چرا مادران در مراقبت از فرزندان بیشتر وقت میگذارند؟
فصل ششم، کتاب ژن خودخواه به پرسش مهمی میپردازد که نظریه ژن خودخواه با آن روبروست: اگر ژنها خودخواهاند، چگونه میتوان رفتارهای دگرخواهانه را در سطح فردی توضیح داد؟ پاسخ داوکینز، بر اساس کارهای همیلتون، و در مفهومی به نام انتخاب خویشاوندی نهفته است.
چگونه یک ژن خودخواه میتواند فداکار باشد؟
فصل با یادآوری این نکته آغاز میشود که هدف نهایی یک ژن خودخواه، افزایش تعداد نسخههای خود در خزانهی ژنی است؛ و این کار را معمولاً از طریق بدنی که در آن ساکن است برای بقا و تولیدمثل انجام میشود. اما نکتهی مهم فصل این است که «ژن» یک موجودیت توزیعشده است؛ یعنی نسخههای متعددی از آن در بدنهای مختلف وجود دارد. بنابراین، یک ژن ممکن است بتواند به نسخههای خودش که در بدنهای دیگر قرار دارند کمک کند. این پدیده در سطح فردی به صورت فداکاری به نظر میرسد، اما در واقع ناشی از خودخواهی ژن است.
آزمایش فکری ریشِ سبز
برای روشن کردن این ایده، داوکینز آزمایش فکری را، که البته قبلا توسط همیلتون مطرح شده بود، بیان میکند: اثر ریش سبز.
فرض کنید ژنی به وجود آید که دو اثر همزمان داشته باشد: اولاً باعث ایجاد ریش سبز و قابلیت تشخیص ریش سبز در دیگرانی شود که ریشسبز دارند؛ ثانیاً باعث شود که فرد ریش سبز، نسبت به دیگر ریشسبزها، رفتار فداکارانه نشان دهد.
چنین ژنی در صورت وجود، میتوانست در جمعیت بسیار موفق باشد. با این حال، داوکینز این سناریو را بسیار نامحتمل میداند، زیرا بسیار بعید است که یک ژن واحد بتواند همزمان دو وظیفه پیچیده و نامرتبط (ایجاد یک برچسب ظاهری و تشخیص آن در دیگران، و برنامهریزی یک رفتار فداکارانهی پیچیده) را بر عهده بگیرد. این آزمایش فکری صرفاً برای نشان دادن این است که ژنها برای کمک به نسخههای خود به یک مکانیسم سادهتر و قابل اعتماد برای تشخیص کسانی که باید نسبت به آنها فداکارانه رفتار کنند نیاز دارند.
مکانیسم واقعی: خویشاوندی
مکانیسم واقعی و بسیار محتملتری که در طبیعت وجود دارد، خویشاوندی است. خویشاوندان نزدیک، با احتمالی بالاتر از میانگین، ژنهای مشترک دارند. این ایده، که اساس نظریه انتخاب خویشاوندی همیلتون است، توضیح میدهد که چرا فداکاری نسبت به خویشاوندان در طبیعت بسیار رایج است.
برای کمی کردن این احتمال، از ضریب خویشاوندی استفاده میشود که نشاندهنده احتمال اشتراک یک ژن خاص بین دو فرد است. در دوقلوهای همسان صددرصد ژنها مشترک است. در والدین و فرزندان و همچنین در خواهران و برادران تنی نیز ۵۰ درصد، در خواهران و برادران ناتنی، پدربزرگ/مادربزرگ و نوه، عمو/عمه/دایی/خاله و برادرزاده/خواهرزاده ۲۵درصد ژنها مشترک است و در پسرعمو/دخترعمو و... (نوه عمو) ۱۲,۵درصد ژنها مشترک است.
قانون همیلتون
مطابق این درصدهای اشتراک ژنی، به بیانی ساده، یک ژن برای فداکاری انتحاری زمانی موفق خواهد بود که بتواند بیش از دو برادر (یا فرزند یا والد)، یا بیش از چهار برادر ناتنی (یا عمو و...)، یا بیش از هشت پسرعمو را نجات دهد. در این صورت، تعداد نسخههای ژن که نجات یافتهاند، بیشتر از یک نسخه است که از بین رفته است.
کاربردهای تبیینی نظریه انتخاب خویشاوندی
یک. اولا چرا والدین از فرزندان خود نگهداری میکنند؟
داوکینز تأکید میکند که مراقبت والدین پدیدهای جداگانه نیست، بلکه نمونهای بارز از انتخاب خویشاوندی است.
دو. ثانیاً چرا مراقبت مادرانه رایجتر و فداکارانهتر از مراقبت پدرانه است؟
زیرا مادر تقریباً همیشه میتواند از اینکه فرزندانش متعلق به او هستند، مطمئن باشد. اما یک پدر هرگز نمیتواند به همان اندازه مطمئن باشد. این عدم تقارن در اطمینان، توضیح میدهد که چرا مراقبت مادرانه بسیار رایجتر و فداکارانهتر از مراقبت پدرانه است. به همین ترتیب، داییها ممکن است در جوامعی با خیانت زناشویی بالا، سرمایهگذاری بیشتری روی خواهرزادههای خود بکنند تا پدران روی فرزندان، زیرا از خویشاوندی خود با آنها مطمئنتر هستند.
سه. اما جانوران چگونه خویشاوندان را شناسایی میکنند؟!
جانوران از قوانین ساده و عملی پیروی میکنند. یک قانون ساده این است که با هر کسی که در لانه/قلمرو توست، مهربان باش. از آنجایی که ساکنان یک لانه معمولاً خویشاوندان نزدیک هستند، این قانون به طور مؤثری به نفع ژنهای فداکاری عمل میکند. [همین قانون نیز مهربانی بیشتر مادر نسبت به پدر را توجیه میکند زیرا رابطهی فیزیکی مادر و فرزند بیش از نزدیکی رابطهی فرزند و پدر است.] البته این قوانین ساده میتوانند خطا داشته باشند، مانند وقتی که پرندهی مادر به جوجه کوکوی مزاحم غذا میدهد، یا یک میمون ماده یک بچه یتیم غیرخویشاوند را به فرزندی قبول میکند.
از منظر داوکینز اینها اشتباهاتیاند که از یک قانون کلی و معمولاً مفید، ناشی میشوند.
هادی صمدی
@evophilosophy
فصل ششم، کتاب ژن خودخواه به پرسش مهمی میپردازد که نظریه ژن خودخواه با آن روبروست: اگر ژنها خودخواهاند، چگونه میتوان رفتارهای دگرخواهانه را در سطح فردی توضیح داد؟ پاسخ داوکینز، بر اساس کارهای همیلتون، و در مفهومی به نام انتخاب خویشاوندی نهفته است.
چگونه یک ژن خودخواه میتواند فداکار باشد؟
فصل با یادآوری این نکته آغاز میشود که هدف نهایی یک ژن خودخواه، افزایش تعداد نسخههای خود در خزانهی ژنی است؛ و این کار را معمولاً از طریق بدنی که در آن ساکن است برای بقا و تولیدمثل انجام میشود. اما نکتهی مهم فصل این است که «ژن» یک موجودیت توزیعشده است؛ یعنی نسخههای متعددی از آن در بدنهای مختلف وجود دارد. بنابراین، یک ژن ممکن است بتواند به نسخههای خودش که در بدنهای دیگر قرار دارند کمک کند. این پدیده در سطح فردی به صورت فداکاری به نظر میرسد، اما در واقع ناشی از خودخواهی ژن است.
آزمایش فکری ریشِ سبز
برای روشن کردن این ایده، داوکینز آزمایش فکری را، که البته قبلا توسط همیلتون مطرح شده بود، بیان میکند: اثر ریش سبز.
فرض کنید ژنی به وجود آید که دو اثر همزمان داشته باشد: اولاً باعث ایجاد ریش سبز و قابلیت تشخیص ریش سبز در دیگرانی شود که ریشسبز دارند؛ ثانیاً باعث شود که فرد ریش سبز، نسبت به دیگر ریشسبزها، رفتار فداکارانه نشان دهد.
چنین ژنی در صورت وجود، میتوانست در جمعیت بسیار موفق باشد. با این حال، داوکینز این سناریو را بسیار نامحتمل میداند، زیرا بسیار بعید است که یک ژن واحد بتواند همزمان دو وظیفه پیچیده و نامرتبط (ایجاد یک برچسب ظاهری و تشخیص آن در دیگران، و برنامهریزی یک رفتار فداکارانهی پیچیده) را بر عهده بگیرد. این آزمایش فکری صرفاً برای نشان دادن این است که ژنها برای کمک به نسخههای خود به یک مکانیسم سادهتر و قابل اعتماد برای تشخیص کسانی که باید نسبت به آنها فداکارانه رفتار کنند نیاز دارند.
مکانیسم واقعی: خویشاوندی
مکانیسم واقعی و بسیار محتملتری که در طبیعت وجود دارد، خویشاوندی است. خویشاوندان نزدیک، با احتمالی بالاتر از میانگین، ژنهای مشترک دارند. این ایده، که اساس نظریه انتخاب خویشاوندی همیلتون است، توضیح میدهد که چرا فداکاری نسبت به خویشاوندان در طبیعت بسیار رایج است.
برای کمی کردن این احتمال، از ضریب خویشاوندی استفاده میشود که نشاندهنده احتمال اشتراک یک ژن خاص بین دو فرد است. در دوقلوهای همسان صددرصد ژنها مشترک است. در والدین و فرزندان و همچنین در خواهران و برادران تنی نیز ۵۰ درصد، در خواهران و برادران ناتنی، پدربزرگ/مادربزرگ و نوه، عمو/عمه/دایی/خاله و برادرزاده/خواهرزاده ۲۵درصد ژنها مشترک است و در پسرعمو/دخترعمو و... (نوه عمو) ۱۲,۵درصد ژنها مشترک است.
قانون همیلتون
مطابق این درصدهای اشتراک ژنی، به بیانی ساده، یک ژن برای فداکاری انتحاری زمانی موفق خواهد بود که بتواند بیش از دو برادر (یا فرزند یا والد)، یا بیش از چهار برادر ناتنی (یا عمو و...)، یا بیش از هشت پسرعمو را نجات دهد. در این صورت، تعداد نسخههای ژن که نجات یافتهاند، بیشتر از یک نسخه است که از بین رفته است.
کاربردهای تبیینی نظریه انتخاب خویشاوندی
یک. اولا چرا والدین از فرزندان خود نگهداری میکنند؟
داوکینز تأکید میکند که مراقبت والدین پدیدهای جداگانه نیست، بلکه نمونهای بارز از انتخاب خویشاوندی است.
دو. ثانیاً چرا مراقبت مادرانه رایجتر و فداکارانهتر از مراقبت پدرانه است؟
زیرا مادر تقریباً همیشه میتواند از اینکه فرزندانش متعلق به او هستند، مطمئن باشد. اما یک پدر هرگز نمیتواند به همان اندازه مطمئن باشد. این عدم تقارن در اطمینان، توضیح میدهد که چرا مراقبت مادرانه بسیار رایجتر و فداکارانهتر از مراقبت پدرانه است. به همین ترتیب، داییها ممکن است در جوامعی با خیانت زناشویی بالا، سرمایهگذاری بیشتری روی خواهرزادههای خود بکنند تا پدران روی فرزندان، زیرا از خویشاوندی خود با آنها مطمئنتر هستند.
سه. اما جانوران چگونه خویشاوندان را شناسایی میکنند؟!
جانوران از قوانین ساده و عملی پیروی میکنند. یک قانون ساده این است که با هر کسی که در لانه/قلمرو توست، مهربان باش. از آنجایی که ساکنان یک لانه معمولاً خویشاوندان نزدیک هستند، این قانون به طور مؤثری به نفع ژنهای فداکاری عمل میکند. [همین قانون نیز مهربانی بیشتر مادر نسبت به پدر را توجیه میکند زیرا رابطهی فیزیکی مادر و فرزند بیش از نزدیکی رابطهی فرزند و پدر است.] البته این قوانین ساده میتوانند خطا داشته باشند، مانند وقتی که پرندهی مادر به جوجه کوکوی مزاحم غذا میدهد، یا یک میمون ماده یک بچه یتیم غیرخویشاوند را به فرزندی قبول میکند.
از منظر داوکینز اینها اشتباهاتیاند که از یک قانون کلی و معمولاً مفید، ناشی میشوند.
هادی صمدی
@evophilosophy
«تنظیم خانواده» در جهان وحش!
از موضوعات جنجالی در زیستشناسی تکاملی این است که آیا جانوران با افزایش تراکم گروه، جمعیت خود را کنترل میکنند؟ و اگر چنین است، چرا؟ فصل هفتم کتاب ژن خودخواه به این پرسش پاسخ میدهد.
فرق است میان زاییدن، یعنی به دنیا آوردن افراد جدید، و مراقبت کردن، یعنی سرمایهگذاری برای افراد موجود. بدن، به عنوان ماشین بقا، باید دو نوع تصمیم کاملاً متفاوت بگیرد. میان زاییدن و مراقبت کردن، بر سر منابع محدودی مانند زمان و انرژی رقابت است. استراتژی صرفاً مبتنی بر مراقبت، پایدار نیست، زیرا جمعیتی که تولیدمثل نکند به سرعت توسط جهشیافتههایی که تولیدمثل میکنند، پس زده میشود. بنابراین، باید تعادلی بین زاییدن و مراقبت کردن وجود داشته باشد.
نظریه انتخاب گروهی وین-ادواردز
این فصل عمدتاً به نقد نظریهی انتخاب گروهی وین-ادواردز اختصاص دارد. مطابق این نظریه جانوران به طور فداکارانه نرخ زاد و ولد خود را، به صلاح کل گروه، محدود میکنند تا از بهرهبرداری بیشازحد از منابع غذایی جلوگیری کنند. از آنجایی که چنین فداکاریای نمیتواند از طریق انتخاب طبیعی در سطح فردی تکامل یابد (زیرا افراد خودخواه که بیشتر تولیدمثل میکنند، از کنترل باروری دیگران فایده میبرند)، وین-ادواردز به انتخاب گروهی متوسل شد. او معتقد بود گروههایی که اعضای آنها تولیدمثل خود را محدود میکنند، کمتر از گروههای رقیب که به سرعت منابع خود را به پایان میرسانند، در معرض انقراض قرار دارند.
وین-ادواردز مکانیسمهایی در کلیت گروه جانوران برای تنظیم جمعیت میدید و برای اثبات نظریهاش به سه پدیده اشاره کرد.
۱. قلمروخواهی: جانوران برای به دست آوردن قلمرو نمیجنگند، بلکه برای مجوز تولیدمثل میجنگند. تعداد قلمروها محدود است، بنابراین تعداد جفتهای تولیدمثلکننده نیز محدود میشود. جانورانی که موفق به کسب قلمرو نمیشوند، به طور فداکارانه از تلاش برای تولیدمثل دست میکشند.
۲. سلسلهمراتب سلطه: جایگاه اجتماعی بالا به عنوان بلیطی دیگر برای تولیدمثل عمل میکند. افراد برای کسب جایگاه اجتماعی میجنگند؛ و میپذیرند که اگر در ردههای پایین قرار گرفتند، حق تولیدمثل ندارند.
۳. نمایشهای اپیدایکتیک: وین-ادواردز این اصطلاح را برای توصیف تجمعات بزرگی مانند دستههای عظیم سارها در غروب ابداع کرد. او معتقد بود این تجمعها نوعی سرشماری جمعیتاند. جانوران با درک تراکم جمعیت، به طور خودکار (از طریق مکانیسمهای هورمونی یا عصبی) نرخ زاد و ولد خود را تنظیم میکنند.
نظریهی دیوید لک: بهینهسازی، نه محدودیت
داوکینز در مقابل، نظریهی دیوید لک، بومشناس بزرگ، را به عنوان تبیینی ژنمحور برای تنظیم تعداد زادگان ارائه میدهد. لک میگوید برای هر گونه پرندگان در هر شرایط محیطی، تعداد تخمهای بهینهای وجود دارد.
تفاوت اصلی نظر لک با وین-ادواردز در پاسخ به این پرسش است که بهینه از دیدگاه چه کسی؟ وین-ادواردز میگوید بهینه برای کل گروه، اما لک میگوید هر فرد خودخواه.
هر پرنده تعداد مشخصی تخم میگذارد تا تعداد فرزندان بازمانده او به حداکثر برسد.
تربیت فرزندان هزینهبر است. اگر والد منابع محدود خود را بین تعداد زیادی فرزند تقسیم کند، در نهایت تعداد کمتری از آنها را به بزرگسالی خواهند رسید. بنابراین، انتخاب طبیعی تعداد اولیهی تخمها را طوری تنظیم میکند که از منابع محدود والدین، حداکثر استفاده را ببرد. افرادی که بیش از حد فرزند دارند، جریمه میشوند، نه به این دلیل که کل جمعیت منقرض میشود، بلکه صرفاً به این دلیل که تعداد کمتری از فرزندان خودشان زنده میمانند. ژنهای مربوط به داشتن فرزندان بیش از حد، به سادگی در تعداد زیاد به نسل بعد منتقل نمیشوند، زیرا زادگانی که حامل آن ژنها هستند، از گرسنگی میمیرند.
تفسیر مجدد شواهد
داوکینز سپس نشان میدهد که چگونه نظریه لک میتواند تمام شواهدی را که وین-ادواردز به نفع نظریهاش استفاده میکند، به شیوهای قانعکنندهتر توضیح دهد.
بازندگان در رقابت بر سر قلمرو یا جایگاه اجتماعی، از تولیدمثل دست نمیکشند تا لطفی به گروه کنند. به این دلیل دست از تلاش برمیدارند که بهترین استراتژی در آن لحظه، صبر کردن و امید داشتن به فرصتی بهتر در آینده است.
نمایش اپیدایکتیک نیز به نفع گروه اجرا نمیشود. بلکه هر فرد به طور خودخواهانه در حال جمعآوری اطلاعات است. تراکم جمعیت شاخصی قابل اعتماد برای پیشبینی رقابت آینده بر سر غذاست. پرندهی ماده با مشاهده جمعیت زیاد، «پیشبینی» میکند که فصل تولیدمثل آینده دشوار خواهد بود و بنابراین، به نفعش است که تعداد کمتری تخم بگذارد تا شانس بقای همان تعداد کم را افزایش دهد.
این امر حتی میتواند به فریبکاری منجر شود (اثر بو ژست): پرنده با ایجاد سر و صدا، رقبا را فریب میدهد که جمعیت زیاد است تا تخم کمتری بگذارند!
هادی صمدی
@evophilosophy
از موضوعات جنجالی در زیستشناسی تکاملی این است که آیا جانوران با افزایش تراکم گروه، جمعیت خود را کنترل میکنند؟ و اگر چنین است، چرا؟ فصل هفتم کتاب ژن خودخواه به این پرسش پاسخ میدهد.
فرق است میان زاییدن، یعنی به دنیا آوردن افراد جدید، و مراقبت کردن، یعنی سرمایهگذاری برای افراد موجود. بدن، به عنوان ماشین بقا، باید دو نوع تصمیم کاملاً متفاوت بگیرد. میان زاییدن و مراقبت کردن، بر سر منابع محدودی مانند زمان و انرژی رقابت است. استراتژی صرفاً مبتنی بر مراقبت، پایدار نیست، زیرا جمعیتی که تولیدمثل نکند به سرعت توسط جهشیافتههایی که تولیدمثل میکنند، پس زده میشود. بنابراین، باید تعادلی بین زاییدن و مراقبت کردن وجود داشته باشد.
