امروز گیر افتادم توی آسانسور. قرار بود بروم طبقهی یازدهم اما آسانسور با من همنظر نبود و بین طبقهی چهار و پنج ایستاد. دکمه کمک را زدم و یکی از توی سوراخهای دیوار گفت که ها، چی شده؟ ماوقع را گفتم. گفت تکنسین را میفرستد برای نجات. گفت ده دقیقه طول میکشد. منم گفتم خب. تلفنم را روشن کردم که تا رسیدن فرشتهی نجات، چهار تا ایمیل جواب بدهم. که خب توی آسانسور تلفنم آنتن نمیداد. پس نشستم کف آسانسور به تماشای در و دیوار. صد تا کار توی طبقهی یازدهم منتظرم بود. رییس بزرگ، آنجا مثل ببر بنگال منتظرم بود تا گیر بدهد که چرا فلان کار را نکردهام و چرا عقبیم از برنامهی زمانبندی و چند تا چرا و کوفت و زهر مار دیگر. ناتاشا و دو سه نفر دیگر هم بودند که من باید همینها را سرشان داد میزدم. اما حالا چی؟ من گرفتار در آسانسور بین طبقهی چهار و پنج. خوشم آمد. از این توفیق اجباری. از این آسانسور چموش که تصمیم گرفت حرکت نکند. این به اجبار ایستادن را دوست داشتم.
چند سال پیش کفشم همین کار را کرد و مجبورم کرد تا سرعت زندگی را برسانم به صفر. یک جایی نوشته بودم ماجرایش را. که زهوار کفشم در رفته بود و رفتم چسب خریدم تا دوباره به زندگی برگردانمش. پشت قوطی مراحل استفاده از چسب را پلهپله نوشته بود. از تمیز کردن زهوار در رفته تا باز کردن در چسب و خالی کردن آن در محل جرخوردگی. پلهی آخر هم فشار دادن کفش بود تا چسب خشک شود. هشت دقیقه. نشستم جلوی پنجره و کفش را بین دو دستم فشار دادم و خیره شدم به درخت خرمالوی وسط حیاط. برای هشت دقیقه. همین ایستادن یک جا باعث شد یک آدم جدیدی از درون من بیاید بیرون و کمر راست کند و کش وقوس بدهد خودش را و اطرافش را نگاه کند. این درخت کی میوه داده؟ دختر همسایه کی اینقدر بزرگ شده؟ چقدر بوی دارچین خوب است. تجربهی جدیدی بود. انگار بالاخره رانندهی اتوبوس شاشش گرفته باشد و زده باشد کنار و اجازه داده هشت دقیقه از اتوبوس پیاده شوم. تنفس. مثانهی رانندهی اتوبوس زندگیِ من به بزرگی مثانهی نهنگ است و هیچ وقت نگه نمیدارد. همیشه در حرکت است. دائم به فکر مقصد.
خلاصه ده دقیقه بعد فرشته آمد و یک کارهایی کرد و آسانسور تکان خورد و راه افتاد و طبقهی یازدهم نگه داشت. در باز شد و یک دیلینگ کرد که یعنی برو که رییس بزرگ و ناتاشا و لوله و میلگرد منتظرت هستند. اما انصافا آن ده دقیقه خوش گذشت. حالا هم به صرافت افتادهام تا اتفاقات خوبِ کوچکِ متوقف کننده یا کند کنندهی زندگی را شناسایی و از آنها بهرهبرداری کنم. از جمله سوار شدن به فرسودهترین آسانسورها و متروها. خریدن زپرتیترین کفشها. نوشیدن شراب با چنگال. تردد در مسیر گروگان گرفته شدن توسط شریرترین آدمرباها. انتخاب سنگلاخترین راه برای رسیدن به مقصد. و الخ.
خودم خبر دارم که این ماجرا سطحیترین و کلیشهایترین ماجرا است و خاک آن به توبره کشیده شده است. اما خب، مهمترین ماجراها، همین کلیشهایترین ماجراها هستند. مثل ماجرای عشق. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
چند سال پیش کفشم همین کار را کرد و مجبورم کرد تا سرعت زندگی را برسانم به صفر. یک جایی نوشته بودم ماجرایش را. که زهوار کفشم در رفته بود و رفتم چسب خریدم تا دوباره به زندگی برگردانمش. پشت قوطی مراحل استفاده از چسب را پلهپله نوشته بود. از تمیز کردن زهوار در رفته تا باز کردن در چسب و خالی کردن آن در محل جرخوردگی. پلهی آخر هم فشار دادن کفش بود تا چسب خشک شود. هشت دقیقه. نشستم جلوی پنجره و کفش را بین دو دستم فشار دادم و خیره شدم به درخت خرمالوی وسط حیاط. برای هشت دقیقه. همین ایستادن یک جا باعث شد یک آدم جدیدی از درون من بیاید بیرون و کمر راست کند و کش وقوس بدهد خودش را و اطرافش را نگاه کند. این درخت کی میوه داده؟ دختر همسایه کی اینقدر بزرگ شده؟ چقدر بوی دارچین خوب است. تجربهی جدیدی بود. انگار بالاخره رانندهی اتوبوس شاشش گرفته باشد و زده باشد کنار و اجازه داده هشت دقیقه از اتوبوس پیاده شوم. تنفس. مثانهی رانندهی اتوبوس زندگیِ من به بزرگی مثانهی نهنگ است و هیچ وقت نگه نمیدارد. همیشه در حرکت است. دائم به فکر مقصد.
خلاصه ده دقیقه بعد فرشته آمد و یک کارهایی کرد و آسانسور تکان خورد و راه افتاد و طبقهی یازدهم نگه داشت. در باز شد و یک دیلینگ کرد که یعنی برو که رییس بزرگ و ناتاشا و لوله و میلگرد منتظرت هستند. اما انصافا آن ده دقیقه خوش گذشت. حالا هم به صرافت افتادهام تا اتفاقات خوبِ کوچکِ متوقف کننده یا کند کنندهی زندگی را شناسایی و از آنها بهرهبرداری کنم. از جمله سوار شدن به فرسودهترین آسانسورها و متروها. خریدن زپرتیترین کفشها. نوشیدن شراب با چنگال. تردد در مسیر گروگان گرفته شدن توسط شریرترین آدمرباها. انتخاب سنگلاخترین راه برای رسیدن به مقصد. و الخ.
خودم خبر دارم که این ماجرا سطحیترین و کلیشهایترین ماجرا است و خاک آن به توبره کشیده شده است. اما خب، مهمترین ماجراها، همین کلیشهایترین ماجراها هستند. مثل ماجرای عشق. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
اول خواستم در باب نوروز و سال نو، چند پاراگراف بنویسم و آسمان و ریسمان ببافم و مثلا اینطور شروع کنم که: بهار سرِ نبش است و درختِ سیب شکوفه داده و رُزها غنچه کردهاند و سبزههای سفرهی هفتسین به اندازهی بهرام افشاری قد کشیدهاند و پرندههای شهواتران افتادهاند دنبال هم جهت تداوم نسل و خاک از زیر بارِ سرما رها شده و صدای دم و بازدمش میآید و نسیم (به مفهوم آنچه میوزد و نه همسر آقای زنوسی) از لای پنجرهی آشپزخانه، دزدکی آمده آمده داخل خانه و با بوی سنبلهای سفید و بنفش لوندی میکند و قس علی هذه.
اما پشیمان شدم. تصمیم گرفتم به جای لودگی، خلاصهاش کنم در اینکه نوروزتان پیروز باشد و همان آرزوهای مرسوم در باب سلامتی و سرافرازی و شادی و تمول و زاد و ولد و کامروایی و کامرانی. امیدوارم امسال دیگر همان سالی باشد که آقای سپهری فرمودند که «جای مردان سیاست بنشانید درخت که هوا تازه شود» و قرار مان شود بر کاشت درخت به جای مردان سیاست که همه محتاج هوای تازهایم. یک جنگل بیانتها پر از درختان تنومند. اصلا من امسال را سال درختکاری نامگذاری میکنم. پس به امید هوای تازه و سالی خوب برای همه و ماچ به گونهی تک تکتان به استثنای مردان سیاست. نوروزتان پیروز.
#فهیم_عطار
@fahimattar
اما پشیمان شدم. تصمیم گرفتم به جای لودگی، خلاصهاش کنم در اینکه نوروزتان پیروز باشد و همان آرزوهای مرسوم در باب سلامتی و سرافرازی و شادی و تمول و زاد و ولد و کامروایی و کامرانی. امیدوارم امسال دیگر همان سالی باشد که آقای سپهری فرمودند که «جای مردان سیاست بنشانید درخت که هوا تازه شود» و قرار مان شود بر کاشت درخت به جای مردان سیاست که همه محتاج هوای تازهایم. یک جنگل بیانتها پر از درختان تنومند. اصلا من امسال را سال درختکاری نامگذاری میکنم. پس به امید هوای تازه و سالی خوب برای همه و ماچ به گونهی تک تکتان به استثنای مردان سیاست. نوروزتان پیروز.
#فهیم_عطار
@fahimattar
دو خط شرح حال بنویسم، صرفا بابت اثبات نفس کشیدنم. این روزها دوبندهی آبیام را پوشیدهام و مشغول کشتی گرفتن با یک پروژهی فزرتی هستم. ماه قبل جلسه داشتیم و سر شیب جادهای که مشغول طراحیاش هستیم با کارفرما دست به یقه شدم. من میگفتم سه درصد و کارفرما گیر داده که سه و نیم درصد. یک ماه تمام است که درگیر همین نیمدرصد اختلاف شیب هستم و جهان و آرمانها و ایدئولوژیام بخیه خورده به آن. شبها خواب میبینم که با آن رنوی پلاک ب-پنجاهودو که تهران داشتم، کارفرما را زیر میگیرم و جاده را با همان شیبی که دوست دارم طراحی میکنم. موقع صبحانه و ناهار و شام و خلا و حمام و جارو و رانندگی به این نیم درصد فکر میکنم، فحش میدهم و به دنبال راهی برای خارج شدن از این مخمصه هستم. جهان من این روزها جهانی نیمدرصدی است. حتی رقیقتر از شیرهای کمچرب. انگار یک غول الدنگ نشسته روی صورت من و ساعتهای زندگی من را میخورد و اجازه نمیدهم کار دیگری بکنم.
چند سال پیش هم یک پروژهی دیگر بود که با من جفتگیری کرد. در واقع جمله درست این است که: یک پروژه بود که چند سال با من جفتگیری کرد. شبانهروزی. جهان من را از آنِ خودش کرده بود و من هم خودم را از آنِ پروژه کرده بودم. که خب پروژه تمام شد و اتفاقا یک جایی به عنوان پروژهی فلان برنده شد و جایزهی فلان را گرفت و یک لوح کریستال به اندازهی کف دست دادند بهمان که رویش نوشته بود «آفرین». لوح را گذاشتم توی اتاقم. الان که جهانم نیمدرصدی شده هم جلوی چشمم است. انگار تمام آن ساعتهایی که روی آن پروژه (زیر آن پروژه البته) کار کرده بودم را فشردهاند و یک لوح از آن درست کردهاند. آفرین.
من از همهی اتفاقها و پدیدههایی که جهانم را کوچک میکنند هراس دارم. از اینکه یک غول الدنگ بنشیند روی صورتم و باعث شود که هیچ چیزی جز ماتحت خاردارِ مبارکش را نبینم خوشم نمیآید. مخصوصا اگر بدانم که آنطرف دیوار ابرهای سفید در آسمان آبی روانند و یک جایی از جهان، بچههای تخس با چوب افتادهاند دنبال مرغ و خروسهای محله و میخندند و جای دیگری یک زن زیبا دارد لبخند میزند بیآنکه من آن دلفریبی را ببینم و آن سمت دیگرتر یک بچه دارد بزرگ میشود و یک نفر دارد مسنتر میشود و کائنات هر لحظه دارد کش میآید و بزرگتر میشود. و من درگیر نیمدرصد اختلاف نظر با یک نفر دیگر هستم. کسی که در زندگی شخصیام هیچ جایگاهی ندارد. آنهم در مورد جادهای که احتمالا هیچ وقت در زندگیام قرار نیست در آن راه بروم یا رانندگی کنم. آفرین.
تف به هر چیزی که نشیمنگاهش را روی صورتم بگذارد و اجازه ندهد تا بوی جوی مولیان آید و یاد یار مهربان آید.
#فهیم_عطار
@fahimattar
چند سال پیش هم یک پروژهی دیگر بود که با من جفتگیری کرد. در واقع جمله درست این است که: یک پروژه بود که چند سال با من جفتگیری کرد. شبانهروزی. جهان من را از آنِ خودش کرده بود و من هم خودم را از آنِ پروژه کرده بودم. که خب پروژه تمام شد و اتفاقا یک جایی به عنوان پروژهی فلان برنده شد و جایزهی فلان را گرفت و یک لوح کریستال به اندازهی کف دست دادند بهمان که رویش نوشته بود «آفرین». لوح را گذاشتم توی اتاقم. الان که جهانم نیمدرصدی شده هم جلوی چشمم است. انگار تمام آن ساعتهایی که روی آن پروژه (زیر آن پروژه البته) کار کرده بودم را فشردهاند و یک لوح از آن درست کردهاند. آفرین.
من از همهی اتفاقها و پدیدههایی که جهانم را کوچک میکنند هراس دارم. از اینکه یک غول الدنگ بنشیند روی صورتم و باعث شود که هیچ چیزی جز ماتحت خاردارِ مبارکش را نبینم خوشم نمیآید. مخصوصا اگر بدانم که آنطرف دیوار ابرهای سفید در آسمان آبی روانند و یک جایی از جهان، بچههای تخس با چوب افتادهاند دنبال مرغ و خروسهای محله و میخندند و جای دیگری یک زن زیبا دارد لبخند میزند بیآنکه من آن دلفریبی را ببینم و آن سمت دیگرتر یک بچه دارد بزرگ میشود و یک نفر دارد مسنتر میشود و کائنات هر لحظه دارد کش میآید و بزرگتر میشود. و من درگیر نیمدرصد اختلاف نظر با یک نفر دیگر هستم. کسی که در زندگی شخصیام هیچ جایگاهی ندارد. آنهم در مورد جادهای که احتمالا هیچ وقت در زندگیام قرار نیست در آن راه بروم یا رانندگی کنم. آفرین.
