احتیاج دارد و بهترین راه برای رسیدن به این هدف در وضعیت کنونی عبور از دانشکده ادبیات و تن دادن به آموزش آکادمیک و دوری از مطالعات پراکنده است.
#دانشگاه_تهران
#زبان_و_ادبیات_فارسی
#ادبيات
#دختر
#انساني
@ertiad
#ادبیات_چگونه_بود!
اما دانشکده ادبیات خیلی با آن محیط رویایی و خاصی که در داستان ها می گویند و در فیلم ها نشان می دهند تفاوت داشت، کسی نمی نشست و شعرهای خفن خفن نمی خواند و با حالتی رویایی از پنجره به بیرون خیره نمی شد و زیر درخت شعر نمی گفت، در حقیقت آدم ها در اثر سایش زیاد با متون و اشعار ترجیح می دادند اوقات فراغتشان را صرف چیز دیگری کنند.
حتی کلاس های درسمان هم برخلاف آنچه در کتاب ها و فیلم ها می گویند متشکل از استادی عاشق پیشه و دانشجویانی غش کرده از التذاذ ادبی نمی شد. در بهترین حالت اغلب استاد هایی خسته و دانشجویانی خسته تر که می نشستند و نسخه بدل ها فلان چاپ تاریخ بیهقی را نگاه می کردند یا ساعت ها در مورد یک کلمه که در فلان نسخه چه بوده است و در بیصار نسخه چه چیز دیگری بوده است بحث می کردند، در وضعیت های نامناسب تر اساسا استاد حرف خاصی نمی زد و وقتش را به فحش دادن به دشمنانش صرف می کرد، در این وضعیت کمتر کلاسی پیدا می شد که التذاذ ادبی حقیقی درش پیدا شود، در حقیقت دانشکده ادبیات خیلی با کلاس های دوست داشتنی ادبیات دبیرستان ما تفاوت داشت، ما دیگر از ادبیات و خواندن شعر ها لذت نمی بردیم، فقط آن ها را تشریح می کردیم و درگیر نسخه بدل ها و انواع آرایه ها می شدیم یا در حالتی اسف بار تر در منجلاب تاریخ ادبیات و بدیع و عروض گیر می افتادیم.
در دانشکده ادبیات من خبری از «ادبیاتی که انقلاب اسلامی بیش از هر چیز به آن احتیاج دارد» نبود، ما برخلاف نیاکانمان که صبح تا شب آثارشان را می خواندیم چیزی #تولید نمی کردیم. ما فقط می خواندیم و اسیر حاشیه های بی اهمیت می شدیم، در دانشکده ی ادبیات همه فقط غر می زدند که چرا سرانه ی مطالعه پایین است، چرا هر کسی خودش را شاعر می داند؟ چرا نویسنده ها کم شده اند؟ چرا تیراژ کتاب کم شده است؟ ولی هیچ کس به این فکر نمی کرد که برای حل این مشکلات غیر از خواندن مسائل تکراری و اغلب بی اهمیت چه کار دیگری می تواند انجام دهد.
ترم های اول تصور می کردم وقت خودم را تلف کردم و هیچ چیز یاد نمی گیرم و خالی آمده و خالی تر با جوانی از دست رفته پایم را از این دانشگاه بیرون می گذارم و نمی توانم هیچ دردی از ادبیات جامعه م دوا کنم، یا برای بچه هایم کتاب های بیشتری تولید کنم. اما کمی که گذشت در طی کلاس های خسته کننده تاریخ بیهقی و قصیده های فرخی سیستانی و سبک شناسی و کلاس های خوب غزلیات شمس و سعدی فهمیدم حالا بیشتر از ادبیات را می شناسم، حالا اگر بخواهم برای بچه هایم از کتاب خوب و بد حرف بزنم چیزی برای گفتن دارم، یا می توانم بهتر کتابی را نقد کنم یا دید عمیق تری نسبت به نویسنده ها و آثارشان دارم.
