وَهم
#خودنبشت -تماشای سیر شدنِ گربه وحشتزدهام میکند؛ تماشای تکمیل شدنِ تنها ماموریتِ زندگیام، تماشای بینیاز از من شدنِ تنها رابط بین جهان و من. به چشم خود میبینم که چطور رشتههای حاملِ زنده ماندنم در طول روز، از هم پاره میشوند؛ و تا چندین ساعت آینده وجود…
-آدمی بدون دیگر آدمی، چه معنا دارد؟
به منی که دیگر نیستم مینگرم، منی که چیزی بود، معنایی داشت؛ منی که بر زیر بار زندگی جان میداد، اما زندگیای داشت.
مینگرم و میپرسم، مگر چه بودم که دیگر نیستم و این چنین نیست شدم؟ فشرده میشدم بی کوچک شدن، به سرعت نور دور میشدم بی حرکت کردن، به خستگیِ کنندهی تمام جنبوجوشِ جهان میشدم بی کاری کردن، هستی بر دوشم بود بی سهمی داشتن؛ سهم من انگشت شمار انسانها بودند. در کنار نمونهای محدود از گونهای بیاهمیت، هویتی حقیر نصیبم شده بود، معنایی ناچیز اما موجود.
حالا هیچ چیزی شبیهش نیستم، زیرا در کنار هیچ یک از میلیاردها آدمیزاد نیستم. آدمی تنها کنار گربهای در یک اتاق، از کجا میفهمد شوخ است یا جدی، سالم است یا دیوانه، زنانه یا مردانه؟ آدمی تنها میان هرچه که زبانش را نمیفهمد، از کجا میفهمد همچنان مهارت سخن گفتن دارد یا آوا بلغور میکند؟ از کجا میفهمد کدام صدا در ذهنش است و کدام بر زبان؟
حال هیچ نیستم، و میتوانم همه چیز باشم. جانی و ناجی و شیطان و خدا، خیر و شر و کور کر، مرده و زنده و ابدی و میرا، در درونم انتظار میکشند تا تماشاگری بیاید و برای رضایتش یکدیگر را بکشند. در خلوت خود بی انتهاییم، برای یکدیگر و به تقلید از یکدیگر شکل انسانی به خود میگیریم، و من میترسم از آن کس که قرار است تعریفم کند. میترسم از اولین کسی که پس از مدتها، صدایم را میشنود، و تمام وجودیت نامتناهیام را در کلماتی ساده تماشا میکند، دستچین میکند و پس از دقایقی نسخهای از خود را در من میبیند؛ و آنجاست که میبیند. سایهای محو که سالها در نزدیکیاش زندگی میکرده، ناگهان دیده میشود و میپندارد تمام مدت در همین شکل بودهاست. سالها انزوای جنون آمیز، انگار که هیچگاه اتفاق نیفتاده باشد، فراموش میشود و با سلام سادهای، زندگی باز میگردد به محدودیتِ امن خودش.
و شاید هیچوقت این اتفاق برایم نیفتد.
به منی که دیگر نیستم مینگرم، منی که چیزی بود، معنایی داشت؛ منی که بر زیر بار زندگی جان میداد، اما زندگیای داشت.
مینگرم و میپرسم، مگر چه بودم که دیگر نیستم و این چنین نیست شدم؟ فشرده میشدم بی کوچک شدن، به سرعت نور دور میشدم بی حرکت کردن، به خستگیِ کنندهی تمام جنبوجوشِ جهان میشدم بی کاری کردن، هستی بر دوشم بود بی سهمی داشتن؛ سهم من انگشت شمار انسانها بودند. در کنار نمونهای محدود از گونهای بیاهمیت، هویتی حقیر نصیبم شده بود، معنایی ناچیز اما موجود.
حالا هیچ چیزی شبیهش نیستم، زیرا در کنار هیچ یک از میلیاردها آدمیزاد نیستم. آدمی تنها کنار گربهای در یک اتاق، از کجا میفهمد شوخ است یا جدی، سالم است یا دیوانه، زنانه یا مردانه؟ آدمی تنها میان هرچه که زبانش را نمیفهمد، از کجا میفهمد همچنان مهارت سخن گفتن دارد یا آوا بلغور میکند؟ از کجا میفهمد کدام صدا در ذهنش است و کدام بر زبان؟
حال هیچ نیستم، و میتوانم همه چیز باشم. جانی و ناجی و شیطان و خدا، خیر و شر و کور کر، مرده و زنده و ابدی و میرا، در درونم انتظار میکشند تا تماشاگری بیاید و برای رضایتش یکدیگر را بکشند. در خلوت خود بی انتهاییم، برای یکدیگر و به تقلید از یکدیگر شکل انسانی به خود میگیریم، و من میترسم از آن کس که قرار است تعریفم کند. میترسم از اولین کسی که پس از مدتها، صدایم را میشنود، و تمام وجودیت نامتناهیام را در کلماتی ساده تماشا میکند، دستچین میکند و پس از دقایقی نسخهای از خود را در من میبیند؛ و آنجاست که میبیند. سایهای محو که سالها در نزدیکیاش زندگی میکرده، ناگهان دیده میشود و میپندارد تمام مدت در همین شکل بودهاست. سالها انزوای جنون آمیز، انگار که هیچگاه اتفاق نیفتاده باشد، فراموش میشود و با سلام سادهای، زندگی باز میگردد به محدودیتِ امن خودش.