نظریه انتخاب گروهی وین-ادواردز
این فصل عمدتاً به نقد نظریهی انتخاب گروهی وین-ادواردز اختصاص دارد. مطابق این نظریه جانوران به طور فداکارانه نرخ زاد و ولد خود را، به صلاح کل گروه، محدود میکنند تا از بهرهبرداری بیشازحد از منابع غذایی جلوگیری کنند. از آنجایی که چنین فداکاریای نمیتواند از طریق انتخاب طبیعی در سطح فردی تکامل یابد (زیرا افراد خودخواه که بیشتر تولیدمثل میکنند، از کنترل باروری دیگران فایده میبرند)، وین-ادواردز به انتخاب گروهی متوسل شد. او معتقد بود گروههایی که اعضای آنها تولیدمثل خود را محدود میکنند، کمتر از گروههای رقیب که به سرعت منابع خود را به پایان میرسانند، در معرض انقراض قرار دارند.
وین-ادواردز مکانیسمهایی در کلیت گروه جانوران برای تنظیم جمعیت میدید و برای اثبات نظریهاش به سه پدیده اشاره کرد.
۱. قلمروخواهی: جانوران برای به دست آوردن قلمرو نمیجنگند، بلکه برای مجوز تولیدمثل میجنگند. تعداد قلمروها محدود است، بنابراین تعداد جفتهای تولیدمثلکننده نیز محدود میشود. جانورانی که موفق به کسب قلمرو نمیشوند، به طور فداکارانه از تلاش برای تولیدمثل دست میکشند.
۲. سلسلهمراتب سلطه: جایگاه اجتماعی بالا به عنوان بلیطی دیگر برای تولیدمثل عمل میکند. افراد برای کسب جایگاه اجتماعی میجنگند؛ و میپذیرند که اگر در ردههای پایین قرار گرفتند، حق تولیدمثل ندارند.
۳. نمایشهای اپیدایکتیک: وین-ادواردز این اصطلاح را برای توصیف تجمعات بزرگی مانند دستههای عظیم سارها در غروب ابداع کرد. او معتقد بود این تجمعها نوعی سرشماری جمعیتاند. جانوران با درک تراکم جمعیت، به طور خودکار (از طریق مکانیسمهای هورمونی یا عصبی) نرخ زاد و ولد خود را تنظیم میکنند.
نظریهی دیوید لک: بهینهسازی، نه محدودیت
داوکینز در مقابل، نظریهی دیوید لک، بومشناس بزرگ، را به عنوان تبیینی ژنمحور برای تنظیم تعداد زادگان ارائه میدهد. لک میگوید برای هر گونه پرندگان در هر شرایط محیطی، تعداد تخمهای بهینهای وجود دارد.
تفاوت اصلی نظر لک با وین-ادواردز در پاسخ به این پرسش است که بهینه از دیدگاه چه کسی؟ وین-ادواردز میگوید بهینه برای کل گروه، اما لک میگوید هر فرد خودخواه.
هر پرنده تعداد مشخصی تخم میگذارد تا تعداد فرزندان بازمانده او به حداکثر برسد.
تربیت فرزندان هزینهبر است. اگر والد منابع محدود خود را بین تعداد زیادی فرزند تقسیم کند، در نهایت تعداد کمتری از آنها را به بزرگسالی خواهند رسید. بنابراین، انتخاب طبیعی تعداد اولیهی تخمها را طوری تنظیم میکند که از منابع محدود والدین، حداکثر استفاده را ببرد. افرادی که بیش از حد فرزند دارند، جریمه میشوند، نه به این دلیل که کل جمعیت منقرض میشود، بلکه صرفاً به این دلیل که تعداد کمتری از فرزندان خودشان زنده میمانند. ژنهای مربوط به داشتن فرزندان بیش از حد، به سادگی در تعداد زیاد به نسل بعد منتقل نمیشوند، زیرا زادگانی که حامل آن ژنها هستند، از گرسنگی میمیرند.
تفسیر مجدد شواهد
داوکینز سپس نشان میدهد که چگونه نظریه لک میتواند تمام شواهدی را که وین-ادواردز به نفع نظریهاش استفاده میکند، به شیوهای قانعکنندهتر توضیح دهد.
بازندگان در رقابت بر سر قلمرو یا جایگاه اجتماعی، از تولیدمثل دست نمیکشند تا لطفی به گروه کنند. به این دلیل دست از تلاش برمیدارند که بهترین استراتژی در آن لحظه، صبر کردن و امید داشتن به فرصتی بهتر در آینده است.
نمایش اپیدایکتیک نیز به نفع گروه اجرا نمیشود. بلکه هر فرد به طور خودخواهانه در حال جمعآوری اطلاعات است. تراکم جمعیت شاخصی قابل اعتماد برای پیشبینی رقابت آینده بر سر غذاست. پرندهی ماده با مشاهده جمعیت زیاد، «پیشبینی» میکند که فصل تولیدمثل آینده دشوار خواهد بود و بنابراین، به نفعش است که تعداد کمتری تخم بگذارد تا شانس بقای همان تعداد کم را افزایش دهد.
این امر حتی میتواند به فریبکاری منجر شود (اثر بو ژست): پرنده با ایجاد سر و صدا، رقبا را فریب میدهد که جمعیت زیاد است تا تخم کمتری بگذارند!
هادی صمدی
@evophilosophy
جنگ میان والدین و فرزندان!
فصل هشتمِ کتاب ژن خودخواه به یکی از مناقشهبرانگیزترین جنبههای نظریهی ژن خودخواه میپردازد: نبرد بین نسلها. چرا میان والد و فرزند که ژنهای مشترکی دارند تعارض وجود دارد؟!
مفهوم سرمایهگذاری والدین
برای تحلیل این تعارض، داوکینز مفهوم سرمایهگذاری والدین را که توسط رابرت تریورز ابداع شده، معرفی میکند: هرگونه سرمایهگذاری توسط والد در یک فرزند که شانس بقای آن فرزند را (و در نتیجه موفقیت تولیدمثلی او را) افزایش دهد، هرچند به قیمت کاهش توانایی والد برای سرمایهگذاری در فرزندان دیگر تمام شود.
از دیدگاه والد استراتژی بهینه چیست؟
مادر با تمام فرزندانش ۵۰درصد ژنهای مشترک دارد. بنابراین، استراتژی بهینه برای او این است که منابع خود را به طور مساوی بین بیشترین تعداد فرزندی که میتواند با موفقیت به سن تولیدمثل برساند، تقسیم کند. با این حال، والدین ممکن است فرزندان مورد علاقهای از میان فرزندان داشته باشند، اما این علاقه بر اساس معیارهای خودخواهانه است. مثلاً اگر مادر مجبور به انتخاب بین نجات جان فرزند بزرگتر و فرزند کوچکتر باشد، باید بزرگتر را انتخاب کند، زیرا قبلاً سرمایهگذاری بیشتری روی او کرده است و از دست دادن او زیان بزرگتری برای ژنهایش است. اما اگر موضوع انتخاب مرگ و زندگی نباشد (مثلاً دادن یک تکه غذا)، ممکن است به نفع او باشد که به فرزند کوچکتر که نیازمندتر است، غذا دهد. یا اگر نوزادی ضعیف و کوچک باشد، امید به زندگی او کمتر است. از دیدگاه مادر، ممکن است به صرفهتر باشد که از سرمایهگذاری روی او دست بکشد و منابعش را به خواهران و برادران قویتر او اختصاص دهد. پدیدهای که در دوران پیشامدرن در انسانها نیز شایع بوده است.
با همین خط استدلالی میتوان پدیدههایی مانند «از شیر گرفتن» و «یائسگی» را توضیح میدهد. از شیر گرفتن زمانی رخ میدهد که برای ژنهای مادر به صرفهتر است که سرمایهگذاری خود را از فرزند فعلی به فرزندان آینده منتقل کند. یائسگی ممکن است زمانی تکامل یافته باشد که برای ژنهای یک زن مسنتر، سرمایهگذاری در نوهها بازدهی بیشتری داشته باشد تا تلاش برای به دنیا آوردن فرزندان جدید که شانس بقای کمی دارند.
از دیدگاه فرزند استراتژی بهینه چیست؟
اینجاست که تضاد اصلی آشکار میشود. فرزند، همانند مادرش، با خواهران و برادرانش ۵۰درصد ژنهای مشترک دارد. بنابراین، او نیز از نظر ژنتیکی به رفاه آنها علاقهمند است. اما یک تفاوت اساسی وجود دارد: هر فرد با خودش به اندازه ۱ (۱۰۰٪) خویشاوند است، یعنی دو برابر بیشتر از خویشاوندیاش با خواهر یا برادرش.
این عدم تقارن ژنتیکی به یک نتیجهگیری مهم منجر میشود:
هر فرزند میخواهدکه بیش از سهم عادلانه خود از سرمایهگذاری والدین دریافت کند. این خواستن تا جایی ادامه مییابد که هزینه خالص تحمیل شده به خواهران و برادرانش (که متولد شده یا هنوز متولد نشدهاند) دو برابر سودی باشد که خودش از آن بهرهمند میشود.
و نتیجهی این خلاف دیدگاه چیست؟ جنگ!
این تضاد منافع به نبردی ظریف اما واقعی منجر میشود. از آنجایی که فرزندان از نظر فیزیکی ضعیفتر هستند، از سلاحهای روانشناختی استفاده میکنند.
فریبکاری: جوجه ممکن است وانمود کند که گرسنهتر از چیزی است که واقعاً هست، یا در خطر بیشتری قرار دارد تا سهم بیشتری از غذا را به دست آورد. جیغ زدن بلندتر از حد لازم یک تاکتیک رایج است.
باجگیری: داوکینز به نظریهی زاهاوی اشاره میکند که در آن جوجه ممکن است با جیغ زدن، عمداً توجه شکارچیان را به لانه جلب کند. پیام او این است: یا به من غذا بده، یا کاری میکنم که همه با هم طعمه شویم!
در مقابل، والدین باید نسبت به این فریبکاریها هوشیار باشند و سعی کنند فریب نخورند.
چه کسی در نبرد نسلها پیروز میشود؟
هیچ برندهی مشخصی در نبرد نسلها وجود ندارد. نتیجه، یک مصالحه بین وضعیت ایدهآل برای فرزند و وضعیت ایدهآل برای والد است که منجر به نبردی بیامان میشود، زیرا دشمنان (والد و فرزند) منافع ژنتیکی مشترکی نیز دارند و فقط تا یک نقطه خاص دشمن یکدیگر هستند.
نتیجهگیری انتهای این فصل بسیار قابل تٱمل است: از آنجایی که خودخواهی و فریبکاری در درون خانواده از نظر تکاملی انتظار میرود، نباید انتظار داشته باشیم که فداکاری واقعی بخشی از سرشت زیستی ما باشد. اگر به عنوان انسان خواهان جامعهای مبتنی بر دگرخواهی هستیم، باید آن را آگاهانه آموزش دهیم و پرورش دهیم.
باید به فرزندانمان فداکاری را بیاموزیم، زیرا نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که بخشی از سرشت زیستی آنها باشد.
متأسفانه این بخش سخنان داوکینز کمتر مورد توجه طرفداران خودگرایی است که از نظریهی توصیفی او بلافاصله نتیجه میگیرند که در سطح تجویزی نیز باید خودگرایی تشویق شود.
هادی صمدی
@evophilosophy
فصل هشتمِ کتاب ژن خودخواه به یکی از مناقشهبرانگیزترین جنبههای نظریهی ژن خودخواه میپردازد: نبرد بین نسلها. چرا میان والد و فرزند که ژنهای مشترکی دارند تعارض وجود دارد؟!
مفهوم سرمایهگذاری والدین
برای تحلیل این تعارض، داوکینز مفهوم سرمایهگذاری والدین را که توسط رابرت تریورز ابداع شده، معرفی میکند: هرگونه سرمایهگذاری توسط والد در یک فرزند که شانس بقای آن فرزند را (و در نتیجه موفقیت تولیدمثلی او را) افزایش دهد، هرچند به قیمت کاهش توانایی والد برای سرمایهگذاری در فرزندان دیگر تمام شود.
از دیدگاه والد استراتژی بهینه چیست؟
مادر با تمام فرزندانش ۵۰درصد ژنهای مشترک دارد. بنابراین، استراتژی بهینه برای او این است که منابع خود را به طور مساوی بین بیشترین تعداد فرزندی که میتواند با موفقیت به سن تولیدمثل برساند، تقسیم کند. با این حال، والدین ممکن است فرزندان مورد علاقهای از میان فرزندان داشته باشند، اما این علاقه بر اساس معیارهای خودخواهانه است. مثلاً اگر مادر مجبور به انتخاب بین نجات جان فرزند بزرگتر و فرزند کوچکتر باشد، باید بزرگتر را انتخاب کند، زیرا قبلاً سرمایهگذاری بیشتری روی او کرده است و از دست دادن او زیان بزرگتری برای ژنهایش است. اما اگر موضوع انتخاب مرگ و زندگی نباشد (مثلاً دادن یک تکه غذا)، ممکن است به نفع او باشد که به فرزند کوچکتر که نیازمندتر است، غذا دهد. یا اگر نوزادی ضعیف و کوچک باشد، امید به زندگی او کمتر است. از دیدگاه مادر، ممکن است به صرفهتر باشد که از سرمایهگذاری روی او دست بکشد و منابعش را به خواهران و برادران قویتر او اختصاص دهد. پدیدهای که در دوران پیشامدرن در انسانها نیز شایع بوده است.
با همین خط استدلالی میتوان پدیدههایی مانند «از شیر گرفتن» و «یائسگی» را توضیح میدهد. از شیر گرفتن زمانی رخ میدهد که برای ژنهای مادر به صرفهتر است که سرمایهگذاری خود را از فرزند فعلی به فرزندان آینده منتقل کند. یائسگی ممکن است زمانی تکامل یافته باشد که برای ژنهای یک زن مسنتر، سرمایهگذاری در نوهها بازدهی بیشتری داشته باشد تا تلاش برای به دنیا آوردن فرزندان جدید که شانس بقای کمی دارند.
از دیدگاه فرزند استراتژی بهینه چیست؟
اینجاست که تضاد اصلی آشکار میشود. فرزند، همانند مادرش، با خواهران و برادرانش ۵۰درصد ژنهای مشترک دارد. بنابراین، او نیز از نظر ژنتیکی به رفاه آنها علاقهمند است. اما یک تفاوت اساسی وجود دارد: هر فرد با خودش به اندازه ۱ (۱۰۰٪) خویشاوند است، یعنی دو برابر بیشتر از خویشاوندیاش با خواهر یا برادرش.
این عدم تقارن ژنتیکی به یک نتیجهگیری مهم منجر میشود:
هر فرزند میخواهدکه بیش از سهم عادلانه خود از سرمایهگذاری والدین دریافت کند. این خواستن تا جایی ادامه مییابد که هزینه خالص تحمیل شده به خواهران و برادرانش (که متولد شده یا هنوز متولد نشدهاند) دو برابر سودی باشد که خودش از آن بهرهمند میشود.
و نتیجهی این خلاف دیدگاه چیست؟ جنگ!
این تضاد منافع به نبردی ظریف اما واقعی منجر میشود. از آنجایی که فرزندان از نظر فیزیکی ضعیفتر هستند، از سلاحهای روانشناختی استفاده میکنند.
فریبکاری: جوجه ممکن است وانمود کند که گرسنهتر از چیزی است که واقعاً هست، یا در خطر بیشتری قرار دارد تا سهم بیشتری از غذا را به دست آورد. جیغ زدن بلندتر از حد لازم یک تاکتیک رایج است.
باجگیری: داوکینز به نظریهی زاهاوی اشاره میکند که در آن جوجه ممکن است با جیغ زدن، عمداً توجه شکارچیان را به لانه جلب کند. پیام او این است: یا به من غذا بده، یا کاری میکنم که همه با هم طعمه شویم!
در مقابل، والدین باید نسبت به این فریبکاریها هوشیار باشند و سعی کنند فریب نخورند.
چه کسی در نبرد نسلها پیروز میشود؟
هیچ برندهی مشخصی در نبرد نسلها وجود ندارد. نتیجه، یک مصالحه بین وضعیت ایدهآل برای فرزند و وضعیت ایدهآل برای والد است که منجر به نبردی بیامان میشود، زیرا دشمنان (والد و فرزند) منافع ژنتیکی مشترکی نیز دارند و فقط تا یک نقطه خاص دشمن یکدیگر هستند.
نتیجهگیری انتهای این فصل بسیار قابل تٱمل است: از آنجایی که خودخواهی و فریبکاری در درون خانواده از نظر تکاملی انتظار میرود، نباید انتظار داشته باشیم که فداکاری واقعی بخشی از سرشت زیستی ما باشد. اگر به عنوان انسان خواهان جامعهای مبتنی بر دگرخواهی هستیم، باید آن را آگاهانه آموزش دهیم و پرورش دهیم.
باید به فرزندانمان فداکاری را بیاموزیم، زیرا نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که بخشی از سرشت زیستی آنها باشد.
متأسفانه این بخش سخنان داوکینز کمتر مورد توجه طرفداران خودگرایی است که از نظریهی توصیفی او بلافاصله نتیجه میگیرند که در سطح تجویزی نیز باید خودگرایی تشویق شود.
هادی صمدی
@evophilosophy
تکامل بوسیدن رمانتیک در انسان:
نقش انتخاب جنسی و اجتماعی
مقالهی جالبی با عنوان «همتکاملی در انسانها توسط انتخاب جنسی و اجتماعی بوسیدن، بیمویی بدن، هنر، رشد مداوم موی سر، آکنه ولگاریس و اسکار کلوئید» ویژگیهای به ظاهر بیربطی را استادانه به هم ربط میدهد و مقاله را به مثال کمنظیری تبدیل میکند که چگونه علوم انسانی و اجتماعی میتوانند در تعامل با نظریهی تکامل به درک بهتر ما از انسان کمک کنند.
بهخلاف نظریههای رایج که بر اساس انتخاب طبیعی شکل گرفتهاند، مقاله میگوید که این تنوع ویژگیها عمدتاً تحت تأثیر انتخاب جنسی و اجتماعی تکامل یافتهاند. با استناد به شواهد باستانشناسی، ژنتیکی و انسانشناختی، نویسنده نشان میدهد که بوسیدن رمانتیک به عنوان جایگزینی برای رفتار آراستگی در کپیها و در نتیجه از دست دادن موی بدن پدید آمده است.
بوسیدن از رفتارهای جهانشمول در انسان محسوب میشود، اما پژوهشهای انسانشناختی نشان میدهد که بوسیدن رمانتیک در کمتر از ۵۰ درصد فرهنگهای انسانی مشاهده شده است. این تنوع فرهنگی نشان میدهد که بوسیدن رمانتیک لزوماً یک رفتار ذاتی نیست، بلکه تحت تأثیر فرآیندهای فرهنگی و اجتماعی تکامل یافته است. از دیدگاه تکاملی، این پدیده در کنار سایر ویژگیهای منحصر به فرد انسانها مانند بیمویی بدن، رشد مداوم موی سر، و هنر، نیاز به تبیینِ تکاملی دارد.