تف به هر چیزی که نشیمنگاهش را روی صورتم بگذارد و اجازه ندهد تا بوی جوی مولیان آید و یاد یار مهربان آید.
#فهیم_عطار
@fahimattar
درخت افرای حیاط خانهمان زایمان کرده است و بچه افرا آورده است. اسمش را گذاشتم کاظم. کاشتمش توی گلدان و گلدان را گذاشتم پای همان افرای مادر و صبح به صبح آبش میدهم و قربان صدقهاش میروم. این را از فیلم «Perfect Days» یاد گرفتم. همان فیلم دوساعتهی کُندی که هر سکانسش در یکی از توالتهای عمومی توکیو پر شده است. فیلم خوب و کمتنش و پُر توالتی بود. یکی از کارهای بزرگوار همین بود که بچههای افرا را سطح شهر جمع میکرد و میبرد خانه و میکاشت توی گلدان و تر و خشکشان میکرد. دو روز بعد از تماشای فیلم، افرای ما هم زایید. انگار که کائنات سر شوخی را باز کرده باشد. حالا هم هر کسی که سر راهم سبز میشود، بعد از مناسک «سلام، چطوری؟» برایش ماجرای کاظم را تعریف میکنم. از آنجایی که تلفنها هم شنود میشوند، همه جا برایم تبلیغهای مرتبط به افرا میآید. کود برای افرا، تولید شده از پشکل گوسفندان سعادتمند کوههای آلپ. گلدان افرا با نقش آخرین امپراتور ژاپن. خاک فلان برای افرا. خلاصه که زندگیام شده افرا.
گاهی وقتها به سرم میزند که کاظم را تبدیل کنم به بنسای. گمانم بیستسالی وقت ببرد تا این کاظمِ توی گلدان را تبدیل کنم به یک بنسای در حد کاظم سیاحی. هرس کنم و قلمه بزنم و سیم بپیچم و هزار ژانگولر دیگر. پیشنهاد بنسای را قلبم داده است و البته مغزم هم مخالفت چندانی نکرد. مغز من رام شده است. قدیمها مغز من یک اسب وحشیِ رها شده در دشتهای مغولستان بود. تا حالا کسی دیده که اسب وحشی مغول حوصله کند و بنسای افرا تربیت کند؟ هرگز. بیست سال عدد بزرگی است برای صبر کردن. البته قلب و مغز من تجربهی این طور صبوریها را دارند. مثلا من تقریبا بیست سال پیش از ایران مهاجرت کردم و آمدم اینور آب. قلب پر از امید سوار بر اسب وحشی مغول به امید آمدن یک روز خوب. به امید برگشتن ورق. به امید چرخیدن در بر یک پاشنهی متفاوت. کلا قلب و مغز اسکلی داشتم. اما از یک جایی به بعد آرام گرفتند. در واقع دیگر اتفاقات برایشان اهمیت چندانی ندارند. حتی عددها هم بیمعنی و بیاهمیتند. سن من. اینکه چند زمستان از سال پنجاه و هفت گذشته است؟ اینکه چند تا شنبهی دیگر باید بگذرد تا دو هیئت مذاکرهکننده برای مردمان دیگر تصمیم بگیرند که آیندهشان چه طور رقم بخورد. از من گذشت. من حتی روی دیوار زیباترین آینده هم قابِ عکسِ گذشتهام آویزان است. گمان نکنم هیچ کدام از اعضای محترم هیئت دو طرف بتواند قاب مخشوش گذشتهی من را ترمیم کند. اصلا اسم من و آینده و گذشتهی من جز مفاد هیچ توافقی نیست.
بگذریم. خواستم بگویم که اسبها هم میتوانند بنسای درست کنند. دشتها که کوچک شدند و علفها که رفتند و شب که شد، اسبها کنار صخرهها میایستند و گذر زمان را فراموش میکنند و حواسشان را از دشتهای پهناور و از دست رفته پرت میکنند و خودشان را با ساقهی نحیف افرا مشغول میکنند. تا یادشان برود که تا حالا چند بار فرصت باز کردن درِ خانه به روی مادر -علیالخصوص غروبهای جمعه- را از دست داده است. چند بار تماشای فوتبال با پدر و سر فحش را کشیدن به دروازبان چلمنگ را از دست داده است. چند بار بستنیخوردن از خوشمرام را از دست داده؟ چند تا تئاتر؟ چند بار محرومیت از حضور؟ این اسب وحشی رام شده است. به عددها اعتقادی ندارد. به سالهای مهاجرت. به سن آدمها. به تعداد سالهایی که باید پای ساقهی نحیف نشست تا بنسای شود. این اسب خسته است و میخواهد زیر سایهی درخت افرا استراحت کند.
https://news.1rj.ru/str/fahimattar/661
#فهیم_عطار
@fahimattar
گاهی وقتها به سرم میزند که کاظم را تبدیل کنم به بنسای. گمانم بیستسالی وقت ببرد تا این کاظمِ توی گلدان را تبدیل کنم به یک بنسای در حد کاظم سیاحی. هرس کنم و قلمه بزنم و سیم بپیچم و هزار ژانگولر دیگر. پیشنهاد بنسای را قلبم داده است و البته مغزم هم مخالفت چندانی نکرد. مغز من رام شده است. قدیمها مغز من یک اسب وحشیِ رها شده در دشتهای مغولستان بود. تا حالا کسی دیده که اسب وحشی مغول حوصله کند و بنسای افرا تربیت کند؟ هرگز. بیست سال عدد بزرگی است برای صبر کردن. البته قلب و مغز من تجربهی این طور صبوریها را دارند. مثلا من تقریبا بیست سال پیش از ایران مهاجرت کردم و آمدم اینور آب. قلب پر از امید سوار بر اسب وحشی مغول به امید آمدن یک روز خوب. به امید برگشتن ورق. به امید چرخیدن در بر یک پاشنهی متفاوت. کلا قلب و مغز اسکلی داشتم. اما از یک جایی به بعد آرام گرفتند. در واقع دیگر اتفاقات برایشان اهمیت چندانی ندارند. حتی عددها هم بیمعنی و بیاهمیتند. سن من. اینکه چند زمستان از سال پنجاه و هفت گذشته است؟ اینکه چند تا شنبهی دیگر باید بگذرد تا دو هیئت مذاکرهکننده برای مردمان دیگر تصمیم بگیرند که آیندهشان چه طور رقم بخورد. از من گذشت. من حتی روی دیوار زیباترین آینده هم قابِ عکسِ گذشتهام آویزان است. گمان نکنم هیچ کدام از اعضای محترم هیئت دو طرف بتواند قاب مخشوش گذشتهی من را ترمیم کند. اصلا اسم من و آینده و گذشتهی من جز مفاد هیچ توافقی نیست.
بگذریم. خواستم بگویم که اسبها هم میتوانند بنسای درست کنند. دشتها که کوچک شدند و علفها که رفتند و شب که شد، اسبها کنار صخرهها میایستند و گذر زمان را فراموش میکنند و حواسشان را از دشتهای پهناور و از دست رفته پرت میکنند و خودشان را با ساقهی نحیف افرا مشغول میکنند. تا یادشان برود که تا حالا چند بار فرصت باز کردن درِ خانه به روی مادر -علیالخصوص غروبهای جمعه- را از دست داده است. چند بار تماشای فوتبال با پدر و سر فحش را کشیدن به دروازبان چلمنگ را از دست داده است. چند بار بستنیخوردن از خوشمرام را از دست داده؟ چند تا تئاتر؟ چند بار محرومیت از حضور؟ این اسب وحشی رام شده است. به عددها اعتقادی ندارد. به سالهای مهاجرت. به سن آدمها. به تعداد سالهایی که باید پای ساقهی نحیف نشست تا بنسای شود. این اسب خسته است و میخواهد زیر سایهی درخت افرا استراحت کند.
https://news.1rj.ru/str/fahimattar/661
#فهیم_عطار
@fahimattar
Telegram
گفت و چای | فهیم عطار
حالا که دارم این چهار خط را مینویسم، شبکهی کامپیوترهای شرکت از کار افتاده و به هیچ فایلی دسترسی نداریم. من هم آمدهام توی اتاق کارم، در را بستهام و مثل خسرو پرویز به اریکهی سلطنت تکیه دادهام، سیب گاز میزنم و مینویسم. بیکار و بیخیال و آزاد. هرچقدر که من مثل شبدرهای توی حیاط رها و آزادم، مسئول محترم کامپیوترها در حال پاره شدن است بابت عیبیابی شبکه. همین شد که گفتم چند خط بنویسم. البته چیزی هم ندارم برای گفتن. وقتهایی که سرم مثل آسمان بیابر عسلویه خالی است، فکرم میرود سمت غیبت کردن بقیه. عادت زشتیست، خودم میدانم. دارم به همکارم فکر میکنم که همین چند وقت پیش استخدامش کردیم. تازه فهمیدهام که خیلی بچه دارد. وقتی میگویم «خیلی»، منظورم پنجتا ششتا نیست. خیلی بیشتر. چهاردهتا. یک مؤمن به تمام معنا که احتمالاً هیچ اعتقادی به عایق کردن و پیشگیری ندارد. از وقتی فهمیدم که به اندازه نصف یک کلاس درس مدرسهی دولتی بچه دارد، خیلی بهش فکر میکنم. اینکه چطوری سر میز غذا مینشینند؟ چطور میخوابند؟ با هم تا حالا سفر رفتهاند؟ اتوبوس دارند؟ چطور ساکتشان میکنند؟ تیر هوایی در میکنند؟ خانهشان چند تا حمام و دستشویی دارد؟ برای املت، چند تا تخممرغ میشکنند؟
البته این انتخاب خودشان است و به من ارتباطی ندارد. من فقط توی دلم گوشت تن برادر میخورم و غیبتش را میکنم. ولی انتخاب کلا چیز عجیبی است. مثلا یکی انتخاب میکند تا زمانی که نیمکرهی جنوبیشان فعالیت میکند، تولید مثل کند. ولو به قیمت اینتمام شود تا برای هر بار املت درست کردن مجبور شوند چهار شانه تخممرغ بزنند به تنِ ماهیتابه. یا یکی تصمیم میگیرد دیکتاتور شود و از شرق تا غرب را به زور ببرد زیر یوغ خودش. ولو به قیمت این تمام شود که همهی عمر جرات نکند از خانهی ویلاییاش بیاید بیرون و هیچ کجا از این سرزمین پهناورش را به چشم خودش نبیند.
خود من هم انتخابهای عجیب کم ندارم. مثلا هشتاد سال پیش انتخاب کردم که نقشهبردار بشوم. با اختلاف مزخرفترین انتخاب زندگیام بود. قطعا از چهارده تا بچه داشتن و دیکتاتور شدن هم بدتر بود. دقیقا نمیدانم آدم در لحظهی انتخاب چه هورمونی از کجایش ترشح میشود. نقشهبرداری؟ آنهم برای من که از مار جعفری و اعداد و اعشار و کلاه حصیری و کلمن آب ولرم بیزارم. این چه انتخابی بود؟ گاهی وقتها جبر قابل توجیهتر است. مثلا زندگی مردِ زندانی در زندان دیکتاتور خیلی قابل توجیهتر از زندگی خودِ دیکتاتور است که انتخاب کرده است تا در ویلای خودش زندانی باشد. یا آدم عقیم در برابر آدمی که به اندازه نصف نونهالان کلاس اول خانم رحیمی، فرزندآوری کرده است.
البته من الان در مورد نیک و بد ماجرا حرف نمیزنم. فقط دارم جبر و اختیار را برای خودم تشریح میکنم. تا مسئول شبکهی شرکت هنوز دارد مثل گربهای که آتش گرفته باشد توی شرکت یورتمه میرود و عرق میریزد، من فرصت دارم که در مورد زندگیام و انتخابها و اجبارهایی که داشتهام فکر کنم. کاش کلا ما هم مثل رودخانهی کارون، مسیر زندگیمان مشخص بود و جاذبه اجبارمان میکرد کجا برویم و کجا بپیچیم و کجا نپیچیم. آنطور لازم نبود به خودمان گاهی وقتها بابت انتخابمان فحش بدهیم. آخر ماجرا هم وقتی به دریا رسیدیم فقط لازم بود به پیچها و جاذبه فحش بدهیم و هیچ تاسف و حسرتی هم نداشتیم. اجبار که تاسف ندارد. اجبار همه چیز را توجیه میکرد. من از همهی دیکتاتورها، از نیروی گرانش، پیچهای تند، طنابهای کلفت بسته به گردنها نازک و کلا هر چیزی که اختیار پرواز را میگیرد ممنونم. شما صلاح ما را بهتر از خودمان میدانید.
چراغ شبکه سبز شد. مسئول شبکه خوشحال است و خبر داد که به جهان اعداد و ارقام دوباره متصل شدیم. از جهان اجبارِ کار نکردن و رها بودن و نوشتن خداحافظی میکنم و به جهان انتخابی خودم با اعداد اعشاری وارد میشوم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
البته این انتخاب خودشان است و به من ارتباطی ندارد. من فقط توی دلم گوشت تن برادر میخورم و غیبتش را میکنم. ولی انتخاب کلا چیز عجیبی است. مثلا یکی انتخاب میکند تا زمانی که نیمکرهی جنوبیشان فعالیت میکند، تولید مثل کند. ولو به قیمت اینتمام شود تا برای هر بار املت درست کردن مجبور شوند چهار شانه تخممرغ بزنند به تنِ ماهیتابه. یا یکی تصمیم میگیرد دیکتاتور شود و از شرق تا غرب را به زور ببرد زیر یوغ خودش. ولو به قیمت این تمام شود که همهی عمر جرات نکند از خانهی ویلاییاش بیاید بیرون و هیچ کجا از این سرزمین پهناورش را به چشم خودش نبیند.
