مجله الکترونیک واو – Telegram
مجله الکترونیک واو
236 subscribers
845 photos
839 links
با «واو» می‌خواهیم همه وقتمان را با کتاب‌ها سپری کنیم، فارغ از هیاهوی جهان!
Download Telegram
📝محرومیت تاریخ از بازروایی جذاب داستانی

🖌#فاطمه_چگنی نوشت:

🔹با خواندنِ «دیلماج»، بیوگرافی‌های متعددی که از «راسپوتین» خوانده بودم به ذهنم آمد که یکی از آن‌ها نوشته ادوارد راژینسکی و با ترجمه بیژن اشتری از نشر ثالث منتشر شده. کافی‌ست چنین اثری، یا آثار مشابهش را خوانده باشید تا متوجه نقص‌های عمیق «دیلماج» بشوید، مخصوصا اینکه «دیلماج» در فرمی مشابه یک بیوگرافی نوشته شده که توضیحات نویسنده در میان تکه‌های یادداشت‌های «مستند» و برای تکمیل بیان شده‌اند. راسپوتینِ راژینسکی به خوبی از عهده تبدیل تاریخ از گزاره‌های سرد ردوبدل‌شده میانِ مردهای سیاست‌زده به پدیده‌ای در عمقی بیشتر برآمده است. و در حقیقت، این روایتِ درستِ تاریخ است.

🔹«دیلماج» ملغمه‌ای ناتمام از مرثیه‌ای عاشقانه و تلاشی ناکام برای راز آلودن کردنِ شخصیت اصلی رمان، میرزا یوسف ملقب به دیلماج است. نیمی از رمان به «شعر» عاشقانه می‌گذرد و ناگهان دیلماج خود را در دامانِ لژ فراماسونری ایران می‌یابد که در ایران، یکی از ناشناخته‌ترین نام‌ها و مکاتب است.
#کتاب_ماه

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝جان‌پناهی کلاسیک در روزگار مدرن

🖌#لادن_عظیمی نوشت:

🔹«آلیور تویست» با گذشت نزدیک به دو قرن از تولدش همچنان خواندنی است. دیکنز داستان آلیور یتیم را، که در نوانخانه بزرگ می‌شود و از آنجا می‌گریزد تا سرنوشتش را بسازد، چنان خوب روایت می‌کند که به سختی می‌توانیم بپذیریم این اثر را در بیست‌وشش سالگی نوشته است. چارلز دیکنز با مختصات داستان‌نویسی به خوبی آشناست. تمام عناصر در جای درستی از داستان قرار گرفته‌اند و حتی حذف پاراگرافی از اثر ممکن نیست و پر بیراه نیست اگر بگوییم «آلیور تویست»، خود کلاس درس نویسندگی است.

🔹تقدیر نقش پررنگی در جهان داستان ایفا می‌کند و همین، از دیگر ویژگی‌های آثار کلاسیک است. اما این نقش پررنگ تقدیر و سرنوشت در «آلیور تویست»، بدان معنا نیست که توالی منطقی حوادث زیر سوال برود و نویسنده از آن غافل شود. «احد علیقیان» در مورد این اثر می‌گوید: «آلیور تویست همه عناصر رمان مدرن را دارد؛ به‌جز یک‌ عنصر که خودآگاهی باشد.» همین عدم وجود خودآگاهی در آلیور، مهم‌ترین مشخصه کلاسیک جهان کتاب است. شاید همین داستان‌های کلاسیک آخرین پناه انسان خسته مدرن باشند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝مشابه این کتاب پیدا نمی‌شود

🖌#معصومه_سعادت نوشت:

🔹«وقتی به من می‌رسی» کتابی است که آدم را به فکر فرو می‌برد، اما نه به صورتی که مخاطبش احساس افسردگی کند. ممکن است نوجوانانی که به خواندن کتاب‌های شاد که در آن همه چیز سر جای خودش قرار دارد، عادت دارند، از این کتاب خوششان نیاید، اما برای خواننده‌ای که با فراغ بال به سراغ این کتاب می‌آید، «وقتی به من می‌رسی» یک کتاب چالش‌برانگیز است. کتابی که مشابه آن را در بازار نشر امروز پیدا نخواهید کرد.

