تنها واکنشی که میتونم بدم به اتفاقات هر چه سریع تر موقعیتی برامون پیش بیاد و از اینجا بریم، بریم جایی که حتی یک ثانیه از ذهنمون این موارد رد نشه: زبان فارسی، ایران و خاورمیانه و هر چی مربوط به این زندان میشه. حتی میل وطنپرستی که قبلا داشتیم هم دیگه تو وجودمون
نابود شده.
هیچکس«از آینده ناامیدم، دیگه خوشحال نمیشم. غرق فکر. هر روز از دیروز سختتر.»
نابود شده.
هیچکس«از آینده ناامیدم، دیگه خوشحال نمیشم. غرق فکر. هر روز از دیروز سختتر.»
💔8
ویدیوهای اسکار امسال که آلپاچینو وارد میشه برای معرفی بهترین فیلم رو نمیتونم ببینم و سریع ردش میکنم دیدنش اونم توی همچین سنی برای من دردناکه.
💔8
I am feeling utterly exhausted with my life in Iran lately. Social media platforms, particularly Twitter and Instagram, have taken over my mind entirely. It's driving me insane. People seem to talk about pointless things and debate over trivial issues that have no real impact on our lives. It's regrettable how we have spent so much time discussing words and problems that do not contribute to our growth and development. However, despite all of this, I find solace in the rainy air, the smell of damp soil, and the refreshing drops of rain on my head. These simple yet beautiful moments make me feel better amidst the world's chaos.
❤5
The passing of an artist is always challenging, but their body of work provides comfort. I say this because music, paintings, sculptures, and other artistic creations are immortalized through history, preserved in the minds of people from one generation to the next, and various other forms. Faramarz was one of the finest Iranian guitarists and pop artists who has left us, but his voice and unique guitar playing will always be remembered. He was not just a musician, but also a journalist and one of the few who excelled in the field of music.
🕊4
فریدون فرخزاد برای من اوج یک مرد ایرانی هست، بدون حتی یک لکه سیاه در کارنامه حیف و صد حیف که با اون اتفاق هر چی استعداد بود از بین رفت. اگر ایران آزاد ادامه میافت اینا از همینی که بودن هم فرا میرفتن. البته درست در کشوری آزاد میزیستن ولی ایران آزاد مردم ایران خیلی فرق میداشت. امان از آدمهای نادان. نابغههای تلف شدهای که مهاجرت میکنند چون نه ایرانی وجود داره نه آزادیی و تا آزادیی نباشه زندگی معنایی نداره.
در گوشهٔ این اتاقِ تاریک
یک باغ نشستهاست بیدار
از دوست ندیده جز مذلّت
از غیر کشیده رنجِ بسیار
در ریشهٔ هر گیاهِ سبزش
انبوهِ کسالت است و دیوار
بر بامِ بلندِ ابرهایش
خورشید نمیشود پدیدار
هر ثانیهاش هزار سال است
در فاصلهٔ نگاه و دیدار
این باغ منم که خسته از خویش
در خویش خزیدهام دوصد بار
عشق است که میدهد خزانم
عشق است که میکند گرفتار
در گوشهٔ این اتاقِ تاریک
یک باغ نشستهاست بیدار
از دوست ندیده جز مذلّت
از غیر کشیده رنجِ بسیار
در ریشهٔ هر گیاهِ سبزش
انبوهِ کسالت است و دیوار
بر بامِ بلندِ ابرهایش
خورشید نمیشود پدیدار
هر ثانیهاش هزار سال است
در فاصلهٔ نگاه و دیدار
این باغ منم که خسته از خویش
در خویش خزیدهام دوصد بار
عشق است که میدهد خزانم
عشق است که میکند گرفتار
❤18
خوش خیالی بیهوده است
چیزی جز دریافتهایی تلخ بهجا نمانده است
آنچه را که اندکاندک از دست میدهیم
از دست میدهیم، حتی زندگیمان را
مداوم است و گریزناپذیر
- قسمتی از شعر زمان از دست نرفته بود از پابلو نرودا
چیزی جز دریافتهایی تلخ بهجا نمانده است
آنچه را که اندکاندک از دست میدهیم
از دست میدهیم، حتی زندگیمان را
مداوم است و گریزناپذیر
- قسمتی از شعر زمان از دست نرفته بود از پابلو نرودا
❤5
جدیدا سریالی شروع کردم به نام in treatment «تحت درمان » که کلا سه فصل هر فصل بین ۲۵ تا ۴۰ قسمت هست.