خود من هم انتخابهای عجیب کم ندارم. مثلا هشتاد سال پیش انتخاب کردم که نقشهبردار بشوم. با اختلاف مزخرفترین انتخاب زندگیام بود. قطعا از چهارده تا بچه داشتن و دیکتاتور شدن هم بدتر بود. دقیقا نمیدانم آدم در لحظهی انتخاب چه هورمونی از کجایش ترشح میشود. نقشهبرداری؟ آنهم برای من که از مار جعفری و اعداد و اعشار و کلاه حصیری و کلمن آب ولرم بیزارم. این چه انتخابی بود؟ گاهی وقتها جبر قابل توجیهتر است. مثلا زندگی مردِ زندانی در زندان دیکتاتور خیلی قابل توجیهتر از زندگی خودِ دیکتاتور است که انتخاب کرده است تا در ویلای خودش زندانی باشد. یا آدم عقیم در برابر آدمی که به اندازه نصف نونهالان کلاس اول خانم رحیمی، فرزندآوری کرده است.
البته من الان در مورد نیک و بد ماجرا حرف نمیزنم. فقط دارم جبر و اختیار را برای خودم تشریح میکنم. تا مسئول شبکهی شرکت هنوز دارد مثل گربهای که آتش گرفته باشد توی شرکت یورتمه میرود و عرق میریزد، من فرصت دارم که در مورد زندگیام و انتخابها و اجبارهایی که داشتهام فکر کنم. کاش کلا ما هم مثل رودخانهی کارون، مسیر زندگیمان مشخص بود و جاذبه اجبارمان میکرد کجا برویم و کجا بپیچیم و کجا نپیچیم. آنطور لازم نبود به خودمان گاهی وقتها بابت انتخابمان فحش بدهیم. آخر ماجرا هم وقتی به دریا رسیدیم فقط لازم بود به پیچها و جاذبه فحش بدهیم و هیچ تاسف و حسرتی هم نداشتیم. اجبار که تاسف ندارد. اجبار همه چیز را توجیه میکرد. من از همهی دیکتاتورها، از نیروی گرانش، پیچهای تند، طنابهای کلفت بسته به گردنها نازک و کلا هر چیزی که اختیار پرواز را میگیرد ممنونم. شما صلاح ما را بهتر از خودمان میدانید.
چراغ شبکه سبز شد. مسئول شبکه خوشحال است و خبر داد که به جهان اعداد و ارقام دوباره متصل شدیم. از جهان اجبارِ کار نکردن و رها بودن و نوشتن خداحافظی میکنم و به جهان انتخابی خودم با اعداد اعشاری وارد میشوم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
من به خودم معترضم. هر چند روز یک بار برای خودم دادگاه صحرایی برگزار میکنم و خودم را محاکمه و بعد محکوم میکنم. اما از آن جایی که محکومِ بیعاری هستم، بها به این دادگاه نمیدهم و به خرده جنایتهای روزانهام ادامه میدهم. مثلا به ورزش نکردن ادامه میدهم. ادامه دادن به «انجام ندادن» کاری خیلی راحتتر از ادامه دادن به انجام همان کار است. تنبلی میکنم. برنج و نان و سیبزمینی هم قوت غالبم است. همین شده که شکمم هر روز جلوتر میآید و نافم گودتر. خلق و خویم هم شده شبیه به مردان تنِ لش که متخصص «انجام ندادن» هستند. چند کتاب نیمهخوانده دارم که لای صفحههای هر کدامشان یک چیزی (شامل: کارت ویزیت بنگاه املاک، دستمال کاغذی، کمربند چرمی مستعمل) چپاندهام که یعنی تا این صفحه خواندهام و به امید یزدان یک روزی تمامشان میکنم. اما من و همان چیزهای چپانده شده خوب میدانیم که قرار بر ادامه ندادن است.
یک لیست هم دارم از «فیلمهایی که قبل از مرگ باید دید»، به درازی سایهی مردان سرگردان در آفتاب غروب پاییز. شاید هم حتی درازتر. اما تا حالا چند تای آنها را دیدهام؟ به تعداد سیاستمداران با وجدان. به تعداد نخودهای سیاه. بعضی از فیلمها را هم زخمی کردهام و هشت دقیقهی اولشان را نگاه کردهام و بقیهاش را موکول کردهام به زمانی مناسب. من استاد موکول کردن و ناتمام رها کردن هستم. یک زمانی متعهد بودم که نوشتن. روزی به اندازهی یک کف دست نوشتن. که این کار هم دچار موکول شده است و خلاصه شده در نوشتنِ لیست خرید گوجه و خیار و سیبزمینی پشندی. که آن را هم سعی میکنم حفظ کنم تا بنویسم.
هزار کار ناتمام دیگر هم میتوانم به اینجا اضافه کنم. به اندازهی آرشیو سازمان اسناد ملی عکس دارم از آدمهای شهر که قرار بوده یک زمانی آنها را جمع کنم و یک خاکی به سرشان بگیرم. اتوبان تهران-نور ساخته شده اما مجموعه هنوز نه. چند رفیق دارم که بیخبرم ازشان و به بیخبری از آنها ادامه میدهم و برداشتن گوشی تلفن و زنگ زدن به آنها موکول شده به زمان مناسب دیگر. اینها تازه کارهای کوچک ناتمام هستند. آرزوهای بزرگی هم هستند که قابشان کردهام و گذاشتهام برای آن روز مناسب. آن روز مناسبی که دست برقضا در تقویم وجود ندارد.
خلاصه به این شکل. همین تاخیر مغزم را مثل انگور عسگریِ زیر آفتاب تموز دارد خشک و کشمش میکند و رو به تحلیل میبردش. کودتای خزندهی شکم علیه مغز که گاماس گاماس دارد پیشروی میکند و تصاحبم میکند. به زودی میشوم مردی با صد سانتیمتر پیشروی شکم و ده گرم مغز برای رفع و رجوع نیازهای شکم. مردی موکول کننده و انجام ندهنده که تک تک وسایل زندگیاش لای برگهای کتابهای نخوانده گم میشوند.
اما اینجا یک سمت روشن هنوز باقی مانده است. اینکه هنوز هر روز صبح به خودم قول میدهم که دیگر برنج نمیخورم، ورزش میکنم، و وارد وادی «انجام» میشوم. قد بلند میکنم و ته خط را نگاه میکنم. واقف میشوم به اینکه ثانیههای زندگیام را که قرار نبوده فروشی باشند، فروختهام و مال خودم نیستند. و واقف میشوم به اینکه مغزم پر شده از زباله و باید آن راتمیز کنم. اما... اما... اما عصر که شد، گرسنه که شدم از پشت پنجره به آدمهای توی پیادهرو که مشغول ورزش هستند فحش میدهم و دلم میخواهد با کمربند مستعمل بیفتم به جانشان. حیف که کمربند دیگر دور کمرم جا نمیشود و وظیفهاش شده نگه داشتن جای آخرین خط خوانده شده و نه نگه داشتن شلوار. در عوض شب یک دیس نشاسته و چربی میخورم و سیم مغزم را میبُرم و میخزم زیر پتو. کودتای سردِ شکم علیه مغز. من استاد انجام ندادن و موکول کردن هستم. شگفتا که همین چند پاراگراف را توانستم تمام کنم. آفرین به خودم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
یک لیست هم دارم از «فیلمهایی که قبل از مرگ باید دید»، به درازی سایهی مردان سرگردان در آفتاب غروب پاییز. شاید هم حتی درازتر. اما تا حالا چند تای آنها را دیدهام؟ به تعداد سیاستمداران با وجدان. به تعداد نخودهای سیاه. بعضی از فیلمها را هم زخمی کردهام و هشت دقیقهی اولشان را نگاه کردهام و بقیهاش را موکول کردهام به زمانی مناسب. من استاد موکول کردن و ناتمام رها کردن هستم. یک زمانی متعهد بودم که نوشتن. روزی به اندازهی یک کف دست نوشتن. که این کار هم دچار موکول شده است و خلاصه شده در نوشتنِ لیست خرید گوجه و خیار و سیبزمینی پشندی. که آن را هم سعی میکنم حفظ کنم تا بنویسم.
هزار کار ناتمام دیگر هم میتوانم به اینجا اضافه کنم. به اندازهی آرشیو سازمان اسناد ملی عکس دارم از آدمهای شهر که قرار بوده یک زمانی آنها را جمع کنم و یک خاکی به سرشان بگیرم. اتوبان تهران-نور ساخته شده اما مجموعه هنوز نه. چند رفیق دارم که بیخبرم ازشان و به بیخبری از آنها ادامه میدهم و برداشتن گوشی تلفن و زنگ زدن به آنها موکول شده به زمان مناسب دیگر. اینها تازه کارهای کوچک ناتمام هستند. آرزوهای بزرگی هم هستند که قابشان کردهام و گذاشتهام برای آن روز مناسب. آن روز مناسبی که دست برقضا در تقویم وجود ندارد.
خلاصه به این شکل. همین تاخیر مغزم را مثل انگور عسگریِ زیر آفتاب تموز دارد خشک و کشمش میکند و رو به تحلیل میبردش. کودتای خزندهی شکم علیه مغز که گاماس گاماس دارد پیشروی میکند و تصاحبم میکند. به زودی میشوم مردی با صد سانتیمتر پیشروی شکم و ده گرم مغز برای رفع و رجوع نیازهای شکم. مردی موکول کننده و انجام ندهنده که تک تک وسایل زندگیاش لای برگهای کتابهای نخوانده گم میشوند.
اما اینجا یک سمت روشن هنوز باقی مانده است. اینکه هنوز هر روز صبح به خودم قول میدهم که دیگر برنج نمیخورم، ورزش میکنم، و وارد وادی «انجام» میشوم. قد بلند میکنم و ته خط را نگاه میکنم. واقف میشوم به اینکه ثانیههای زندگیام را که قرار نبوده فروشی باشند، فروختهام و مال خودم نیستند. و واقف میشوم به اینکه مغزم پر شده از زباله و باید آن راتمیز کنم. اما... اما... اما عصر که شد، گرسنه که شدم از پشت پنجره به آدمهای توی پیادهرو که مشغول ورزش هستند فحش میدهم و دلم میخواهد با کمربند مستعمل بیفتم به جانشان. حیف که کمربند دیگر دور کمرم جا نمیشود و وظیفهاش شده نگه داشتن جای آخرین خط خوانده شده و نه نگه داشتن شلوار. در عوض شب یک دیس نشاسته و چربی میخورم و سیم مغزم را میبُرم و میخزم زیر پتو. کودتای سردِ شکم علیه مغز. من استاد انجام ندادن و موکول کردن هستم. شگفتا که همین چند پاراگراف را توانستم تمام کنم. آفرین به خودم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
خانواده ما دو بار تا حالا جنگ را تجربه کردهاند. بار اولش که چهل سال پیش بود و روزهایی که دزفول را زیادتر میزدند و مجبور شدیم جمع کنیم و بپریم پشت رنو و برویم اهواز. از بار دوم هم که پنج روز گذشته است. توی این پنج روز خیلی دوست داشتم که بلد بودم و تحلیلهای سیاسی مینوشتم و آینده را پیشبینی میکردم و از بایدها و نبایدها مینوشتم. اما بلد نیستم. من فقط بلدم خاطرهتعریف کنم. اما در این هاگیر و واگیر خاطره چه دردی را درمان میکند؟ هیچ. حکم یک نجات غریق را دارم که کنار استخر اشتباهی که آب و آدم در آن نیست دارم کشیک میدهم و بلد نیستم آدمهای اقیانوس بغلی را نجات بدهم. تازه داشت خاطراتم از جنگ اول تمام میشد که دومی شروع شد. که البته از این یکی جسمم دور است. آنچه میگذرد را از خانوادهام و دوستانم میشنوم. امروز که به برادرم-فرید- زنگ زدیم، توی ماشین بودند و داشتند از تهران خارج میشدند. پدرم هم بود. بچهها هم بودند. همه چیز را ریخته بودند توی ماشین و از شهر خارج میشدند. فرید استاد کمدی کردن شرایط بحرانی است. اگر فیلمنامهی آخرالزمان را بدهند به فرید که بنویسد، خودِ خدا هم روز واقعه از خنده روی فرش میافتد و همهی گناهان را میبخشد و همه میرویم بهشت. فرید که وسط ماجرا است نگرانیهای ما را که دوریم مدیریت میکند. همه چیز را کمدی میکند. اینکه یکهو فهمیدهاند که منطقه سه را میخواهند بمباران کنند و چطور با عجله پدرم را مجبور کرده تا سوار ماشین بشوند و حتی اجازه پوشیدن جوراب هم بهش نداده. چطور در کسری از ثانیه وسایل را جمع کردهاند و بچهها را ریخته توی ماشین. چهار ساعت توی ترافیک بودند. این که هر نیم ساعت بهشان زنگ میزدیم که کجایید و چه کار میکنید و چقدر دیگر میرسید. اعصابشان را شخم زدیم سابیدیم. همه را کمدی کرد برایمان. گفت که سیمبا را هم با خودشان بردهاند. گربهی نگار. هزار بار میخواستم ازشان بپرسم که گربه را که با خودتان بردید؟ ترسیدم بگویند دلت خوشه عامو توی این بلبشو. یا بگویند یادشان رفته همان جا توی منطقه سه جا مانده. اما فرید خودش گفت که سیمبا قبل از همه پریده توی ماشین و نشسته پشت فرمان. گفت هر دو دقیقه یک بار هم پدرم با سیمبا درگیر میشود. فرید سکانسهای ترسناک را ترمیم و تلطیف و مدیریت میکند و میدهد دست ما که بودنمان هیچ با نبودنمان در این پنج روز فرقی نداشته است.
