#خودنبشت
قرمز از قلم گریخته بود و در سفیدیِ کاغذ، میز و پوست میغلتید. قلم موی بینوا تاوان شیطنت رنگ را داد و به سمت گلدانی ناچار تر پرتاب شد. جامِ شیشهای در کمال آرامش به روی میز خوابید، اما درهمشکستنش تنها نوازشی میطلبید؛ لااقل این چیزی بود که مادر از من شنید.
لعنت گفتم به شیشههایی که احاطهام کردهاند، به مسئولیتی که با راه رفتن بر این کرهی خاکی نسبت به هر شکستنی گردنم میاندازند، چه فکری کردهاید با این دیوارهای شیشهایتان و کتابخانههای عمومی و هزینههایی که پس از تحویل میگیرید؟ که هر رهگذری در آن لحظهی مواجههی خاص، قرار است عاقل و دور از اجداد حیوانیاش باشد؟
خود را با فریب کودکانهای مشغول میکنیم تا بتوانیم پس از رخداد، خرده شیشههارا جمع کنیم: شاید آنها ولی من نه. اینجاست که گلدانِ خرد به انگشتهای بی دفاع تیغِ انتقام میزند؛ بی آن که بابت شکننده بودنم عذرخواهی کند. نگاه میکنم به شیشهای که پشتش زندگی میکنیم، به سلولهای مرده بر پوست، نخ ابریشم بر تن، نوای پیانو بر افکار، و چه نازک است این وجودِ پر از خود.
قلم مو در دستِ جریح میگیرم و همچنان که طلوع سر میرسد، قرمزهایمان در هم میآمیزند.
❤10❤🔥1