بیمویی بدن و خاستگاه تکاملی آن
انسانها در میان پستانداران به دلیل بیمویی نسبی بدن منحصر به فرداند. بر اساس پژوهشهای ژنتیکی روی شپش بدن و سر، زمان جدایی این دو گونه حدود ۱۰۷هزار سال پیش تخمین زده شده که با دورهی از دست دادن موی بدن در انسان همخوانی دارد. در مقابل، نظریههای مبتنی بر انتخاب طبیعی مانند فرضیه ساوانای ویلر که بیمویی را نتیجه سازگاری با گرمای محیط میداند، با مشملات زیادی روبرو هستند. برای مثال، این نظریه نمیتواند دوشکلی جنسی در میزان موی بدن را تبیین کند. در عوض، داروین استدلال کرد که بیمویی بدن نتیجه انتخاب جنسی است تا امکان تزئین بدن از طریق نقاشی، خالکوبی و سایر روشها فراهم شود.
هنر و ارتباط آن با بیمویی بدن
شواهد باستانشناسی در آفریقای جنوبی نشان میدهد که قدیمیترین نمونههای نقاشی مربوط به ۷۳هزار سال پیش است. این تاریخ با دوره تخمینی بیمویی بدن همپوشانی دارد و از نظریه داروین مبنی بر همتکاملی هنر و بیمویی بدن حمایت میکند. به عبارت دیگر، از دست دادن موی بدن زمینه را برای ظهور هنرهای بدنی فراهم کرد که به نوبه خود در جذب جفت و نمایش خلاقیت نقش داشت.
خاستگاه بوسیدن رمانتیک
بوسیدن در انسانها جایگزین رفتار آراستگی در کپیها شده است. با از دست دادن موی بدن، نیاز به آراستگی کاهش یافت، اما رفتارهای مرتبط با آن مانند تماس دهانی به عنوان ابزاری برای تقویت پیوندهای اجتماعی حفظ شد. شواهد ژنتیکی از پژوهش روی پلاک دندانی نئاندرتالها نشان میدهد که انتقال میکروبهای دهانی بین انسان و نئاندرتال حدود ۱۲۶هزار سال پیش رخ داده است. این امر نشاندهنده تبادل بزاق از طریق بوسیدن یا اشتراک غذا است و با زمان تخمینی بیمویی بدن همخوانی دارد.
رشد مداوم موی سر
رشد مداوم موی سر در انسان ویژگی منحصر به فردی است. نظریههای مبتنی بر انتخاب طبیعی، مانند کمک به خنککردن سر، با مشکلات جدی روبرو هستند. موی بلند در طبیعت میتواند باعث گیر کردن به شاخهها، جذب انگلها و تسهیل حمله شکارچیان شود. در عوض، رشد مداوم موی سر احتمالاً تحت تأثیر انتخاب جنسی تکامل یافته است تا امکان نمایش خلاقیت از طریق آرایش مو فراهم شود. همچنین، طاسی الگوی مردانه را نمیتوان با نظریههای مبتنی بر انتخاب طبیعی تبیین کرد، در حالی که از دیدگاه انتخاب جنسی، طاسی میتواند به عنوان نمادی اجتماعی، مانند بلوغ و کاهش پرخاشگری مرتبط باشد.
آکنه ولگاریس و اسکار کلوئید
آکنه ولگاریس التهابی است که ظاهراً هیچ عملکرد مفیدی ندارد. اما برخی گفتهاند آکنه ممکن است به عنوان مکانیسم تکاملی برای تنظیم زمان تولیدمثل عمل کند و در حضور رقبای زیاد، فرد را از جفتیابی زودهنگام بازدارد. از سوی دیگر، اسکار کلوئید در پوستهای تیره شایعتر است و ممکن است تحت انتخاب جنسی برای افزایش اثرات تزئینی ناشی از اسکارهای بدنی تکامل یافته باشد. این پدیده در فرهنگهایی که از اسکار به عنوان ابزاری برای زیبایی استفاده میکنند، مشهود است.
این ویژگیها عمدتاً تحت تأثیر انتخاب جنسی-اجتماعی تکامل یافتهاند. شواهد ژنتیکی، باستانشناسی و انسانشناختی از این دیدگاه حمایت میکنند و نشان میدهند که این ویژگیها علاوه بر جذب جفت، در تقویت پیوندهای اجتماعی و نمایش خلاقیت نقش داشتهاند. بنابراین، درک عمیقتر از تکامل انسان مستلزم توجه بیشتر به نقش انتخاب جنسی و اجتماعی در شکلگیری رفتارها و ویژگیهای ظاهری است.
هادی صمدی
@evophilosophy
نقش انتخاب جنسی و اجتماعی
مقالهی جالبی با عنوان «همتکاملی در انسانها توسط انتخاب جنسی و اجتماعی بوسیدن، بیمویی بدن، هنر، رشد مداوم موی سر، آکنه ولگاریس و اسکار کلوئید» ویژگیهای به ظاهر بیربطی را استادانه به هم ربط میدهد و مقاله را به مثال کمنظیری تبدیل میکند که چگونه علوم انسانی و اجتماعی میتوانند در تعامل با نظریهی تکامل به درک بهتر ما از انسان کمک کنند.
بهخلاف نظریههای رایج که بر اساس انتخاب طبیعی شکل گرفتهاند، مقاله میگوید که این تنوع ویژگیها عمدتاً تحت تأثیر انتخاب جنسی و اجتماعی تکامل یافتهاند. با استناد به شواهد باستانشناسی، ژنتیکی و انسانشناختی، نویسنده نشان میدهد که بوسیدن رمانتیک به عنوان جایگزینی برای رفتار آراستگی در کپیها و در نتیجه از دست دادن موی بدن پدید آمده است.
بوسیدن از رفتارهای جهانشمول در انسان محسوب میشود، اما پژوهشهای انسانشناختی نشان میدهد که بوسیدن رمانتیک در کمتر از ۵۰ درصد فرهنگهای انسانی مشاهده شده است. این تنوع فرهنگی نشان میدهد که بوسیدن رمانتیک لزوماً یک رفتار ذاتی نیست، بلکه تحت تأثیر فرآیندهای فرهنگی و اجتماعی تکامل یافته است. از دیدگاه تکاملی، این پدیده در کنار سایر ویژگیهای منحصر به فرد انسانها مانند بیمویی بدن، رشد مداوم موی سر، و هنر، نیاز به تبیینِ تکاملی دارد.
بیمویی بدن و خاستگاه تکاملی آن
انسانها در میان پستانداران به دلیل بیمویی نسبی بدن منحصر به فرداند. بر اساس پژوهشهای ژنتیکی روی شپش بدن و سر، زمان جدایی این دو گونه حدود ۱۰۷هزار سال پیش تخمین زده شده که با دورهی از دست دادن موی بدن در انسان همخوانی دارد. در مقابل، نظریههای مبتنی بر انتخاب طبیعی مانند فرضیه ساوانای ویلر که بیمویی را نتیجه سازگاری با گرمای محیط میداند، با مشملات زیادی روبرو هستند. برای مثال، این نظریه نمیتواند دوشکلی جنسی در میزان موی بدن را تبیین کند. در عوض، داروین استدلال کرد که بیمویی بدن نتیجه انتخاب جنسی است تا امکان تزئین بدن از طریق نقاشی، خالکوبی و سایر روشها فراهم شود.
هنر و ارتباط آن با بیمویی بدن
شواهد باستانشناسی در آفریقای جنوبی نشان میدهد که قدیمیترین نمونههای نقاشی مربوط به ۷۳هزار سال پیش است. این تاریخ با دوره تخمینی بیمویی بدن همپوشانی دارد و از نظریه داروین مبنی بر همتکاملی هنر و بیمویی بدن حمایت میکند. به عبارت دیگر، از دست دادن موی بدن زمینه را برای ظهور هنرهای بدنی فراهم کرد که به نوبه خود در جذب جفت و نمایش خلاقیت نقش داشت.
خاستگاه بوسیدن رمانتیک
بوسیدن در انسانها جایگزین رفتار آراستگی در کپیها شده است. با از دست دادن موی بدن، نیاز به آراستگی کاهش یافت، اما رفتارهای مرتبط با آن مانند تماس دهانی به عنوان ابزاری برای تقویت پیوندهای اجتماعی حفظ شد. شواهد ژنتیکی از پژوهش روی پلاک دندانی نئاندرتالها نشان میدهد که انتقال میکروبهای دهانی بین انسان و نئاندرتال حدود ۱۲۶هزار سال پیش رخ داده است. این امر نشاندهنده تبادل بزاق از طریق بوسیدن یا اشتراک غذا است و با زمان تخمینی بیمویی بدن همخوانی دارد.
رشد مداوم موی سر
رشد مداوم موی سر در انسان ویژگی منحصر به فردی است. نظریههای مبتنی بر انتخاب طبیعی، مانند کمک به خنککردن سر، با مشکلات جدی روبرو هستند. موی بلند در طبیعت میتواند باعث گیر کردن به شاخهها، جذب انگلها و تسهیل حمله شکارچیان شود. در عوض، رشد مداوم موی سر احتمالاً تحت تأثیر انتخاب جنسی تکامل یافته است تا امکان نمایش خلاقیت از طریق آرایش مو فراهم شود. همچنین، طاسی الگوی مردانه را نمیتوان با نظریههای مبتنی بر انتخاب طبیعی تبیین کرد، در حالی که از دیدگاه انتخاب جنسی، طاسی میتواند به عنوان نمادی اجتماعی، مانند بلوغ و کاهش پرخاشگری مرتبط باشد.
آکنه ولگاریس و اسکار کلوئید
آکنه ولگاریس التهابی است که ظاهراً هیچ عملکرد مفیدی ندارد. اما برخی گفتهاند آکنه ممکن است به عنوان مکانیسم تکاملی برای تنظیم زمان تولیدمثل عمل کند و در حضور رقبای زیاد، فرد را از جفتیابی زودهنگام بازدارد. از سوی دیگر، اسکار کلوئید در پوستهای تیره شایعتر است و ممکن است تحت انتخاب جنسی برای افزایش اثرات تزئینی ناشی از اسکارهای بدنی تکامل یافته باشد. این پدیده در فرهنگهایی که از اسکار به عنوان ابزاری برای زیبایی استفاده میکنند، مشهود است.
این ویژگیها عمدتاً تحت تأثیر انتخاب جنسی-اجتماعی تکامل یافتهاند. شواهد ژنتیکی، باستانشناسی و انسانشناختی از این دیدگاه حمایت میکنند و نشان میدهند که این ویژگیها علاوه بر جذب جفت، در تقویت پیوندهای اجتماعی و نمایش خلاقیت نقش داشتهاند. بنابراین، درک عمیقتر از تکامل انسان مستلزم توجه بیشتر به نقش انتخاب جنسی و اجتماعی در شکلگیری رفتارها و ویژگیهای ظاهری است.
هادی صمدی
@evophilosophy
نبرد زنان و مردان
اگر بین والد و فرزند تضاد منافع وجود دارد، بین جفتها که هیچ خویشاوندی ژنتیکی با هم ندارند، تضاد شدیدتر است. فصل نهم کتاب ژن خودخواه به این موضوع میپردازد. یگانه منفعت مشترک جفتها سرمایهگذاری ژنتیکی ۵۰ درصدی هر کدام در فرزندان مشترک است. این فصل نشان میدهد که این شراکت، یک رابطه مبتنی بر بیاعتمادی متقابل و استثمار است، که در آن هر شریک سعی میکند دیگری را وادار به سرمایهگذاری بیشتر کند.
عدم تقارن بنیادین: تخمک در برابر اسپرم
داوکینز به یک اصل بنیادین بازمیگردد: تفاوت اصلی بین نر و ماده چیست؟ این تفاوت در سطح جهان به اندازه گامتها (سلولهای جنسی) مربوط میشود زیرا مادهها گامتهای بزرگ، گرانقیمت و مغذی (تخمک) تولید میکنند در حالیکه نرها گامتهای کوچک، ارزان و متحرک (اسپرم) میسازند.
این عدم تقارن بنیادین، منشأ تمام تضادهای دیگر بین دو جنس است. ماده به دلیل هزینه بالای تولید تخمک، تعداد محدودی فرزند میتواند داشته باشد. در مقابل، نر به دلیل هزینه ناچیز تولید اسپرم، به طور بالقوه میتواند تعداد نامحدودی فرزند داشته باشد. استثمار ماده از همینجا آغاز میشود.
معضل ترک کردن و استراتژیهای متقابل مادهها
از لحظه لقاح، ماده سرمایهگذاری بیشتری نسبت به نر در جنین کرده است. بنابراین، اگر جنین بمیرد، او بیشتر از نر ضرر میکند. این وضعیت، نر را در موقعیت بهتری برای ترک کردن قرار میدهد و ماده را، به تعبیر تریورز، در یک تنگنای بیرحمانه میگذارد: یا باید کودک را رها کند و سرمایهگذاری اولیهاش را از دست بدهد، یا باید بماند و بار سنگین تربیت فرزند را به تنهایی به دوش بکشد!
اما مادهها قربانیان منفعلی نیستند. آنها سلاح قدرتمندی دارند: امتناع از جفتگیری. با استفاده از این سلاح، مادهها دو استراتژی اصلی را برای مقابله با استثمار نرها تکامل دادهاند.
استراتژی نخست، خوشبختی خانوادگی است. در این استراتژی، هدف ماده وادار کردن نر به سرمایهگذاری بیشتر در فرزندان و اثبات وفاداری اوست. این کار از دو طریق انجام میشود. عشوهگری و تعلل: ماده با به تأخیر انداختن جفتگیری، نرهای عجول و هرزهگرد را غربال میکند. فقط نرهایی که صبور و مصمم هستند، در این آزمون استقامت قبول میشوند و احتمالاً پدران وفادارتری خواهند بود. دومی وادار کردن نر به سرمایهگذاری پیش از جفتگیری است. ماده ممکن است از نر بخواهد قبل از جفتگیری، لانه بسازد یا به او غذا بدهد. این کار باعث میشود نر منابع قابل توجهی را پیشاپیش سرمایهگذاری کند و در نتیجه، تمایل کمتری برای ترک کردن پس از جفتگیری داشته باشد.
دومین استراتژی انتخاب نَر برتراست. در این استراتژی، ماده از دریافت کمک از نر ناامید میشود و در عوض، تمام تمرکز خود را بر روی انتخاب بهترین ژنهای ممکن میگذارد. در این استراتژی مادهها بسیار سختگیر میشوند و تنها با نرهایی جفتگیری میکنند که نشانههایی از سلامت، قدرت و توانایی بقای بالا را از خود بروز میدهد. این امر باعث میشود که تنها تعداد کمی از نرهای برتر اکثر جفتگیریها را انجام دهند. این فرآیند میتواند به یک انتخاب جنسی افسارگسیخته میان نرها منجر شود. به عنوان مثال، اگر مادهها به طور اتفاقی نرهایی با دم کمی بلندتر را ترجیح دهند، پسرانشان دم بلند را به ارث میبرند و دخترانشان ترجیح برای دم بلند را. این چرخه خودتقویتکننده، مطابق نظریه فیشر، باعث میشود دمها در نسلهای متوالی به طور اغراقآمیزی بلندتر شوند، صرفاً به این دلیل که جذاب تلقی میشوند. مطابق تبیین جایگزین از زهراوی، ویژگیهای اغراقآمیز به این دلیل جذاب هستند که یک نقص واقعی هستند؛ نری که میتواند بهرغم داشتن چنین دم دستوپاگیری زنده بماند، باید ژنهای واقعاً خوبی داشته باشد.
پیامدهای نبرد جنسها
این تضاد بنیادین به تفاوتهای رفتاری و ظاهری رایج بین جنسها منجر میشود. نرها معمولاً پر زرق و برقتر و جنس تبلیغکننده، و قماربازانی با ریسک بالا، و پاداش بالا هستند. نر جذاب ممکن است صدها فرزند داشته باشد؛ نر غیرجذاب ممکن است هیچ فرزندی نداشته باشد. در مقابل مادهها معمولاً سختگیرتر و محتاطتر در انتخاب جفت هستند. هر تخمک یک منبع گرانبهاست و ماده نمیتواند ریسک هدر دادن آن را با یک جفت نامناسب بپذیرد.
در پایان فصل داوکینز به جامعه انسانی اشاره میکند و میگوید فرهنگ نقش بزرگی در تعیین رفتار ما دارد. با این حال، او به یک ناهنجاری در جوامع غربی مدرن اشاره میکند: زنان، و نه مردان، معمولاً جنس تبلیغکننده هستند. این پدیده از منظر یک زیستشناس تکاملی، به این معناست که زنان برای مردان رقابت میکنند، نه برعکس! داوکینز پرسشی بسیار تأملبرانگیز مطرح میکند: آیا واقعاً نر به جنس مورد تقاضا تبدیل شده است؟ جنسی که میتواند سختگیر باشد؟ اگر چنین است، چرا؟
هادی صمدی
@evophilosophy
اگر بین والد و فرزند تضاد منافع وجود دارد، بین جفتها که هیچ خویشاوندی ژنتیکی با هم ندارند، تضاد شدیدتر است. فصل نهم کتاب ژن خودخواه به این موضوع میپردازد. یگانه منفعت مشترک جفتها سرمایهگذاری ژنتیکی ۵۰ درصدی هر کدام در فرزندان مشترک است. این فصل نشان میدهد که این شراکت، یک رابطه مبتنی بر بیاعتمادی متقابل و استثمار است، که در آن هر شریک سعی میکند دیگری را وادار به سرمایهگذاری بیشتر کند.
عدم تقارن بنیادین: تخمک در برابر اسپرم
داوکینز به یک اصل بنیادین بازمیگردد: تفاوت اصلی بین نر و ماده چیست؟ این تفاوت در سطح جهان به اندازه گامتها (سلولهای جنسی) مربوط میشود زیرا مادهها گامتهای بزرگ، گرانقیمت و مغذی (تخمک) تولید میکنند در حالیکه نرها گامتهای کوچک، ارزان و متحرک (اسپرم) میسازند.
این عدم تقارن بنیادین، منشأ تمام تضادهای دیگر بین دو جنس است. ماده به دلیل هزینه بالای تولید تخمک، تعداد محدودی فرزند میتواند داشته باشد. در مقابل، نر به دلیل هزینه ناچیز تولید اسپرم، به طور بالقوه میتواند تعداد نامحدودی فرزند داشته باشد. استثمار ماده از همینجا آغاز میشود.
معضل ترک کردن و استراتژیهای متقابل مادهها
از لحظه لقاح، ماده سرمایهگذاری بیشتری نسبت به نر در جنین کرده است. بنابراین، اگر جنین بمیرد، او بیشتر از نر ضرر میکند. این وضعیت، نر را در موقعیت بهتری برای ترک کردن قرار میدهد و ماده را، به تعبیر تریورز، در یک تنگنای بیرحمانه میگذارد: یا باید کودک را رها کند و سرمایهگذاری اولیهاش را از دست بدهد، یا باید بماند و بار سنگین تربیت فرزند را به تنهایی به دوش بکشد!
اما مادهها قربانیان منفعلی نیستند. آنها سلاح قدرتمندی دارند: امتناع از جفتگیری. با استفاده از این سلاح، مادهها دو استراتژی اصلی را برای مقابله با استثمار نرها تکامل دادهاند.
