انجمن داستان شهریور
از سری نشستهای داستانخوانی شهریور: #ادبیات_زنان: داستان زنان پیش از ۵۷ ادبیات زنان نه صرفاً روایتی از زنبودن، بلکه آینهای ست از تجربههای انسانی در جهانی محدود و صدایی خاموش. نویسندگان زن ایرانی، پیش از انقلاب ۵۷، در میانهی تحولات اجتماعی و فرهنگی، زبان…
خیلی دوره جالبی هست من دارم گوش میگیرم و دوست دارم مطالبی که رو که شرح میدن.
❤2
https://open.spotify.com/playlist/7giMEy1QrZdbwwzxcxG94F?si=il15mFWzTAqRlUAtXZW-zQ&pi=lycsaz7SQeWq0
اکانتم داخل اسپاتیفای و پلیلیست
اکانتم داخل اسپاتیفای و پلیلیست
اگر هر بار که جهان از هم میپاشد، آرامشی از جنس مرگ روی تنم بنشیند، اگر هر هجومِ بیرحمی در آخر مرا به سکوتی ژرفتر پرتاب کند، پس بگذار طوفانها بیرحمتر شوند، بگذار بادها تا جایی بتازند که خواب مردگان را هم پاره کنند. چون انگار فقط بعد از ویرانیست که میشود نفس کشید، فقط بعد از شکستنِ هرچه هست، آن خلأ سنگینی میآید که آدم را لحظهای از خودش دور میکند.
عجیب است… آدم گاهی آرزو میکند جهان آنقدر بلرزد و بلغزد و سقوط کند تا دیگر چیزی برای ترسیدن باقی نماند. گاهی میخواهد همهچیز از هم بپاشد تا خودش هم مجبور به مقاومت نباشد. شاید تهِ این درگیری، آن جایی که دیگر چیزی نمیماند جز خاکستر، یک آرامش واقعی باشد آرامشی که نه از امید میآید، نه از نجات، بلکه از توقفِ کامل.
وقتی هر موجِ سهمگین بعدش لحظهای آسودگی میآورد، آدم دیوانهوار مشتاق تلاطم میشود. انگار درد، بهای سکونیست که بعدش میآید. انگار باید همهچیز به نهایت برسد: بادها آنقدر بتازند که مرز میان انسان و نیستی فرو بریزد، زمین و آسمان قاطی شوند، تاریکی و روشنی یکی شوند، و تازه آنوقت بتوان فهمید این زندگی چه میخواهد از ما.
شاید آرامشِ واقعی آن لحظهای باشد که همهچیز از دست رفته و دیگر چیزی برای حفظ کردن نیست. شاید باید بادها تا مغز استخوان بتازند، باید دنیا را از ریشه تکان دهند، تا ما از این خوابِ پوسیده بیدار شویم بیداری نه برای زیستن، بلکه برای فهمیدن اینکه چقدر شکننده بودیم.
من گاهی آرزو میکنم جهان آنقدر بتوفد، آنقدر بیرحم شود، که حتی خاموشانِ زیر خاک هم تکانی بخورند. شاید آنها زودتر از ما بفهمند این سکوتِ بعد از طوفان، چه گوهر کمیابیست. شاید ما زندگان به آن نقطهٔ آخر نرسیدهایم و به همین دلیل هنوز دنبال معنای آرامش میگردیم.
بگذار بادها بتازند.
بگذار همهچیز را از جا بکنند.
اگر قرار است پس از هر ویرانی، لحظهای مکاشفه بیاید، من برای آن لحظه، حاضر به تحمل هزاران توفانم.
عجیب است… آدم گاهی آرزو میکند جهان آنقدر بلرزد و بلغزد و سقوط کند تا دیگر چیزی برای ترسیدن باقی نماند. گاهی میخواهد همهچیز از هم بپاشد تا خودش هم مجبور به مقاومت نباشد. شاید تهِ این درگیری، آن جایی که دیگر چیزی نمیماند جز خاکستر، یک آرامش واقعی باشد آرامشی که نه از امید میآید، نه از نجات، بلکه از توقفِ کامل.
وقتی هر موجِ سهمگین بعدش لحظهای آسودگی میآورد، آدم دیوانهوار مشتاق تلاطم میشود. انگار درد، بهای سکونیست که بعدش میآید. انگار باید همهچیز به نهایت برسد: بادها آنقدر بتازند که مرز میان انسان و نیستی فرو بریزد، زمین و آسمان قاطی شوند، تاریکی و روشنی یکی شوند، و تازه آنوقت بتوان فهمید این زندگی چه میخواهد از ما.
شاید آرامشِ واقعی آن لحظهای باشد که همهچیز از دست رفته و دیگر چیزی برای حفظ کردن نیست. شاید باید بادها تا مغز استخوان بتازند، باید دنیا را از ریشه تکان دهند، تا ما از این خوابِ پوسیده بیدار شویم بیداری نه برای زیستن، بلکه برای فهمیدن اینکه چقدر شکننده بودیم.
من گاهی آرزو میکنم جهان آنقدر بتوفد، آنقدر بیرحم شود، که حتی خاموشانِ زیر خاک هم تکانی بخورند. شاید آنها زودتر از ما بفهمند این سکوتِ بعد از طوفان، چه گوهر کمیابیست. شاید ما زندگان به آن نقطهٔ آخر نرسیدهایم و به همین دلیل هنوز دنبال معنای آرامش میگردیم.
بگذار بادها بتازند.
بگذار همهچیز را از جا بکنند.
اگر قرار است پس از هر ویرانی، لحظهای مکاشفه بیاید، من برای آن لحظه، حاضر به تحمل هزاران توفانم.
❤12
پلوریبوس قسمت ششم/وینس گلیگان با صبر و حوصله خودش داره داستان رو روایت میکنه البته داخل بترکال سال هم که من میبینم فصل اول رو سرعت روایت همینطور هست.
❤🔥5
https://open.spotify.com/playlist/5yy91EUp2OYPm42ABziL0s?si=6HtTIVDyRLe-8ETeOGB7Hw&pi=9FPUJgukQL-aK&pt=e4d184409a10bc12d9a01d7edbbfba1a
این لینک collaborativeهست اگر نمیدونید با همدیگه پلیلیست درست میکنیم اونایی که دوست دارن لینک بالا رو بزنن و آهنگ اضافه کنن.
این لینک collaborativeهست اگر نمیدونید با همدیگه پلیلیست درست میکنیم اونایی که دوست دارن لینک بالا رو بزنن و آهنگ اضافه کنن.
❤2