Evening Wind
فروغ فرخزاد // «میخواهم در همه چیز حفرهای بسازم و در عمق آن فرو بروم. میخواهم به مرکز زمین برسم. عشق من در آن نقطه قرار گرفته، مکانی که در آن بذرها سبز میشوند، ریشهها در هم تنیده میشوند و آفرینش حتی در حالت از هم پاشیدگی به فعالیت خود ادامه میدهد. فکر…
۸ دی ماه سالروز تولد فروغ فرخزاد
گاهی آدم آنقدر در خودش جمع میشود که جهان بیرون فقط بهصورت لکههایی محو عبور میکند. صداها خفهاند، نور کدر است، و نفس کشیدن بیشتر شبیه انجام یک وظیفهی اجباریست تا نشانهی زنده بودن. انگار برای ماندن، باید کوچک شد؛ باید شانهها را جمع کرد، نگاه را پایین انداخت، و اجازه داد همهچیز از کنارت رد شود بیآنکه درگیرت کند. در چنین لحظهای، تن به پناهگاه بدل میشود. نه برای آرامش، بلکه برای دوام آوردن. ذهن آهستهآهسته عقب میکشد، افکار در خودشان تا میخورند، و آدم سعی میکند کمتر حس کند، کمتر ببیند، کمتر بخواهد. نه از ترس، بلکه از فرسودگی. از اینکه دیگر توان واکنش ندارد. این حالت نه غم خالص است، نه افسردگیِ نمایشی؛ بیشتر یک سکوتِ سنگین است، مثل مکثی طولانی پیش از فرو ریختن. جایی که آدم هنوز ایستاده، اما میداند اگر یک فشار کوچک دیگر وارد شود، شاید فروبپاشد. برای همین ترجیح میدهد بیحرکت بماند، مثل کسی که در سرمای شدید، به خواب رفتن فکر میکند چون بیدار ماندن دردناکتر است.
Finally, it’s over.
We have so many memories with this series; so much time has passed and so many things have happened.
And thanks to the Duffer Brothers for creating this work.
We have so many memories with this series; so much time has passed and so many things have happened.
And thanks to the Duffer Brothers for creating this work.
دیگه اون آدم قبلی نیستم. نه به این معنی که عاقلتر شدم یا قویتر؛ بیشتر از این جهت که یه چیزی توی من خاموش شده. اون بخش زندهای که با نوشتن، خیال، رویا یا حتی با یه جملهی ساده خودش رو جمعوجور میکرد، دیگه وجود نداره. قبلاً کلمهها مثل مسکن بودن، مثل یه جای امن موقت. مینوشتم تا تحملپذیر بشه. الان اما نوشتن هم دیگه پناه نیست، فقط گزارش وضعیته؛ سرد، بیتزئین، بدون امید به نجات. دیگه به خواب هم اعتماد ندارم. خوابها هم مثل بقیه چیزها لو رفتن؛ یا تکرار همون ترسهای قدیمیان، یا تصویر چیزهایی که میدونم هرگز قرار نیست اتفاق بیفته. رویا؟ رویا وقتی معنا داره که آدم هنوز چیزی بخواد. وقتی هنوز دلش بخواد به جایی برسه، کسی رو نگه داره، یا خودش رو نجات بده. من اما به نقطهای رسیدم که «خواستن» برام بیمعنی شده. نه از سر عرفان، نه از سر بلوغ؛ از فرط فرسودگی. قبلاً خیال یه راه فرار بود. حتی خیالِ خودم. اینکه تصور کنم نسخهی دیگهای از من وجود داره که بهتر دوام آورده، کمتر اشتباه کرده، یا هنوز امیدی ته دلش مونده. حالا همون خیال هم خالیه. دیگه حتی حوصلهی دروغ گفتن به خودم رو ندارم. نه فرار میکنم، نه مقاومت. فقط ایستادم وسط همون وضعیت همیشگی. و عجیب اینه که چیزها تغییر نکردن. درد همونه. ترس همونه. اون انتظار کشدار و بیپایان همونه؛ انتظاری که نه معلومه منتظر چیه، نه معلومه کی تموم میشه. تنها فرق اینه که دیگه سعی نمیکنم بهش اسم قشنگ بدم. دیگه تلاش نمیکنم با هنر، با استعاره، با جملههای خوشساخت قانعش کنم. این وضعیت نه قهرمانانهست، نه تراژیک به اون معنایی که توی فیلمها میبینیم. بیشتر شبیه یه سکون سنگینه. شبیه وقتی که آدم هنوز زندهست، اما دیگه پروژهای برای نجات خودش نداره. نه به فردا دل بسته، نه از دیروز فرار میکنه. فقط داره دوام میاره، بدون اینکه مطمئن باشه دوام آوردن اصلاً ارزش خاصی داره یا نه. اینجا دیگه شعر گفتن هم فایدهای نداره، چون شعر وقتی به درد میخوره که هنوز بشه چیزی رو نرمتر کرد. اینجا اما همهچیز سخته، زمخت، بیانعطاف. و شاید این صادقانهترین نقطهایه که میشه بهش رسید: جایی که آدم اعتراف میکنه دیگه بلد نیست با خودش مهربون باشه، اما حداقل دیگه به خودش دروغ هم نمیگه.
متنی از جان دل در مورد دردی که هیچوقت از بین نخواهد رفت.
بعد از مدتها که بدنم بالاخره دست از هشدار دادن برداشته بود، دوباره برگشته؛ نه با سر و صدا، نه با بحران ناگهانی، بلکه با همون شیوهی آشنای فرساینده. اینبار از صورتم شروع کرده، جایی که همیشه فکر میکردم حداقل ظاهرش قراره بیطرف بمونه. اما نه. پوست، این مرز نازک بین من و جهان، دوباره تصمیم گرفته علیهام شهادت بده. قرمزی فقط رنگ نیست؛ علامته. مثل چراغی که مدام چشمک میزنه و نمیذاره فراموش کنی چیزی درست کار نمیکنه. سوزش، فقط درد نیست؛ یادآوریه. یادآوری اینکه بدنم هنوز منو دشمن خودش میدونه، هنوز درگیر جنگیست که من هیچ نقشی در شروعش نداشتم. انگار سیستم دفاعیام حوصلهی دشمن واقعی رو نداره و ترجیح میده نزدیکترین چیز، یعنی خودم، رو هدف بگیره. این دردها بلند نیستند، نمایشی نیستند. بیوقفهاند. از اون جنس که نمیکشه زمینت بزنه، ولی نمیذاره صاف بایستی. هر لحظهی روز، یه سوزش ریز، یه فشار نامرئی، یه اخطار دائمی که میگه «آرامش موقته، گول نخور». حتی وقتی ساکته، حضوره. مثل استرسی که صدا نداره ولی تمام فضا رو پر کرده. اینبار دیگه فقط یک علامت پوستی نیست، فقط یک اسم پزشکی روی پرونده نیست. این بیماری مثل یه اعتراف ناخواستهست که بدنم هر روز مجبورم میکنه جلو آینه تکرارش کنم. انگار چیزی درون من تصمیم گرفته پرده رو کنار بزنه و بگه «ببین، این هم حقیقتت». قرمزی، سوزش، درد… اینها ظاهر ماجراست. مسئله عمیقتره. مسئله اینه که بدنم به من اعتماد نداره. سیستم دفاعیای که قرار بوده پشتم باشه، سالهاست منو با تهدید اشتباه گرفته. سبوره فقط روی صورت نمیشینه؛ روی روان میریزه. وقتی پوستت میسوزه، ذهنت هم دنبال پناه میگرده و چیزی پیدا نمیکنه. این درد، درد لحظهای نیست؛ فرسایشه. از اون جنس