استراتژی نخست، خوشبختی خانوادگی است. در این استراتژی، هدف ماده وادار کردن نر به سرمایهگذاری بیشتر در فرزندان و اثبات وفاداری اوست. این کار از دو طریق انجام میشود. عشوهگری و تعلل: ماده با به تأخیر انداختن جفتگیری، نرهای عجول و هرزهگرد را غربال میکند. فقط نرهایی که صبور و مصمم هستند، در این آزمون استقامت قبول میشوند و احتمالاً پدران وفادارتری خواهند بود. دومی وادار کردن نر به سرمایهگذاری پیش از جفتگیری است. ماده ممکن است از نر بخواهد قبل از جفتگیری، لانه بسازد یا به او غذا بدهد. این کار باعث میشود نر منابع قابل توجهی را پیشاپیش سرمایهگذاری کند و در نتیجه، تمایل کمتری برای ترک کردن پس از جفتگیری داشته باشد.
دومین استراتژی انتخاب نَر برتراست. در این استراتژی، ماده از دریافت کمک از نر ناامید میشود و در عوض، تمام تمرکز خود را بر روی انتخاب بهترین ژنهای ممکن میگذارد. در این استراتژی مادهها بسیار سختگیر میشوند و تنها با نرهایی جفتگیری میکنند که نشانههایی از سلامت، قدرت و توانایی بقای بالا را از خود بروز میدهد. این امر باعث میشود که تنها تعداد کمی از نرهای برتر اکثر جفتگیریها را انجام دهند. این فرآیند میتواند به یک انتخاب جنسی افسارگسیخته میان نرها منجر شود. به عنوان مثال، اگر مادهها به طور اتفاقی نرهایی با دم کمی بلندتر را ترجیح دهند، پسرانشان دم بلند را به ارث میبرند و دخترانشان ترجیح برای دم بلند را. این چرخه خودتقویتکننده، مطابق نظریه فیشر، باعث میشود دمها در نسلهای متوالی به طور اغراقآمیزی بلندتر شوند، صرفاً به این دلیل که جذاب تلقی میشوند. مطابق تبیین جایگزین از زهراوی، ویژگیهای اغراقآمیز به این دلیل جذاب هستند که یک نقص واقعی هستند؛ نری که میتواند بهرغم داشتن چنین دم دستوپاگیری زنده بماند، باید ژنهای واقعاً خوبی داشته باشد.
پیامدهای نبرد جنسها
این تضاد بنیادین به تفاوتهای رفتاری و ظاهری رایج بین جنسها منجر میشود. نرها معمولاً پر زرق و برقتر و جنس تبلیغکننده، و قماربازانی با ریسک بالا، و پاداش بالا هستند. نر جذاب ممکن است صدها فرزند داشته باشد؛ نر غیرجذاب ممکن است هیچ فرزندی نداشته باشد. در مقابل مادهها معمولاً سختگیرتر و محتاطتر در انتخاب جفت هستند. هر تخمک یک منبع گرانبهاست و ماده نمیتواند ریسک هدر دادن آن را با یک جفت نامناسب بپذیرد.
در پایان فصل داوکینز به جامعه انسانی اشاره میکند و میگوید فرهنگ نقش بزرگی در تعیین رفتار ما دارد. با این حال، او به یک ناهنجاری در جوامع غربی مدرن اشاره میکند: زنان، و نه مردان، معمولاً جنس تبلیغکننده هستند. این پدیده از منظر یک زیستشناس تکاملی، به این معناست که زنان برای مردان رقابت میکنند، نه برعکس! داوکینز پرسشی بسیار تأملبرانگیز مطرح میکند: آیا واقعاً نر به جنس مورد تقاضا تبدیل شده است؟ جنسی که میتواند سختگیر باشد؟ اگر چنین است، چرا؟
هادی صمدی
@evophilosophy
تو پشتم را بخاران، من سوارت میشوم!
فصل دهم کتاب ژن خودخواه عنوان جالبی دارد: «تو پشتم را بخاران، من سوارت میشوم». این فصل به بررسی رفتارهای اجتماعی پیچیدهای میپردازد که در قالبهای قبلی مطرحشده در کتاب، یعنی پرخاشگری، روابط جنسی، و خویشاوندی نمیگنجند. داوکینز نشان میدهد که حتی همکاری بین غیرخویشاوندان نیز میتواند از دل خودخواهی ژنی بیرون بیاید.
گلهی خودخواه
بسیاری از جانوران در گروههایی مانند گله، دسته یا فوج زندگی میکنند. کفتارها در گله میتوانند شکارهای بزرگتری را از پا درآورند. پنگوئنهای امپراتور با جمع شدن در کنار هم، گرما را حفظ میکنند. ماهیها و پرندگان با حرکت در دستههای منظم، از جریان آب یا هوای ایجاد شده توسط افراد جلویی بهره میبرند. علت این سنخ رفتارها چیست؟
داوکینز میگوید که هر فرد خودخواه باید از زندگی در گروه، سودی بیشتر از هزینهی پرداختی به دست آورد.
بسیاری از مزایای زندگی گروهی به اجتناب از شکارچیان مربوط میشود. داوکینز نظریهی «گلهی خودخواه» ویلیام همیلتون را به کار میگیرد تا نشان دهد تجمع جانوران لزوماً یک رفتار مشارکتی نیست، بلکه نتیجهی تلاش خودخواهانهی هر فرد برای کاهش محدودهی خطر خود است. هر فرد سعی میکند با قرار گرفتن در میان دیگران، احتمال این را که خودش نزدیکترین طعمه به شکارچی باشد کاهش دهد، که منجر به یک حرکت مداوم از لبههای گله به سمت مرکز میشود و در نتیجه، گله به طور خودکار فشرده و متراکم میشود.
معمای سیگنالهای هشدار
با این حال، برخی رفتارها در گروهها به نظر کاملاً فداکارانه میآیند، مانند سیگنالهای هشدار در پرندگان. پرندهای که با دیدن یک شکارچی فریاد میزند، به نظر میرسد برای هشدار به سایر افراد گله توجه شکارچی را به خود جلب کرده و خود را به خطر میاندازد. اما داوکینز چندین توضیح خودخواهانه برای این رفتار ارائه میدهد.
۱. اگر گله شامل خویشاوندان باشد، کمک به آنها به نفع ژنهای فرد هشداردهنده است.
۲. شاید پرنده با هشدار دادن به دیگران، میخواهد از سر و صدای آنها که ممکن است شکارچی را به سمت خودش جلب کند، جلوگیری کند.
۳. فرار یک پرنده به تنهایی، او را به یک هدف برجسته برای شکارچی تبدیل میکند. با هشدار دادن، پرنده اطمینان حاصل میکند که همه با هم فرار میکنند و احتمال شکار شدن خودش کاهش مییابد.
۴. شاید سیگنال هشدار مستقیماً برای شکارچی ارسال میشود تا این پیام را بدهد: « تو را دیدهام، و تلاش برای شکار من بیهوده است!»
حشرات اجتماعی: اوج فداکاری
داوکینز سپس به سراغ حشرات اجتماعی مانند مورچهها، زنبورها، و موریانهها میرود که نمونههای افراطی از فداکاری و همکاری را به نمایش میگذارند. در این جوامع، اکثریت افراد، کارگران عقیم اند که تمام زندگی خود را وقف مراقبت از ملکه و پرورش خواهران و برادران خود میکنند.
همیلتون یک توضیح ژنتیکی درخشان برای این پدیده دارد و نشان میدهد ترکیب ژنتیکی در کلنی به نحویست که برای ژن در بدن کارگر ماده، به صرفهتر است که کارگر به جای تولید فرزندان خود، به مادرش کمک کند تا خواهران بارور بیشتری تولید کند.
فداکاری متقابل: بازی «دِین خود را ادا کن»
در پایان فصل، داوکینز به همکاری بین غیرخویشاوندان میپردازد و مفهوم فداکاری متقابل رابرت تریورز را معرفی میکند. این اصل همان «تو پشتم را بخاران، من پشتمت را میخارانم» است. این سیستم فقط زمانی تکامل مییابد که تأخیری بین عمل فداکارانه و بازپرداخت آن وجود داشته باشد. اما این تأخیر، فرصت تقلب را نیز فراهم میکند.
برای تحلیل این وضعیت، داوکینز از یک بازی در نظریه بازیها به نام «معمای زندانی تکرارشونده» استفاده میکند و سه استراتژی را مقایسه میکند: سادهلوح، که همیشه به همه کمک میکند؛ متقلب، که کمک همه را میپذیرد اما هرگز به کسی کمک نمیکند؛ و کینه توز، که به غریبهها و کسانی که قبلاً به او کمک کردهاند، کمک میکند، اما اگر کسی او را فریب دهد، کینه به دل میگیرد و دیگر هرگز به آن فرد کمک نمیکند.
شبیهسازیهای کامپیوتری نشان میدهد اولاً در جمعیتی از سادهلوحان، متقلبها به سرعت غالب میشوند و سادهلوحها را منقرض میکنند. ثانیاً در جمعیتی از کینهتوزها، هیچ متقلبی نمیتواند موفق شود. و ثالثاٌ در جمعیتی از متقلبها، به خلاف انتظار اولیه، یک کینهتوز حذف میشود، زیرا در گام اول کمک میکند، اما کمکی دریافت نمیکند.
داوکینز نشان میدهد همکاریها در دنیای جانوران، از زندگی گروهی گرفته تا جوامع حشرات، و فداکاری متقابل بین غریبهها، همگی را میتوان از طریق خودخواهی ژن تبیین کرد: ژنی که برای تضمین بقا و تکثیر خود از هر ابزار و استراتژی ممکنی بهره میبرد و شاید نمود برخی رفتارها برای ما انسانها، که منظری ارزشنگرانه را در جوامع کسب کردهایم، دگرخواهانه به نظر برسد!
هادی صمدی
@evophilosophy
فصل دهم کتاب ژن خودخواه عنوان جالبی دارد: «تو پشتم را بخاران، من سوارت میشوم». این فصل به بررسی رفتارهای اجتماعی پیچیدهای میپردازد که در قالبهای قبلی مطرحشده در کتاب، یعنی پرخاشگری، روابط جنسی، و خویشاوندی نمیگنجند. داوکینز نشان میدهد که حتی همکاری بین غیرخویشاوندان نیز میتواند از دل خودخواهی ژنی بیرون بیاید.
گلهی خودخواه
بسیاری از جانوران در گروههایی مانند گله، دسته یا فوج زندگی میکنند. کفتارها در گله میتوانند شکارهای بزرگتری را از پا درآورند. پنگوئنهای امپراتور با جمع شدن در کنار هم، گرما را حفظ میکنند. ماهیها و پرندگان با حرکت در دستههای منظم، از جریان آب یا هوای ایجاد شده توسط افراد جلویی بهره میبرند. علت این سنخ رفتارها چیست؟
داوکینز میگوید که هر فرد خودخواه باید از زندگی در گروه، سودی بیشتر از هزینهی پرداختی به دست آورد.
بسیاری از مزایای زندگی گروهی به اجتناب از شکارچیان مربوط میشود. داوکینز نظریهی «گلهی خودخواه» ویلیام همیلتون را به کار میگیرد تا نشان دهد تجمع جانوران لزوماً یک رفتار مشارکتی نیست، بلکه نتیجهی تلاش خودخواهانهی هر فرد برای کاهش محدودهی خطر خود است. هر فرد سعی میکند با قرار گرفتن در میان دیگران، احتمال این را که خودش نزدیکترین طعمه به شکارچی باشد کاهش دهد، که منجر به یک حرکت مداوم از لبههای گله به سمت مرکز میشود و در نتیجه، گله به طور خودکار فشرده و متراکم میشود.
معمای سیگنالهای هشدار
با این حال، برخی رفتارها در گروهها به نظر کاملاً فداکارانه میآیند، مانند سیگنالهای هشدار در پرندگان. پرندهای که با دیدن یک شکارچی فریاد میزند، به نظر میرسد برای هشدار به سایر افراد گله توجه شکارچی را به خود جلب کرده و خود را به خطر میاندازد. اما داوکینز چندین توضیح خودخواهانه برای این رفتار ارائه میدهد.
۱. اگر گله شامل خویشاوندان باشد، کمک به آنها به نفع ژنهای فرد هشداردهنده است.
۲. شاید پرنده با هشدار دادن به دیگران، میخواهد از سر و صدای آنها که ممکن است شکارچی را به سمت خودش جلب کند، جلوگیری کند.
۳. فرار یک پرنده به تنهایی، او را به یک هدف برجسته برای شکارچی تبدیل میکند. با هشدار دادن، پرنده اطمینان حاصل میکند که همه با هم فرار میکنند و احتمال شکار شدن خودش کاهش مییابد.
۴. شاید سیگنال هشدار مستقیماً برای شکارچی ارسال میشود تا این پیام را بدهد: « تو را دیدهام، و تلاش برای شکار من بیهوده است!»
حشرات اجتماعی: اوج فداکاری
داوکینز سپس به سراغ حشرات اجتماعی مانند مورچهها، زنبورها، و موریانهها میرود که نمونههای افراطی از فداکاری و همکاری را به نمایش میگذارند. در این جوامع، اکثریت افراد، کارگران عقیم اند که تمام زندگی خود را وقف مراقبت از ملکه و پرورش خواهران و برادران خود میکنند.
همیلتون یک توضیح ژنتیکی درخشان برای این پدیده دارد و نشان میدهد ترکیب ژنتیکی در کلنی به نحویست که برای ژن در بدن کارگر ماده، به صرفهتر است که کارگر به جای تولید فرزندان خود، به مادرش کمک کند تا خواهران بارور بیشتری تولید کند.
فداکاری متقابل: بازی «دِین خود را ادا کن»
در پایان فصل، داوکینز به همکاری بین غیرخویشاوندان میپردازد و مفهوم فداکاری متقابل رابرت تریورز را معرفی میکند. این اصل همان «تو پشتم را بخاران، من پشتمت را میخارانم» است. این سیستم فقط زمانی تکامل مییابد که تأخیری بین عمل فداکارانه و بازپرداخت آن وجود داشته باشد. اما این تأخیر، فرصت تقلب را نیز فراهم میکند.
برای تحلیل این وضعیت، داوکینز از یک بازی در نظریه بازیها به نام «معمای زندانی تکرارشونده» استفاده میکند و سه استراتژی را مقایسه میکند: سادهلوح، که همیشه به همه کمک میکند؛ متقلب، که کمک همه را میپذیرد اما هرگز به کسی کمک نمیکند؛ و کینه توز، که به غریبهها و کسانی که قبلاً به او کمک کردهاند، کمک میکند، اما اگر کسی او را فریب دهد، کینه به دل میگیرد و دیگر هرگز به آن فرد کمک نمیکند.
شبیهسازیهای کامپیوتری نشان میدهد اولاً در جمعیتی از سادهلوحان، متقلبها به سرعت غالب میشوند و سادهلوحها را منقرض میکنند. ثانیاً در جمعیتی از کینهتوزها، هیچ متقلبی نمیتواند موفق شود. و ثالثاٌ در جمعیتی از متقلبها، به خلاف انتظار اولیه، یک کینهتوز حذف میشود، زیرا در گام اول کمک میکند، اما کمکی دریافت نمیکند.
داوکینز نشان میدهد همکاریها در دنیای جانوران، از زندگی گروهی گرفته تا جوامع حشرات، و فداکاری متقابل بین غریبهها، همگی را میتوان از طریق خودخواهی ژن تبیین کرد: ژنی که برای تضمین بقا و تکثیر خود از هر ابزار و استراتژی ممکنی بهره میبرد و شاید نمود برخی رفتارها برای ما انسانها، که منظری ارزشنگرانه را در جوامع کسب کردهایم، دگرخواهانه به نظر برسد!
هادی صمدی
@evophilosophy
Forwarded from انجمن علمی روانشناسی شهید بهشتی
مرکز تحقیقات روانشناسی و دین دانشگاه شهید بهشتی، انجمن علمی روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی، خانهی خرد و خیال و مدرسه رَوا برگزار میکنند:
📍دورهی آنلاین دین از منظر تکامل و علومشناختی (دورهی نخست از دو دوره)
🎙مدرسین:
دکتر سعید گرمارودی
عضو هیئت علمی دپارتمان روانشناسی دانشگاه وزلیان آمریکا
دکتر هادی صمدی
استادیار گروه فلسفهی علم واحد علومتحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی تهران
📎نوع دوره: آنلاین و آفلاین (در قالب جلسات ضبطشده)
📆زمان: چهارشنبهها، از ۱۹ آذرماه
ساعت ۱۹:۳٠ الی ۲۱ (به مدت هشت جلسه)
💰هزینهی ثبتنام: یک میلیون تومان
⚡️هزینهی ثبتنام مخصوص دانشجویان تمامی دانشگاهها: چهارصد هزار تومان
📧در صورت حضور فعال در دوره، به شرکتکنندگان گواهی حضور از طرف دانشگاه شهید بهشتی اعطا خواهد شد. دوره به پیشنیاز احتیاج ندارد.
برای ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر به روابط عمومی انجمن پیام بدهید.
📱ارتباط با ما:
تلگرام | اینستاگرام | روابط عمومی انجمن
📍دورهی آنلاین دین از منظر تکامل و علومشناختی (دورهی نخست از دو دوره)
🎙مدرسین:
دکتر سعید گرمارودی
عضو هیئت علمی دپارتمان روانشناسی دانشگاه وزلیان آمریکا
دکتر هادی صمدی
استادیار گروه فلسفهی علم واحد علومتحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی تهران
📎نوع دوره: آنلاین و آفلاین (در قالب جلسات ضبطشده)
📆زمان: چهارشنبهها، از ۱۹ آذرماه
ساعت ۱۹:۳٠ الی ۲۱ (به مدت هشت جلسه)
💰هزینهی ثبتنام: یک میلیون تومان
⚡️هزینهی ثبتنام مخصوص دانشجویان تمامی دانشگاهها: چهارصد هزار تومان
📧در صورت حضور فعال در دوره، به شرکتکنندگان گواهی حضور از طرف دانشگاه شهید بهشتی اعطا خواهد شد. دوره به پیشنیاز احتیاج ندارد.
برای ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر به روابط عمومی انجمن پیام بدهید.
📱ارتباط با ما:
تلگرام | اینستاگرام | روابط عمومی انجمن
مِمها: همانندسازهای جدید
فصل یازدهم کتاب ژن خودخواه یکی از معروفترین مفاهیم کتاب را معرفی میکند. داوکینز در این فصل میگوید که اصول تکامل داروینی به ژنها محدود نمیشود و همانندساز جدیدی را معرفی میکند که در سوپ فرهنگ انسانی یافت میشود و با سرعتی بسیار بیشتر از تکامل ژنتیکی، تکامل مییابد: مِم (Meme).
فراتر از ژن: تکامل فرهنگی
از نظر داوکینز فرهنگ سیستمی انتقالیست که گرچه اساساً محافظهکار است، اما میتواند منجر به نوعی تکامل شود.
زبان طی زمان تکامل مییابد اما این تکامل از طریق ابزارهای غیرژنتیکی و با سرعتی هزاران برابر سریعتر از تکامل ژنتیکی رخ میدهد. این پدیده منحصر به انسان نیست. داوکینز به مثال آواز پرندهای در نیوزیلند اشاره میکند که در آن جهشهای فرهنگی (اشتباهات در تقلید آواز) منجر به پیدایش لهجههای جدیدی میشود که به نسلهای بعد منتقل میشوند.
اما این مثالهای جانوری در مقایسه با آنچه در گونه انسان رخ میدهد، ناچیز است. مدهای لباس و آرایش، رژیم غذایی، آداب و رسوم، هنر، معماری و فناوری همگی طی تاریخ به شیوهای تکامل مییابند که شباهت زیادی به تکامل ژنتیکی دارند، اما با آن متفاوتاند.
قانون جهانی حیات: بقای همانندسازها
داوکینز میپرسد: چه چیزی در مورد ژنها آنقدر خاص است؟ پاسخ این است که ژنها همانندساز (Replicators) هستند. او این قانون را به عنوان یک اصل جهانی برای تمام حیات در هر جای کیهان مطرح میکند: تمام حیات از طریق بقای ناهمسان موجودیتهای همانندساز تکامل مییابد. و این یک حالت خاص است که ژنها همانندساز غالب بر روی زمین هستند.
معرفی مِم
داوکینز سپس اعلام میکند که یک همانندساز جدید اخیراً بر روی همین سیاره ظهور کرده است. این همانندساز در سوپ فرهنگ انسانی زندگی میکند. او برای این واحد جدید انتقال فرهنگی، یا واحد تقلید، نام مِم (Meme) را ابداع میکند که از ریشهی یونانی mimeme (تقلید) گرفته شده و به گونهای انتخاب شده که یادآور ژن باشد.
همانطور که ژنها با جهش از بدنی به بدن دیگر (از طریق اسپرم و تخمک) در خزانه ژنی تکثیر میشوند، مِمها نیز با جهش از مغزی به مغز دیگر (از طریق فرآیندی که به طور کلی میتوان آن را تقلید نامید) در خزانه مِمی تکثیر میشوند. وقتی یک دانشمند ایدهای را میشنود و به دانشجویانش منتقل میکند، یا وقتی یک آهنگ محبوب در خیابانها زمزمه میشود، یک مِم در حال تکثیر است. مِمها مغز را به عنوان وسیلهای برای تکثیر خود به کار میگیرند، درست مانند ویروسی که مکانیزم ژنتیکی سلول میزبان را به خدمت میگیرد.
تکامل مِمها: اصول مشابه
مِمها نیز مانند ژنها برای موفقیت در خزانه مِمی باید دارای سه ویژگی اصلی باشند.
۱. طول عمر: هر نسخه از یک مِم (مثلاً یک آهنگ در مغز من) عمر کوتاهی دارد، اما خود مِم (آهنگ) میتواند با کپی شدن در مغزها یا روی کاغذ برای قرنها زنده بماند.
۲. سرعت تکثیر: یک مِم، مانند ایدهای علمی یا آهنگی محبوب، البته اگر جذاب و قابل قبول باشد، به سرعت پخش میشود.
۳. دقت نسخهبرداری: این نقطه ضعف ظاهری نظریهی مم است. به نظر میرسد مِمها با دقت کمی کپی میشوند و در هر انتقال تغییر میکنند. اما داوکینز میگوید که این شباهت بیشتری به وراثت صفات پیچیده (مانند قد) دارد که تحت تأثیر ژنهای متعدد هستند. به زعم داوکینز ، هسته اصلی یک مِم (مانند ایده اصلی نظریهی داروین) با وجود تفاوتها در نحوه بیان افراد، دستنخورده باقی میماند.
مِمها به دلیل محدودیت در منابع با یکدیگر رقابت میکنند. کدام منابع؟ زمان و فضای حافظه در مغز انسان؛ زمان پخش در رادیو و تلویزیون؛ فضای ستون در روزنامهها، و قفسه در کتابخانهها، (و امروزه وایرال شدن در فضای مجازی) و غیره.
همانند ژنها، مِمها نیز میتوانند تیمی عمل کنند. کلیسایی را در نظر بگیرید با معماری، مناسک، قوانین، موسیقی خاص. اعضای این کمپلکس مِمهای یاریرسان به یکدیگر هستند.
انسان، به دلیل برخورداری از آگاهی و تواناییِ پیشبینی آگاهانه، موجودی منحصربهفرد است. ژنها و مِمهای خودخواه، همانندسازهای کور و ناآگاهاند و نمیتوانند از منافع کوتاهمدت خود به نفع منافع بلندمدت چشمپوشی کنند. اما ما انسانها، به عنوان ماشینهای بقای ژنها و ممها، این توانایی را داریم. این قدرت را داریم که با ژنهای خودخواهی که از بدو لقاح یافتن با ما هستند، و در صورت لزوم، با مِمهای خودخواه موجود در فرهنگ، مخالفت کنیم. ما، یگانه موجودات زمین هستیم که میتوانیم از راه گفتوگو علیه استبداد همانندسازهای خودخواه طغیان کنیم و دگرخواهی واقعی را بیافرینیم که تا کنون در طبیعت سابقه نداشته است.
این فصل، با معرفی مفهوم مِم، انسان را از جبر زیستی و فرهنگی فراتر میبرد، یا لااقل، این فرا رفتن را ناممکن نمیداند.
هادی صمدی
@evophilosophy
فصل یازدهم کتاب ژن خودخواه یکی از معروفترین مفاهیم کتاب را معرفی میکند. داوکینز در این فصل میگوید که اصول تکامل داروینی به ژنها محدود نمیشود و همانندساز جدیدی را معرفی میکند که در سوپ فرهنگ انسانی یافت میشود و با سرعتی بسیار بیشتر از تکامل ژنتیکی، تکامل مییابد: مِم (Meme).
فراتر از ژن: تکامل فرهنگی
از نظر داوکینز فرهنگ سیستمی انتقالیست که گرچه اساساً محافظهکار است، اما میتواند منجر به نوعی تکامل شود.
زبان طی زمان تکامل مییابد اما این تکامل از طریق ابزارهای غیرژنتیکی و با سرعتی هزاران برابر سریعتر از تکامل ژنتیکی رخ میدهد. این پدیده منحصر به انسان نیست. داوکینز به مثال آواز پرندهای در نیوزیلند اشاره میکند که در آن جهشهای فرهنگی (اشتباهات در تقلید آواز) منجر به پیدایش لهجههای جدیدی میشود که به نسلهای بعد منتقل میشوند.
اما این مثالهای جانوری در مقایسه با آنچه در گونه انسان رخ میدهد، ناچیز است. مدهای لباس و آرایش، رژیم غذایی، آداب و رسوم، هنر، معماری و فناوری همگی طی تاریخ به شیوهای تکامل مییابند که شباهت زیادی به تکامل ژنتیکی دارند، اما با آن متفاوتاند.
قانون جهانی حیات: بقای همانندسازها
داوکینز میپرسد: چه چیزی در مورد ژنها آنقدر خاص است؟ پاسخ این است که ژنها همانندساز (Replicators) هستند. او این قانون را به عنوان یک اصل جهانی برای تمام حیات در هر جای کیهان مطرح میکند: تمام حیات از طریق بقای ناهمسان موجودیتهای همانندساز تکامل مییابد. و این یک حالت خاص است که ژنها همانندساز غالب بر روی زمین هستند.
معرفی مِم
داوکینز سپس اعلام میکند که یک همانندساز جدید اخیراً بر روی همین سیاره ظهور کرده است. این همانندساز در سوپ فرهنگ انسانی زندگی میکند. او برای این واحد جدید انتقال فرهنگی، یا واحد تقلید، نام مِم (Meme) را ابداع میکند که از ریشهی یونانی mimeme (تقلید) گرفته شده و به گونهای انتخاب شده که یادآور ژن باشد.
همانطور که ژنها با جهش از بدنی به بدن دیگر (از طریق اسپرم و تخمک) در خزانه ژنی تکثیر میشوند، مِمها نیز با جهش از مغزی به مغز دیگر (از طریق فرآیندی که به طور کلی میتوان آن را تقلید نامید) در خزانه مِمی تکثیر میشوند. وقتی یک دانشمند ایدهای را میشنود و به دانشجویانش منتقل میکند، یا وقتی یک آهنگ محبوب در خیابانها زمزمه میشود، یک مِم در حال تکثیر است. مِمها مغز را به عنوان وسیلهای برای تکثیر خود به کار میگیرند، درست مانند ویروسی که مکانیزم ژنتیکی سلول میزبان را به خدمت میگیرد.
تکامل مِمها: اصول مشابه
مِمها نیز مانند ژنها برای موفقیت در خزانه مِمی باید دارای سه ویژگی اصلی باشند.
۱. طول عمر: هر نسخه از یک مِم (مثلاً یک آهنگ در مغز من) عمر کوتاهی دارد، اما خود مِم (آهنگ) میتواند با کپی شدن در مغزها یا روی کاغذ برای قرنها زنده بماند.
۲. سرعت تکثیر: یک مِم، مانند ایدهای علمی یا آهنگی محبوب، البته اگر جذاب و قابل قبول باشد، به سرعت پخش میشود.
۳. دقت نسخهبرداری: این نقطه ضعف ظاهری نظریهی مم است. به نظر میرسد مِمها با دقت کمی کپی میشوند و در هر انتقال تغییر میکنند. اما داوکینز میگوید که این شباهت بیشتری به وراثت صفات پیچیده (مانند قد) دارد که تحت تأثیر ژنهای متعدد هستند. به زعم داوکینز ، هسته اصلی یک مِم (مانند ایده اصلی نظریهی داروین) با وجود تفاوتها در نحوه بیان افراد، دستنخورده باقی میماند.
مِمها به دلیل محدودیت در منابع با یکدیگر رقابت میکنند. کدام منابع؟ زمان و فضای حافظه در مغز انسان؛ زمان پخش در رادیو و تلویزیون؛ فضای ستون در روزنامهها، و قفسه در کتابخانهها، (و امروزه وایرال شدن در فضای مجازی) و غیره.
همانند ژنها، مِمها نیز میتوانند تیمی عمل کنند. کلیسایی را در نظر بگیرید با معماری، مناسک، قوانین، موسیقی خاص. اعضای این کمپلکس مِمهای یاریرسان به یکدیگر هستند.
انسان، به دلیل برخورداری از آگاهی و تواناییِ پیشبینی آگاهانه، موجودی منحصربهفرد است. ژنها و مِمهای خودخواه، همانندسازهای کور و ناآگاهاند و نمیتوانند از منافع کوتاهمدت خود به نفع منافع بلندمدت چشمپوشی کنند. اما ما انسانها، به عنوان ماشینهای بقای ژنها و ممها، این توانایی را داریم. این قدرت را داریم که با ژنهای خودخواهی که از بدو لقاح یافتن با ما هستند، و در صورت لزوم، با مِمهای خودخواه موجود در فرهنگ، مخالفت کنیم. ما، یگانه موجودات زمین هستیم که میتوانیم از راه گفتوگو علیه استبداد همانندسازهای خودخواه طغیان کنیم و دگرخواهی واقعی را بیافرینیم که تا کنون در طبیعت سابقه نداشته است.
این فصل، با معرفی مفهوم مِم، انسان را از جبر زیستی و فرهنگی فراتر میبرد، یا لااقل، این فرا رفتن را ناممکن نمیداند.
هادی صمدی
@evophilosophy
ژن خودخواه
ریچارد داوکینز
🔴 فصلی از یک کتاب: ژن خودخواه
🔵 نوشته: ریچارد داوکینز
⚪️ مـــمها؛ همتاسازان جدید 🧬
🎹 موسیقی پایانی :
🎹 اینک انسان (پیتر گابریل - 1989)
@Homosapiensfa
🔵 نوشته: ریچارد داوکینز
⚪️ مـــمها؛ همتاسازان جدید 🧬
🎹 موسیقی پایانی :
🎹 اینک انسان (پیتر گابریل - 1989)
@Homosapiensfa
فصل ممها، از کتاب ژن خودخواه، توسط جناب آقای فرهاد ارکانی خوانده شده و میتوانید در بالا آن را بیابید.
@Homosapiensfa
صفحهی تلگرامی بسیار خوبی است و اکنون که مروری کلی بر آن کردم مطالب بسیار وزین و جالبی در آن یافت میشود؛ و به ویژه اگر نسخههای شنیداری پیرامون تکامل را میپسندید فایلهای بسیار خوبی در آنجا پیدا میکنید.
@Homosapiensfa
صفحهی تلگرامی بسیار خوبی است و اکنون که مروری کلی بر آن کردم مطالب بسیار وزین و جالبی در آن یافت میشود؛ و به ویژه اگر نسخههای شنیداری پیرامون تکامل را میپسندید فایلهای بسیار خوبی در آنجا پیدا میکنید.
حکمت درست زیستن را از تکامل بیاموزیم!
فصل دوازدهم، که از خوشبینانهترین فصلهای کتاب است، به کار اکسلراد، دانشمند علوم سیاسی، میپردازد و نشان میدهد که چگونه همکاری و خوب بودن میتوانند به عنوان استراتژیهای تکاملی موفق، حتی در میان موجودات خودخواه، ظهور کنند.
پارادوکس آدمهای خوب
در دنیای داروینی، آدم خوب فردی است که به دیگران کمک میکند و به نظر میرسد این رفتار دگردوستانه شانس بقای ژنهای او را کاهش میدهد. اما داوکینز خوب بودن را به معنای فنی و خاصی تعریف میکند که آدمهای خوب میتوانند اول شوند.
در بازی موسوم به معمای زندانی دو بازیکن به طور همزمان یکی از دو گزینه را انتخاب میکنند: همکاری یا خیانت.
امتیازات به گونهای طراحی شدهاند که چهار حالت بوجود میآید:
وسوسه: اگر دیگران همکاری کنند، خیانت کردن بیشترین امتیاز را دارد.
پاداش: همکاری متقابل امتیاز خوبی دارد اما نه به اندازهی خیانت.
مجازات: وقتی هر دو فرد خیانت کنند هر دو امتیاز پایینی میگیرند.
امتیاز سادهلوح: بدترین امتیاز به کسی تعلق میگیرد، که در حالی که دیگری خیانت کرده، او همکاری کند.
معما در اینجاست: از دیدگاه هر بازیکن، صرفنظر از اینکه دیگری چه تصمیمی بگیرد، بهترین حرکت همیشه خیانت است. در نتیجه، دو بازیکن ظاهراً منطقی همیشه به یکدیگر خیانت میکنند و هر دو به نتیجه ضعیفی (مجازات) میرسند، در حالی که اگر هر دو همکاری میکردند، میتوانستند به نتیجه بسیار بهتری (پاداش) دست یابند.
اما در معمای زندانی تکرارشونده، دو بازیکن بارها و بارها با یکدیگر روبهرو میشوند. این تکرار، «سایهی آینده» را ایجاد میکند و به بازیکنان اجازه میدهد تا بر اساس حرکات قبلی حریف، اعتماد ایجاد کنند، تلافی کنند، یا ببخشند. هدف شکست دادن حریف نیست، بلکه کسب بیشترین امتیاز ممکن از راه همکاری با اوست.
این به آن در
اکسلراد دو مسابقه کامپیوتری برگزار کرد و از متخصصان نظریه بازیها خواست تا استراتژیهای خود را برای این بازی تکراری ارسال کنند. استراتژی برنده در هر دو مسابقه، به طرز شگفتانگیزی سادهترین استراتژی بود: «این به آن در» که توسط راپوپورت ارسال شده بود. قوانین آن بسیار ساده بود:
در حرکت اول همکاری کن.
پس از آن، دقیقاً همان کاری را بکن که حریفت در حرکت قبلی انجام داد.
اکسلراد سه ویژگی کلیدی این استراتژی برنده را شناسایی کرد:
۱. خوب بودن: هرگز اولین کسی نباشید که خیانت میکند. این ویژگی باعث میشود که بتوانید از مزایای همکاری متقابل طولانیمدت بهرهمند شوید.
۲. تلافیجو بودن: اما اگر کسی به شما خیانت کرد بلافاصله به خیانت پاسخ دهید. این ویژگی از شما در برابر استثمار توسط استراتژیهای «بدجنس» محافظت میکند.
۳. بخشنده بودن: اما کینهتوزی هم نکنید. پس از یک بار تلافی، اگر حریف به همکاری بازگردد، کینه به دل نگیرید و بلافاصله به همکاری بازگردید. این ویژگی از گرفتار شدن در چرخههای طولانی و مخرب انتقامجویی جلوگیری میکند.
از مسابقه تا تکامل
اما مسابقهای معمولی معیار خوبی برای موفقیت تکاملی نیست، زیرا موفقیت یک استراتژی به ترکیب استراتژیهای رقیب بستگی دارد. بنابراین، اکسلراد یک «دور سوم» تکاملی را شبیهسازی کرد. او با جمعیتی متشکل از تمام استراتژیها شروع کرد و اجازه داد تا در نسلهای متوالی، مطابق منطق انتخاب طبیعی، استراتژیهای موفقتر (که امتیاز بیشتری کسب میکردند) تکثیر شوند و استراتژیهای ناموفق منقرض شوند.
نتایج شگفتانگیز بود.
استراتژیهای «بدجنس» در ابتدا با استثمار استراتژیهای «خوب» موفق بودند، اما به تدریج باعث نابودی قربانیان خود شدند و در نهایت خودشان نیز از بین رفتند.
در نهایت، استراتژیهای «خوب» و «تلافیجو» مانند استراتژیِ «این به آن در» غالب شدند.
اگرچه «این به آن در» از نظر فنی یک استراتژی پایدار تکاملیِ کامل نیست، اما دارای نوعی پایداری سطح بالاتر است. یک جمعیت از «همیشهمتقلبها» نیز یک استراتژی پایدار تکاملیست. جامعه میتواند در یکی از این دو حالت پایدار (خوب یا بدجنس) قفل شود.
چگونه خوبی آغاز میشود؟
اما در بدو امر اگر یک جمعیت در حالت «بدجنس» گیر کرده باشد، چگونه میتواند به سمت حالت «خوب» حرکت کند؟ پاسخ در خوشهبندی نهفته است. حتی اگر استراتژیهای خوب در کل جمعیت نادر باشند، به دلیل خویشاوندی ژنتیکی یا چسبندگی جمعیت (تمایل افراد به ماندن در نزدیکی محل تولد)، میتوانند در گروههای محلی کوچک متمرکز شوند. در این خوشههای محلی، افراد خوب میتوانند با یکدیگر تعامل داشته باشند، از مزایای همکاری متقابل بهرهمند شوند، و به تدریج رشد کرده و گسترش یابند تا زمانی که کل جمعیت را فرا بگیرند.
داوکینز نشان میدهد که چگونه، حتی با پیروی از قوانین ژن خودخواه، آدمهای خوب میتوانند در نهایت پیروز شوند.
هادی صمدی
@evophilosophy
فصل دوازدهم، که از خوشبینانهترین فصلهای کتاب است، به کار اکسلراد، دانشمند علوم سیاسی، میپردازد و نشان میدهد که چگونه همکاری و خوب بودن میتوانند به عنوان استراتژیهای تکاملی موفق، حتی در میان موجودات خودخواه، ظهور کنند.
پارادوکس آدمهای خوب
در دنیای داروینی، آدم خوب فردی است که به دیگران کمک میکند و به نظر میرسد این رفتار دگردوستانه شانس بقای ژنهای او را کاهش میدهد. اما داوکینز خوب بودن را به معنای فنی و خاصی تعریف میکند که آدمهای خوب میتوانند اول شوند.