و شاید هیچوقت این اتفاق برایم نیفتد.
#خودنبشت
❤2🍓1🤝1💘1
در لحظهای که دفترچهای با بینهایت چیزهایی که احتمال داره درونش نوشته بشن دستم بود، کلید در جایگاهی که براش ساخته شده قرار میگرفت، کبوترهای پروار شده با خرده نونهای ما در صلح کنارم حرکت میکردن و صدای جریانِ کانال آب پر از گلبرگ میاومد، مکث کردم و لبخند زدم. کوچهی بن بستِ خونهی ما، برزخ منه بین دو دنیام. نه بارِ تظاهر در مدرسه روی دوشمه، نه وقتِ غرق شدن در خستگی تو خونمه، مکان آتش بسه. دلم برای زیباییهاش تنگ میشه؛ برای عشاقِ فراری، شعارنویسهای انقلابی و استقلالی، گلهای سفید و سرخِ کاغذی، سیمخاردارِ تزیین شده با گلبرگها، پرندهها، گربهها و وانتِ زنگ زده با لاستیک اضافه.
#خودنبشت
🍓3🕊2
وَهم
#خودنبشت +ما و والدینمان: از غریبهها نیز غریبهتریم اما از هر کس به یکدیگر نزدیکتریم. به طور غیرقابل انکاری، بیش از هرکس کنارشان آسیب پذیر میشویم و هیچ منطقی جلوی ضعف غیر ارادیمان را نمیگیرد؛ زیرا هنوز آن کودک پنج سالهایم که در انتظارِ در آمدن سرنوشت…
#خودنبشت
+میونهی راه، وقتی لذت رهایی از دردهایی که عادت شده بودند برای اولینبار حس میشه، درخواستِ کمالی درون انسان بیدار میشه که میخواد متفاوت زندگی کنه، به همهچیز توجه کنه، بهترینهارو بگه، اشتباهی ازش سر نزنه، عادت نکنه. اما سالم شدن به معنای فرای انسان شدن نیست. انسان اگر عادتِ عادت کردن رو نداشت از خیلی چیزها نمیتونست گذر کنه، و اولینش وحشتِ داشتن زندگیای بدون مبدأ و مقصد مشخصه. هیچچیز از حقایق نمیفهمیم و عادت میکنیم. عادت میکنیم چون زندگی سرتاسر درد و سواله، و ما به تحمل نیاز داریم. نیاز داریم دردی که بزرگتر از ما و تواناییهامونه رو نادیده بگیریم؛ نیاز داریم هشدارِ رطوبت خانهای رو که کنار دریاست خاموش کنیم. با همیشه گوش به زنگ بودن نمیشه اینهمه سال رو دووم آورد.
🍓4⚡2
وَهم
Photo
#خودنبشت
شمعهام رو روشن میکنم؛ شمعهایی که از تموم شدنشون میترسم و خودم رو ازشون محروم میکردم. "یک روز از عمر معشوقهی من مونده، کدوم روز رو برای خرج کردنش انتخاب کنم؟" رقص روحش، اغوام میکنه به سوزوندن صفحات دفترم روی شعله. میخوام خاموشش کنم و مرگش رو توصیف کنم، اما دیگه نوری برای نوشتن زیرش نمیمونه؛ و این دقیقا دربارهی مرگ خودم صدق میکنه. نمیشه راجع به مرگِ افکار، فکر کرد.
با نفس، جان ز شعله میگیرم. رگهای از آتش بر تن شمع میماند؛ سوزشی کمسو و بیجان، با عمری وابسته به باد، میکُشد نمنم طناب شمع را. شمع با صدایی غمزده، از رهِ دودی غلیظ و رقصان، آواز درد زمزمه میکند. میزند بر صورتم، سیلیای همسان برف اما گرم، که بوی گلبرگ سوزان میدهد. روح شمع، با آسودگی پر میزند، مرگِ او آزادیست.
🔥3🍓2
#خودنبشت
لحظههایی که انگار از خوابی صد ساله بیدار شدی، در دنیایی دیگر گشت و گذار کردهای و حال بهتزده بر روی تخت، جزئیات زندگیِ حقیقیات را مرور میکنی. انگار با شگفتی پروندهی موجودی را که درونش رسوخ کردهای میخوانی، با دیوارها و دستاوردها و اتفاقات و متعلقات غافلگیر میشوی، تواناییهای جسم جدید را ارزیابی میکنی، عضلهها را امتحان میکنی، سپس به آسانی وجودت را قبول میکنی و به سوی میز صبحانه میروی.