🔹اواخر دهه هفتاد میلادی است و یک سری اتفاقات غیر قابل باور دارد رخ می‌دهد. یک روز وقتی میراندا و دوستش سال دارند از مدرسه به خانه می‌روند، کسی به شکم سال مشت می‌کوبد و دوستی سال و آماندا همان‌جا تمام می‌شود. ولی اتفاقات عجیب زندگی آماندا به مشت وسط شکم سال ختم نمی‌شود و بعد از پیدا کردن دوستان جدیدش، یک سری یادداشت‌های عجیب به دست آماندا می‌رسد. آماندا نمی‌تواند حدس بزند چه کسی این یادداشت‌ها را می‌نویسد، اما برایش مثل روز روشن است که نویسنده یادداشت‌ها چیزهایی را می‌داند که هیچ کس دیگری نمی‌داند...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝در ستایش پذیرش اشتباه

🖌#ریحانه_ابراهیم_زادگان نوشت:

🔹«من او را دوست داشتم» در نگاه اول، مجموعه‌ای از رنج‌های زنانه است؛ شعله‌های کم‌جان غروری که از میان خاکستر سرد خیانت زبانه می‌کشد، هراس تنها ماندن و نخواسته شدن و هنوز خواستن، بار گران گذشته‌ای که بر سر آینده آوار می‌شود. آنا گاوالدا در توصیف رنج‌هایی که شاید هرگز نچشیده باشید، استاد است، آنقدر که می‌توانید از سرمای استخوان‌سوزی که در فضای خانه‌ی «کلوئه» می‌پیچد بلرزید و در کنار شومینه‌ای که پی‌یر توی آن هیزم می‌اندازد گرم شوید و آرام بگیرید؛ با گریه‌های کلوئه قلبتان مچاله شود و از خاطرات پی‌یر حیرت کنید.

🔹«من او را دوست داشتم» عاشقانه‌ای در ستایش زندگی، قدردانی از لحظه‌ها و پذیرش اشتباه است. آنچه به این کتاب، رنگ و روح تازه‌ای بخشیده، رابطه اغلب نادیده گرفته‌شده عروس و پدرشوهر است! «پی‌یر» نمی‌تواند از کنار تصمیم پسرش در ترک همسر و فرزندانش به راحتی بگذرد و کنار عروس و نوه‌هایش می‌ماند. پی‌یر همان اول داستان که برخلاف میل کلوئه، اصرار دارد کنار عروسش بماند، ثابت می‌کند قرار است یک جور تازه‌ای، بزرگتری کند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝مواجهه با ساز و کار فساد مودب!

🖌#نیما_اکبرخانی نوشت:

🔹کتاب «ناگفته‌های زندگی کامالا هریس و جو بایدن» یک اثر تحقیقیِ سیاسی و تاریخی‌ست و حاصل کند و کاوی عمیق و دقیق در زندگی این دو نفر و اطرافیان آن‌هاست. شوایزر به جای کند و کاو و جست و جو برای یک اتهام بزرگ علیه رقیب و دشمنان سیاسی خود راه حل هوشمندانه تر را انتخاب کرده است؛ صد‌ها اتهام کوچک. شوایزر هم بی‌رحم است و هم زیرک. احتمالا این خطرناک‌ترین نوع از گونه نویسنده‌هاست که می‌تواند با یک سیاستمدار در یک کشور زندگی کند. او حملات سبعانه را با «کامالا هریس» شروع می‌کند. اینکه کامالا سال ۱۹۹۴ میلادی فعالیت سیاسی‌اش را با آشنا شدن با فردی به نام «ویلی براون» شروع می‌کند. مردی شصت ساله که دقیقا دو سال از پدرش هم بزرگ‌تر است.

🔹نویسنده این کتاب را در زمان حاکمیت «کامالا هریس» و «جو بایدن» نوشته و نه تنها زنده و آزاد است که از فروش همین کتاب کسب درآمد هم می‌کند. نویسندگان زیادی در دنیا انتقادات کمتری نسبت به «شوایزر» از حاکمان کشورهای خودشان کردند و فهمیدند «گونی از آنچه به نظر می‌رسد به نویسنده جماعت نزدیک تر است».