در بازی موسوم به معمای زندانی دو بازیکن به طور همزمان یکی از دو گزینه را انتخاب میکنند: همکاری یا خیانت.
امتیازات به گونهای طراحی شدهاند که چهار حالت بوجود میآید:
وسوسه: اگر دیگران همکاری کنند، خیانت کردن بیشترین امتیاز را دارد.
پاداش: همکاری متقابل امتیاز خوبی دارد اما نه به اندازهی خیانت.
مجازات: وقتی هر دو فرد خیانت کنند هر دو امتیاز پایینی میگیرند.
امتیاز سادهلوح: بدترین امتیاز به کسی تعلق میگیرد، که در حالی که دیگری خیانت کرده، او همکاری کند.
معما در اینجاست: از دیدگاه هر بازیکن، صرفنظر از اینکه دیگری چه تصمیمی بگیرد، بهترین حرکت همیشه خیانت است. در نتیجه، دو بازیکن ظاهراً منطقی همیشه به یکدیگر خیانت میکنند و هر دو به نتیجه ضعیفی (مجازات) میرسند، در حالی که اگر هر دو همکاری میکردند، میتوانستند به نتیجه بسیار بهتری (پاداش) دست یابند.
اما در معمای زندانی تکرارشونده، دو بازیکن بارها و بارها با یکدیگر روبهرو میشوند. این تکرار، «سایهی آینده» را ایجاد میکند و به بازیکنان اجازه میدهد تا بر اساس حرکات قبلی حریف، اعتماد ایجاد کنند، تلافی کنند، یا ببخشند. هدف شکست دادن حریف نیست، بلکه کسب بیشترین امتیاز ممکن از راه همکاری با اوست.
این به آن در
اکسلراد دو مسابقه کامپیوتری برگزار کرد و از متخصصان نظریه بازیها خواست تا استراتژیهای خود را برای این بازی تکراری ارسال کنند. استراتژی برنده در هر دو مسابقه، به طرز شگفتانگیزی سادهترین استراتژی بود: «این به آن در» که توسط راپوپورت ارسال شده بود. قوانین آن بسیار ساده بود:
در حرکت اول همکاری کن.
پس از آن، دقیقاً همان کاری را بکن که حریفت در حرکت قبلی انجام داد.
اکسلراد سه ویژگی کلیدی این استراتژی برنده را شناسایی کرد:
۱. خوب بودن: هرگز اولین کسی نباشید که خیانت میکند. این ویژگی باعث میشود که بتوانید از مزایای همکاری متقابل طولانیمدت بهرهمند شوید.
۲. تلافیجو بودن: اما اگر کسی به شما خیانت کرد بلافاصله به خیانت پاسخ دهید. این ویژگی از شما در برابر استثمار توسط استراتژیهای «بدجنس» محافظت میکند.
۳. بخشنده بودن: اما کینهتوزی هم نکنید. پس از یک بار تلافی، اگر حریف به همکاری بازگردد، کینه به دل نگیرید و بلافاصله به همکاری بازگردید. این ویژگی از گرفتار شدن در چرخههای طولانی و مخرب انتقامجویی جلوگیری میکند.
از مسابقه تا تکامل
اما مسابقهای معمولی معیار خوبی برای موفقیت تکاملی نیست، زیرا موفقیت یک استراتژی به ترکیب استراتژیهای رقیب بستگی دارد. بنابراین، اکسلراد یک «دور سوم» تکاملی را شبیهسازی کرد. او با جمعیتی متشکل از تمام استراتژیها شروع کرد و اجازه داد تا در نسلهای متوالی، مطابق منطق انتخاب طبیعی، استراتژیهای موفقتر (که امتیاز بیشتری کسب میکردند) تکثیر شوند و استراتژیهای ناموفق منقرض شوند.
نتایج شگفتانگیز بود.
استراتژیهای «بدجنس» در ابتدا با استثمار استراتژیهای «خوب» موفق بودند، اما به تدریج باعث نابودی قربانیان خود شدند و در نهایت خودشان نیز از بین رفتند.
در نهایت، استراتژیهای «خوب» و «تلافیجو» مانند استراتژیِ «این به آن در» غالب شدند.
اگرچه «این به آن در» از نظر فنی یک استراتژی پایدار تکاملیِ کامل نیست، اما دارای نوعی پایداری سطح بالاتر است. یک جمعیت از «همیشهمتقلبها» نیز یک استراتژی پایدار تکاملیست. جامعه میتواند در یکی از این دو حالت پایدار (خوب یا بدجنس) قفل شود.
چگونه خوبی آغاز میشود؟
اما در بدو امر اگر یک جمعیت در حالت «بدجنس» گیر کرده باشد، چگونه میتواند به سمت حالت «خوب» حرکت کند؟ پاسخ در خوشهبندی نهفته است. حتی اگر استراتژیهای خوب در کل جمعیت نادر باشند، به دلیل خویشاوندی ژنتیکی یا چسبندگی جمعیت (تمایل افراد به ماندن در نزدیکی محل تولد)، میتوانند در گروههای محلی کوچک متمرکز شوند. در این خوشههای محلی، افراد خوب میتوانند با یکدیگر تعامل داشته باشند، از مزایای همکاری متقابل بهرهمند شوند، و به تدریج رشد کرده و گسترش یابند تا زمانی که کل جمعیت را فرا بگیرند.
داوکینز نشان میدهد که چگونه، حتی با پیروی از قوانین ژن خودخواه، آدمهای خوب میتوانند در نهایت پیروز شوند.
هادی صمدی
@evophilosophy
دستِ درازِ ژن
فصل سیزدهم، که آخرین فصل کتاب ژن خودخواه است، به تضاد بین ژن به عنوان واحد بنیادین تکامل و ارگانیسم فردی به عنوان عامل منسجم و هدفمند حیات پرداخته، و داوکینز با این پارادوکس آغاز میکند: از یک سو، ما تصویری از ژنهای جاودان داریم که آزادانه طی نسلها سفر میکنند و به طور موقت در ماشینهای بقای یکبار مصرف، یعنی بدنها، گرد هم میآیند. از سوی دیگر، بدن، ماشینی پیچیده، یکپارچه، و با وحدت هدف به نظر میرسد و اصلاً شبیه به اجتماعی موقت از ژنهای متخاصم نیست. اما چرا اصلاً ارگانیسمهای فردی وجود دارند؟
فنوتیپ گسترشیافته
برای حل این پارادوکس، داوکینز تلاش میکند فهم رایج ما از این که ارگانیسم فردی، واحدی بدیهی و اساسی است، پاک کند. ابزار او برای این کار، مفهوم «فنوتیپ گسترشیافته» است.
در فهم سنتی و معمول، فنوتیپ به تمام تأثیراتی گفته میشود که ژن بر بدنی که در آن قرار دارد، میگذارد (مانند رنگ چشم). اما داوکینز میگوید که باید تأثیرات فنوتیپی ژن را به عنوان تمام تأثیراتی که بر جهان میگذارد در نظر بگیریم و این تأثیرات محدود به دیوارههای بدن نیستند.
چند مثال
نخست آنکه ژنها بر اشیاء بیجان نیز اثر میگذارند. نوعی سوسک وجود دارد که از سنگریزه و مواد دیگر خانهای لولهای شکل میسازد. این خانه، هرچند بخشی از بدن او نیست، اما نوعی سازگاری داروینی است. بنابراین، ویژگیهای خانه باید به عنوان تأثیرات فنوتیپی گسترشیافتهی ژنهای این نوع سوسک در نظر گرفته شوند. سد سگ آبی مثالی دیگر از همین پدیده است.
دوم آنکه ژنهای یک انگل میتوانند فنوتیپ میزبان خود را دستکاری کنند و به عبارتی بر فنوتیپ موجود زندهی دیگری اثر بگذارند. برخی حلزونها که آلوده به نوعی انگل از نوع کرمهای پهن میشوند، پوستههای ضخیمتری میسازند. این پوسته ضخیمتر به نفع انگل است، زیرا عمر میزبان را طولانیتر میکند، اما به ضرر ژنهای خود حلزون است، زیرا منابعی را که میتوانست صرف تولیدمثل شود، مصرف میکند. بنابراین، ضخامت پوسته حلزون، یک فنوتیپ گسترشیافته از ژنهای انگل است. انگل دیگری هم هست که خرچنگ را اخته میکند تا تمام منابع خرچنگ را صرف رشد خودش کند.
سومین شکل از فنوتیپ گسترشیافته در انگلهایی یافت میشود که حتی نیازی به زندگی در داخل میزبان ندارند. جوجهی فاخته که در لانهی یک پرندهی دیگر رشد میکند، با گشاد کردن دهان قرمزرنگ خود، سیستم عصبی والدین میزبان را مانند یک داروی اعتیادآور دستکاری میکند و آنها را وادار به غذا دادن به خود میکند. رفتار غذا دادن والدین میزبان، یک فنوتیپ گسترشیافته از ژنهای فاخته است.
اصل بنیادین فنوتیپ گسترشیافته این است که رفتار جانور تمایل دارد بقایِ ژنهایِ «برایِ» آن رفتار را به حداکثر برساند، صرفنظر از اینکه آن ژنها در بدن خود آن جانور قرار دارند یا نه.
حل پارادوکس
از این منظر، پارادوکس اولیه دیگر پارادوکس نیست. همانندساز، یا همان واحد بنیادین که کپی میشود (ژن) و وسیلهی نقلیهای که همانندسازها برای تکثیر خود میسازند (ارگانیسم) رقبای یکدیگر در ایفای نقش واحدی نیستند و نقشهای مکمل و متفاوتی دارند. همانندسازها خودشان رفتار نمیکنند یا جهان را درک نمیکنند بلکه وسایل نقلیهای میسازند که این کارها را انجام دهد.
اما کماکان پرسشی باقی است؛ اینکه چرا وسایل نقلیه منسجم (ارگانیسمها) به وجود آمدند؟ و چرا حیات به صورت سوپی از همانندسازهای آزاد باقی نماند؟ در پاسخ باید به سراغ فواید احتمالی تولید ارگانیسم برویم. تقریباً تمام موجودات پرسلولی، صرفنظر از اندازهی نهایی، زندگی را از یک سلول واحد (مانند تخمک بارور شده) آغاز میکنند. این «تنگنا» سه پیامد مهم دارد.
نخست آنکه شروع از یک سلول واحد، امکان تغییرات تکاملی ریشهای را فراهم میکند. به جای تغییر تدریجی یک ساختار موجود، تکامل میتواند با یک شروع تازه در هر نسل، طرحهای کاملاً جدیدی را پیاده کند.
دوم آنکه، یک چرخه زندگی تکرارشونده و استاندارد، تقویمی برای رشد جنینی فراهم میکند. این به ژنها اجازه میدهد تا در زمانهای دقیق روشن و خاموش شوند، که برای ساختن اندامهای پیچیده و دقیق ضروری است.
سوم آنکه شروع از یک سلول واحد تضمین میکند که تمام سلولهای یک بدن چندسلولی از نظر ژنتیکی، تقریباً یکسان هستند (کلون). این امر تضاد و رقابت درونی بین سلولها را سرکوب کرده و همکاری کامل آنها را برای ساختن یک ارگانیسم منسجم و هدفمند تضمین میکند.
تمام سلولها سرنوشت ژنتیکی مشترکی دارند، زیرا یگانه راه آنها برای رسیدن به آینده، از طریق همان تنگنای سلولهای جنسی (اسپرم و تخمک) است.
به عبارتی بدن فردی، پدیدهای ضروری نبوده و صرفاً یک استراتژی تکاملی موفق بوده است. یگانه موجودیتی که برای پیدایش حیات ضروری است، همانندساز جاودان است.
هادی صمدی
@evophilosophy
فصل سیزدهم، که آخرین فصل کتاب ژن خودخواه است، به تضاد بین ژن به عنوان واحد بنیادین تکامل و ارگانیسم فردی به عنوان عامل منسجم و هدفمند حیات پرداخته، و داوکینز با این پارادوکس آغاز میکند: از یک سو، ما تصویری از ژنهای جاودان داریم که آزادانه طی نسلها سفر میکنند و به طور موقت در ماشینهای بقای یکبار مصرف، یعنی بدنها، گرد هم میآیند. از سوی دیگر، بدن، ماشینی پیچیده، یکپارچه، و با وحدت هدف به نظر میرسد و اصلاً شبیه به اجتماعی موقت از ژنهای متخاصم نیست. اما چرا اصلاً ارگانیسمهای فردی وجود دارند؟
فنوتیپ گسترشیافته
برای حل این پارادوکس، داوکینز تلاش میکند فهم رایج ما از این که ارگانیسم فردی، واحدی بدیهی و اساسی است، پاک کند. ابزار او برای این کار، مفهوم «فنوتیپ گسترشیافته» است.
در فهم سنتی و معمول، فنوتیپ به تمام تأثیراتی گفته میشود که ژن بر بدنی که در آن قرار دارد، میگذارد (مانند رنگ چشم). اما داوکینز میگوید که باید تأثیرات فنوتیپی ژن را به عنوان تمام تأثیراتی که بر جهان میگذارد در نظر بگیریم و این تأثیرات محدود به دیوارههای بدن نیستند.
چند مثال
نخست آنکه ژنها بر اشیاء بیجان نیز اثر میگذارند. نوعی سوسک وجود دارد که از سنگریزه و مواد دیگر خانهای لولهای شکل میسازد. این خانه، هرچند بخشی از بدن او نیست، اما نوعی سازگاری داروینی است. بنابراین، ویژگیهای خانه باید به عنوان تأثیرات فنوتیپی گسترشیافتهی ژنهای این نوع سوسک در نظر گرفته شوند. سد سگ آبی مثالی دیگر از همین پدیده است.
دوم آنکه ژنهای یک انگل میتوانند فنوتیپ میزبان خود را دستکاری کنند و به عبارتی بر فنوتیپ موجود زندهی دیگری اثر بگذارند. برخی حلزونها که آلوده به نوعی انگل از نوع کرمهای پهن میشوند، پوستههای ضخیمتری میسازند. این پوسته ضخیمتر به نفع انگل است، زیرا عمر میزبان را طولانیتر میکند، اما به ضرر ژنهای خود حلزون است، زیرا منابعی را که میتوانست صرف تولیدمثل شود، مصرف میکند. بنابراین، ضخامت پوسته حلزون، یک فنوتیپ گسترشیافته از ژنهای انگل است. انگل دیگری هم هست که خرچنگ را اخته میکند تا تمام منابع خرچنگ را صرف رشد خودش کند.
سومین شکل از فنوتیپ گسترشیافته در انگلهایی یافت میشود که حتی نیازی به زندگی در داخل میزبان ندارند. جوجهی فاخته که در لانهی یک پرندهی دیگر رشد میکند، با گشاد کردن دهان قرمزرنگ خود، سیستم عصبی والدین میزبان را مانند یک داروی اعتیادآور دستکاری میکند و آنها را وادار به غذا دادن به خود میکند. رفتار غذا دادن والدین میزبان، یک فنوتیپ گسترشیافته از ژنهای فاخته است.
اصل بنیادین فنوتیپ گسترشیافته این است که رفتار جانور تمایل دارد بقایِ ژنهایِ «برایِ» آن رفتار را به حداکثر برساند، صرفنظر از اینکه آن ژنها در بدن خود آن جانور قرار دارند یا نه.
حل پارادوکس
از این منظر، پارادوکس اولیه دیگر پارادوکس نیست. همانندساز، یا همان واحد بنیادین که کپی میشود (ژن) و وسیلهی نقلیهای که همانندسازها برای تکثیر خود میسازند (ارگانیسم) رقبای یکدیگر در ایفای نقش واحدی نیستند و نقشهای مکمل و متفاوتی دارند. همانندسازها خودشان رفتار نمیکنند یا جهان را درک نمیکنند بلکه وسایل نقلیهای میسازند که این کارها را انجام دهد.
اما کماکان پرسشی باقی است؛ اینکه چرا وسایل نقلیه منسجم (ارگانیسمها) به وجود آمدند؟ و چرا حیات به صورت سوپی از همانندسازهای آزاد باقی نماند؟ در پاسخ باید به سراغ فواید احتمالی تولید ارگانیسم برویم. تقریباً تمام موجودات پرسلولی، صرفنظر از اندازهی نهایی، زندگی را از یک سلول واحد (مانند تخمک بارور شده) آغاز میکنند. این «تنگنا» سه پیامد مهم دارد.
نخست آنکه شروع از یک سلول واحد، امکان تغییرات تکاملی ریشهای را فراهم میکند. به جای تغییر تدریجی یک ساختار موجود، تکامل میتواند با یک شروع تازه در هر نسل، طرحهای کاملاً جدیدی را پیاده کند.
دوم آنکه، یک چرخه زندگی تکرارشونده و استاندارد، تقویمی برای رشد جنینی فراهم میکند. این به ژنها اجازه میدهد تا در زمانهای دقیق روشن و خاموش شوند، که برای ساختن اندامهای پیچیده و دقیق ضروری است.
سوم آنکه شروع از یک سلول واحد تضمین میکند که تمام سلولهای یک بدن چندسلولی از نظر ژنتیکی، تقریباً یکسان هستند (کلون). این امر تضاد و رقابت درونی بین سلولها را سرکوب کرده و همکاری کامل آنها را برای ساختن یک ارگانیسم منسجم و هدفمند تضمین میکند.
تمام سلولها سرنوشت ژنتیکی مشترکی دارند، زیرا یگانه راه آنها برای رسیدن به آینده، از طریق همان تنگنای سلولهای جنسی (اسپرم و تخمک) است.
به عبارتی بدن فردی، پدیدهای ضروری نبوده و صرفاً یک استراتژی تکاملی موفق بوده است. یگانه موجودیتی که برای پیدایش حیات ضروری است، همانندساز جاودان است.
هادی صمدی
@evophilosophy
Forwarded from UNESCO Chair for Human Rights, Peace and Democracy
عضو هیئت علمی دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی
عضو هیئت علمی گروه فلسفه دانشکده حقوق، الهیات و علوم سیاسی واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی تهران
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
خلاصهی کتاب ژن خودخواه
کتاب ژن خودخواه از مهمترین کتابهای دهههای اخیر، نه صرفاً در زیستشناسی، بلکه در علوم انسانی بوده است. خلاصهی هر فصل را در لینکهای زیر مییابید.
