امروز معلم المانی و سیاستم ازم پرسید حالم چطوره خانوادهی داخل ایرانم چطوره. فقط نگاش کردم و گفتم نمیدونم. نمیدونم حالم چطوره. از بابام شنیدم. از دوستام نشنیدم. نتونستم زیاد با بابام صحبت کنم چون زنگ هارو ضبط میکنن.
هیچ گریهای دیگه برام نمونده از بس ریشه کرده توی بدن و ذهنم دیگه همه اینا طبیعیه برام.
هیچ گریهای دیگه برام نمونده از بس ریشه کرده توی بدن و ذهنم دیگه همه اینا طبیعیه برام.
نشستم به همکلاسی های مسلمونم حتی توضیح دادم و شوکه شده بودن که یه رژیم چقدر میتونه از استفاده نام اسلام اینقدر ظلم و ستم بکنه و چقدر دلشون سوخت زمانی که داشتم خط فقر رو میگفتم بهشون.
خب بچها خیلی خنده دار بود دیگه تمومش کنین شوخی طولانی بود دیگه تمومش کنین یه هفته شده نت رو برگردونین
And to think my grandma died knowing her country never got its freedom