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝ببخشید شما آخوندی؟

🖌#محمد_کرمی_نژاد نوشت:

🔹تمام الفاظ و توان سخنوری‌اش را جمع کرد و گفت: «ببخشید حاجی، آخوندی؟!» هیچ کجا اینقدر نیشم تا بناگوش باز نشده بود! همیشه به این سؤال فکر می‌کنم که بالاخره کلمه آخوند فحش است یا نسبت آدم با روحانیت را می‌گوید؟! هنوز هم به نتیجه‌ای نرسیدم. جوابش را دادم: «آره. طلبه‌ام»؛ ابروهایش را بالا انداخت و لبانش را غنچه کرد. با لبخند گفت: «دو حالت داره. یا داشتی سخنرانی گوش می‌دادی، یا روضه. خودت بگو!» نگاه ناامیدانه‌ای بهش انداختم و گفتم: «والا هیچ کدوم» با خنده گفت: «نکنه «شهرام شب‌پره» گوش می‌دادی کلک؟!» بعد قاه‌قاه خندید!

🔹حرکاتش پشت فرمان من را یاد پدرم می‌انداخت. وقتی پشت فرمان می‌نشیند، فلشِ لبریز از آهنگ‌های سنتی را به ضبط ماشین وصل می‌کند. سرآغاز آهنگ‌هایش هم با شجریان است. با «مرغ سحر» شروع می‌شود و با «گل پونه‌های وحشیِ» بسطامی تمام. آن شب جوان آدامسی من را تا دم در خانه‌مان رساند. شماره همراهم را گرفت و کلی بابت آهنگ‌هایی که برایش گذاشتم تشکر کرد. کلید رفاقت ما از همان شب زده شد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝زندگی کردن با تصمیم دیگری

🖌#حسام_آبنوس نوشت:

🔹«بی‌بی آوازخوان من» داستان یک زندگی است. داستان زندگی آدم‌هایی که دیگران برایشان تصمیم گرفتند. دیگرانی که با تحمیل اراده خود سعی کردند مسیر زندگی دیگران را آنطور که خودشان می‌خواهند رقم بزنند. «بی‌بی» [با اسم «مدینه»] در داستان آنطور که از اسم کتاب بر می‌آید آوازخوان نیست بلکه تنها زمانی آواز می‌خواند که روزگار خوبی دارد. دلخوشی‌های کوچک موجب دگرگون شدن حال بی‌بی می‌شود و آوزاهایی که در خاطر دارد را زمزمه می‌کند؛ همین در ذهن خواننده تصویر زندگی را می‌سازد.

🔹زندگی بی‌بی، ابعاد کوچکی از زندگی میلیون‌ها انسان در سراسر شوروی است که اراده‌ای آهنین بر اراده آن‌ها تحمیل می‌شود. آن اراده زندگی را برای آن‌ها رقم می‌زند و زندگی را آنطور که دلش می‌خواهد برای آن جماعت تقدیر می‌کند. بی‌بی در این داستان تلاشی برای تغییر زندگی‌اش نمی‌کند و همواره تسلیم اراده قدرت است. یک‌بار هم که تصمیم می‌گیرد تغییری در زندگی‌اش ایجاد کند تیرش به سنگ می‌خورد و مایوس می‌شود.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝فراموشی تدریجی

🖌#پروانه_حیدری نوشت:

🔹«کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» درباره‌ آدم‌هایی‌ست که رفته‌رفته فراموش می‌شوند و هیچکس قرار نیست تلاش‌شان را به یاد بیاورد. آن‌طور که می‌گویند، گابریل گارسیا مارکز این داستانِ بلند را در اوجِ فقر و نداری نوشته‌؛ شاید به همین خاطر است که تصاویر و احساسات آن‌قدر واقعی‌اند. داستان پایانِ مشخصی ندارد اما هرچقدر هم که در بلاتکلیفی به پایان برسد، تکلیف سرهنگ با ما روشن است. ما با یک بچرخ تا بچرخیمِ ابلهانه، شجاعانه و رفته رفته حتی دلچسب طرفیم.