#آینده_شغلی
پیش از آن همه با تحقیر یا دلسوزی به من می گفتند: «می خواهی با ادبیات خواندن معلم ادبیات بشوی؟» گرچه من براساس پیش بینی آن ها معلم نصفه نیمه ی ادبیات شدم اما ادبیات خواندن اساسا به معلم ادبیات خواندن منتج نمی شود، به تصور من برخلاف آنچه اساتید دانشگاه می گویند، شعرا و نویسندگان و منتقدین ادبی ما هم باید ادبیات خوانده باشند حتی خبرنگاران و فعالین رسانه ای هم همین طور، حقیقت این است که این آدم ها هم گرچه اغلب به دلیل جو نادرست جامعه ی ما سراغ رشته های دیگر رفته اند اما نهایتا در کنار همه ی این تحصیلات آکادمیک به ادبیات توجه بسیاری داشته اند. خلاصه ی بحث اینکه ادبیات خواندن تنها به معلم ادبیات شدن ختم نمی شود و بسته به هدف هر کس مثل بسیاری دیگر از رشته های علوم انسانی می تواند آینده ی متفاوتی داشته باشد و مثل بسیاری از رشته های علوم انسانی ادبیات یکی از اساسی ترین رشته های برای ساخت یک تمدن است.
من معلم ادبیات شدم و این حقیقت نه تنها دلیلی برای ترحم یا تحقیر نبود بلکه یکی از شیرین ترین حقایق عالم بود. من معلم ادبیات شدم و حالا می توانم سرکلاس بروم و به دانش آموزانم نگاه کنم و در چهره ی هر یک از یک رضا امیرخانی، جلال آل احمد و سیمین دانشور و پروین اعتصامی و ملک الشعرای بهار ببینم. می توانم به آنها یاد بدهم و بیشتر بخوانند و تا بیشتر بدانند و بدون خواندن حرف نزنند و برای اینکه دنیا تفکرات و آرمان های آنها را بشناسند و جامعه شان جامعه ی فعال و متفکر تری باشد بیشتر بنویسند، می توانم سرکلاس بروم و همه ی این حقایق هیچ کدام تحقیر آمیز با ترحم برانگیز نیستند بلکه دقیقا همان چیزی هستند که شاید جامعه ی ما در روزگار کنونی بیش از هر چیز به آن احتیاج دارد و بهترین راه برای رسیدن به این هدف در وضعیت کنونی عبور از دانشکده ادبیات و تن دادن به آموزش آکادمیک و دوری از مطالعات پراکنده است.
#دانشگاه_تهران
#زبان_و_ادبیات_فارسی
#ادبيات
#دختر
#انساني
@ertiad
توی انتخاب رشته، بین رشته و دانشگاه رقابته که کدوم رو الویت بدیم. تجربه خودم و دوستام الویت دادن رشته بود. چون سطح دانشگاهها از انتظار و تصور بچهها از محیط آکادمیک پایینتره و موفقیت بیشتر به خود فرد بستگی داره تا دانشگاهش.
توی انتخاب رشتهی دانشگاهی، علاقه ما به اون رشته، شرایط کاری و مالی اون، و سختی و آسونی درسهاش باید بررسی بشه.
#دندان_پزشكي
#دانشگاه_اصفهان
#پسر
#تجربي
@ertiad
توی انتخاب رشتهی دانشگاهی، علاقه ما به اون رشته، شرایط کاری و مالی اون، و سختی و آسونی درسهاش باید بررسی بشه.
#دندان_پزشكي
#دانشگاه_اصفهان
#پسر
#تجربي
@ertiad
از اون دست آدمایی بودم که دلم می خواست از رشته ای که می خونم یه استفاده ای بکنم؛ از دبیرستان به زیست علاقه داشتم به خاطر همین وارد رشته تجربی شدم. و در کنار درس، کارهای فرهنگی هم انجام می دادم. وقتی کنکور دادم تصمیم گرفتم برم علوم آزمایشگاهی.چون دلم می خواست توی محیط آزمایشگاه کار کنم و خیلی توی درس های تئوری گیر نکنم و از طرفی هم در کنارش به کار های مورد علاقم برسم. ولی بعد ورود به رشته علوم آزمایشگاهی شهید بهشتی چند چیز ناراحتم کرد.اول اینکه دانشکدمون از خود دانشگاه اصلی جدا بود در نتیجه حالت دانشگاه حالت دبیرستان بود و از طرف دیگه هم اینکه بعد یه مدت دیدم تحمل نمونه گرفتن و یا خون گرفتن رو ندارم البته چون یک ترم بیشتر در این رشته نبودم،بنابراین اطلاعات کم تری درباره این رشته دارم. اما در مرحله ی تکمیل ظرفیت وارد رشته داروسازی دانشگاه آزاد واحد علوم دارویی شدم. داروسازی رو از این جهت انتخاب کردم که تقریبا همه ی درس های پزشکی رو می خونیم در نتیجه در آخر به درد خودم می خوره. از طرفی از جمله رشته هاییه که میشه خیلی خوب توش تحقیقات کرد و کارهای نوین انجام داد. و نظرم این بود که هر چه رتبه علمی آدم بیشتر باشه تاثیرش توی جامعه بیشتره.