کاش دنیا را میدادند دست فرید که مدیریتش کند. وضعیت خیلی بهتر میشد. من الان مستاصلم و نمیدانم چطور این دو پاراگراف را بنویسم و تمام کنم؟ شد مثل جگر زلیخا. من واقعا دیگر از خاطره تعریف کردن خسته شدهام. دوست دارم بدانم به کجا داریم میرویم؟ دوست داشتم قدرت تحلیل داشتم و میفهمیدم توی سر این پیرمردان خشمگین چی میگذرد؟ علم پزشکی به هیچ درمانی نرسیده است؟ اما خب. الان حوصله و زمان سانتیمانتالیسم نیست. الان فقط من مستاصلم. توان ساخته شدن خاطرات جدید را ندارم. توان از دور دیدن این ماجراها را ندارم. اینکه نوار چسبها ضربدر میشوند روی شیشهها. بالا رفتن دانش نظامی آدمها. توان شنیدن پروپاگاندا و دروغهای دو طرف نزاع را ندارم. ولی باید بود و باید داشت. این مرز جغرافیایی همین را طلب میکند. مهم هم نیست کجا باشید. مرز با تو میآید. یا جسمت را میکشد یا روحت را. به امید یک روز نزدیک که اینجا بنویسم که خاطرات تمام شد و به زندگی خوش آمدید.
#فهیم_عطار
@fahimattar
کاش دنیا را میدادند دست فرید که مدیریتش کند. وضعیت خیلی بهتر میشد. من الان مستاصلم و نمیدانم چطور این دو پاراگراف را بنویسم و تمام کنم؟ شد مثل جگر زلیخا. من واقعا دیگر از خاطره تعریف کردن خسته شدهام. دوست دارم بدانم به کجا داریم میرویم؟ دوست داشتم قدرت تحلیل داشتم و میفهمیدم توی سر این پیرمردان خشمگین چی میگذرد؟ علم پزشکی به هیچ درمانی نرسیده است؟ اما خب. الان حوصله و زمان سانتیمانتالیسم نیست. الان فقط من مستاصلم. توان ساخته شدن خاطرات جدید را ندارم. توان از دور دیدن این ماجراها را ندارم. اینکه نوار چسبها ضربدر میشوند روی شیشهها. بالا رفتن دانش نظامی آدمها. توان شنیدن پروپاگاندا و دروغهای دو طرف نزاع را ندارم. ولی باید بود و باید داشت. این مرز جغرافیایی همین را طلب میکند. مهم هم نیست کجا باشید. مرز با تو میآید. یا جسمت را میکشد یا روحت را. به امید یک روز نزدیک که اینجا بنویسم که خاطرات تمام شد و به زندگی خوش آمدید.
#فهیم_عطار
@fahimattar
اجازه بدهید کمی روزمرهنویسی کنم تا دو دقیقه از حال و هوای باروت و گوگرد بیاییم بیرون. حتی بولدوزرهای معدن هم به استراحت نیاز دارند. چه برسد به ما که از ساقهی اقاقیا هم شکنندهتر شدیم. شهرداری شهر ما قرار است یک پارک جدید بسازد. چه کسی قرار است آن را طراحی کند؟ شرکت ما. مطابق عرف و قانون اینجا، برای ساختن پارک، یک جلسه عمومی میگذارند که مردم بیایند و نقشهها را نگاه کنند و نظر بدهند و انتقاد کنند. در واقع «مطالبات و توقعات» خودشان را به سمع و نظر شهرداری برسانند. جلسه چه وقت بود؟ دیشب. چه کسانی شرکت کرده بودند؟ نمایندهی شهرداری و نمایندهی طراح-که من بودم. عموم (به ضمهی عین و نه فتحه) هم بودند؟ بله. نزدیک به پنجاه نفر انسان معمولی. جلسه دو ساعت طول کشید. هر کس یک طومار نوشت و داد دست ما. که این کار را بکنید و آن کار را بکنید و این قسمت پارک مزخرف است و اوف چه قشنگ و الخ. مثلا یکی گفته بود که تعداد پارکینگها را بیشتر کنید. یکی گفته بود به درخت بلوط حساسیت دارم، فلذا بلوط نکارید. یکی گفته بود حتما آبخوری برای سگها تعبیه کنید که تابستانها گرم است و تشنه میشوند. و هزار دستور دیگر. وظیفه من و نمایندهی شهرداری چی بود؟ اینکه طومار را با لبخند از دستشان بگیریم و بگوییم باریکلا به این همه ذکاوت و این نظرات خوب. حتما اعمال میکنیم. و واقعا تا جایی که جان و مالمان اجازه بدهد ترتیب اثر میدهیم.
نزدیک به بیست سال است که جلسات اینچنینی را میروم و هنوز آن را درک نکردهام. مگر عُموم هم میتوانند توقع چیزی داشته باشند؟ یا اینکه میدانند که طلبشان چیست و چطوری آن را بگیرند. مگر چنین چیزی داریم؟ من که بلد نیستم. الان اگر پروردگار از بالا بیاید پایین و بگوید توقع و طلبت چیست، من چی جوابش را بدهم؟ نمیدانم. احتمالا تعارف میکنم و میگویم «راضی به زحمت نیستم و همین که یه لقمه نون و ماست باشه کافیه. یه دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم». هیچ وقت یادم نمیآید برای ساختن هیچ پارکی از ما نظر خواسته باشند. یا اصلا نظر عُموم مهم بوده باشد. حتی یادم نمیآید بین رفتن بهشت و جهنم هم از من نظر پرسیده باشند. انتخاب شهرداری بهشت است. پس باید برویم به بهشت. به هر قیمتی که شده.
از دیشب دارم به این ماجرا فکر میکنم که توقع و طلبِ پدر و مادرم، خودِ من، پژمان-رفیق صد سالهام- از جهان در این ثانیه چیست؟ طلب آقای مددی که سرِ کوچهی هشتم چلوکبابی دارد چیست؟ توقع کارمند حسابداری بیمارستان مهراد و آن دختری که اهل لار بود و توی یکی از کافههای کریمخان قهوه دست مردم میداد چیست؟ دقیقا نمیدانم اما مطمئنم نکاشتن درخت بلوط و نصب کردن آبخوری سگ نیست. احتمالا ما در کف مطالبات سیر میکنیم. جایی زیر سیمان کاشیهای حیاط. اینقدر کف. اینکه همهی پسرخالهها و دخترخالهها توی یک شهر باشند و امشب همه دور هم جمع بشویم. جمعهها برویم خانهی مامان. صبح سالم از خانه بیرون برویم و سالم برگردیم خانه. زیر کف مطالبات. دائم حرص نخوریم. در حد یک انسان معمولی اضطراب داشته باشیم و نه در حد آهوی دشت زنگاری که گرفتار شده باشد در بیشهی گرگها. هان؟ توقع زیادی داریم؟ اینکه وقتی دستمان را سایهبان چشمهایمان میکنیم و به افق خیره میشویم یک چیزی ببینیم. لااقل در حد یک شبح شل و ول. نه اینکه اینقدر دود گرفته باشد که چشم چشم را نبیند. تبلیغ به آبادی بکنند تا به نابودی. کفِ کفِ کف مطالبات.
بلوط نکارند؟ نه. این سقف مطالبات است. همین که بلوطها را نسوزاند کفایت میکند. اجازه بدهند برویم جهنم. اجازه بدهند به مرگ طبیعی بمیریم. آسمان آبی باقی بماند. کمی از گریه کم کنند و به خنده اضافه کنند. همین. وگرنه ما اصلا مطالبه خاصی نداریم. زحمت نکشید. یه دقیقه اومده بودیم خودتون رو ببینیم و بریم. والا.
#فهیم_عطار
@fahimattar
نزدیک به بیست سال است که جلسات اینچنینی را میروم و هنوز آن را درک نکردهام. مگر عُموم هم میتوانند توقع چیزی داشته باشند؟ یا اینکه میدانند که طلبشان چیست و چطوری آن را بگیرند. مگر چنین چیزی داریم؟ من که بلد نیستم. الان اگر پروردگار از بالا بیاید پایین و بگوید توقع و طلبت چیست، من چی جوابش را بدهم؟ نمیدانم. احتمالا تعارف میکنم و میگویم «راضی به زحمت نیستم و همین که یه لقمه نون و ماست باشه کافیه. یه دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم». هیچ وقت یادم نمیآید برای ساختن هیچ پارکی از ما نظر خواسته باشند. یا اصلا نظر عُموم مهم بوده باشد. حتی یادم نمیآید بین رفتن بهشت و جهنم هم از من نظر پرسیده باشند. انتخاب شهرداری بهشت است. پس باید برویم به بهشت. به هر قیمتی که شده.
از دیشب دارم به این ماجرا فکر میکنم که توقع و طلبِ پدر و مادرم، خودِ من، پژمان-رفیق صد سالهام- از جهان در این ثانیه چیست؟ طلب آقای مددی که سرِ کوچهی هشتم چلوکبابی دارد چیست؟ توقع کارمند حسابداری بیمارستان مهراد و آن دختری که اهل لار بود و توی یکی از کافههای کریمخان قهوه دست مردم میداد چیست؟ دقیقا نمیدانم اما مطمئنم نکاشتن درخت بلوط و نصب کردن آبخوری سگ نیست. احتمالا ما در کف مطالبات سیر میکنیم. جایی زیر سیمان کاشیهای حیاط. اینقدر کف. اینکه همهی پسرخالهها و دخترخالهها توی یک شهر باشند و امشب همه دور هم جمع بشویم. جمعهها برویم خانهی مامان. صبح سالم از خانه بیرون برویم و سالم برگردیم خانه. زیر کف مطالبات. دائم حرص نخوریم. در حد یک انسان معمولی اضطراب داشته باشیم و نه در حد آهوی دشت زنگاری که گرفتار شده باشد در بیشهی گرگها. هان؟ توقع زیادی داریم؟ اینکه وقتی دستمان را سایهبان چشمهایمان میکنیم و به افق خیره میشویم یک چیزی ببینیم. لااقل در حد یک شبح شل و ول. نه اینکه اینقدر دود گرفته باشد که چشم چشم را نبیند. تبلیغ به آبادی بکنند تا به نابودی. کفِ کفِ کف مطالبات.
بلوط نکارند؟ نه. این سقف مطالبات است. همین که بلوطها را نسوزاند کفایت میکند. اجازه بدهند برویم جهنم. اجازه بدهند به مرگ طبیعی بمیریم. آسمان آبی باقی بماند. کمی از گریه کم کنند و به خنده اضافه کنند. همین. وگرنه ما اصلا مطالبه خاصی نداریم. زحمت نکشید. یه دقیقه اومده بودیم خودتون رو ببینیم و بریم. والا.
#فهیم_عطار
@fahimattar
منصف باشیم. اگر از شگفتانگیز بودنِ بیاندازهی هواپیما که با آن جثهی خرکی در هوا پرواز میکند و مزهی درخشانِ قرمهسبزی که از ترکیب چند نوع سبزی بیربط به آن میرسیم، صرفنظر کنیم، ادامه دادن آدمیزاد به زندگی خودش عجیبترین پدیدهاست. اینکه به طور کلی آدم در هر شرایطی بالاخره صبح از رختخواب میآید بیرون و به فعل ادامهدادن، ادامه میدهد. پس بعد از هواپیما و قرمهسبزی، این «ادامه دادن» است که موجب شگفتی است. البته این حرف من نیست و حرف رفیقم است. عطی. یک معلم یوگای کار کشته که تقریبا عضلات تمام مردم شهرشان را مورد عنایت قرار داده و کشسانی آنها را دو برابر کرده است. اینقدر خبره و چیرهدست. برایم گفت که یک شاگرد دارد که از چند وقت پیش ترک کلاس کرده است. یک زن مسن که سهمش از فک و فامیل و آشنا فقط شوهرش است. شوهرش هم مثل عطارد، دور این خورشیدِ مسن میچرخیده. از آنجایی که خورشید ستاره است و تنها وظیفهاش تابیدن است، گویا عطارد در این همه سال همهی کارهای زندگی را خودش رتق و فتق کرده و او فقط تابیده است. حتی رانندگی هم نمیکرده این بزرگوار. این قدر شمس. بعد چی شد؟ چند وقت پیش آقای عطارد گویا سکته مغزی کرده و حافظهاش زارپ از بین رفته است و خلاص. نه خودش را میشناسد و نه این خورشید تابان آکبند را. کلا منظومهی شمسی را فراموش کرده است گویا. اینها را عطی تعریف کرد. واقعا اگر روزی خورشید بیدار شود و ببیند که دیگر دورش چیزی نمیچرخد، چطور میشود؟ در واقع دیگر منظومه شمسی نیست و فقط شمسی هست و خلاص. یک خورشیدی که حتی رانندگی هم نمیکند و هیچ کس نیست دورش بگردد و خلاصه اوضاع قاراشمیش و مزخرف. همین شد که کلاس یوگا و احتمالا هزار کار دیگر را که انجام میداده ول کرده است. با این حال چند وقت بعد برگشته کلاس و شروع کرده به «ادامه دادن». کسی که یک شهاب سنگ گنده آمده و سیارهاس را ترکانده و یک حفرهی خالی گذاشته و رفته. اما با حفره ادامه داده است.