🔹شخصیت سرهنگ زیباست، جایی در دعوا با زنش می‌گوید: «بدبختی واقعی آن‌جاست که به هم دروغ بگوییم». او قواعد ذهنی‌اش را حفظ کرده و همین باعث می‌شود قوی به نظر برسد، حتی در مواجهه با فقر. سرهنگ همه چیزش را ساده از دست داده، روزهای خوبش را، فرزندش را و آرمانش را. اما این معجون شخصیتی‌اش که ترکیبی است از شکست و سماجت و استقلال، به کسی اجازه نمی‌دهد تا نسبت به او احساس ترحم داشته باشد. مخصوصا با این دیالوگش به رفیقش، سباس. «کلاه سر نمی‌کنم تا مجبور نباشم برای هرکسی برش‌ دارم.»

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📝 حنجره سیمین داستان زنان

🖌 #هانیه_علی_نژاد نوشت:

🔹سیمین دانشور در ادبیات داستانی از لحاظ جسارت و سنت‌شکنی به‌مثابه فروغ در شعر است. نکته‌ای که در همه آثار دانشور پررنگ است توجه ویژه او به مسائل زنان است. کاری که در زمان او مورد توجه کمتر کسی بود و این جسارت و شجاعت و سنت‌شکنی قابل توجه است. زنان هیچگاه در ایران و حتی جهان نتوانستند به جایگاه و هویت واقعی خود به عنوان یک جنسیت از جامعه دست پیدا کنند. دانشور در جامعه‌ای که حضور زنان را چندان به رسمیت نمی‌شناخت سر برون آورده و تصویر طیف‌های مختلفی از زنان را ترسیم می‌کند.

🔹شجاعت و جسارت در کنار ویژگی‌های لطیف و شکننده زنان جزئی از شخصیت‌های قصه‌های سیمین دانشور است. او روحیات لطیف و ظریف زنان را انکار نمی‌کند و بدون واهمه از ترس‌ها، ضعف‌ها و نگرانی‌های همیشگی‌شان سخن می‌گوید؛ از کشمکش‌های درونی و تشویش‌هایشان!

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝وقتی مجسمه شاه سقوط کرد

🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:

🔹نقطه آغازین «ایوار» از فصل دوم شروع می‌شود و جملات فصل اول بسان معمایی در فصل‌های دیگر کشف می‌شوند. جغرافیای داستان‌ها در سمنان می‌گذرد و با توجه به اینکه نویسنده خودش هم سمنانی است پس یک فرصت مهم برای مخاطب ایرانی را فراهم کرده تا علاوه بر جغرافیای سمنان با زبان سمنانی مواجهه‌ای از جنس دیالوگ داشته باشد. دیالوگ‌هایی که معبر و کانالی تعبیه شده از سوی حاجی‌علیان برای انتقال اطلاعات به خواننده هستند. دیالوگ‌هایی با زبان سخت‌فهم سمنانی!

🔹در «ایوار» نویسنده رخدادی واقعی را در بستر تاریخ پهلوی دست‌مایه خلق تعدادی داستان‌کوتاه کرده که همگی آنها پیرامون نقطه‌ای مرکزی شکل گرفته‌اند و روایت‌گر همان نقطه هستند. این نقطه کانونی همان رخداد واقعی در بستر تاریخ است. فروکشیدن مجسمه محمدرضا پهلوی در جریان انقلاب سال ۱۳۵۷. در مجموعه داستان با روایان متعدد و متفاوت و مکان‌های مختلف روبه‌رو هستیم. این تشتت برای بازنمایی وضعیت بی‌انضباط و ساختارشکن منتهی به انقلاب مناسب است و نویسنده هم از آن بهره تام برده است.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝از خوش نامی تا بدنامی

🖌#فاطمه_افتخاری نوشت:

🔹«ماتی خان» داستان مردی است ترکمن که در مقابل حمله روس‌ها ایستادگی کرده است، او نمادی است از قدرت و غیرت یک مرد ترکمن. اما ماتی خان با به قدرت رسیدن حکومت مرکزی در ایران یعنی پهلوی اول چاره‌ای ندارد جز سازش با مامورین حکومتی و پذیرش فرمان‌های ریز و درشت حاکمیت. اما داستان او و مامورین حکومتی در همین‌جا به پایان نمی‌رسد. تمام این فراز و فرودها با سیاست ماتی خان در کنار آمدن با مامورین امنیتی قابل تحمل است تا جایی که صحبت از ناموس و قانون کشف حجاب می‌شود، در این جا است که داستان غیرت ترکمن آغاز می‌شود.