موضوع سریال هم کل اپیزود تراپیست با بیماریهای خود حرف میزنه و البته زندگی شخصی خودش هم هست زیاد چیزی ازش نمیدونم چون تازه شروع کردم و بعد از اون hbo هم ساخته که مهر تاییدی میشه که این اثر رو باید حتما دید.
موضوع سریال هم کل اپیزود تراپیست با بیماریهای خود حرف میزنه و البته زندگی شخصی خودش هم هست زیاد چیزی ازش نمیدونم چون تازه شروع کردم و بعد از اون hbo هم ساخته که مهر تاییدی میشه که این اثر رو باید حتما دید.
«زندگی مانند یک رویاست که هرگز به واقعیت تبدیل نمی شود. در این دریای سیاه، دلمان به طولانی ترین انتظار محکوم است. هر آغازی به پایان می رسد و هر لحظه ای که به دست می آوریم، مانند قطره ای در دریایی از افسردگی است که ما را فرو می برد.»
در دلم، بارانی از غم و اندوه میبارد هر قطره، دلم را به دریاهای اشک میکشاند بیا و از دلم غم را بردار که من در این دریا غرق شدهام
در دلم، بارانی از غم و اندوه میبارد هر قطره، دلم را به دریاهای اشک میکشاند بیا و از دلم غم را بردار که من در این دریا غرق شدهام
«در زمانی که سایههای غم به دلها فرو میریختند و ابرها به آسمان رنگی تاریک میبخشیدند، آن فرشتهی زخمخوردهی زمینی، با دستانی خونین از رنگ غم، بر آسمان پرتاب شد. آن دلهای شکسته را به خاک سپرد، آوازی دریغشده از دست داد. و در هر نفسی، اشکهایی که از چشمان مردم روانه میشد، نقاشیای برای درد و اندوه بود. آه، این دنیا که آرامش را در بغل خود نخواست، و تنها خشونت و غم را در آغوش گرفت.»
در سکوت شب، اشکها بارانی شدند از دلهای شکسته،
و در زمان غم، آسمان با نالههای دریایی تیره شد.
در سکوت شب، اشکها بارانی شدند از دلهای شکسته،
و در زمان غم، آسمان با نالههای دریایی تیره شد.
«بادهی شادی در جام عشق او ریخته شده بود. دلم پر از نغمههای شادی بود که از لبانم بیرون میجست. با دیدن روی خندانش، دلم مثل پرندهای آزاد میپرید و در آسمان شفاف احساساتش میرقصید.
آه، آن روزها که در کنارش بودم، همه چیز مثل یک رویا بود. او و من، دو جانی که به هم پیوسته بودند و در دامنهی عشق میپریدند. لحظاتی که با هم سپری میکردیم، همیشه مملو از شادی و آرامش بود.
اما حالا، آسمان ابری شده بود و باد شدیدی بر دلم وحشت آورده بود. دیگر نمیتوانستم آن رویا را دوباره تجربه کنم. اما هنوز در خاطرم میماند آن زمانهایی که با او بودم و دلم در غم و شادیش شکسته و سرگردان بود.»
در باغ عشق آن کس که نقش او خلق شده گویی هر ذره از آفتاب، گلی از او برداشته
آه، آن روزها که در کنارش بودم، همه چیز مثل یک رویا بود. او و من، دو جانی که به هم پیوسته بودند و در دامنهی عشق میپریدند. لحظاتی که با هم سپری میکردیم، همیشه مملو از شادی و آرامش بود.
اما حالا، آسمان ابری شده بود و باد شدیدی بر دلم وحشت آورده بود. دیگر نمیتوانستم آن رویا را دوباره تجربه کنم. اما هنوز در خاطرم میماند آن زمانهایی که با او بودم و دلم در غم و شادیش شکسته و سرگردان بود.»
در باغ عشق آن کس که نقش او خلق شده گویی هر ذره از آفتاب، گلی از او برداشته
«در تاریکی شب، تنهایی مرا میلرزاند. سایهها در دلم رقص میکنند و نگرانیهایی درونم را فرا میگیرند. زمزمههایی از غم و اندوه، زندگیم را همچون باد بیرحم، میپوشانند. در این دریای ابدی از تاریکی، دستهایم به دنبال نوری میگردند که هرگز پیدا نمیشود. زندگی، چه بیمعنی است، که هرگز خوشبختی را در آغوش نمیکشد، و من تنها در این دریا بیپایان از غم و تنهایی غرق میشوم.»
تنهایی در شب تاریک با غم و اندوه میپیوندد نوری در دل دریا نیست در غم درونم غرق میشوم
تنهایی در شب تاریک با غم و اندوه میپیوندد نوری در دل دریا نیست در غم درونم غرق میشوم