فصل ۱: چرا مردم وجود دارند؟
واحد بنیادین انتخاب طبیعی و خودخواهی چیست: گونه، فرد یا چیز دیگری؟
فصل ۲: همانندسازها
چگونه حیات از یک سوپ بیجان اولیه آغاز شد و اولین موجودیتهای همانندساز چگونه به وجود آمدند؟
فصل ۳: مارپیچهای جاودان
همانندساز مدرن (ژن) چیست و چرا آن را واحد جاودانه تکامل میدانیم؟
فصل ۴: ماشین ژن
ژنها، که آهسته و شیمیایی عمل میکنند، چگونه میتوانند رفتار سریع و پیچیده ماشینهای بقای خود (بدنها) را کنترل کنند؟
فصل ۵: پرخاشگری: پایداری و ماشین خودخواه
اگر ژنها خودخواه هستند، چرا جانوران اغلب درگیر درگیریهای مهارشده و آیینی میشوند و نه اینکه سر حد مرگ بجنگند و حریف خود را بکشند؟
فصل ۶: ژنورزی
چگونه رفتار دگرخواهانه و فداکارانه یک فرد نسبت به خویشاوندانش میتواند از خودخواهی بنیادین ژنها ناشی شود؟
فصل ۷: برنامهریزی خانواده
آیا جانوران نرخ زاد و ولد خود را به نفع گروه محدود میکنند، یا برای به حداکثر رساندن تعداد فرزندان بازمانده خودشان برنامهریزی میکنند؟
فصل ۸: نبرد نسلها
با وجود اشتراک ژنتیکی، چرا بین والدین و فرزندان بر سر میزان سرمایهگذاری والدین تضاد منافع وجود دارد و چه کسی در این نبرد پیروز میشود؟
فصل ۹: نبرد جنسها
تفاوت بنیادین بین نر و ماده چیست و چگونه این تفاوت منجر به نبرد دائمی جنسیتها بر سر سرمایهگذاری در فرزندان میشود؟
فصل ۱۰: تو پشتم را بخاران، من سوارت میشوم
چگونه میتوان همکاری و فداکاری متقابل را بین افراد غیرخویشاوند، مانند زندگی گروهی و جوامع پیچیدهی حشرات، با نظریهی ژن خودخواه توضیح داد؟
فصل ۱۱: مِمها: همانندسازهای جدید
آیا تکامل داروینی فقط به ژنها محدود میشود، یا همانندسازی جدید در عرصهی فرهنگ انسانی ظهور کرده که تکامل خاص خود را پیش میبرد؟
فصل ۱۲: آدمهای خوب اول میشوند
تحت چه شرایطی استراتژیهای «خوب»، «بخشنده» و «همکار» میتوانند بر استراتژیهای «بدجنس» و «خائن» غلبه کنند و در دنیای خودخواهانه تکامل یابند؟
فصل ۱۳: دست دراز ژن
تأثیرات یک ژن تا کجا امتداد دارد و چگونه این دست دراز ژن به ما کمک میکند تا تضاد بین ژن و ارگانیسم، به عنوان عاملان اصلی حیات، را حل کنیم؟
سال ۲۰۲۶ پنجاهمین سالگرد انتشار کتاب است و به همین مناسبت همایشی در تحلیل و نقد کتاب خواهیم داشت. علاقمندان میتوانند با مطالعهی خلاصهی فصول در جریان محتوای کلی کتاب قرار گیرند تا از گفتوگوهای آتی که در همایش مطرح میشود بیشتر استفاده کنند.
زمان و محل همایش در همینجا به اطلاع شما خواهد رسید.
هادی صمدی
@evophilosophy
کتاب ژن خودخواه از مهمترین کتابهای دهههای اخیر، نه صرفاً در زیستشناسی، بلکه در علوم انسانی بوده است. خلاصهی هر فصل را در لینکهای زیر مییابید.
فصل ۱: چرا مردم وجود دارند؟
واحد بنیادین انتخاب طبیعی و خودخواهی چیست: گونه، فرد یا چیز دیگری؟
فصل ۲: همانندسازها
چگونه حیات از یک سوپ بیجان اولیه آغاز شد و اولین موجودیتهای همانندساز چگونه به وجود آمدند؟
فصل ۳: مارپیچهای جاودان
همانندساز مدرن (ژن) چیست و چرا آن را واحد جاودانه تکامل میدانیم؟
فصل ۴: ماشین ژن
ژنها، که آهسته و شیمیایی عمل میکنند، چگونه میتوانند رفتار سریع و پیچیده ماشینهای بقای خود (بدنها) را کنترل کنند؟
فصل ۵: پرخاشگری: پایداری و ماشین خودخواه
اگر ژنها خودخواه هستند، چرا جانوران اغلب درگیر درگیریهای مهارشده و آیینی میشوند و نه اینکه سر حد مرگ بجنگند و حریف خود را بکشند؟
فصل ۶: ژنورزی
چگونه رفتار دگرخواهانه و فداکارانه یک فرد نسبت به خویشاوندانش میتواند از خودخواهی بنیادین ژنها ناشی شود؟
فصل ۷: برنامهریزی خانواده
آیا جانوران نرخ زاد و ولد خود را به نفع گروه محدود میکنند، یا برای به حداکثر رساندن تعداد فرزندان بازمانده خودشان برنامهریزی میکنند؟
فصل ۸: نبرد نسلها
با وجود اشتراک ژنتیکی، چرا بین والدین و فرزندان بر سر میزان سرمایهگذاری والدین تضاد منافع وجود دارد و چه کسی در این نبرد پیروز میشود؟
فصل ۹: نبرد جنسها
تفاوت بنیادین بین نر و ماده چیست و چگونه این تفاوت منجر به نبرد دائمی جنسیتها بر سر سرمایهگذاری در فرزندان میشود؟
فصل ۱۰: تو پشتم را بخاران، من سوارت میشوم
چگونه میتوان همکاری و فداکاری متقابل را بین افراد غیرخویشاوند، مانند زندگی گروهی و جوامع پیچیدهی حشرات، با نظریهی ژن خودخواه توضیح داد؟
فصل ۱۱: مِمها: همانندسازهای جدید
آیا تکامل داروینی فقط به ژنها محدود میشود، یا همانندسازی جدید در عرصهی فرهنگ انسانی ظهور کرده که تکامل خاص خود را پیش میبرد؟
فصل ۱۲: آدمهای خوب اول میشوند
تحت چه شرایطی استراتژیهای «خوب»، «بخشنده» و «همکار» میتوانند بر استراتژیهای «بدجنس» و «خائن» غلبه کنند و در دنیای خودخواهانه تکامل یابند؟
فصل ۱۳: دست دراز ژن
تأثیرات یک ژن تا کجا امتداد دارد و چگونه این دست دراز ژن به ما کمک میکند تا تضاد بین ژن و ارگانیسم، به عنوان عاملان اصلی حیات، را حل کنیم؟
سال ۲۰۲۶ پنجاهمین سالگرد انتشار کتاب است و به همین مناسبت همایشی در تحلیل و نقد کتاب خواهیم داشت. علاقمندان میتوانند با مطالعهی خلاصهی فصول در جریان محتوای کلی کتاب قرار گیرند تا از گفتوگوهای آتی که در همایش مطرح میشود بیشتر استفاده کنند.
زمان و محل همایش در همینجا به اطلاع شما خواهد رسید.
هادی صمدی
@evophilosophy
نقد و بررسی کتاب ژن خودخواه
اگر تا به اینجا فرصت کرده و چکیدهای از هرفصل کتاب ژن خودخواه را مطالعه کرده باشید احتمالاً تصدیق خواهید کرد که کتاب پیامدهایی بس فراتر از زیستشناسی داشته و نوید فهم نوینی از انسان میدهد. و وقتی کتابی چنین دعویای داشته باشد احتمالاً متهم میشود به اینکه از ابتدا دستهای از این نگرشها را در لفافه با خود داشته و زیستشناسی را با خوانش ایدئولوژیکیِ خاصی نگاشته است.
و چنین شد. منتقدان به دلیل پیامدهای سیاسی و اجتماعی کتاب، داوکینز را به سوگیریهای سیاسی فرا-زیستشناسی متهم کردند. و صدالبته، در مقابل، خود منتقدان نیز مورد نقدهای تندی قرار گرفتند: این شما هستید که ایدئولوژیهای خود را در نقادی کتابی کاملاً زیستشناختی به کار گرفتهاید!
این امری طبیعیست زیرا کمتر کسی است که نگاه خود به جهان را ایدئولوژیکی بداند. همگان گمان داریم در مسیر حقیقتیم و مخالفان ما هستند که از پنجرهی تنگ و با شیشههای تار ایدئولوژیک دیدی تنگنظرانه و انحرافی از جهان دارند.
اگر خواهان درک بهتری از سوگیریهای ایدئولوژیکی جهان امروز هستید خواندن مجادلات رخ داده در این پنج دهه بر سر این کتاب لازم است. اینکه به شما وعده دهم شخصاً در گزارش این منازعات، پا را از ایدئولوژیها فراتر میگذارم دعوی گزافی است و به عنوان معلم فلسفهی علم، آنقدری گزافی این دعوی برایم آشکار است که از گفتن آن پرهیز میکنم.
اما تلاش میکنم تا حد امکان راوی منصفی از این مجادلات باشم. همانطور که در پستهای قبلی گفتم، سال ۲۰۲۶، پنجاهمین سالگرد انتشار کتاب است و زمان مناسبی است که نظری به این مجادلات داغ بیاندازیم تا شاید هم به فهم بهتری از علم، و نقش ارزشها در آن، داشته باشیم، و هم به فهم بهتری از دعاوی ایدئولوژیکی امروز رایج در جهان برسیم.
قبل از هر چیز لازم است کتاب ژن خودخواه را با کتاب مهمی که یک سال قبل از آن نگاشته شده بود مقایسه کنیم. ادوارد ویلسون سال ۱۹۷۵ کتاب سوسیوبیولوژی را نگاشت که مقایسهی اجمالی این کتاب با ژن خودخواه از آنجا ضروری است که بسیاری از ناقدهای داوکینز، همزمان هر دو کتاب را نقد کردند؛ در حالیکه دو کتاب بهرغم اشتراک در برخی منظرها، تفاوتهای بنیادینی دارند.
در پست بعدی به عنوان اولین گام در نقد و بررسی کتاب ژن خودخواه، سوسیوبیولوژی ویلسون را معرفی میکنم.
هادی صمدی
@evophilosophy
اگر تا به اینجا فرصت کرده و چکیدهای از هرفصل کتاب ژن خودخواه را مطالعه کرده باشید احتمالاً تصدیق خواهید کرد که کتاب پیامدهایی بس فراتر از زیستشناسی داشته و نوید فهم نوینی از انسان میدهد. و وقتی کتابی چنین دعویای داشته باشد احتمالاً متهم میشود به اینکه از ابتدا دستهای از این نگرشها را در لفافه با خود داشته و زیستشناسی را با خوانش ایدئولوژیکیِ خاصی نگاشته است.
و چنین شد. منتقدان به دلیل پیامدهای سیاسی و اجتماعی کتاب، داوکینز را به سوگیریهای سیاسی فرا-زیستشناسی متهم کردند. و صدالبته، در مقابل، خود منتقدان نیز مورد نقدهای تندی قرار گرفتند: این شما هستید که ایدئولوژیهای خود را در نقادی کتابی کاملاً زیستشناختی به کار گرفتهاید!
این امری طبیعیست زیرا کمتر کسی است که نگاه خود به جهان را ایدئولوژیکی بداند. همگان گمان داریم در مسیر حقیقتیم و مخالفان ما هستند که از پنجرهی تنگ و با شیشههای تار ایدئولوژیک دیدی تنگنظرانه و انحرافی از جهان دارند.
اگر خواهان درک بهتری از سوگیریهای ایدئولوژیکی جهان امروز هستید خواندن مجادلات رخ داده در این پنج دهه بر سر این کتاب لازم است. اینکه به شما وعده دهم شخصاً در گزارش این منازعات، پا را از ایدئولوژیها فراتر میگذارم دعوی گزافی است و به عنوان معلم فلسفهی علم، آنقدری گزافی این دعوی برایم آشکار است که از گفتن آن پرهیز میکنم.
اما تلاش میکنم تا حد امکان راوی منصفی از این مجادلات باشم. همانطور که در پستهای قبلی گفتم، سال ۲۰۲۶، پنجاهمین سالگرد انتشار کتاب است و زمان مناسبی است که نظری به این مجادلات داغ بیاندازیم تا شاید هم به فهم بهتری از علم، و نقش ارزشها در آن، داشته باشیم، و هم به فهم بهتری از دعاوی ایدئولوژیکی امروز رایج در جهان برسیم.
قبل از هر چیز لازم است کتاب ژن خودخواه را با کتاب مهمی که یک سال قبل از آن نگاشته شده بود مقایسه کنیم. ادوارد ویلسون سال ۱۹۷۵ کتاب سوسیوبیولوژی را نگاشت که مقایسهی اجمالی این کتاب با ژن خودخواه از آنجا ضروری است که بسیاری از ناقدهای داوکینز، همزمان هر دو کتاب را نقد کردند؛ در حالیکه دو کتاب بهرغم اشتراک در برخی منظرها، تفاوتهای بنیادینی دارند.
در پست بعدی به عنوان اولین گام در نقد و بررسی کتاب ژن خودخواه، سوسیوبیولوژی ویلسون را معرفی میکنم.
هادی صمدی
@evophilosophy
نگاه تکاملی به ایدئولوژی
امشب، ساعت 20:00 – 22:00
به وقت تهران
Video call link: https://meet.google.com/bip-sbfj-xsr
اگر از نگرشهای سیاسی دفاع میکنیم، یا شدیداً نگرشهای رقیب را نقد میکنیم، بد نیست از منظری تکاملی به این فعالیت خود نگاهی کنیم. شاید به درک بهتری از آنچه انجام میدهیم برسیم. برای امروز کشور چنین نگاهی لازم است.
@evophilosophy
امشب، ساعت 20:00 – 22:00
به وقت تهران
Video call link: https://meet.google.com/bip-sbfj-xsr
اگر از نگرشهای سیاسی دفاع میکنیم، یا شدیداً نگرشهای رقیب را نقد میکنیم، بد نیست از منظری تکاملی به این فعالیت خود نگاهی کنیم. شاید به درک بهتری از آنچه انجام میدهیم برسیم. برای امروز کشور چنین نگاهی لازم است.
@evophilosophy
سوسیوبیولوژی ویلسون، ژن خودخواه داوکینز
در بررسی نقدهای وارد بر کتاب ژن خودخواه۱۹۷۶، ضروری است که کتاب را در بستر تاریخی آن ارزیابی کرده و به زمان انتشار کتاب نیز توجه کنیم. در سال ۱۹۷۵ سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین اثر ادوارد ویلسون منتشر شد. (کتاب ویلسون توسط استاد وهابزاده به فارسی ترجمه شده است).
سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین
کتاب ویلسون ادعایی جسورانهتر از کتاب داوکینز داشت و مدعی ایجاد رشتهی علمی جدیدی بود و بنابراین راه را بر دعاوی داوکینز باز میکرد. ویلسون، زیستشناس دانشگاه هاروارد، در این اثر کوشیده بود تا با ترکیب اصول ژنتیک جمعیت، زیستشناسی تکاملی، و مشاهدهی دقیق رفتار جانوری، چارچوب نظری یکپارچهای برای مطالعهی بنیانهای زیستی تمامی رفتارهای اجتماعی، از جمله تبیین رفتارهای اخلاقی در انسان، ارائه دهد. هدف ویلسون تبیین مکانیسمهای تکاملی پشت پدیدههایی مانند فداکاری، پرخاشگری، نظامهای سلطه، و مراقبت والدینی در سراسر قلمرو جانوری بود.
همانطور که قبلاً در معرفی کتاب ژن خودخواه دیدیم همهی این موارد موضوعات مورد توجه داوکینز نیز بودند و به عبارتی کتاب ژن خودخواه خوانش تکاملی بدیلی از موضوعات مطرح در سوسیوبیولوژی ویلسون عرضه میکرد با این تفاوت که بحث پیرامون پدیدههای انسانی را در تمامی کتاب طرح میکرد.
کتاب سوسیوبیولوژی به سه بخش اصلی تقسیم میشود. کتاب ابتدا مبانی تکامل اجتماعی، سپس سازوکارهای اجتماعی، و در نهایت کاربرد این اصول در گونههای مختلف، از حشرات تا پستانداران، را شرح میدهد. با این حال، عمدهی جنجالهای حول این کتاب، عموماً ناظر به آخرین فصل آن با عنوان «انسان: از سوسیوبیولوژی تا جامعهشناسی» بود. در این فصل، ویلسون جرأت به خرج داد و آنچه را بسیاری از زیستشناسان در گفتوگوهای خصوصی میگفتند آشکار کرد و مدعی شد که حتی پیچیدهترین ویژگیهای اجتماعی و فرهنگی انسان نیز ممکن است ریشه در فشارهای تکاملی و سازگاریهای زیستی داشته باشند! (سخنی که امروزه دیگر در سطوح عمومی نیز به راحتی گفته میشود).
این ادعا به مثابهی پرتاب سنگی در آب راکد علوم اجتماعی و علوم انسانی آن زمان بود و بلافاصله امواجی از مخالفت را برانگیخت. منتقدان، به ویژه از حوزههای جامعهشناسی، انسانشناسی، و فلسفه، ویلسون را به «جبرگرایی زیستی» متهم کردند. (جبرگرایی یا تعینگرایی زیستی این ایدهست که رفتار انسان عمدتاً، یا به طور قطعی، توسط ژنها تعیین میشوند و نقش فرهنگ، یادگیری و انتخاب انسانی ناچیز است). (همین نقد را به کتاب ژن خودخواه نیز وارد کردند.) نگرانی عمیقتر این بود که چنین تبیینهایی ممکن است از سطح توصیف فراتر رود و برای توجیه نابرابریهای اجتماعی موجود به عنوان امری «طبیعی» و اجتنابناپذیر مورد بهرهبرداری قرار گیرد. کتاب داوکینز در چنین بستر پرتنشی وارد بازار نشر شد.
مقایسهی دو کتاب ویلسون و داوکینز
بسیاری از نقدهای اولیه، مشترکا هر دو کتاب را هدف گرفتند و تفاوتهای منظر این دو زیستشناس را، که البته تفاوتهایی با ریشههایی فلسفی و روششناختیست، نادیده گرفتند. توجه به این نقدها در تحلیلهای امروزین ما لازم است تا به درک بهتری از کتاب ژن خودخواه برسیم.
۱. اگرچه سوسیوبیولوژی ویلسون و ژن خودخواه داوکینز هر دو در دل پارادایم تکاملی مشترکی نوشته شدند اما مواضع متفاوتی نسبت به فرهنگ داشتند. داوکینز برای جدا نگهداشتن فرهنگ از زیستشناسی مفهموم میم را خلق کرد اما ویلسون خواهان ادغام علوم انسانی در علوم زیستی بود.
۲. رویکرد ویلسون از «پایین به بالا» است به این معنا که کتاب مملو از مشاهدهی رفتارها و سپس جستوجوی توضیح تکاملی برای آنها است. تمرکز اصلی او بر «رفتار اجتماعی» به عنوان پدیدههایی بود که نیاز به تبیین دارد.
در مقابل، کتاب داوکینز یک «مانیفست نظری» است. آنچه داوکینز مطرح میکند بیشتر در حوزهی زیستشناسی نظری و فلسفی میگنجد و بر یک اصل بنیادین فلسفی-علمی استوار است و از این منظر رویکردی «بالا به پایین» دارد به این معنا که از همان ابتدا «اصلی» تبیینی را در بالا قرار میدهد که بر آن اساس کلیهی پدیدههای زیستشناسی را میتوان تبیین کرد: «واحد اساسی انتخاب در تکامل، ژن است».
۳. نگاه داوکینز ژنمحور است و نگاه ویلسون فردمحور و حتی گروهمحور.
۴. ویلسون به توضیح چگونگی رفتارهای اجتماعی در سطح زیستشناسی تجربی میپردازد، داوکینز بر «چرایی» نهایی رفتارهای اجتماعی در سطح زیستشناسی نظری تمرکز دارد و البته از دادههای تجربی در حمایت از نظرات خود بهره میگیرد.