🔹رمان «ماتی خان» داستان سازش تا جای ممکن است؛ داستانِ غیرتِ ترکمن‌ها است؛ داستان شکاف بین نسل‌های مختلف، داستان پدرانی که خود جنگینده‌اند و حال به دنبال سازش‌اند و اجازه جنگ را به فرزندان خود نمی‌دهند. و فرزندانی که با شنیدن افسانه‌هایی از شجاعت و غیرت پدرانشان می‌خواهند به راه آن‌ها بروند. ماتی خان اهل سازش است و کنار آمدن، فرزندانش اهل جنگ‌اند. برای پیوند دوباره این شکاف تنها آبروی ماتی خان می‌تواند مرهم باشد.
#کتاب_ماه

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید
📝از محتوا به یادگار اسمی دارد!

🖌#سمیه_فیروزفر نوشت:

🔹«حبیبی داعشی» که در ترجمه فارسی به «عاشق داعشی من» برگردان ‌شده، رمانی است ۳۰۰ صفحه‌ای که می‌توانست ۱۵۰ صفحه باشد. رمانی که محصول دغدغه نویسنده درباره جذب جوانان ناآگاه به داعش است ولی متأسفانه نتوانسته دغدغه‌اش را خوب بیان کند. نگاه تک‌بعدی نویسنده با چاشنی عدم پژوهش کافی و فقدان اطلاعات دقیق از پدیده منحوس داعش و نحوه و دلایل جذب جوانان باعث شده در چند نقطه خاص از رمان دچار پرش محتوا شود به‌گونه‌ای که مخاطب دچار سردرگمی شده و حس می‌کند صفحه‌ای در این میان جاافتاده و نخوانده باقی‌مانده، ولی واقعیت این است که گسستگی مطلب در عین مطول بودنش باعث بروز این ایراد شده است.

🔹بعد از گذشت سال‌ها از تأسیس و جولان دادن داعش در منطقه خاورمیانه کمتر نویسنده‌ای اهتمام به نوشتن رمان و داستان با دستمایه داعش داشته و اغلب کتب مرتبط به‌صورت مستند یا گزارش یا مصاحبه هستند لذا اصل پرداخت این نویسنده جوان به این موضوع را می‌توان نقطه عطفی در راستای تولید آثار بیشتری در این باب قلمداد کرد و ارج نهاد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝داستان‌های اندک برای یک شهر بزرگ

🖌#زینب_مرتضایی_فرد نوشت:

🔹 کم نیستند رمان‌ها و داستان‌هایی که با پرداخت‌های خوب شهرها، روستاها و حتی مکان‌های مختلفی در ذهن مخاطب خود برای همیشه ماندگار کرده‌اند. از کلیدر در رمان محمود دولت‌آبادی گرفته تا اهواز در آثار احمد محمود، اصفهان در آثار هوشنگ گلشيری.

🔹 می‌شود درباره شهرها بسیار گفت و نوشت، اما ما قصد داریم برویم سراغ تصویر شهرها در ادبیات داستانی امروز. مثلا همین مشهد خودمان که (۱۰ دی) در تقویم به نامش، نامگذاری شده. مشهد، شهری بزرگ که نویسنده خوب هم کم ندارد، آیا نباید در ادبیات داستانی ما پررنگ‌تر باشد؟ عجیب نیست فهرست داستان‌نویسانی که به هویت این شهر در آثارشان پرداخته‌اند، همین‌قدر کوتاه و جمع‌وجور باشد؟ هرچند اگر سراغ بسیاری از شهرهای دیگر هم برویم، درمورد اغلب آن‌ها به فهرست بلندبالایی نمی‌رسیم.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝با کمرهای دولاشده به بالا می‌دویدند

🖌#قاسم_فتحی نوشت:

🔹از پشت دَرهای بسته، درگیری‌ها را می‌دیدم. صدای گازیدن همزمان موتورهای نیروی ویژه و فرار مردم. مردم در عین ناهماهنگی، هنوز داشتند شبیه مورچه‌هایی که نفت به سوراخ‌شان ریخته‌اند، از این کوچه فرار می‌کردند به آن یکی کوچه. سَردَر ساختمان ما بزرگ نوشته‌اند: «روزنامه مردم مشهد». کاش می‌شد دست تَک‌تَکشان را می‌گرفتم و می‌بردمشان بالا توی تحریریه. یکی‌شان با ترس گفت: «دَرو باز کن. به امام رضا چاره دیگه‌ای نداشتیم. بذار بریم.»