اما الان که ترم سه ی این رشته ام احساس می کنم این قدر حجم درس ها زیاده و چیزهایی که می خونم مثل شیمی و ویروس و انگل و بیولوژی و .... همون حسی رو بهم میده که دبیرستان داشتم و اون اینکه اینا رو واسه چی دارم می خونم. و اصلا چرا باید شیمی دارو ها،ساختار، واکنش ها و ...یاد بگیرم.اما یکی دیگر از دوستام که عاشق شیمیه و درک و فهمش بالاتره کاملا از این مباحث لذت می بره و براش مفیده. اما ترجیح میدادم وقتی به کارهای فرهنگی و حتی رشته هایی از قبیل معارف و یا ادبیات و یا سینما علاقه داشتم بهتر بود همون ها رو دنبال می کردم چون اینطور حداقل ذوقم بهتر شکوفا میشد. و در حقیقت کسی موفقه که در جهت استعدادش کار کرده باشه.از طرفی خود دانشگاه آزاد چون کوچکیه بنابراین بسیج و یا کارهای فرهنگی جدی و یا همایش و برنامه هایی که در دانشگاه های دیگه هست در اینجا نیستش. و به نظرم این امکانات که در بقیه دانشگاه ها هست برای کسی که همه چیزش درس نیست می تونه مفید باشه. و یه مورد دیگه اینکه من آدم مقتصدی هستم به خاطر همین اینکه خیلی چیزها توی دانشگامون پولیه برام خوشایند نیس.اما از نظر استاد ها و امکانات دانشگامون می تونم بگم که تا به حال استاد های خوبی داشتیم و آزمایشگاه های کاملی رو هم سپری کردیم و از این جهت امکانات خوب بوده. ولی اطلاعات و حس آکادمیکی که دوستانم دارن رو من ندارم و بیشتر حس می کنم حالا وارد دبیرستانی شدم که سخت گیری ها کم تر شده و کم تر از قبل می تونم درس بخونم.
#داروسازي
#دانشگاه_آزاد
#واحد_علوم_دارویي
#شهر_تهران
#دختر
#تجربي
@ertiad
#داروسازي
#دانشگاه_آزاد
#واحد_علوم_دارویي
#شهر_تهران
#دختر
#تجربي
@ertiad
وقتی کنکور دادم کلی روحیه داشتم و کلی امید و آرزو نه که الان نداشته باشم اما جنس اونا خیلی فرق داشت
هنوز خیلی چیزا رو نفهمیده بودم
بهم میگفتن اما من به خرجم نمیرفت وقتی میگفتن مهندسی مواد خوب نیست و بازارکار نداره تو دلم بهشون میخندیدم و میگفتم آدم میتونه موفق باشه و خودش تولیدکننده و کارآفرین باشه فقط باید رشته شو دوست داشته باشه فقط!
شاید بی انصافی باشه که بگم نشدنیه اما حالا فهمیدم خیلی اراده میخواد
و صبر زیاد میطلبه
و خب ناراحت نمیشم که براش بجنگم و کارآفرین باشم چون رشته مو دوست دارم اما راحت نیست
من رشته مهندسی مواد گرایش سرامیک رو واقعا دوست دارم
اما خب زیاد پیش میاد که ازم میپرسن چی میخونی و وقتی میگم مهندسی مواد اولش میپرسن کار داره 🤔😕بعد میگن خب عیب نداره میشه ارشد رشته تو عوض کنی یا مثلا میخوان بهت روحیه بدن میگن اگه تجربی شرکت کرده بودی الان یه چیز بهتری قبول شده بودی😂 و تجربی جای کار بیشتری برای دختر داره (بیراه نمیگن 😅)
البته این وقتیه که طرف نمیدونه سرامیک میخونم ،اگه بگم سرامیک میخونم یکم فکر میکنه و میگه یعنی بعدا باید سرامیک تولید کنی مثلا کارخونه سرامیک 😂😂😂
با اینکه خیلی وقت ها توضیح دادم که سرامیک خیلی گسترده است و خیلی چیزا سرامیکیه و حتما نباید تو کارخونه سرامیک و چینی و شیشه کار کرد ولی بازم قیافه شون راضی به نظر نمیاد😂
نمیدونم میدونید یا نه اما سرامیک های مهندسی هم داریم ,کار مهندس مواد اینه که بتونه با توجه به ساختار مواد و چینش اتمی و جایگزین کردن اتم ها خواص مواد رو طوری که میخواد عوض کنه و برای من که اتم ها و شیمی رو خیلی دوست داشتم واقعا لذت بخشه
همیشه دوست داشتم رشته ای بخونم که پایه علمی قوی داشته باشه که رشته من داره اما اونقدر عمیق که دوست داشتم، وارد مباحث نمیشیم و خب مهندسیه دیگه و بیشتر توقع نمیره
شايد اگر کسی واقعا دنبال علمه باید علوم پایه بخونه و اگر نیست بقیه مهندسی ها هم قشنگ ان
موقع کنکور خودمو کشتم که برم دانشگاه سراسری و فکر میکردم بچه علم و صنعت بودن خیلی فرق داره با آزاد و خب فرق هم داره اما نه اونقدر که من فکر میکردم, آدم های زیادی دیدم که دانشگاه آزاد میخونن و خیلی شاخن و متاسفانه دوستای زیادی دارم که یاانصراف دادن یاارشد رشته شونو عوض میکنن و از اینکه مواد میخونن ناراضی ان و پیشرفتی نداشتن و شاید بعدا فقط مدرک قاب کرده اش به درد پز دادن بخوره!