برای من که شگفتآور است این خاصیت آدم. اینتسلیم نشدن و ادامه دادن. عجیبتر وقتی است که آدم در ناامیدی هم سوار خرِ «ادامهدادن» است. اصلا غریب بودن ماجرا برای من همین است. ادامه دادن آدم امیدوار اصلا چیز عجیبی نیست. این ادامه دادن در ناامیدی است که تعجببرانگیز است. من احتمالا در زندگی قبلیام یک زیستشناس بودهام که علاقهی شدیدی به دستهبندی هر چیزی داشته است. شترها را دستهبندی میکنم. ماکارونیها. کامیونها. حتی فک و فامیل خودم را. کلا دسته بندی دوست دارم. الان هم میلم میکشد که آدمها را دو دسته کنم. آدمهای امیدوار و آدمهای ناامید. آدمهای امیدوار که هورمونهای امیدشان درست کار میکند که تکلیفشان مشخص است و «ادامهدادن» شق القمر نیست برایشان. این که هیچ. اما این ادامهدادن دستهی دوم است که شاهکار است. با چشمهی خشک شده چطور اتوبوس کثافت را شستید؟
دیر شده و این را بگویم و بروم بخوابم که افتادهام به چرندگویی. آدمهای ناامیدِ ادامهدهنده (درست ادامه دهنده) برای من خیلی جذابند. اینها همانهایی هستند که احتمالا چای خوب میخورند. به قهوهی صبح احترام میگذارند. فکر کردن به گذشتهی شیرین، غمشیرین بهشان میدهد. لوس هم نیستند. بیشتر از آدمهای امیدوار، گذر زندگی را حس میکنند و صدای عقربههای ساعت را بیشتر میشنوند. خلاصه انگار یک عباس آقا در مغزشان سکنی گزیده است و دايم میگوید: «درست است که زندگی بسیار غمانگیز و بیهودهاست اما تنها چیزی است که ما داریم». انگار اینها زندگی را بهتر از امیدواران فهمیدهاند. انگار چیزی را به دیرتر موکول نمیکنند و حریصترند برای زندگی کردن. کمتر گول میخورند. واقعبینتر هستند و چون ناامیدند، کمتر متاسف میشوند و کمتر توی ذوقشان میخورد. کلا با آگاهی عذاب میکشند و با آگاهی اعتراض میکنند و کمتر غر میزنند. چقدر قاتی شد همه چیز.
واقعا دیگر بخوابم. فردا صبح قرمهسبزی بار میگذارم و حین این که دارد قل میخورد و عذابکشیدن لیموعمانیها در آن را تماشا میکنم، تمام آدمهایی را که میشناسم، قضاوت و دستهبندی میکنم. به دو دستهی امیدوارِ ادامهدهنده و ناامیدانِ ادامهدهندهی شگفتانگیز. بعد با دستهی دوم مینشینیم دور میز و بدون نگرانی از چاق شدن در اثر مصرف بیاندازهی کاربوهیدرات موجود در برنج، قرمهسبزی را با برنج میزنیم به بدن. خلاص. و ترشی البته. خلاص.
#فهیم_عطار
@fahimattar
برای من که شگفتآور است این خاصیت آدم. اینتسلیم نشدن و ادامه دادن. عجیبتر وقتی است که آدم در ناامیدی هم سوار خرِ «ادامهدادن» است. اصلا غریب بودن ماجرا برای من همین است. ادامه دادن آدم امیدوار اصلا چیز عجیبی نیست. این ادامه دادن در ناامیدی است که تعجببرانگیز است. من احتمالا در زندگی قبلیام یک زیستشناس بودهام که علاقهی شدیدی به دستهبندی هر چیزی داشته است. شترها را دستهبندی میکنم. ماکارونیها. کامیونها. حتی فک و فامیل خودم را. کلا دسته بندی دوست دارم. الان هم میلم میکشد که آدمها را دو دسته کنم. آدمهای امیدوار و آدمهای ناامید. آدمهای امیدوار که هورمونهای امیدشان درست کار میکند که تکلیفشان مشخص است و «ادامهدادن» شق القمر نیست برایشان. این که هیچ. اما این ادامهدادن دستهی دوم است که شاهکار است. با چشمهی خشک شده چطور اتوبوس کثافت را شستید؟
دیر شده و این را بگویم و بروم بخوابم که افتادهام به چرندگویی. آدمهای ناامیدِ ادامهدهنده (درست ادامه دهنده) برای من خیلی جذابند. اینها همانهایی هستند که احتمالا چای خوب میخورند. به قهوهی صبح احترام میگذارند. فکر کردن به گذشتهی شیرین، غمشیرین بهشان میدهد. لوس هم نیستند. بیشتر از آدمهای امیدوار، گذر زندگی را حس میکنند و صدای عقربههای ساعت را بیشتر میشنوند. خلاصه انگار یک عباس آقا در مغزشان سکنی گزیده است و دايم میگوید: «درست است که زندگی بسیار غمانگیز و بیهودهاست اما تنها چیزی است که ما داریم». انگار اینها زندگی را بهتر از امیدواران فهمیدهاند. انگار چیزی را به دیرتر موکول نمیکنند و حریصترند برای زندگی کردن. کمتر گول میخورند. واقعبینتر هستند و چون ناامیدند، کمتر متاسف میشوند و کمتر توی ذوقشان میخورد. کلا با آگاهی عذاب میکشند و با آگاهی اعتراض میکنند و کمتر غر میزنند. چقدر قاتی شد همه چیز.
واقعا دیگر بخوابم. فردا صبح قرمهسبزی بار میگذارم و حین این که دارد قل میخورد و عذابکشیدن لیموعمانیها در آن را تماشا میکنم، تمام آدمهایی را که میشناسم، قضاوت و دستهبندی میکنم. به دو دستهی امیدوارِ ادامهدهنده و ناامیدانِ ادامهدهندهی شگفتانگیز. بعد با دستهی دوم مینشینیم دور میز و بدون نگرانی از چاق شدن در اثر مصرف بیاندازهی کاربوهیدرات موجود در برنج، قرمهسبزی را با برنج میزنیم به بدن. خلاص. و ترشی البته. خلاص.
#فهیم_عطار
@fahimattar
عقربهها یک زور دیگر بزنند ساعت را میرسانند به دوازده نیمهشب. همان ساعتی که سیندرلا زارپ برمیگردد به زندگی اوراقِ قبل. به من چه. من الان خوابم میآید و باید خودم را قانع کنم که از این صندلیای که رویش نشستهام بلند بشوم و بیست متر خودم را بکشانم به سمت شمال غربی خانه و بروم توی تخت و بخوابم. اما تنبلیام میشود. کلا من آدم تنبلی هستم. از قدیم تنبل بودهام و حالا دوزِ تنبلیام بالاتر هم رفته است. مثلا اگر نیروهای خارجی وجود نداشته باشند، دوست دارم ساعتها روی مبل دراز بکشم و به دیوار خیره بشوم و پفک بخورم. یا الکی توی اینترنت بچرخم و اطلاعات بیخود را در مغزم جا بدهم. روش واردات خودرو از بندر عباس. طریقه مصرف عرق شاتره. کیفیت جفتگیری بوزینهها. همینقدر بیهوده. ولی همیشه به مدد نیروهای خارجی به این سمت و آن سمت هل داده شدهام و ظاهر غیر تنبلی به خودم گرفتهام. وگرنه اعتراف میکنم که تنبلم. قدیمترها فکر میکردم که سستی امری نکوهیده و پلشت است. اما خب. الان نظرم عوض شده و توی ذهنم تنبلی خیلی هم بد نیست.
وضعیت دنیا را ببینید. سنگ روی سنگ بند نیست. چه کسانی ما را رساندهاند به اینجا؟ قطعا آدمهای تنبل هیچ نقشی در این وضعیت بیضوی نداشتهاند و نخواهند داشت. آدم تنبل حوصله ندارد از روی صندلی بلند بشود و برود توی تختخواب. چه برسد به اینکه بخواهد در وضعیت جهان بریند. اینها آدمهای غیر تنبل و پرتلاش و کوشایی هستند. مثلا دیکتاتورها همیشه باید در تلاش باشند. مخالفانشان را پاره کنند. زر الکی بزنند. صبح زود بیدار بشوند و برای دیگران نقشه بکشند. مثلا هیتلر به نظر شما آدم تنبلی بوده؟ یا مثلا آقا محمد خان قاجار. امکان ندارد. اینها آدمهای کوشایی بودند که ته بیقرار داشتهاند و دائم باید به کاری مشغول باشند و کلنگ به سینهی کوه سنگی بزنند. که چی؟ چه میدانم. منِ تنبل دارم بهای بیقراریهای دیگران را میدهم. اینقدر هم تنبل هستم که نخواهم چیزی را عوض کنم.
پس تنبلی خیلی چیز بدی هم نیست. لااقل به دیگران ضرر چندانی نمیرساند. همینکه من یک قدم به جلو برنمیدارم، خودش لطف بزرگی است به دیگران. تصور کنید که من هم یکی از این آدمهای شرور و پرکار بودم. حتما اول از همه خودم را میرساندم به سِمَت ریاست هیئت امنای شورای محلهمان تا دهن همسایهی آنطرفی را کاهگل بگیرم بابت بد پارک کردن ماشینش. بعد هم به نفع خودم قوانین جدید وضع میکردم. ساعت برگشتن به خانه و خاموشی و شستن هفتگی پنجرههای شمالی و ممنوعیت استفاده از ادویهی کاری و ترهی چینی در غذا به دلیل بوی گندش. بعد هم شیرجه میزدم برای شهردار شدن. صبحهای زود بیدار میشدم و همزمان با ورزش و آبپرتقال روی متنهای سخنرانی پر از زِر خودم کار میکردم. پرکاری مفرط جهت قهوهای کردن محیط. بعد هم لابد میزدم برای مقامهای بالاتر و کاهگل گرفتن دهن انسانهای بیشتر.
میبینید چه شانسی آوردهاید که من آدم تنبلی هستم؟ به جای همهی اینها تمام فکر و انرژیام منعطف شده که خودم را ازروی صندلی بکشانم توی تخت تا چند تا ویدئو ببینم از جفتگیری و زایمان بوزینهها. کی گفته تنبلی چیز بدی است؟ تنبلی صخرهی سنگینی روی سینهی آدمیزاد بدسرشت است برای قهوهای نکردن جهان و انسانهای دیگر. خلاصه که گاهی وقتها خوابیدن آدم، در زمرهی نیکوکاریها قرار میگیرد.
پینوشت کنم: بله میدانم که آدمهای پرتلاشی هم هستند که مدیون آنهاییم. اگر میخواستم از آنها هم بگویم که دیگر نمیشد در فضیلت تنبلی بنویسم و آن را توجیه کنم و مجبور بودم بیست قدم راه بروم تا برسم به تختخواب. کی حوصلهاش را دارد؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
وضعیت دنیا را ببینید. سنگ روی سنگ بند نیست. چه کسانی ما را رساندهاند به اینجا؟ قطعا آدمهای تنبل هیچ نقشی در این وضعیت بیضوی نداشتهاند و نخواهند داشت. آدم تنبل حوصله ندارد از روی صندلی بلند بشود و برود توی تختخواب. چه برسد به اینکه بخواهد در وضعیت جهان بریند. اینها آدمهای غیر تنبل و پرتلاش و کوشایی هستند. مثلا دیکتاتورها همیشه باید در تلاش باشند. مخالفانشان را پاره کنند. زر الکی بزنند. صبح زود بیدار بشوند و برای دیگران نقشه بکشند. مثلا هیتلر به نظر شما آدم تنبلی بوده؟ یا مثلا آقا محمد خان قاجار. امکان ندارد. اینها آدمهای کوشایی بودند که ته بیقرار داشتهاند و دائم باید به کاری مشغول باشند و کلنگ به سینهی کوه سنگی بزنند. که چی؟ چه میدانم. منِ تنبل دارم بهای بیقراریهای دیگران را میدهم. اینقدر هم تنبل هستم که نخواهم چیزی را عوض کنم.
پس تنبلی خیلی چیز بدی هم نیست. لااقل به دیگران ضرر چندانی نمیرساند. همینکه من یک قدم به جلو برنمیدارم، خودش لطف بزرگی است به دیگران. تصور کنید که من هم یکی از این آدمهای شرور و پرکار بودم. حتما اول از همه خودم را میرساندم به سِمَت ریاست هیئت امنای شورای محلهمان تا دهن همسایهی آنطرفی را کاهگل بگیرم بابت بد پارک کردن ماشینش. بعد هم به نفع خودم قوانین جدید وضع میکردم. ساعت برگشتن به خانه و خاموشی و شستن هفتگی پنجرههای شمالی و ممنوعیت استفاده از ادویهی کاری و ترهی چینی در غذا به دلیل بوی گندش. بعد هم شیرجه میزدم برای شهردار شدن. صبحهای زود بیدار میشدم و همزمان با ورزش و آبپرتقال روی متنهای سخنرانی پر از زِر خودم کار میکردم. پرکاری مفرط جهت قهوهای کردن محیط. بعد هم لابد میزدم برای مقامهای بالاتر و کاهگل گرفتن دهن انسانهای بیشتر.
میبینید چه شانسی آوردهاید که من آدم تنبلی هستم؟ به جای همهی اینها تمام فکر و انرژیام منعطف شده که خودم را ازروی صندلی بکشانم توی تخت تا چند تا ویدئو ببینم از جفتگیری و زایمان بوزینهها. کی گفته تنبلی چیز بدی است؟ تنبلی صخرهی سنگینی روی سینهی آدمیزاد بدسرشت است برای قهوهای نکردن جهان و انسانهای دیگر. خلاصه که گاهی وقتها خوابیدن آدم، در زمرهی نیکوکاریها قرار میگیرد.