🔹چند ثانیه نگذشته بود که یک‌نفر خورد به شیشه یا نمی‌دانم خودش را زد به شیشه کافه. دَر کشویی را باز کرد و آمد تو. تندتند اشک می‌ریخت. گفت: «این دستمالو خیس کن.» صاحب‌ کافه، دستمال را گرفت زیر شیر آب. بعد با هیجان گفت: «یه اشک‌آور انداختن و بعد هم من پرتش کردم سمت خودشون.» ما هیچ‌کدام برایش کف نزدیم. هیچ‌کدام برای این مبارزه‌اش تشویقش نکردیم. ما زل زده بودیم به چشم‌هایش. کاش می‌پرسیدیم از بیکاری‌ات چقدری می‌گذرد. کاش موضعش را مشخص می‌کرد. باید می‌گفت کدام طرفی است و رفت...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝مثل یک لیوان آب خنک

🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:

🔹«دست‌نوشته مرموز» داستانی نوجوانانه و برای نوجوانان است. لیندا نیوبری، با داستانی کاملا واقع‌گرایانه، با لحنی عادی و سبک و شیرین، نوجوانان را روبه‌روی آینه‌ای از زندگی خودشان می‌گیرد. زندگی معمولی‌شان که برعکس سبک رایج جن‌وپری رمان‌ها و فیلم‌های نوجوان، بسیار عادی و روزمره و خالی از ماورا‌ست و خود همین ویژگی میان این همه هیجان شدید و فراز‌ و فرود مصنوعی که ذائقه نوجوانان را معتاد کرده، مثل نوشیدن لیوانی آب گوارا، پس از خستگی یک روز گرم است.

🔹شخصیت‌پردازی نینا بسیار دقیق و واقع‌گرایانه‌ است. نینا نوجوانی کاملا عادی، شبیه فرزندان خود ماست. دقیقا در گامی میانه‌راه کودکی و بزرگسالی. خانم لیندا نیوبری با ظرافت بسیار داستان نوجوانی را تعریف می‌کند که مادرش را گم کرده؛ در شهر محل سکونتشان مانده؛ دستش به اتفاقات دست اول پیرامون مادر نمی‌رسد؛ پدرش هم تصمیم گرفته اطلاعات دست اول را فعلا از او مخفی کند. این نیناست که با تمام این ندانسته‌ها، بار غیبت مادر و شایعات پشت سر او و آشفتگی‌های زندگی‌اش را بر دوش می‌کشد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝شبِ هول

🖌#لیلا_مهدوی نوشت:

🔹«زیر تیغ ستاره جبار»، یک مستند است. گزارشی از زنان و دخترانی که رویاهای جوانی‌شان به دست اصحاب قدرت و حکومت نابود شد و آن‌ها تنها برای حفظ بقا جنگیدند و هر کسی ظرفیت تحمل بیشتری داشت، فرو نریخت و ادامه داد. در طول روایت نشان می‌دهد که چگونه ایدئولوژی یک مکتب بر کرامت و ارزش‌های وجودی انسان‌ها برتری داده می‌شود و فردیت و آزادی شخصی را به حاشیه می‌کشاند.