امیدوارم هیچ وقت فراموش نکنیدکه
کاری رو انجام بدید که دوست دارید و فکر نکنید که دیگران چه فکری میکنن و اجازه ندید حرف دیگران دلسردتون کنه
زندگی و جوونی بزرگترین موهبت خداست که باید بیشترین لذت و استفاده رو ازش ببریم و حق داریم که خودمون علاقه مون رو انتخاب کنیم نه به به و چهچه دیگران ,
موفق باشید
#متالوژي
#علم_و_صنعت
#دختر
#رياضي
@ertiad
هنوز خیلی چیزا رو نفهمیده بودم
بهم میگفتن اما من به خرجم نمیرفت وقتی میگفتن مهندسی مواد خوب نیست و بازارکار نداره تو دلم بهشون میخندیدم و میگفتم آدم میتونه موفق باشه و خودش تولیدکننده و کارآفرین باشه فقط باید رشته شو دوست داشته باشه فقط!
شاید بی انصافی باشه که بگم نشدنیه اما حالا فهمیدم خیلی اراده میخواد
و صبر زیاد میطلبه
و خب ناراحت نمیشم که براش بجنگم و کارآفرین باشم چون رشته مو دوست دارم اما راحت نیست
من رشته مهندسی مواد گرایش سرامیک رو واقعا دوست دارم
اما خب زیاد پیش میاد که ازم میپرسن چی میخونی و وقتی میگم مهندسی مواد اولش میپرسن کار داره 🤔😕بعد میگن خب عیب نداره میشه ارشد رشته تو عوض کنی یا مثلا میخوان بهت روحیه بدن میگن اگه تجربی شرکت کرده بودی الان یه چیز بهتری قبول شده بودی😂 و تجربی جای کار بیشتری برای دختر داره (بیراه نمیگن 😅)
البته این وقتیه که طرف نمیدونه سرامیک میخونم ،اگه بگم سرامیک میخونم یکم فکر میکنه و میگه یعنی بعدا باید سرامیک تولید کنی مثلا کارخونه سرامیک 😂😂😂
با اینکه خیلی وقت ها توضیح دادم که سرامیک خیلی گسترده است و خیلی چیزا سرامیکیه و حتما نباید تو کارخونه سرامیک و چینی و شیشه کار کرد ولی بازم قیافه شون راضی به نظر نمیاد😂
نمیدونم میدونید یا نه اما سرامیک های مهندسی هم داریم ,کار مهندس مواد اینه که بتونه با توجه به ساختار مواد و چینش اتمی و جایگزین کردن اتم ها خواص مواد رو طوری که میخواد عوض کنه و برای من که اتم ها و شیمی رو خیلی دوست داشتم واقعا لذت بخشه
همیشه دوست داشتم رشته ای بخونم که پایه علمی قوی داشته باشه که رشته من داره اما اونقدر عمیق که دوست داشتم، وارد مباحث نمیشیم و خب مهندسیه دیگه و بیشتر توقع نمیره
شايد اگر کسی واقعا دنبال علمه باید علوم پایه بخونه و اگر نیست بقیه مهندسی ها هم قشنگ ان
موقع کنکور خودمو کشتم که برم دانشگاه سراسری و فکر میکردم بچه علم و صنعت بودن خیلی فرق داره با آزاد و خب فرق هم داره اما نه اونقدر که من فکر میکردم, آدم های زیادی دیدم که دانشگاه آزاد میخونن و خیلی شاخن و متاسفانه دوستای زیادی دارم که یاانصراف دادن یاارشد رشته شونو عوض میکنن و از اینکه مواد میخونن ناراضی ان و پیشرفتی نداشتن و شاید بعدا فقط مدرک قاب کرده اش به درد پز دادن بخوره!