که نمیذاره فراموش کنی بیمار هستی، حتی وقتی بقیه چیزها عادی جلوه میکنن. هر خارش، هر التهاب، هر موج گرمای زیر پوست، یه پیام واضحه: «کنترل دست تو نیست». و این جمله، از خود درد بدتره. بدنم یاد گرفته علیه خودش بجنگه و من وسط این جنگ گیر افتادم. نه فرماندهام، نه سرباز؛ فقط میدان نبردم. بیماری خودایمنی یعنی خیانت از درون. یعنی دشمن چهره نداره، چون همون چیزیست که باهاش زندگی میکنی. نمیتونی ازش فاصله بگیری، نمیتونی ترکش کنی، حتی نمیتونی کاملاً ازش متنفر باشی، چون همون بدنه که صبحها تو رو زنده نگه میداره. این روزها استرس از بیرون نمیاد؛ از خودم زاییده میشه. از این آگاهی که هر لحظه ممکنه بدتر بشه. از این حس که آرامش فقط یک وقفهی کوتاه بین دو حملهست. بیماری صبر نمیخواد؛ فرسودگی میسازه. کمکم آدم رو میبره به جایی که دیگه از «خوب شدن» حرف نمیزنه، فقط امیدوار میمونه «بدتر نشه». حتی دردش هم نجیب نیست. نه اونقدر شدیده که فریاد بزنی، نه اونقدر خفیفه که نادیده بگیری. درست همونجاست که اعصابت رو میجوه. شبها که همهچیز ساکته، تازه خودش رو نشون میده. وقتی حواست پرت نیست، وقتی دیگه نقشی بازی نمیکنی، بدن شروع میکنه حرف زدن. و حرفهاش مهربون نیست. این بیماری منو محتاط نکرده، بدبین کرده. نسبت به بدنم، نسبت به فردا، نسبت به این ایدهی سادهلوحانه که «اگه مراقب باشی، همهچیز درست میشه». من مراقب بودم. خیلی وقتها بیشتر از حد معمول. ولی بعضی چیزها با مراقبت حل نمیشن؛ فقط باهاشون زندگی میکنی، یا دقیقتر بگم، باهاشون دوام میاری. و شاید تاریکترین بخشش همین باشه: اینکه یاد میگیری درد رو نرمال ببینی. سوزش رو بخشی از روزمرهات کنی. صورتت میسوزه و تو به کارت فکر میکنی، به حرف زدن با آدمها، به وانمود کردن. انگار بیماری بهت تمرین میده چطور رنج رو بیصدا حمل کنی. نه قهرمانانه، نه با افتخار؛ فقط چون چارهای نیست. بیشتر از خود درد، بازگشتشه که آزار میده. این حس که هرچقدر هم فکر کنی ازش عبور کردی، فقط یه فاصلهی کوتاه بوده. بدن حافظه داره. زخمی که سالها پیش باز شده، لازم نیست دوباره عمیق بشه؛ همونقدر که خودش رو نشون بده، کافیه تا همهچیز برگرده سر جای اول. خستگی، بیحوصلگی، اون سنگینی تهِ سینه که اسمش رو میذارن اضطراب ولی در واقع نوعی آمادگی دائمی برای بدتر شدنه. آدم کمکم میفهمه مسئله فقط بیماری نیست. مسئله اینه که بدنت تبدیل میشه به سند زندهی ناپایداری. هیچ لحظهای کاملاً امن نیست. هیچ «خوب شدم»ای قطعی نیست. فقط دورههایی هست که کمتر اذیت میشی، و بعد دوباره یادآوری. و تو باید با صورتی که میسوزه، با پوستی که اعتراض میکنه، وانمود کنی هنوز میتونی عادی باشی. این جنگ بیرونی نیست. کسی نمیبینهاش. اما هر بار که آینه رو رد میکنی، هر بار که گرما و درد زیر پوستت میدوه، میفهمی که آرامش واقعی برای بعضیها اصلاً تعریف نشده. فقط وقفهست. و این روزها، این وقفه تموم شده.