🔹داستان پر از تصاویر بدیع و آشنایی‌زدایی شده است که مخاطب را به دنبال خود می‌کشد. روایت از سال ۱۹۴۱ و در شهر پراگ از کشور چکسلواکی در بلوک شرق اروپا آغاز می‌شود. از زمانی که نازی‌ها و فاشیسم سعی دارند چکسلواکی را تحت سیطره هیتلر در بیاورند. چیزی که بیشتر از گزارش روزهای سیاه پراگ مخاطب را جذب می‌کند این است که در میان این تیرگی‌ها راوی همواره به دنبال روزنه نور است و به خاطر امید، کوله‌بار زندگی را به دوش خود می‌کشد و پیش می‌رود. نگاه زنانه راوی گزارش بیشتری از شیوه و جزئیات زندگی می‌دهد، تصویر بهتری می‌سازد و به همین دلیل حس بیشتری را در مخاطب برمی‌انگیزاند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝نوشابه من همیشه زرد بود

🖌#طاهره_آشیانی نوشت:

🔹اولین باری که به سینما رفتم را یادم نیست، اما می‌دانم با خواهرم رفتم. خواهری که از من و دو تا برادرم بزرگتر بود. هر پنج‌شنبه چهار تا بلیط می‌خرید و ما را می‌برد سینما. هر هفته هم یک سینما. بعد از این که فیلم تمام می‌شد، خواهرم ما را می‌برد و ساندویچ می‌خوردیم. آن ساندویچ‌ها که خوشمزه‌ترین غذایی بودند که تا حالا خورده‌ام. یادم هست لای نان لواش کالباس می‌گذاشتند با جعفری، پیاز و گوجه و من پیاز و گوجه‌‌ها را جدا می‌کردم و می‌دادم به برادرهایم و نان و کالباس و جعفری می‌خوردم با نوشابه شیشه‌ای که نوشابه من همیشه زرد بود.

🔹من درس سینما خواندم تا رویاهایم را بسازم چون تنها راه رویا‌سازی سینما بود به خیالم. چند روز قبل در سینما قمه‌کشی شده بود و من وحشت کردم، دلم سوخت برای مهم‌‌ترین دنیای رویاسازی و خیال‌بافی. چه شد که آن‌همه زیبایی سالن‌های سینما و امنیتی که در آن احساس می‌کردیم تبدیل شد به میدان قمه‌کشی. چه به سر نسلی آمده که سینما برایشان اولویت نیست، برایشان مهم نیست.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝ماهی‌ها عاشق می‌شوند

🖌#مجتبی_تقوی_زاد نوشت:

🔹رشت شهر پیاده‌روی است. تمام زمانیکه در این شهر زندگی کردم، خودرو نخریدم. شهر زیر پایم بود و همه جا را قدم می‌زدم. کوچه پس کوچه‌ها را می‌گشتم و چشم می‌دوختم به درهای دلبر چوبی. به ایوان‌های چوبی، به پنجره‌های چوبی، به کتیبه‌های بالای درها. غرق می‌شدم در عطر نمناک رشت قدیم. هنوز هم رشت برای من کوچه پس کوچه‌های قدیمی است نه ساختمان‌های سر به فلک کشیده. شهر شب‌زنده‌دار و شکم‌چران رشت را می‌توانید توی میدان شهرداری ببینید. مردم شهر گرم و صمیمی‌اند و شوخ‌طبعی عنصر جدایی ناپذیرشان. از این شهر دانشمند و شاعر کم برنخاسته که هر کدام قله‌هایی در رشته کوه‌های علم و ادب ایران بوده‌اند. از پروفسور سمیعی و پروفسور رضا معروف گرفته تا ابتهاج و سرتیپ‌پور و همه آن‌ها که آوردن نام‌شان، طوماری بلند می‌طلبد.

🔹من پیش از رفتن پدرم، هر بار که به رشت می‌آمدم، هر طور شده خودم را به بازار می‌رساندم تا چند قدم راه بروم و زندگی را نفس بکشم. تو گویی مرکز توزیع زندگی در جهان برای من همین کوچه‌های مملو از جمعیت با کف همیشه خیس بود.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝یادگاری عزیزِ مردی که از چیزی نمی‌ترسید

🖌#پرستو_علی_عسگر_نجاد نوشت:

🔹قلم حاج‌قاسم در کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم»، قلم یک نویسنده ماهر است. خوب و دقیق، فضاسازی می‌کند و نشان می‌دهد. آن‌ها که حاج‌قاسم را از نزدیک می‌شناسند، گواهی می‌دهند او همیشه در حال خواندن بوده. قاسم سلیمانی جنگ‌جو نبود، مجاهد بود. تصویری که ما از او در کتاب می‌بینیم، جهانی که از دریچه چشم او تماشا می‌کنیم، جهان ستیزه نیست؛ جهان صلح است، جهان طبیعت و زیبایی و مهر.