امیدوارم هیچ وقت فراموش نکنیدکه
کاری رو انجام بدید که دوست دارید و فکر نکنید که دیگران چه فکری میکنن و اجازه ندید حرف دیگران دلسردتون کنه
زندگی و جوونی بزرگترین موهبت خداست که باید بیشترین لذت و استفاده رو ازش ببریم و حق داریم که خودمون علاقه مون رو انتخاب کنیم نه به به و چهچه دیگران ,
موفق باشید
#متالوژي
#علم_و_صنعت
#دختر
#رياضي
@ertiad
اولین و مهمترین نکته توی انتخاب رشته اینه که هیچ چیزی به اندازه دوست داشتنش، چه از قبل و چه حتی بعد از ورود به اون رشته، نمیتونه باعث موفقیت بشه.
درمورد پزشکی، دنیای واقعا شیرین و وسیعی داره.خیلی دوست داشتنیه.وقتی واردش بشی حتما بهش علاقه مند میشی. میشه اهداف خیلی بزرگی رو توش دنبال کرد و بهش رسید، خیلی خالص، خیلی مقدس. میشه خیلی چیزا توی مراحل گذروندنش یاد گرفت. مخصوصا توی بیمارستان، که نه صرفا درس های مربوط به پزشکی بلکه خیلی چیزایی که توی زندگی به دردت میخوره رو میتونی اونجا ببینی..
برای انتخاب رشته پزشکی، قاعدتا توصیه اول انتخاب دانشگاه(های) محل زندگیه ولی بعد از اون توصیه شخص من انتخاب شهرای نزدیکه. چون واقعا از مرحله فیزیوپات کار خیلی سخت میشه، هم درسا زیادن هم مشکلات بیمارستان رفتن و هم برای تجدید روحیه نیاز داری وقت بیشتری پیش خانواده باشی و اینکه"زمان" خیلی اهمیت داره. مثلا توی دوران استیجری و اینترنی باید صبح زودتر از استاد بیای و به مریضات سر بزنی یه وقتایی لازمه تا دیروقت بیمارستان بمونی و حتی نتونی برگردی به خوابگاه و در کنار این ها درس هم باید بخونی. اینا مسائلیه که خیلی وقتا باعث میشه دانشجو خسته بشه و تلاش کنه برای مهمانی و انتقالی و ... . با توجه به اینکه طول دوران دانشجویی 7 سال هست مشکلاتشم قاعدتا بیشتره و این کاملا بستگی به طرز فکر خود فرد و میزان صبر و تحمل و نحوه رویارویی با مشکلات داره.ممکنه یکی رشته های علوم پایه توی شهر خودش رو انتخاب کنه و یکی پزشکی رو توی شهر دیگه. زندگی توی شهری غیر از شهر خودت سخت هست اما خوبیش اینه که باعث میشه بهتر روی پای خودت وایسی و مستقل تر باشی. با همه این ها، پزشکی انقد دوست داشتنی و شیرین هست که آدم بتونه سختیاشو تحمل کنه.
سطح علمی و جو دانشگاه واقعا مهمه ولی احساس میکنم برای رشته پزشکی بیشتر از هرچیزی تلاش خود دانشجو و پویاییش برای یادگرفتن اهمیت داره.
دانشگاه قم سطحش بالا نیست و حتی توی علوم پایه ممکنه خیلی اذیت کننده باشه ولی توی مراحل بالین بخاطر بیمارستان های متعدد و همینطور اقوام مختلفی که توی قم هستن و به بیمارستانها مراجعه میکنن، انواع کیس هایی که دانشجو میبینه بسیار زیاد و متنوعه و این بنظر من یه امتیاز خیلی خوبه. من خودم اصلا به جایی غیر از تهران فکر نکرده بودم اونم دانشگاه قم! وقتی واردش شدم واقعا ناراحت بودم ولی وقتی با بچه های بالین صحبت کردم نظرم عوض شد. جدا از مسائل درسی و علمی، اونجا یه چیزایی دیدم، با به آدمایی آشنا شدم که واقعا آشنایی با اونا خیلی کمکم کرده.. فهمیدم شاید لازم بوده این اتفاقات بیفته و من به اینجا بیام تا یه اتفاق بهتری برام بیفته.. میخوام بگم اگه بعضی وقتا چیزی غیر از توقع ما اتفاق میفته شاید یه چیز بهتری برامون توش باشه که ما نمیدونیم و بعدا میفهمیم که الخیر فی ما وقع...
