وَهم – Telegram
129 subscribers
446 photos
6 videos
15 links
هر آنچه اینجا هست، از چشم و ذهن من وجودیت گرفته است. صندوقِ اوهامِ من به چشم‌تان مرئی‌ است؟
https://www.instagram.com/taleofgrey?igsh=Z25oMXhvZjlkemd6

http://t.me/HidenChat_Bot?start=445308459
Download Telegram
Channel created
🔥3
...ناگهان خیره به منظره‌ی قبل از طلوع پی می‌برد به پوچی، به اوج گم‌گشتگی و رهاشدگی در جهانی که همه خوابند و مالکان اصلی گرگ‌ها و قورباغه‌هایی‌اند که شب‌ها سلطه‌گرانه آواز سر می‌دهند. کودک اشک می‌ریزد برای وجود داشتنش. کودک هیچ مادری در تاریکی نمی‌بیند. کودک تنهاست و تاریکی او را خواهد بلعید و هیچ چیز او را نخواهد شنید. به دست‌هایش خیره می‌شود و وحشت می‌کند از زنده بودن ناگزیرش. به آسمان بزرگِ خالی خیره می‌شود و وحشت می‌کند از بی پناهی حقیقی‌ای که انسان‌های جهان‌ِ او انکارش می‌کنند.
طلوع به آسمان خواهد رسید، خواب هم به چشمانش. شب تمام خواهد شد، اما آغازیست بر پذیرشی از حقیقت.
#خودنبشت
-نقش یک فلسفه‌ای به رویت افتاده‌‌است
قلم بی‌خانمان به سویت راه افتاده‌است
#خودنبشت
میان دو تاریکیِ بی‌انتها، در مرز انزوای زمین و پوشیدگیِ آسمان، کورسویی از حیات خاکیان سوسو می‌زند. دارای جانانِ این کنج، نه از رموز آسمان می‌پرسند نه از امور زمین؛ چَشم‌ها به روبروست.
#خودنبشت
-مگه تو آسمونم سیاه‌چال هست؟
تی‌تی سیاه‌چال رو خوب می‌شناخت. سیاهچال تنبیهی بود برای کسایی که به بشریت خدمت نمی‌کردن. سیاه‌چال خوب نبود، مثل مردن خرگوش‌ها، مثل تاریکی، مثل بیمارستان. تصور اینکه همه‌ی زمین با آدمای خوبش بیفتن تو سیاهچال می‌ترسوندش. آدمای خوب لیاقتشون تاریکی نیست. دختر همسایه آدم خوبی بود، چون تی‌تی رو دوست داشت. شوهرش، که پنجاه درصد شوهرش بود، آدم خوبی بود، فقط وقتی صلاح بود دروغ می‌گفت. بچه‌ی توی شکمش آدم خوبی بود، با اینکه از خون خودش نبود. تی‌تی آدم خوبی بود، شوهرش می‌گفت با بچه‌دار شدن از آدمای نازا بهشون خدمت می‌کنه. دانشمند روبروش هم آدم خوبی بود. می‌خواست همه‌ی آدم‌هارو از سیاه‌چال نجات بده. مثل تی‌تی نبود که فقط به چند نفر خدمت کنه. دانشمند نباید توی سیاه‌چال می‌افتاد.
+گریه نکن دختر، نگفتم همین فردا سیاه‌چال به زمین می‌رسه که. به عمر ماها قد نمی‌ده، اشکاتو پاک کن.
[اقتباسی از فیلم تی‌تی]
#خودنبشت
غلظت مه، کلمات دفترم را نمناک می‌کند. قطره‌ها و گرگ‌ها و زاغ ها سمفونی زنده بودن سر می‌دهند؛ کیهان بدون خدایش نیز زیباست.
سهم من از زیبایی‌اش تنفس‌ِ تصویر این لحظه است. انگشت‌ها یخ زده اند، پاها به درد افتاده‌اند، برّه‌ها بیدار شده‌اند، بی‌نقص نیست، صحنه‌ی پایانی‌ام نیست، عمیق نیست، داستانی پشتش نیست، اما هست. وجود دارد پس ارزش ثبت شدن را دارد.
آن‌سوی مه چیست؟ می‌دانم، یا فکر می‌کنم می‌دانم؟ شاید هیچوقت چیزی آن‌سو نبوده؛ شاید دیگر نیست. روح "پایان" بال‌هایش را بر زمین گسترانیده‌است، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و پر‌هایش بر پوستم می‌نشینند. پایان سپید است یا سیاه؟ مرگ، حزن، درد، تاریکی، یا خالی، پاک، ناپدید، خنثی؟
پایانِ من نامرئی‌ست. بر دستانم نشسته‌است، بر ذهنم، بر کلماتم. پایان بی‌معناست. آنچه پایان می‌یابد او را رنگ می‌بخشد.
انگشتان رو به پایانم سرخ شده‌اند؛ پایانشان به رنگ درونشان است.
پایان بر روی بیداری‌ام نشسته‌است...
#خودنبشت