بعد از مدتها که بدنم بالاخره دست از هشدار دادن برداشته بود، دوباره برگشته؛ نه با سر و صدا، نه با بحران ناگهانی، بلکه با همون شیوهی آشنای فرساینده. اینبار از صورتم شروع کرده، جایی که همیشه فکر میکردم حداقل ظاهرش قراره بیطرف بمونه. اما نه. پوست، این مرز نازک بین من و جهان، دوباره تصمیم گرفته علیهام شهادت بده. قرمزی فقط رنگ نیست؛ علامته. مثل چراغی که مدام چشمک میزنه و نمیذاره فراموش کنی چیزی درست کار نمیکنه. سوزش، فقط درد نیست؛ یادآوریه. یادآوری اینکه بدنم هنوز منو دشمن خودش میدونه، هنوز درگیر جنگیست که من هیچ نقشی در شروعش نداشتم. انگار سیستم دفاعیام حوصلهی دشمن واقعی رو نداره و ترجیح میده نزدیکترین چیز، یعنی خودم، رو هدف بگیره. این دردها بلند نیستند، نمایشی نیستند. بیوقفهاند. از اون جنس که نمیکشه زمینت بزنه، ولی نمیذاره صاف بایستی. هر لحظهی روز، یه سوزش ریز، یه فشار نامرئی، یه اخطار دائمی که میگه «آرامش موقته، گول نخور». حتی وقتی ساکته، حضوره. مثل استرسی که صدا نداره ولی تمام فضا رو پر کرده. اینبار دیگه فقط یک علامت پوستی نیست، فقط یک اسم پزشکی روی پرونده نیست. این بیماری مثل یه اعتراف ناخواستهست که بدنم هر روز مجبورم میکنه جلو آینه تکرارش کنم. انگار چیزی درون من تصمیم گرفته پرده رو کنار بزنه و بگه «ببین، این هم حقیقتت». قرمزی، سوزش، درد… اینها ظاهر ماجراست. مسئله عمیقتره. مسئله اینه که بدنم به من اعتماد نداره. سیستم دفاعیای که قرار بوده پشتم باشه، سالهاست منو با تهدید اشتباه گرفته. سبوره فقط روی صورت نمیشینه؛ روی روان میریزه. وقتی پوستت میسوزه، ذهنت هم دنبال پناه میگرده و چیزی پیدا نمیکنه. این درد، درد لحظهای نیست؛ فرسایشه. از اون جنس که نمیذاره فراموش کنی بیمار هستی، حتی وقتی بقیه چیزها عادی جلوه میکنن. هر خارش، هر التهاب، هر موج گرمای زیر پوست، یه پیام واضحه: «کنترل دست تو نیست». و این جمله، از خود درد بدتره. بدنم یاد گرفته علیه خودش بجنگه و من وسط این جنگ گیر افتادم. نه فرماندهام، نه سرباز؛ فقط میدان نبردم. بیماری خودایمنی یعنی خیانت از درون. یعنی دشمن چهره نداره، چون همون چیزیست که باهاش زندگی میکنی. نمیتونی ازش فاصله بگیری، نمیتونی ترکش کنی، حتی نمیتونی کاملاً ازش متنفر باشی، چون همون بدنه که صبحها تو رو زنده نگه میداره. این روزها استرس از بیرون نمیاد؛ از خودم زاییده میشه. از این آگاهی که هر لحظه ممکنه بدتر بشه. از این حس که آرامش فقط یک وقفهی کوتاه بین دو حملهست. بیماری صبر نمیخواد؛ فرسودگی میسازه. کمکم آدم رو میبره به جایی که دیگه از «خوب شدن» حرف نمیزنه، فقط امیدوار میمونه «بدتر نشه». حتی دردش هم نجیب نیست. نه اونقدر شدیده که فریاد بزنی، نه اونقدر خفیفه که نادیده بگیری. درست همونجاست که اعصابت رو میجوه. شبها که همهچیز ساکته، تازه خودش رو نشون میده. وقتی حواست پرت نیست، وقتی دیگه نقشی بازی نمیکنی، بدن شروع میکنه حرف زدن. و حرفهاش مهربون نیست. این بیماری منو محتاط