#پزشكي
#دانشگاه_علوم_پزشکي_قم
#تجربي
#شهرستان
#خوابگاه
#دختر
@ertiad
درمورد پزشکی، دنیای واقعا شیرین و وسیعی داره.خیلی دوست داشتنیه.وقتی واردش بشی حتما بهش علاقه مند میشی. میشه اهداف خیلی بزرگی رو توش دنبال کرد و بهش رسید، خیلی خالص، خیلی مقدس. میشه خیلی چیزا توی مراحل گذروندنش یاد گرفت. مخصوصا توی بیمارستان، که نه صرفا درس های مربوط به پزشکی بلکه خیلی چیزایی که توی زندگی به دردت میخوره رو میتونی اونجا ببینی..
برای انتخاب رشته پزشکی، قاعدتا توصیه اول انتخاب دانشگاه(های) محل زندگیه ولی بعد از اون توصیه شخص من انتخاب شهرای نزدیکه. چون واقعا از مرحله فیزیوپات کار خیلی سخت میشه، هم درسا زیادن هم مشکلات بیمارستان رفتن و هم برای تجدید روحیه نیاز داری وقت بیشتری پیش خانواده باشی و اینکه"زمان" خیلی اهمیت داره. مثلا توی دوران استیجری و اینترنی باید صبح زودتر از استاد بیای و به مریضات سر بزنی یه وقتایی لازمه تا دیروقت بیمارستان بمونی و حتی نتونی برگردی به خوابگاه و در کنار این ها درس هم باید بخونی. اینا مسائلیه که خیلی وقتا باعث میشه دانشجو خسته بشه و تلاش کنه برای مهمانی و انتقالی و ... . با توجه به اینکه طول دوران دانشجویی 7 سال هست مشکلاتشم قاعدتا بیشتره و این کاملا بستگی به طرز فکر خود فرد و میزان صبر و تحمل و نحوه رویارویی با مشکلات داره.ممکنه یکی رشته های علوم پایه توی شهر خودش رو انتخاب کنه و یکی پزشکی رو توی شهر دیگه. زندگی توی شهری غیر از شهر خودت سخت هست اما خوبیش اینه که باعث میشه بهتر روی پای خودت وایسی و مستقل تر باشی. با همه این ها، پزشکی انقد دوست داشتنی و شیرین هست که آدم بتونه سختیاشو تحمل کنه.
سطح علمی و جو دانشگاه واقعا مهمه ولی احساس میکنم برای رشته پزشکی بیشتر از هرچیزی تلاش خود دانشجو و پویاییش برای یادگرفتن اهمیت داره.
دانشگاه قم سطحش بالا نیست و حتی توی علوم پایه ممکنه خیلی اذیت کننده باشه ولی توی مراحل بالین بخاطر بیمارستان های متعدد و همینطور اقوام مختلفی که توی قم هستن و به بیمارستانها مراجعه میکنن، انواع کیس هایی که دانشجو میبینه بسیار زیاد و متنوعه و این بنظر من یه امتیاز خیلی خوبه. من خودم اصلا به جایی غیر از تهران فکر نکرده بودم اونم دانشگاه قم! وقتی واردش شدم واقعا ناراحت بودم ولی وقتی با بچه های بالین صحبت کردم نظرم عوض شد. جدا از مسائل درسی و علمی، اونجا یه چیزایی دیدم، با به آدمایی آشنا شدم که واقعا آشنایی با اونا خیلی کمکم کرده.. فهمیدم شاید لازم بوده این اتفاقات بیفته و من به اینجا بیام تا یه اتفاق بهتری برام بیفته.. میخوام بگم اگه بعضی وقتا چیزی غیر از توقع ما اتفاق میفته شاید یه چیز بهتری برامون توش باشه که ما نمیدونیم و بعدا میفهمیم که الخیر فی ما وقع...
#پزشكي
#دانشگاه_علوم_پزشکي_قم
#تجربي
#شهرستان
#خوابگاه
#دختر
@ertiad