🔹تصویری که ذهن ما به‌صورت خودکار برای کودکی‌های سردار سلیمانی می‌سازد، در این کتاب به‌هم‌ می‌ریزد. می‌بینیم که او تا سال‌های جوانی، با چیزی به‌عنوان مرجع تقلید آشنا نبوده. بچه‌حزب‌اللهی درس‌خوان معطر نبوده که پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری طی کند! می‌بینیم آهسته‌آهسته با دیگر واجبات دین آشنا و مأنوس می‌شود. می‌بینیم درس را به‌خاطر اداکردن قرض مالی پدرش و کسب درآمد، رها می‌کند. می‌بینیم چقدر سختی می‌کشد تا از فساد لبالب روزگار پهلوی دور بماند و مشغول کار و ورزش باشد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝ما آدم‌های نابابی نیستیم

🖌#فاطمه_محمدی نوشت:

🔹«سقوط» نقطه تلاقی ادبیات و فلسفه کامو است. یک رمان فلسفی کامل که هم‌چون هم‌نوعانش سعی می‌کند تا هم ویژگی‌های یک داستان خوب و پر کشش را در خود جای دهد و هم در زیر بنای محتوای خود، اندیشه‌های مؤلفش را به‌خوبی انتقال دهد. اکثر افرادی که برای اولین بار این کتاب را در دست می‌گیرند، ممکن است در مورد فرم اتخاذ شده در آن دچار شک شوند. اما زمانی که بدانیم تمام این نوشته‌ها، تنها بخش‌هایی از گفت‌وگو‌ست که ژان راوی آن‌هاست و ما صدا یا جوابی از مخاطب نمی‌شنویم، این فرم روشن‌تر نیز می‌شود.

🔹همه چیز از یک شب سرد در آمستردام و از یک میخانه شروع می‌شود. در این نقطه است که ژان باتیس کلمانس ـ شخصیت اصلی کتاب «سقوط» ـ وارد می‌شود. آلبر کامو به سراغ تم‌هایی از جمله گناه، اعتراف، پرهیز از مورد قضاوت واقع شدن و...می‌رود و در آخر این ما هستیم که در این شش شب با ژان همراه می‌شویم. تا زمانی که کتاب را می‌بندیم، هم‌چون گدایی، با او زیر لب زمزمه کنیم: «آه آقا! ما آدم بد و نابابی نیستم. فقط روشنایی را گم کرده‌ایم.»

🔺متن کامل این یادداشت را اینجا بخوانید.
📝چرا باید «ماتی خان» بخوانیم؟

🖌#حسام_آبنوس نوشت:

🔹«ماتی خان» از آن کتاب‌ها است که از همان صفحه اول یقه‌تان را می‌چسبد و تا تمام نشود رهایتان نمی‌کند. قصه‌ای سرگرم کننده و جذاب که در دل صحرا اتفاق می‌افتد. مملو از جزئیات زندگی در صحرا. آقای اونق قصه «ماتی خان» را طوری سر و شکل داده که نتوانید کتاب را زمین بگذارید. «ماتی خان» عبدالرحمن اونق دست شما را با خودش می‌گیرد و می‌برد به دل ترکمن صحرا. زندگی میان اوبه‌های ترکمنی. صدای رود ارتک و های‌های چوپان‌ها که گله را پای قیزلار داغی می‌برند. صدای دوتار و اشعار مختوم‌قلی.

🔹«ماتی خان» از آن رمان‌ها نیست که یک خط بخوانی، بتوانی دو جمله برای بازنشر در شبکه اجتماعی از دلش دربیاوری. ولی از حیث الیم و جغرافیا «ماتی خان» یادآور رمان نادر ابراهیمی است. می‌تواند دست شما را بگیرد و با خودش وارد یک ماجرای حماسی کند. ماجرایی که حرف از غیرت می‌زند. ترکمن‌هایی که حاضرند همه‌چیزشان را بدهند ولی غیرتشان پا برجا بماند. «ماتی خان» قصه همین آدم‌ها است. قصه‌ای که شنیدنش سرعت گردش خون را در رگ‌هایتان بالا می‌برد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.