نکرده، بدبین کرده. نسبت به بدنم، نسبت به فردا، نسبت به این ایدهی سادهلوحانه که «اگه مراقب باشی، همهچیز درست میشه». من مراقب بودم. خیلی وقتها بیشتر از حد معمول. ولی بعضی چیزها با مراقبت حل نمیشن؛ فقط باهاشون زندگی میکنی، یا دقیقتر بگم، باهاشون دوام میاری. و شاید تاریکترین بخشش همین باشه: اینکه یاد میگیری درد رو نرمال ببینی. سوزش رو بخشی از روزمرهات کنی. صورتت میسوزه و تو به کارت فکر میکنی، به حرف زدن با آدمها، به وانمود کردن. انگار بیماری بهت تمرین میده چطور رنج رو بیصدا حمل کنی. نه قهرمانانه، نه با افتخار؛ فقط چون چارهای نیست. بیشتر از خود درد، بازگشتشه که آزار میده. این حس که هرچقدر هم فکر کنی ازش عبور کردی، فقط یه فاصلهی کوتاه بوده. بدن حافظه داره. زخمی که سالها پیش باز شده، لازم نیست دوباره عمیق بشه؛ همونقدر که خودش رو نشون بده، کافیه تا همهچیز برگرده سر جای اول. خستگی، بیحوصلگی، اون سنگینی تهِ سینه که اسمش رو میذارن اضطراب ولی در واقع نوعی آمادگی دائمی برای بدتر شدنه. آدم کمکم میفهمه مسئله فقط بیماری نیست. مسئله اینه که بدنت تبدیل میشه به سند زندهی ناپایداری. هیچ لحظهای کاملاً امن نیست. هیچ «خوب شدم»ای قطعی نیست. فقط دورههایی هست که کمتر اذیت میشی، و بعد دوباره یادآوری. و تو باید با صورتی که میسوزه، با پوستی که اعتراض میکنه، وانمود کنی هنوز میتونی عادی باشی. این جنگ بیرونی نیست. کسی نمیبینهاش. اما هر بار که آینه رو رد میکنی، هر بار که گرما و درد زیر پوستت میدوه، میفهمی که آرامش واقعی برای بعضیها اصلاً تعریف نشده. فقط وقفهست. و این روزها، این وقفه تموم شده.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«پنگوئن نیهیلیست» به یه صحنه معروف از مستند Encounters at the End of the World ساختهی ورنر هرتزوگ اشاره داره؛ جایی که یه پنگوئن انگار کاملاً گیج شده، از جمع پنگوئنها جدا میشه و بهجای رفتن سمت دریا و غذا و امنیت، راهشو کج میکنه و میزنه به دل خشکی و کوهها؛ جایی که نه غذا هست، نه بقا، نه امیدی به زنده موندن. هرتزوگ با دیدن این صحنه شروع میکنه به تأمل دربارهی بحران وجودی این پنگوئن و مسیری که آگاهانه یا ناآگاهانه انتخاب کرده؛ مسیری خلاف غریزه، خلاف جمع، و احتمالاً رو به مرگ. همین تعبیر باعث بحثهای زیادی شده. بعضیها میگن این پنگوئن نماد نیهیلیسم خالصه؛ موجودی که دیگه هیچ معنا، هدف یا دلیلی برای ادامه نداره. بعضیهای دیگه اما جور دیگه میبیننش: نه بهعنوان پوچی، بلکه مثل یه جور شورش وجودی؛ انگار پنگوئن داره از زندگی از پیشتعیینشده و غریزی فرار میکنه و دنبال معنایی میگرده که بیرون از مسیر همیشگی و امن بقیهست حتی اگه قیمتش نابودی خودش باشه.
نمیخوام حرفم طولانی بشه پس خیلی خلاصه میگم به فکر روح و روانتون باشید چون نباشید نابود میشید و اگر بشید این زندگی چه ارزشی داره؟ به امید زندگی به خودتون بیاید و در آخر زندگی و زندگی و زندگی. همین.
این ویدیو رو هم ببینید.
این ویدیو رو هم ببینید.