پینوشت کنم: بله میدانم که آدمهای پرتلاشی هم هستند که مدیون آنهاییم. اگر میخواستم از آنها هم بگویم که دیگر نمیشد در فضیلت تنبلی بنویسم و آن را توجیه کنم و مجبور بودم بیست قدم راه بروم تا برسم به تختخواب. کی حوصلهاش را دارد؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
هفتهی پیش تهویهی دستشویی سوخت. همین یک جمله میتواند شروع یک فیلم درام برای خانوادهای باشد که آشِکلم، غذای محبوبشان است. که البته ما از آن خانوادهها نیستیم. اما به هر حال تهویهی دستشویی ما سوخت. رفتم یکی خریدم و تصمیم گرفتم خودم عوضش کنم. مگر عوض کردن تهویه چقدر میتواند سخت باشد؟ برای عوض کردنش مجبور بودم بروم توی اتاق زیر شیروانی. تا قبل از مهاجرتم هر وقت اسم اتاق زیر شیروانی را میشنیدم، یاد گربههای اشرافی و باربی و شاهزادههای مراکشی میافتادم. اما اتاق زیر شیروانی ما هیچ شباهتی با خاطرات من ندارد. یک اتاق با سقف کوتاه، بدون پنجره و بدون تهویه و بدون کولر و حتی بدون هوا. ساعت دوازده ظهر که دمای هوا رسید به دمای جهنم موعود، رفتم توی اتاق زیر شیروانی سروقت تهویه. مجبور بودم برای اینکه زودتر از زمان مقرر راهی جهنم واقعی نشوم، فیوز را قطع کنم. جا کم بود و تاریک بود. پاهایم را تا جایی که فیزیک و آناتومی انسان اجازه میداد، باز کردم. جایی برای نگه داشتن چراغقوه نبود. گذاشتمش توی دهانم و روشنش کردم. سیمها را از تهویهی قدیمی جدا کردم و تهویهی جدید را آماده اتصال کردم. سه تا سیم را باید وصل میکردم. سیم فاز را وصل کردم به سیم سیاهِ تهویه. سیم نول را هم وصل کردم به سیم سفید. از یکی برق میآمد و از یکی میرفت. نوبت رسید به سیم سوم که سیم اِرت بود و اتفاقا لخت هم بود و باید وصلش میکردم به پیچ متصل به بدنهی تهویه. بد جا بود. پیچگوشتی سر میخورد. دانههای عرق چکهچکه از پیشانیمسُر میخوردند و از وسط نور چراغ قوه رد میشدند و میافتادند پایین. لبهی تهویهی بنجلِ ساخت چین مثل شمشیر زورو خط میانداخت روی دستم. مفاصل و عضلاتم که عادت به اینهمه گشایش نداشتند و شگفتزده شده بودند، شروع کردند به درد گرفتن و کم کم مور مور شدن و به خوابی عمیق فرو رفتن. هر کاری کردم نمیتوانستم سیم را دور پیچ بپیچانم و سفتش کنم. نشد که نشد. با خودم فکر کردم که گور بابای سیم لخت سوم. وصلش نمیکنم. نه قرار است برق از آن بیاید و نه قرار است برود و بدون آن هم، چرخ زندگی تهویه میگردد.
تصمیم گرفتم که ولش کنم به حال خودش و پروژه را بدون اتصال سیم سوم لخت به پایان برسانم. ولی ته مغز من یک مرد کوتاه و کچل و بدبین زندگی میکند که وظیفهاش زدن نفوس بد و پاشیدن بدبینی است. همین مرد مجبورم کرد که در همان حالت منبسطی که نشسته بودم، چراغ قوه را از دهنم بکشم بیرون و تلفنم را روشن کنم. توی گوگل گشتم که اگر سیم لخت ارت را وصل نکنم چه اتفاقی ممکن است بیفتد. گفت که اتفاقهای بد. گرما، آتشسوزی، برقگرفتگی، انفجار و پکاندن فیوز. بیشتر حالت تهدید داشت تا اطلاعرسانی. ترسیدم. دوباره چراغقوه را فرو کردم سر جایش و افتادم به جان سیم سوم لخت. بعد از نیم ساعت تقلا و عرقریزی و فحاشی به کارخانههای تولیدی چین، بالاخره وصل شد. یک سیم لخت که بودن یا نبودنش در چرخیدن تهویه هیچ اثری نداشت اما جان من را میتوانست در برابر خیلی چیزها نجات بدهد.
کار انجام شد و تهویه روشن شد. سیم لخت هم آنجا بود و آماده بود برای جلوگیری از اتصالی و حادثههای احتمالی. آمدم جلوی کولر ولو شدم روی زمین. جان فحش دادن نداشتم. به هیچ چیز فکر نمیکردم به جز به رفیق ایام دور و درخشانم. آن رفیقی که سالها سیم سوم لخت زندگی من بود. کسی که همیشه بود. توی دستور کار رفاقتش چرخاندن چرخ زندگی من وجود نداشت و چه بود و چه نبود، چرخ زندگی من میچرخید. ولی فرشتهی محافظ من بود. جلوی منفجر شدن و اتصالی کردن و ترکیدنم را هزار بار گرفته بود. هزار بار من را از جریانهای خطرناک رهاند و خودش را سپر بلا کرد. یک گوشه، متصل به بدنهی زندگی من. گوش به زنگ. آماده. بیتوقع. حالا کجایی سیم سوم لخت من؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
تصمیم گرفتم که ولش کنم به حال خودش و پروژه را بدون اتصال سیم سوم لخت به پایان برسانم. ولی ته مغز من یک مرد کوتاه و کچل و بدبین زندگی میکند که وظیفهاش زدن نفوس بد و پاشیدن بدبینی است. همین مرد مجبورم کرد که در همان حالت منبسطی که نشسته بودم، چراغ قوه را از دهنم بکشم بیرون و تلفنم را روشن کنم. توی گوگل گشتم که اگر سیم لخت ارت را وصل نکنم چه اتفاقی ممکن است بیفتد. گفت که اتفاقهای بد. گرما، آتشسوزی، برقگرفتگی، انفجار و پکاندن فیوز. بیشتر حالت تهدید داشت تا اطلاعرسانی. ترسیدم. دوباره چراغقوه را فرو کردم سر جایش و افتادم به جان سیم سوم لخت. بعد از نیم ساعت تقلا و عرقریزی و فحاشی به کارخانههای تولیدی چین، بالاخره وصل شد. یک سیم لخت که بودن یا نبودنش در چرخیدن تهویه هیچ اثری نداشت اما جان من را میتوانست در برابر خیلی چیزها نجات بدهد.
کار انجام شد و تهویه روشن شد. سیم لخت هم آنجا بود و آماده بود برای جلوگیری از اتصالی و حادثههای احتمالی. آمدم جلوی کولر ولو شدم روی زمین. جان فحش دادن نداشتم. به هیچ چیز فکر نمیکردم به جز به رفیق ایام دور و درخشانم. آن رفیقی که سالها سیم سوم لخت زندگی من بود. کسی که همیشه بود. توی دستور کار رفاقتش چرخاندن چرخ زندگی من وجود نداشت و چه بود و چه نبود، چرخ زندگی من میچرخید. ولی فرشتهی محافظ من بود. جلوی منفجر شدن و اتصالی کردن و ترکیدنم را هزار بار گرفته بود. هزار بار من را از جریانهای خطرناک رهاند و خودش را سپر بلا کرد. یک گوشه، متصل به بدنهی زندگی من. گوش به زنگ. آماده. بیتوقع. حالا کجایی سیم سوم لخت من؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
این نوشته صرفا برشی از رنج دو ساعت گذشتهی من است و هیچ نتیجهی اخلاقی به دنبال ندارد.
دارم میروم سفر. سوار هواپیما شدم. خوابم میآید. صندلی من کنار پنجره است. خوشحالم که قرار است دو ساعت بخوابم. کنار من یک زن و شوهر نشستهاند با یک بچهی ده ماهه. سایز و اندازهی بچه خیلی بزرگتر از ده ماه را نشان میدهد. تنومند است.
دقیقهی ده پرواز: ابتدای پرواز نگران بچه بودم که سر و صدا کند و نگذارد بخوابم. اما حالا نگران مادر بچهام. خیلی حرف میزند. با بچه. با شوهرش. حالا هم با من. خیلی سوال میپرسد. پدرش آدامس بزرگی دارد میجود.
دقیقهی بیست پرواز: پدر، با بچه بازی میکند و او را بالا و پایین میاندازد. بچه خیلی خوشحال است و جیغ میزند. هدفونها را آنقدر توی گوشم فشار دادم که دیگر دستم بهشان نمیرسد. نکند گیر کنند داخل سرم؟
دقیقهی سی پرواز: مادرش هنوز دارد با من حرف میزند. مرزهای کنجکاوی را جابجا کرده. الان دارد نحوهی دم کردن چای ایرانی را میپرسد. نمیدانم به کجا داریم میرویم. کاش اجازه بدهد چشمهایم را ببندم.
دقیقه چهل پرواز: بچه اعصابش ریخته به هم و دارد فریاد میزند. لابد گرسنه است. دست بزن دارد این بچه. پدرش شیشه شیر را داد دستش. پرتش کرد سمت ردیفهای جلو. یکی گفت آخ. میترسم.
دقیقهی پنجاه پرواز: پستانک فرو کردهاند توی دهنش. بچه همانطور که با غیظ پستانک را گاز میزند، با خشم من را نگاه میکند. چقدر ابروهای بچه به هم نزدیکند. حس میکنم کار بدی کردم و از دستم شاکی است. کاش یک پستانک برای مادرش هم داشتند. حالا دارد ماجرای عروسیشان را برایم تعریف میکند. کنار دریاچهای پر از قوهای سفید. خوابم میآید.
دقیقهی شصت پرواز: بچه پستانک را تف کرده بیرون و دارد داد میزند. چقدر دندان دارد. بچهها چقدر زود دندان درمیآورند. رفتم زیر صندلی و پستانکش را آوردم بالا و دادم دستش. ناغافل یکی زد روی سینهام. دستش سنگین است. کاش اتوبوس بود و میشد پستانکش را از پنجره پرت کنم بیرون. پدرسگ.
دقیقهی هفتاد پرواز: فشار کابین تغییر کرده و بچه گوشش درد گرفته و روانش ریخته به هم. یقهی پدرش را گرفته و دارد جر میدهد و سمت من لگد پرت میکند. صدای جیغش شبیه که صدای ترمز کامیونی است که لنتهایش به ته رسیده باشد. چرا پدر آدامسش را به بچه قرض نمیدهد؟ چرا نمیرسیم؟ کاش سقوط کنیم.
دقیقهی هشتاد پرواز: رسیدیم به ماجرای دزد احمقی که چند سال پیش خواسته ماشینشان را بدزد و شوهر با چوب هاکی افتاده دنبالش. بچه از گریه افتاده به هق هق. تصمیم گرفتند به او شیر بدهند. البته نه از شیشه شیر.
دقیقه نود پرواز: معذبم. صحنهی پیچیدهای کنارم دارد رخ میدهم. سکانسی از سختترین آزمون الهی. اگر حتی اشتباهی به سمت راست نگاه کنم حتما شوهرش چوب هاکیاش را میکند توی حلقم. خدا هم آن دنیا بلای بدتری سر میآورد. اما بچه آرام است. مادر هم آرام است. بهترین وقت برای خواب است. حیف.
دقیقهی صدم پرواز: بچه خوشحال است. دمپاییاش تو دهنش است و دارد آن را گاز میزند. بچهی قدرتمندی است. بازوهایش کلفت و ورزیده است. رانهایش من را یاد هادی چوپان میاندازد. بوی بدی بلند شد. پدر با هادی رفتند دستشویی. از دستشویی صدای فریاد هادی را میشنوم.
دقیقهی صد و بیستم پرواز: هواپیما نشست. مادر عذرخواهی کرد که بچهشان اندکی بدقلقی کرده است. احتمالا معنی اندک در زبان انگلیسی کمی فرق دارد. بچه خوابیده است. یک مرد هندی از دو ردیف جلوتر بلند شد و آمد سمت ما و شیشه شیر را داد به مادر. زیر صندلیمان مثل سینماهای دههی چهل پر بود از آشغال. خوابم میآید.
پیاده شدم. سهمیهی معاشرت یکسالام را دریافت کردهام. خستهام.
#فهیم_عطار
@fahimattar
دارم میروم سفر. سوار هواپیما شدم. خوابم میآید. صندلی من کنار پنجره است. خوشحالم که قرار است دو ساعت بخوابم. کنار من یک زن و شوهر نشستهاند با یک بچهی ده ماهه. سایز و اندازهی بچه خیلی بزرگتر از ده ماه را نشان میدهد. تنومند است.
دقیقهی ده پرواز: ابتدای پرواز نگران بچه بودم که سر و صدا کند و نگذارد بخوابم. اما حالا نگران مادر بچهام. خیلی حرف میزند. با بچه. با شوهرش. حالا هم با من. خیلی سوال میپرسد. پدرش آدامس بزرگی دارد میجود.
دقیقهی بیست پرواز: پدر، با بچه بازی میکند و او را بالا و پایین میاندازد. بچه خیلی خوشحال است و جیغ میزند. هدفونها را آنقدر توی گوشم فشار دادم که دیگر دستم بهشان نمیرسد. نکند گیر کنند داخل سرم؟
دقیقهی سی پرواز: مادرش هنوز دارد با من حرف میزند. مرزهای کنجکاوی را جابجا کرده. الان دارد نحوهی دم کردن چای ایرانی را میپرسد. نمیدانم به کجا داریم میرویم. کاش اجازه بدهد چشمهایم را ببندم.
دقیقه چهل پرواز: بچه اعصابش ریخته به هم و دارد فریاد میزند. لابد گرسنه است. دست بزن دارد این بچه. پدرش شیشه شیر را داد دستش. پرتش کرد سمت ردیفهای جلو. یکی گفت آخ. میترسم.
دقیقهی پنجاه پرواز: پستانک فرو کردهاند توی دهنش. بچه همانطور که با غیظ پستانک را گاز میزند، با خشم من را نگاه میکند. چقدر ابروهای بچه به هم نزدیکند. حس میکنم کار بدی کردم و از دستم شاکی است. کاش یک پستانک برای مادرش هم داشتند. حالا دارد ماجرای عروسیشان را برایم تعریف میکند. کنار دریاچهای پر از قوهای سفید. خوابم میآید.
دقیقهی شصت پرواز: بچه پستانک را تف کرده بیرون و دارد داد میزند. چقدر دندان دارد. بچهها چقدر زود دندان درمیآورند. رفتم زیر صندلی و پستانکش را آوردم بالا و دادم دستش. ناغافل یکی زد روی سینهام. دستش سنگین است. کاش اتوبوس بود و میشد پستانکش را از پنجره پرت کنم بیرون. پدرسگ.
دقیقهی هفتاد پرواز: فشار کابین تغییر کرده و بچه گوشش درد گرفته و روانش ریخته به هم. یقهی پدرش را گرفته و دارد جر میدهد و سمت من لگد پرت میکند. صدای جیغش شبیه که صدای ترمز کامیونی است که لنتهایش به ته رسیده باشد. چرا پدر آدامسش را به بچه قرض نمیدهد؟ چرا نمیرسیم؟ کاش سقوط کنیم.