۵. دیگر تفاوت دو کتاب در موضوع انتخاب گروهیست. داوکینز قاطعانه نظریه انتخاب گروهی را رد میکند در حالیکه ویلسون آن را رد نمیکند (ص ۶۰ ترجمه) هرچند اهمیت آن را در تبیین فداکاری مهم نمیداند (ص ۶۱ ترجمه).
هادی صمدی
@evophilosophy
در بررسی نقدهای وارد بر کتاب ژن خودخواه۱۹۷۶، ضروری است که کتاب را در بستر تاریخی آن ارزیابی کرده و به زمان انتشار کتاب نیز توجه کنیم. در سال ۱۹۷۵ سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین اثر ادوارد ویلسون منتشر شد. (کتاب ویلسون توسط استاد وهابزاده به فارسی ترجمه شده است).
سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین
کتاب ویلسون ادعایی جسورانهتر از کتاب داوکینز داشت و مدعی ایجاد رشتهی علمی جدیدی بود و بنابراین راه را بر دعاوی داوکینز باز میکرد. ویلسون، زیستشناس دانشگاه هاروارد، در این اثر کوشیده بود تا با ترکیب اصول ژنتیک جمعیت، زیستشناسی تکاملی، و مشاهدهی دقیق رفتار جانوری، چارچوب نظری یکپارچهای برای مطالعهی بنیانهای زیستی تمامی رفتارهای اجتماعی، از جمله تبیین رفتارهای اخلاقی در انسان، ارائه دهد. هدف ویلسون تبیین مکانیسمهای تکاملی پشت پدیدههایی مانند فداکاری، پرخاشگری، نظامهای سلطه، و مراقبت والدینی در سراسر قلمرو جانوری بود.
همانطور که قبلاً در معرفی کتاب ژن خودخواه دیدیم همهی این موارد موضوعات مورد توجه داوکینز نیز بودند و به عبارتی کتاب ژن خودخواه خوانش تکاملی بدیلی از موضوعات مطرح در سوسیوبیولوژی ویلسون عرضه میکرد با این تفاوت که بحث پیرامون پدیدههای انسانی را در تمامی کتاب طرح میکرد.
کتاب سوسیوبیولوژی به سه بخش اصلی تقسیم میشود. کتاب ابتدا مبانی تکامل اجتماعی، سپس سازوکارهای اجتماعی، و در نهایت کاربرد این اصول در گونههای مختلف، از حشرات تا پستانداران، را شرح میدهد. با این حال، عمدهی جنجالهای حول این کتاب، عموماً ناظر به آخرین فصل آن با عنوان «انسان: از سوسیوبیولوژی تا جامعهشناسی» بود. در این فصل، ویلسون جرأت به خرج داد و آنچه را بسیاری از زیستشناسان در گفتوگوهای خصوصی میگفتند آشکار کرد و مدعی شد که حتی پیچیدهترین ویژگیهای اجتماعی و فرهنگی انسان نیز ممکن است ریشه در فشارهای تکاملی و سازگاریهای زیستی داشته باشند! (سخنی که امروزه دیگر در سطوح عمومی نیز به راحتی گفته میشود).
این ادعا به مثابهی پرتاب سنگی در آب راکد علوم اجتماعی و علوم انسانی آن زمان بود و بلافاصله امواجی از مخالفت را برانگیخت. منتقدان، به ویژه از حوزههای جامعهشناسی، انسانشناسی، و فلسفه، ویلسون را به «جبرگرایی زیستی» متهم کردند. (جبرگرایی یا تعینگرایی زیستی این ایدهست که رفتار انسان عمدتاً، یا به طور قطعی، توسط ژنها تعیین میشوند و نقش فرهنگ، یادگیری و انتخاب انسانی ناچیز است). (همین نقد را به کتاب ژن خودخواه نیز وارد کردند.) نگرانی عمیقتر این بود که چنین تبیینهایی ممکن است از سطح توصیف فراتر رود و برای توجیه نابرابریهای اجتماعی موجود به عنوان امری «طبیعی» و اجتنابناپذیر مورد بهرهبرداری قرار گیرد. کتاب داوکینز در چنین بستر پرتنشی وارد بازار نشر شد.
مقایسهی دو کتاب ویلسون و داوکینز
بسیاری از نقدهای اولیه، مشترکا هر دو کتاب را هدف گرفتند و تفاوتهای منظر این دو زیستشناس را، که البته تفاوتهایی با ریشههایی فلسفی و روششناختیست، نادیده گرفتند. توجه به این نقدها در تحلیلهای امروزین ما لازم است تا به درک بهتری از کتاب ژن خودخواه برسیم.
۱. اگرچه سوسیوبیولوژی ویلسون و ژن خودخواه داوکینز هر دو در دل پارادایم تکاملی مشترکی نوشته شدند اما مواضع متفاوتی نسبت به فرهنگ داشتند. داوکینز برای جدا نگهداشتن فرهنگ از زیستشناسی مفهموم میم را خلق کرد اما ویلسون خواهان ادغام علوم انسانی در علوم زیستی بود.
۲. رویکرد ویلسون از «پایین به بالا» است به این معنا که کتاب مملو از مشاهدهی رفتارها و سپس جستوجوی توضیح تکاملی برای آنها است. تمرکز اصلی او بر «رفتار اجتماعی» به عنوان پدیدههایی بود که نیاز به تبیین دارد.
در مقابل، کتاب داوکینز یک «مانیفست نظری» است. آنچه داوکینز مطرح میکند بیشتر در حوزهی زیستشناسی نظری و فلسفی میگنجد و بر یک اصل بنیادین فلسفی-علمی استوار است و از این منظر رویکردی «بالا به پایین» دارد به این معنا که از همان ابتدا «اصلی» تبیینی را در بالا قرار میدهد که بر آن اساس کلیهی پدیدههای زیستشناسی را میتوان تبیین کرد: «واحد اساسی انتخاب در تکامل، ژن است».
۳. نگاه داوکینز ژنمحور است و نگاه ویلسون فردمحور و حتی گروهمحور.
۴. ویلسون به توضیح چگونگی رفتارهای اجتماعی در سطح زیستشناسی تجربی میپردازد، داوکینز بر «چرایی» نهایی رفتارهای اجتماعی در سطح زیستشناسی نظری تمرکز دارد و البته از دادههای تجربی در حمایت از نظرات خود بهره میگیرد.
۵. دیگر تفاوت دو کتاب در موضوع انتخاب گروهیست. داوکینز قاطعانه نظریه انتخاب گروهی را رد میکند در حالیکه ویلسون آن را رد نمیکند (ص ۶۰ ترجمه) هرچند اهمیت آن را در تبیین فداکاری مهم نمیداند (ص ۶۱ ترجمه).
هادی صمدی
@evophilosophy
نه در ژنهای ما
از همان ابتدای انتشار کتاب ژن خودخواه تمجیدها آغاز شد؛ اما نقدها نیز کم نبودند. از مهمترین نقدهایی که همزمان دو کتاب ژن خودخواه، و سوسیوبیولوژی را مشترکاً نقد میکرد کتاب نه در ژنهای ما: زیستشناسی، ایدئولوژی، و سرشت انسان بود که ۱۹۸۴ منتشر شد. نویسندگان کتاب ریچارد لِوونتین، استیون رُز، و لئون کامین، بودند که هر سه از چهرههای شاخص در ژنتیک تکاملی، عصبزیستشناسی، و روانشناسی بودند.
اگرچه، چنانکه دیدیم، دو کتاب داوکینز و ویلسون تفاوتهای فاحشی داشتند (ویلسون بر رفتار اجتماعی کل جانوران تمرکز داشت و داوکینز بر واحد انتخاب به عنوان ژن) اما هر دو این ایده را تقویت میکردند که رفتارهای پیچیده، از جمله رفتار انسان، را میتوان و باید با چارچوب نظریهی تکاملی و سازوکارهای ژنتیکی توضیح داد. شاید از علل نقدهای تند این کتاب به داوکینز و ویلسون، ظهور برخی تفسیرهای جبرگرا و تقلیلگرا در سالهای پس از نشر این دو کتاب بود.
خود نویسندگان، منصفانه، میپذیرند که کتاب آنها یک نقد علمی ساده نیست، بلکه یک مانیفست سیاسی-علمی است. نویسندگان معتقدند که علم خنثی نیست و همیشه در بافت ایدئولوژیک و اجتماعی خاصی شکل میگیرد. دیدگاه علمی آنها ریشه در اندیشههای مارکسیستی و بهویژه مفهوم دیالکتیک دارد که بر تعامل پویا و جداییناپذیر بین موجود زنده و محیط (طبیعی و اجتماعی) تأکید میکند، و مدلهای خطی علّیِ جبرگرا را رد میکند.
نکتهی مهم آن است که هرچند سخنان خود نویسندگان این کتاب نیز ملهم از ایدئولوژی است اما بسیاری از آنچه از ایشان میشنویم در دههای بعد به بخشی از آموزههای زیستشناسی رایج بدل گشت. در ادامه به برخی از این نقدها و پاسخهای متعاقب آن نگاهی کنیم و تلاش کنیم از منظر زیستشناسی رایج نگاهی به نقدها و پاسخها بیاندازیم. به قیدهایی که آنها را بولد کردهام دقت کنید. کافی است برخی از این قیدها را تغییر دهیم تا نقدها منصفانهتر، و اهمیت آنها آشکارتر شود.
۱. اتهام جبرگرایی ژنتیکی: نویسندگان میگویند که سوسیوبیولوژی و نگاه ژنمحورانه علیرغم ادعا مبنی بر تعامل ژن و محیط، در نهایت به یک مدل مطلقاً جبری و مستقل از محیط تبدیل میشود و در این چارچوب، محیط صرفاً محرکی برای ظاهر شدن صفات از پیش تعیینشده ژنتیکی است و نقش خلاق و شکلدهندهی آن نادیده گرفته میشود. (ویلسون و داوکینز معتقد بودند نویسندگان کتاب سخنان آنها را تحریف کردهاند. به ویژه داوکینز اعلام کرد که اتهام باور به جبر ژنتیکی دروغی بیش نیست و توضیح داد که تأثیر ژنها آماری و قابل تعدیل است.)
۲. نقد تقلیلگرایی علمی: کتاب، رویکرد تقلیلگرایانه رایج در زیستشناسی را که سعی در توضیح پدیدههای پیچیدهی اجتماعی و روانی صرفاً بر اساس اجزای سازندهشان (مانند ژنها) دارد، به چالش میکشد. نویسندگان این شکل از تقلیلگرایی را نه فقط نادرست میدانند، بلکه آن را بازتابی از ایدئولوژی فردگرایانه و سرمایهداری میخوانند. (منتقدانی مانند استیون پینکر و دیگران اعلام کردند که نویسندگان از واژههای جبرگرایی و تقلیلگرایی به عنوان اصطلاحات کلی و توهینآمیز بدون تعریف دقیق و منصفانه از موضع حریف استفاده میکنند. اما همین نقدها باعث شد در سالهای بعد این مفاهیم دقیقتر مطرح شوند و دانیل دنت انواع قابل دفاع و غیر قابلدفاع تقلیلگرایی را از هم متمایز کرد.)
۳. از محوریترین استدلالهای کتاب این است که سوسیوبیولوژی و آنچه جبرگرایی زیستی مینامند، بهرغم ادعای عینیت علمی، در واقع ایدئولوژیهاییاند که نابرابریهای اجتماعی موجود (مانند نابرابری طبقاتی، جنسیتی و نژادی) را طبیعی، اجتنابناپذیر و بنابراین توجیهپذیر جلوه میدهند. کتاب به ارتباط تاریخی این تفکر با نژادپرستی علمی و بهنژادی اشاره میکند. (این نقد بسیار مهم است زیرا وقتی خطراتی را خود دانشمندان، و نه صرفاً فیلسوفان علم، در کتابهای علمی رصد کردهاند، نادیده گرفتن آن نامعقول است. این هشدار برای برخی منتقدان این کتاب نیز پذیرفتنی بود و اعتراف کردند که این اثر به عنوان هشداری اخلاقی در برابر سادهانگاریهای احتمالی در تفسیر زیستشناسی رفتار انسان، ارزشمند است.)
۴. نویسندگان بهطور خاص به مفاهیمی مانند وراثتپذیری در مطالعات هوش، و همچنین تعریف و تشخیص بیماریهای روانی حمله میکنند. ایشان روششناسی این پژوهشها را ذاتاً معیوب و آغشته به پیشفرضهای جبرگرایانه میدانند. (هر چند این نقد برای بسیاری ناپذیرفتنی بود اما کافیست قید «ذاتاً» را با با قید «عموماً» یا «تاحدی» جایگزین کنیم تا ببینیم این نقد نیز وارد بوده است. بعدها تعاریف نوینی از وراثت و وراثتپذیری شایع شد و در باب صرفاً زیستی انگاشتن اختلالهای روانی نیز بازنگری شد؛ هر چند انتساب چنین نگرشی با داوکینز و ویلسون نیز با اما و اگر همراه است.
هادی صمدی
@evophilosophy
از همان ابتدای انتشار کتاب ژن خودخواه تمجیدها آغاز شد؛ اما نقدها نیز کم نبودند. از مهمترین نقدهایی که همزمان دو کتاب ژن خودخواه، و سوسیوبیولوژی را مشترکاً نقد میکرد کتاب نه در ژنهای ما: زیستشناسی، ایدئولوژی، و سرشت انسان بود که ۱۹۸۴ منتشر شد. نویسندگان کتاب ریچارد لِوونتین، استیون رُز، و لئون کامین، بودند که هر سه از چهرههای شاخص در ژنتیک تکاملی، عصبزیستشناسی، و روانشناسی بودند.
اگرچه، چنانکه دیدیم، دو کتاب داوکینز و ویلسون تفاوتهای فاحشی داشتند (ویلسون بر رفتار اجتماعی کل جانوران تمرکز داشت و داوکینز بر واحد انتخاب به عنوان ژن) اما هر دو این ایده را تقویت میکردند که رفتارهای پیچیده، از جمله رفتار انسان، را میتوان و باید با چارچوب نظریهی تکاملی و سازوکارهای ژنتیکی توضیح داد. شاید از علل نقدهای تند این کتاب به داوکینز و ویلسون، ظهور برخی تفسیرهای جبرگرا و تقلیلگرا در سالهای پس از نشر این دو کتاب بود.
خود نویسندگان، منصفانه، میپذیرند که کتاب آنها یک نقد علمی ساده نیست، بلکه یک مانیفست سیاسی-علمی است. نویسندگان معتقدند که علم خنثی نیست و همیشه در بافت ایدئولوژیک و اجتماعی خاصی شکل میگیرد. دیدگاه علمی آنها ریشه در اندیشههای مارکسیستی و بهویژه مفهوم دیالکتیک دارد که بر تعامل پویا و جداییناپذیر بین موجود زنده و محیط (طبیعی و اجتماعی) تأکید میکند، و مدلهای خطی علّیِ جبرگرا را رد میکند.
نکتهی مهم آن است که هرچند سخنان خود نویسندگان این کتاب نیز ملهم از ایدئولوژی است اما بسیاری از آنچه از ایشان میشنویم در دههای بعد به بخشی از آموزههای زیستشناسی رایج بدل گشت. در ادامه به برخی از این نقدها و پاسخهای متعاقب آن نگاهی کنیم و تلاش کنیم از منظر زیستشناسی رایج نگاهی به نقدها و پاسخها بیاندازیم. به قیدهایی که آنها را بولد کردهام دقت کنید. کافی است برخی از این قیدها را تغییر دهیم تا نقدها منصفانهتر، و اهمیت آنها آشکارتر شود.
۱. اتهام جبرگرایی ژنتیکی: نویسندگان میگویند که سوسیوبیولوژی و نگاه ژنمحورانه علیرغم ادعا مبنی بر تعامل ژن و محیط، در نهایت به یک مدل مطلقاً جبری و مستقل از محیط تبدیل میشود و در این چارچوب، محیط صرفاً محرکی برای ظاهر شدن صفات از پیش تعیینشده ژنتیکی است و نقش خلاق و شکلدهندهی آن نادیده گرفته میشود. (ویلسون و داوکینز معتقد بودند نویسندگان کتاب سخنان آنها را تحریف کردهاند. به ویژه داوکینز اعلام کرد که اتهام باور به جبر ژنتیکی دروغی بیش نیست و توضیح داد که تأثیر ژنها آماری و قابل تعدیل است.)
۲. نقد تقلیلگرایی علمی: کتاب، رویکرد تقلیلگرایانه رایج در زیستشناسی را که سعی در توضیح پدیدههای پیچیدهی اجتماعی و روانی صرفاً بر اساس اجزای سازندهشان (مانند ژنها) دارد، به چالش میکشد. نویسندگان این شکل از تقلیلگرایی را نه فقط نادرست میدانند، بلکه آن را بازتابی از ایدئولوژی فردگرایانه و سرمایهداری میخوانند. (منتقدانی مانند استیون پینکر و دیگران اعلام کردند که نویسندگان از واژههای جبرگرایی و تقلیلگرایی به عنوان اصطلاحات کلی و توهینآمیز بدون تعریف دقیق و منصفانه از موضع حریف استفاده میکنند. اما همین نقدها باعث شد در سالهای بعد این مفاهیم دقیقتر مطرح شوند و دانیل دنت انواع قابل دفاع و غیر قابلدفاع تقلیلگرایی را از هم متمایز کرد.)
۳. از محوریترین استدلالهای کتاب این است که سوسیوبیولوژی و آنچه جبرگرایی زیستی مینامند، بهرغم ادعای عینیت علمی، در واقع ایدئولوژیهاییاند که نابرابریهای اجتماعی موجود (مانند نابرابری طبقاتی، جنسیتی و نژادی) را طبیعی، اجتنابناپذیر و بنابراین توجیهپذیر جلوه میدهند. کتاب به ارتباط تاریخی این تفکر با نژادپرستی علمی و بهنژادی اشاره میکند. (این نقد بسیار مهم است زیرا وقتی خطراتی را خود دانشمندان، و نه صرفاً فیلسوفان علم، در کتابهای علمی رصد کردهاند، نادیده گرفتن آن نامعقول است. این هشدار برای برخی منتقدان این کتاب نیز پذیرفتنی بود و اعتراف کردند که این اثر به عنوان هشداری اخلاقی در برابر سادهانگاریهای احتمالی در تفسیر زیستشناسی رفتار انسان، ارزشمند است.)
۴. نویسندگان بهطور خاص به مفاهیمی مانند وراثتپذیری در مطالعات هوش، و همچنین تعریف و تشخیص بیماریهای روانی حمله میکنند. ایشان روششناسی این پژوهشها را ذاتاً معیوب و آغشته به پیشفرضهای جبرگرایانه میدانند. (هر چند این نقد برای بسیاری ناپذیرفتنی بود اما کافیست قید «ذاتاً» را با با قید «عموماً» یا «تاحدی» جایگزین کنیم تا ببینیم این نقد نیز وارد بوده است. بعدها تعاریف نوینی از وراثت و وراثتپذیری شایع شد و در باب صرفاً زیستی انگاشتن اختلالهای روانی نیز بازنگری شد؛ هر چند انتساب چنین نگرشی با داوکینز و ویلسون نیز با اما و اگر همراه است.
هادی صمدی
@evophilosophy