سیلویا پلات// «فکر میکنم چیزی که بیشتر از هر چیز دیگری از آن میترسم، مرگ تخیل است. وقتی آسمان بیرون تنها صورتی باشد و سقف خانهها تنها سیاه: آن ذهن تصویرگرایی که به شکلی پارادوکس گونه، حقیقت را در مورد دنیا به شما میگوید ولی حقیقتی که هیچ ارزشی ندارد. همین روح و روان خالق و نیروی شکلدهنده است که خیلی نیرومندانه جوانه میزند و جهان پیرامونش را با خلاقیت بیشتری از آن چیزی که خدا داده شکل میدهد.... برای حرکت به سمت جلو باید حرکت کنیم، کار کنیم و رویاپردازی کنیم.»ماری الیور // «در کارهای خلاقانه... حال هر چه که باشد، آنهایی که هنرمندان فعال دنیا هستند، به چرخش دنیا به دور خود کمک نمیکنند، آنها جهان را به جلو حرکت میدهند. و این کار یعنی کاری متفاوت با روال عادی امور. این کار معمولی بودن را زیر سوال نمیبرد. فقط کاری متفاوت و متمایز محسوب میشود. این کار نیازمند دیدگاه و یک سری اولویتبندی متفاوت است. به یقین درون هر کدام از ما «خودی» وجود دارد که نه کودک است و نه گذر زمان برا آن اثری دارد. این «خود ثالث» در برخی از ما آرام است و گاه به گاه خود را نشان میدهد اما در برخی دیگر قدرتمند و همیشگی است.
این «خود» از عشق به چیزهای عادی تهی است، و فراتر محدودیتهای زمانی است. «خود ثالث» عطش ابدیت دارد... کار فکری گاهی.. کار معنوی به یقین و کار هنری همیشه... جزو نیروهایی هستند که فراتر از قلمرو زمان و محدودیتهای معمول حرکت میکنند... «خود ثالث» دغدغهی نهایت دارد... دغدغهی درآوردن شکل از آنچه که بدون شکل است. هر آن کس که بهدنبال ابدیت بیحد و مرز نیست پس همان بهتر که خانهنشین باشد. چنین فردی بسیار ارزشمند، مفید و حتی زیباست، اما هنرمند نیست. چنین فردی بهتر است در زندگی همان اهدافی را پیش گیرد که رسیدن به آنها شادیهای کوتاهمدت را به ارمغان میآورد... میگویند که افراد خلاق، حواسپرت، بیپروا، و بیتوجه به آداب و هنجارهای اجتماعی هستند. و خوب امیدوارم که این حرف درست باشد. چون که آنها کلاً در دنیای دیگری زندگی میکنند. دنیایی که در آن «خود ثالث» حکمرانی میکند... یک هنرمند فعال و متمرکز، فرد بالغی است که حتی نمیگذارد که خودش مانع کاری که انجام میدهد بشود. او خود را در کارش غرق میکند... و خود را در مقابل آن مسئول میداند... ساعت شش صبح است و من هنوز دارم کارم میکنم. من حواسپرت، بیپروا و بیتوجه به آداب و هنجارهای اجتماعی هستم... و باید همینگونه باشد... مسئولیت من این است که عادی نباشم، یا به زمان اهمیت ندهم... من با بینش درونی خود پیمان بستهام، در هر زمان و به هر گونهای که جلوهگر شود. به هیچ راه دیگری نمیتوان کار هنری انجام داد. و این پیروزیهای گاه به گاه برای فردی که به دنبال آن است، ارزش همه چیز را دارد. پشیمانترین مردم آنهایی هستند که ندای انجام کار خلاقانه را شنیدند و آن حس بیقراری و بیداری در خود احساس کردند اما به آن وقتی ننهادند و بهایی ندادند.»
پتی اسمیت (و رابرت مَپِلتورپ) // «این دوران، دورانِ تاریکی است زیرا که همه فریفتهی شهرت هستند... من فکر میکنم که هنرمندان واقعی، باید به کار خود ادامه دهند، و در تلاش باشند تا دیدگاه خود را حفظ کنند. چرا که یک هنرمند واقعی بودن پاداش خودِ هنرمند است. اگر این چیزی است که شما هستید، شما همیشه همان خواهید ماند. اگر شما را در یک زندان حبس کنند و هیچ راه ارتباطی هم برای شما نگذارند، باز هم شما یک هنرمند خواهید بود. قدرت تخیل و قدرت تغییر چیزهایی هستند که هنرمند را میسازند. هنرمندان جوانی که تقریباً تحت تاثیر همه چیز در حرفهی خود هستند باید دیدگاه خود را کمی محدودتر کنند. آنها باید عمیقاً در جوهرهی هنر خود کاوش کنند و خود را باور داشته باشند، و این چیزی است که رابرت به من یاد داد. او به جوهره اعتقاد داشت... یک باور عمیقِ مطلق و بی قیدوشرط. و اگر شما نیز آن را باور دارید، این باور در بدترین لحظات زندگی نیز با شما خواهد بود.»