دقیقهی هشتاد پرواز: رسیدیم به ماجرای دزد احمقی که چند سال پیش خواسته ماشینشان را بدزد و شوهر با چوب هاکی افتاده دنبالش. بچه از گریه افتاده به هق هق. تصمیم گرفتند به او شیر بدهند. البته نه از شیشه شیر.
دقیقه نود پرواز: معذبم. صحنهی پیچیدهای کنارم دارد رخ میدهم. سکانسی از سختترین آزمون الهی. اگر حتی اشتباهی به سمت راست نگاه کنم حتما شوهرش چوب هاکیاش را میکند توی حلقم. خدا هم آن دنیا بلای بدتری سر میآورد. اما بچه آرام است. مادر هم آرام است. بهترین وقت برای خواب است. حیف.
دقیقهی صدم پرواز: بچه خوشحال است. دمپاییاش تو دهنش است و دارد آن را گاز میزند. بچهی قدرتمندی است. بازوهایش کلفت و ورزیده است. رانهایش من را یاد هادی چوپان میاندازد. بوی بدی بلند شد. پدر با هادی رفتند دستشویی. از دستشویی صدای فریاد هادی را میشنوم.
دقیقهی صد و بیستم پرواز: هواپیما نشست. مادر عذرخواهی کرد که بچهشان اندکی بدقلقی کرده است. احتمالا معنی اندک در زبان انگلیسی کمی فرق دارد. بچه خوابیده است. یک مرد هندی از دو ردیف جلوتر بلند شد و آمد سمت ما و شیشه شیر را داد به مادر. زیر صندلیمان مثل سینماهای دههی چهل پر بود از آشغال. خوابم میآید.
پیاده شدم. سهمیهی معاشرت یکسالام را دریافت کردهام. خستهام.
#فهیم_عطار
@fahimattar
مصطفی!
هفتههاست که ننوشتهام. سالهاست که برای تو ننوشتهام. نمیدانم چه شد که دست از نوشتن برایت برداشتم. الان هم قرار نیست بنویسم. نه برای تو و نه برای خودم یا هیچ کس دیگری. فقط خواستم دو خط یادداشت بنویسم برای اینکه یادم بماند که یک روز از اینها برایت مفصل حرف بزنم و بنویسم. همان نخ قرمزی که آدم فراموشکار به انگشت اشارهاش گره میزند تا یادش بماند سر راه برگشت به خانه، ماست چکیده بخرد که با شام بخورد. یادم بیانداز تا از صفحههای سفید کاغذی بنویسم که گذر هیچ قلمی به آنجا نمیخورد. کاغذهای آماده برای نگاشته شدن اما فراموش شده. از این خالی بودن. از آسمان شب، ثانیهی بعد از خاموش شدن ستارهی دنبالهدار. از امیدهای واهی که یک جای آن را روشن میکنند و دوباره تاریکی را به یاد ستارههای سوخته میاندازد. از راهروهای تاریکی که چراغ و پنجره ندارند و حتی کف دست خودش را هم آدم نمیتواند پیدا کند. جایی که محور مختصات گم میشود. شمال و جنوب و جلو و عقب و نزدیک و دور همه مفاهیمی استعاری میشوند. مثل فضانوردی که از ایستگاه فضاییاش بیاید بیرون تا در فضا قدم بزند و خانهاش را گم کند. بالا کجاست؟ پایین کجاست؟ راه نزدیک شدن از کدام طرف است؟ اصلا مقصد کجاست؟ همان گم شدن در یک انباری بزرگ و تاریک. یا برایت از سربازی بگویم که فشنگ ندارد. یا حتی آن سربازی که فشنگ دارد اما دشمنی ندارد که او هدف بگیرد. یا پرچم سوختهای که نمیشود آن را در هیچ قلهای فرو برد. یا مومنی که خدایش مرده باشد. یادم باشد یک روز همهی اینها را برایت مفصل تعریف کنم. خب؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
هفتههاست که ننوشتهام. سالهاست که برای تو ننوشتهام. نمیدانم چه شد که دست از نوشتن برایت برداشتم. الان هم قرار نیست بنویسم. نه برای تو و نه برای خودم یا هیچ کس دیگری. فقط خواستم دو خط یادداشت بنویسم برای اینکه یادم بماند که یک روز از اینها برایت مفصل حرف بزنم و بنویسم. همان نخ قرمزی که آدم فراموشکار به انگشت اشارهاش گره میزند تا یادش بماند سر راه برگشت به خانه، ماست چکیده بخرد که با شام بخورد. یادم بیانداز تا از صفحههای سفید کاغذی بنویسم که گذر هیچ قلمی به آنجا نمیخورد. کاغذهای آماده برای نگاشته شدن اما فراموش شده. از این خالی بودن. از آسمان شب، ثانیهی بعد از خاموش شدن ستارهی دنبالهدار. از امیدهای واهی که یک جای آن را روشن میکنند و دوباره تاریکی را به یاد ستارههای سوخته میاندازد. از راهروهای تاریکی که چراغ و پنجره ندارند و حتی کف دست خودش را هم آدم نمیتواند پیدا کند. جایی که محور مختصات گم میشود. شمال و جنوب و جلو و عقب و نزدیک و دور همه مفاهیمی استعاری میشوند. مثل فضانوردی که از ایستگاه فضاییاش بیاید بیرون تا در فضا قدم بزند و خانهاش را گم کند. بالا کجاست؟ پایین کجاست؟ راه نزدیک شدن از کدام طرف است؟ اصلا مقصد کجاست؟ همان گم شدن در یک انباری بزرگ و تاریک. یا برایت از سربازی بگویم که فشنگ ندارد. یا حتی آن سربازی که فشنگ دارد اما دشمنی ندارد که او هدف بگیرد. یا پرچم سوختهای که نمیشود آن را در هیچ قلهای فرو برد. یا مومنی که خدایش مرده باشد. یادم باشد یک روز همهی اینها را برایت مفصل تعریف کنم. خب؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
اتوبان هفتادوپنج راه هر روزهی من برای رسیدن به محل کارم است. یک اتوبان شمالی جنوبیِ ترافیکزده. برنامهی زمانی رفت و آمدم هم با حضرت خورشید هماهنگ است. صبح که میرسم توی اتوبان طلوع میکند و موقع برگشت هم غروب. مشکل من هم همین است. نور خورشید موقع طلوع و غروب در آن اتوبان، تیز و اریب و کج و کورکننده است. گاهی وقتها حس میکنم وسط جنگ ستارگان مشغول رانندگیام و با لیزر به من حمله شده است. هیچ چیز نمیبینم. عینک آفتابی هم هیچکاره است. از آنجایی که با زاویه چهل و پنج درجه میتابد، آفتابگیرهای شیشهی جلو هم بیفایدهاند. اما سالها پیش راه نجاتیافتگی از این نور پارهکننده را پیدا کردهام. خودم را به سمت درِ ماشین کج میکنم و پشت ستون سمت چپ ماشین پناه میگیرم. همان ستونی که سقف ماشین را نگه میدارد. این ستون سالهاست که فرشتهی نجات من در اتوبان هفتادوپنج است. به اندازهی عرض صورتم سایه میاندازد و راحت و کمی کج از حملهی لیزری حضرت خورشید نجات پیدا میکنم.
من ستون چپ ماشینم را خیلی دوست دارم. اصلا ارتباط عاطفی باهاش برقرار کردهام. گاهی وقتها باهاش حرف میزنم. حتی فکر میکنم که اگر روزی ماشینم را خواستم بفروشم، ستونش را بکنم و نگهش دارم برای خودم. کلا ایجاد ارتباط با اشیا یکی از عجایب وجودی من است. مثلا با دوچرخهام رفاقت میکنم. یا با دوربینم. یا با دستکشهای آبی کتانیام که به وقت عملگی مراقب انگشتهایم هستند تا لای انبر گیر نکنند. مثال زیاد دارم. اشیا رفیقهای همیشه حاضری هستند که پناهدهنده در برابر اتفاقاتند. البته پناهدهنده خیلی برای آنها صادق نیست. بهتر است بگویم من به آنها پناه میبرم.
قدیمها انتظاراتم بالا بود. فکر میکردم که درستِ ماجرا این است که وقتی زیر باران حوادث نشستهام، پناه خودش بیاید و نجاتم بدهد. اما بعدا فهمیدم که هیچ چتری خودش پرواز نمیکند و نمیآید بالای سر آدم. آدم باید خودش برود چتر را پیدا کند و زیر آن پناه بگیرد. مثل من که خودم را باید کج کنم و پشت ستون سمت چپ ماشین پناه بگیرم. مثل داستان همان پیرزنی که شب بارانی همهی حیوانها را توی خانهاش پناه میداد و خیلی قهرمان بود. که البته آن بزرگوار سر جای خودش نشسته بود و آن حیوانهای فلکزده میآمدند و در میزدند و فضایل خودشان را به خاله پیرزن گوشزد میکردند تا بالاخره راهشان میداد داخل. خوب که فکرش را میکنم، خیلی هم قهرمان نبود. در واقعا باید قبل از آنکه حیوانها بیایند، به فکرش میرسید که آن گربهی ریقویی که برایش میو میو میکرد، الان در این شب بارانی چه غلطی دارد میکند و بلند میشد و میرفت پیدایش میکرد و میآوردش خانه. احتمالا در این حالت بود که میشد به اون لقب پناهدهنده داد. وگرنه داستان حول محور پناهگیری حیوان آبکشیده میچرخد تا پناه دادن خاله جان.
سخت شد. فکر کنم فقط میخواستم برای خودم ثبت کنم که دیگر مثل قدیم فکر نمیکنم و حالا خیلی به وجود پناهدهنده اعتقاد ندارم. حالا بیشتر به پناهگیری معتقدم. لااقل جهان را اینطور نگاه میکنم. بیمارستان هست اما آدم باید خودش را به آن برساند. وگرنه اگر آدم سر جایش بمیرد هم بیمارستان سراغی ازش نمیگیرد. پنچرگیری هم همینطور. هست اما تو باید بروی سراغش. و ایضا رفیق خوب و رستوران خوب و شراب خوب و سایهبان خوب و هر کوفت و زهرمار خوب دیگری. البته میدانم که مزهاش این بود که وقتی موقع برف روی سنگ سرد نشستهای، یک نفر خودش حواسش باشد و خودش بیاید و خودش از پشت بغلت کند و خودش گرمت کند و خودش پناهت بدهد. اما اساس جهان انگار روی فونداسیون متفاوتی بنا شده است و پناه گرفتن بیشتر عملی است تا پناه دادن. به هر حال در این زمینه انسان و اشیا چندان فرقی با هم ندارند.
بگذریم. همین آخر هفته میروم شیشههای ماشینم را مثل ماشین رییسجمهور دودی میکنم. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
من ستون چپ ماشینم را خیلی دوست دارم. اصلا ارتباط عاطفی باهاش برقرار کردهام. گاهی وقتها باهاش حرف میزنم. حتی فکر میکنم که اگر روزی ماشینم را خواستم بفروشم، ستونش را بکنم و نگهش دارم برای خودم. کلا ایجاد ارتباط با اشیا یکی از عجایب وجودی من است. مثلا با دوچرخهام رفاقت میکنم. یا با دوربینم. یا با دستکشهای آبی کتانیام که به وقت عملگی مراقب انگشتهایم هستند تا لای انبر گیر نکنند. مثال زیاد دارم. اشیا رفیقهای همیشه حاضری هستند که پناهدهنده در برابر اتفاقاتند. البته پناهدهنده خیلی برای آنها صادق نیست. بهتر است بگویم من به آنها پناه میبرم.
قدیمها انتظاراتم بالا بود. فکر میکردم که درستِ ماجرا این است که وقتی زیر باران حوادث نشستهام، پناه خودش بیاید و نجاتم بدهد. اما بعدا فهمیدم که هیچ چتری خودش پرواز نمیکند و نمیآید بالای سر آدم. آدم باید خودش برود چتر را پیدا کند و زیر آن پناه بگیرد. مثل من که خودم را باید کج کنم و پشت ستون سمت چپ ماشین پناه بگیرم. مثل داستان همان پیرزنی که شب بارانی همهی حیوانها را توی خانهاش پناه میداد و خیلی قهرمان بود. که البته آن بزرگوار سر جای خودش نشسته بود و آن حیوانهای فلکزده میآمدند و در میزدند و فضایل خودشان را به خاله پیرزن گوشزد میکردند تا بالاخره راهشان میداد داخل. خوب که فکرش را میکنم، خیلی هم قهرمان نبود. در واقعا باید قبل از آنکه حیوانها بیایند، به فکرش میرسید که آن گربهی ریقویی که برایش میو میو میکرد، الان در این شب بارانی چه غلطی دارد میکند و بلند میشد و میرفت پیدایش میکرد و میآوردش خانه. احتمالا در این حالت بود که میشد به اون لقب پناهدهنده داد. وگرنه داستان حول محور پناهگیری حیوان آبکشیده میچرخد تا پناه دادن خاله جان.
سخت شد. فکر کنم فقط میخواستم برای خودم ثبت کنم که دیگر مثل قدیم فکر نمیکنم و حالا خیلی به وجود پناهدهنده اعتقاد ندارم. حالا بیشتر به پناهگیری معتقدم. لااقل جهان را اینطور نگاه میکنم. بیمارستان هست اما آدم باید خودش را به آن برساند. وگرنه اگر آدم سر جایش بمیرد هم بیمارستان سراغی ازش نمیگیرد. پنچرگیری هم همینطور. هست اما تو باید بروی سراغش. و ایضا رفیق خوب و رستوران خوب و شراب خوب و سایهبان خوب و هر کوفت و زهرمار خوب دیگری. البته میدانم که مزهاش این بود که وقتی موقع برف روی سنگ سرد نشستهای، یک نفر خودش حواسش باشد و خودش بیاید و خودش از پشت بغلت کند و خودش گرمت کند و خودش پناهت بدهد. اما اساس جهان انگار روی فونداسیون متفاوتی بنا شده است و پناه گرفتن بیشتر عملی است تا پناه دادن. به هر حال در این زمینه انسان و اشیا چندان فرقی با هم ندارند.
بگذریم. همین آخر هفته میروم شیشههای ماشینم را مثل ماشین رییسجمهور دودی میکنم. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
خیلی سال پیش تیام برایم یک پیدیاف پنجاه صفحهای فرستاد از اکتاویو پاز در باب «تنهایی». اسمش دیالیکتیک تنهایی بود. گمانم تا حالا پنج بار آن را خواندهام. به هر حال اگر از طعم قرمهسبزی و رد شدن نور غروب پاییز از لای کرکره و لالهی گوش لیلای زندگی صرفنظر کنیم، «تنهایی» از آن چیزهایی است که حال عجیبی به من میدهد. خیلی دلم میخواست یک خاطره و روزمرهای ته مغزم پیدا کنم و وصلش کنم به ماجرای تنهایی. که هرچه گشتم پیدا نکردم. همین شد که مجبورم گزارشطور چهار خطِ خشک و بیروح بنویسم جهت ثبت برای خودم. درست مثل معصومینژاد از رم.
من هنوز تکلیف خودم را با تنهایی روشن نکردهام. هنوز نمیدانم آن را باید دوست داشته باشم یا باید ازش فرار کنم. چیزی که مطمئنم این است که دوست ندارم قبول کنم که انسان به هر حال موجودی تنهاست. همیشه آن را انکار میکنم. نه اینکه لزوما از تنهایی بدم میآید. نه. اما از این اجباری که به من وارد شود که سرنوشت محتوم انسان، تنهایی است، بدم میآید. بیشتر دوست دارم که باور کنم قدرت انتخاب دارم. حتی اگر اینطور نباشد. اگر از مرگ و عشق که آدم واقعا در برابر آنها تنها محسوب میشود، صرفنظر کنم، دوست دارم سر خودم را شیره بمالم و بگویم که بقیهی تنهاییها، انتخابی است. آدمی که سر لبهی انزوا نشسته است، نباید به اجباری بودن تنهایی، تن بدهد. با آن باید جنگید. حتی اگر آدم ته دلش هم بداند که حریف شمشیربازیاش، هواست. قبول؟
پذیرفتن اجبار تنهایی را دوست ندارم. برای من این پذیرفتن مثل این است که رییس کارتل مواد مخدر جنوب شرقی مکزیک برود خواستگاری دختر شفیعی کدکنی. پذیرفتنش خیلی سخت است اگر چه ممکن است عروسی سر بگیرد. به هرحال کارتلها آدمهای خطرناکی هستند و هر کاری میتوانند بکنند. اما وقتهایی هم هست که تنهایی، دوستداشتنی میشود برایم. مثلا یک بار رفته بودم توی جنگل برای پیادهروی. دو تا چپ و راست را اشتباهی پیچیدم و گم شدم و پنج ساعت تلاش کردم تا دوباره پیدا شدم و برگشتم سر جای اول. آنجا تنهایی را دوست داشتم. از یک جایی به بعد فهمیدم که دارم با خودم حرف میزنم. انگار خودِ تنهایی شده بود یک نفر دیگر و از من آمده بود بیرون و داشتیم با هم قدم میزدیم. اتفاقا آدم باحالی بود. دقیقا همانی بود که باید باشد. انگار خود تنهایی به قشنگترین شکل بیرون آمده باشد و جای خودش را پر کند و آدم دیگر تنها نباشد. حالا بماند که اگر کسی من را در آن جنگل میدید، قطعا فکر میکرد دیوانهام. که خدا را شکر هیچ کس گذرش آنطرفها نخورد و فضای دونفرهمان را به هم نزد.
گفتم که تکلیفم با تنهایی روشن نیست. از به اجبار در سلول انفرادی افتادن خوشم میآید؟ ابدا. دوست دارم داوطلبانه خودم را توی سلول حبس کنم؟ گاهی وقتها. تنهایی قشنگ است؟ گاهی وقتها، بسته به این که لباسش قشنگ است یا نه. تنهایی مثل چالهی وسط آسفالت اتوبان ساوه است که حتما باید آن را به هر قیمتی که شده پر کرد؟ عمرا. فوقش مثل چالهی وسط بیابان باشد که اگر آدم خواست آن را پر کند، باید با نهال سپیدار پرش کند. با قامت کشیده و تنهی سفید و افراشته. چیزی که از هیبت تنهایی قشنگتر باشد.
خلاصه به این شکل. شاید باید بیشتر بروم توی جنگل و بیشتر گم بشوم تا تنهایی بیشتر بیرون بیاید و بیشتر روی او را ببینم و بیشتر بشناسمش. آدم حتی اگر با گودزیلا هم آشنا باشد، احتمالا ارتباط بهتری باهاش میگیرد. لااقل بهتر میتواند از آن فرار کند. گمان کنم همین است. حمید معصومینژاد از رم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
من هنوز تکلیف خودم را با تنهایی روشن نکردهام. هنوز نمیدانم آن را باید دوست داشته باشم یا باید ازش فرار کنم. چیزی که مطمئنم این است که دوست ندارم قبول کنم که انسان به هر حال موجودی تنهاست. همیشه آن را انکار میکنم. نه اینکه لزوما از تنهایی بدم میآید. نه. اما از این اجباری که به من وارد شود که سرنوشت محتوم انسان، تنهایی است، بدم میآید. بیشتر دوست دارم که باور کنم قدرت انتخاب دارم. حتی اگر اینطور نباشد. اگر از مرگ و عشق که آدم واقعا در برابر آنها تنها محسوب میشود، صرفنظر کنم، دوست دارم سر خودم را شیره بمالم و بگویم که بقیهی تنهاییها، انتخابی است. آدمی که سر لبهی انزوا نشسته است، نباید به اجباری بودن تنهایی، تن بدهد. با آن باید جنگید. حتی اگر آدم ته دلش هم بداند که حریف شمشیربازیاش، هواست. قبول؟
پذیرفتن اجبار تنهایی را دوست ندارم. برای من این پذیرفتن مثل این است که رییس کارتل مواد مخدر جنوب شرقی مکزیک برود خواستگاری دختر شفیعی کدکنی. پذیرفتنش خیلی سخت است اگر چه ممکن است عروسی سر بگیرد. به هرحال کارتلها آدمهای خطرناکی هستند و هر کاری میتوانند بکنند. اما وقتهایی هم هست که تنهایی، دوستداشتنی میشود برایم. مثلا یک بار رفته بودم توی جنگل برای پیادهروی. دو تا چپ و راست را اشتباهی پیچیدم و گم شدم و پنج ساعت تلاش کردم تا دوباره پیدا شدم و برگشتم سر جای اول. آنجا تنهایی را دوست داشتم. از یک جایی به بعد فهمیدم که دارم با خودم حرف میزنم. انگار خودِ تنهایی شده بود یک نفر دیگر و از من آمده بود بیرون و داشتیم با هم قدم میزدیم. اتفاقا آدم باحالی بود. دقیقا همانی بود که باید باشد. انگار خود تنهایی به قشنگترین شکل بیرون آمده باشد و جای خودش را پر کند و آدم دیگر تنها نباشد. حالا بماند که اگر کسی من را در آن جنگل میدید، قطعا فکر میکرد دیوانهام. که خدا را شکر هیچ کس گذرش آنطرفها نخورد و فضای دونفرهمان را به هم نزد.
گفتم که تکلیفم با تنهایی روشن نیست. از به اجبار در سلول انفرادی افتادن خوشم میآید؟ ابدا. دوست دارم داوطلبانه خودم را توی سلول حبس کنم؟ گاهی وقتها. تنهایی قشنگ است؟ گاهی وقتها، بسته به این که لباسش قشنگ است یا نه. تنهایی مثل چالهی وسط آسفالت اتوبان ساوه است که حتما باید آن را به هر قیمتی که شده پر کرد؟ عمرا. فوقش مثل چالهی وسط بیابان باشد که اگر آدم خواست آن را پر کند، باید با نهال سپیدار پرش کند. با قامت کشیده و تنهی سفید و افراشته. چیزی که از هیبت تنهایی قشنگتر باشد.
خلاصه به این شکل. شاید باید بیشتر بروم توی جنگل و بیشتر گم بشوم تا تنهایی بیشتر بیرون بیاید و بیشتر روی او را ببینم و بیشتر بشناسمش. آدم حتی اگر با گودزیلا هم آشنا باشد، احتمالا ارتباط بهتری باهاش میگیرد. لااقل بهتر میتواند از آن فرار کند. گمان کنم همین است. حمید معصومینژاد از رم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
امروز سر ناتاشا داد زدم. همکارم. همان که خیلی حرف میزند و گربهاش را از شوهرش بیشتر دوست دارد و عاشق آرماتور و غلتک پاچهبزی است. همان. صدایم را برایش بردم بالا و با تحکم بهش گفتم که چرا فلان و بهمان و اینها. سر موضوعی که خیلی هم مهم نبود و در واقع میشد با فرستادن یک صلوات و لعنت به دل سیاه شیطان رجیم، از کنار موضوع گذر کرد. ولی من تصمیم گرفتم که بلند حرف بزنم و زدم. امروز یک خاطرهی بد از خودم برای ناتاشا توی دلش به یادگار گذاشتم. چیزی که شاید سالها بعد تنها نشان باقیمانده از من در ذهنش باشد. «فهیم؟ همونی که سر تاخیر یکروزهی نقشهها صداش رو برام کلفت کرد.»
کاش شغلم چیز دیگری بود. مثلا وانت جرثقیلدار داشتم و راه میافتادم توی جادههای برهوت به دنبال آدمهایی که ماشینشان خراب شده یا بنزین تمام کردهاند یا پنچر شدهاند یا اصلا حال ادامه دادن ندارند. ماشینشان را بکسل کنم و توی راه برایشان هایده پخش کنم و بهشان شربت آبلیموی خنک بدهم. بعد هم برسانمشان و خداحافظ. یک قاب کوچک و دلربا از خودم الصاق کنم به دیوار خاطراتشان. طوری که نه از قبل من خبر دارند و نه از بعد من. تنها نشان من هایده است و شربت و باد سرد کولر وانت من. «فهیم؟ یادته توی کویر فلان، سگدست ماشینمون پکید. بعد اومد و بکسلمون کرد و کولر و شربت و هایده و اینها. همون»
یا مثلا دکتر باشم و توی هواپیما حال یک نفر بهم بخورد و از هوش برود و مهماندار سراسیمه داد بزند: اینجا کی دکتره؟ من. بروم با دو تا حرکت گازانبری و یه تنفس دهن به دهن به هوشش بیاورم و بشوم یک خاطرهی شیرین ته ذهنش. «فهیم؟ همون که دم مسیحایی داشت و نجاتم داد دیگه»
از این فانتزیها کم ندارم. آدمهایی که در یک بازهی محدود زمانی، مسیرم با مسیر آنها تلاقی میکند و یک قاب شیرین از خودم برایشان جا میگذارم. کسانی که نه قبل من را دیدهاند و نه در آینده با من همراهند. فانتزی به جا گذاشتن نام نیک در دل مردم در سه سوت. شرط برقراری خاطره خوش در دل دیگران همین است. حضور کوتاهمدت در زمان و مکان مناسب. وگرنه آدمها خاکستریاند و خوب و بدشان قاتی است. مثلا ما از دهقان فداکار و نحوهی برخوردش با همسرش وقتی که غذا شور میشده، چه میدانیم؟ کلا از ریزعلی خواجوی چیزی زیادی نمیدانیم. ما فقط یک خاطرهی خوب داریم از دهقان فداکار که سالهاست میخ شده به دیوار حافظهمان. رمز موفقیت؟ بودن در زمان مناسب در مکان مناسب و بعد هم رفتن به مرحلهی بعد. مثل عشق. یک قاب پر از تب و تاب و چشمان شهلا و تمنا و خلاص. تبدیل خواستن به یک قاب خواستنی و آویزان کردنش به دیوار خاطره تا ابد. قبل از اینکه هزار لایهی سیاه و سفید این قاب را تبدیل کند به یک سریال طولانی و بینتیجه. قبل از داد زدن سر ناتاشا باید ترک میدان کرد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
کاش شغلم چیز دیگری بود. مثلا وانت جرثقیلدار داشتم و راه میافتادم توی جادههای برهوت به دنبال آدمهایی که ماشینشان خراب شده یا بنزین تمام کردهاند یا پنچر شدهاند یا اصلا حال ادامه دادن ندارند. ماشینشان را بکسل کنم و توی راه برایشان هایده پخش کنم و بهشان شربت آبلیموی خنک بدهم. بعد هم برسانمشان و خداحافظ. یک قاب کوچک و دلربا از خودم الصاق کنم به دیوار خاطراتشان. طوری که نه از قبل من خبر دارند و نه از بعد من. تنها نشان من هایده است و شربت و باد سرد کولر وانت من. «فهیم؟ یادته توی کویر فلان، سگدست ماشینمون پکید. بعد اومد و بکسلمون کرد و کولر و شربت و هایده و اینها. همون»
یا مثلا دکتر باشم و توی هواپیما حال یک نفر بهم بخورد و از هوش برود و مهماندار سراسیمه داد بزند: اینجا کی دکتره؟ من. بروم با دو تا حرکت گازانبری و یه تنفس دهن به دهن به هوشش بیاورم و بشوم یک خاطرهی شیرین ته ذهنش. «فهیم؟ همون که دم مسیحایی داشت و نجاتم داد دیگه»
از این فانتزیها کم ندارم. آدمهایی که در یک بازهی محدود زمانی، مسیرم با مسیر آنها تلاقی میکند و یک قاب شیرین از خودم برایشان جا میگذارم. کسانی که نه قبل من را دیدهاند و نه در آینده با من همراهند. فانتزی به جا گذاشتن نام نیک در دل مردم در سه سوت. شرط برقراری خاطره خوش در دل دیگران همین است. حضور کوتاهمدت در زمان و مکان مناسب. وگرنه آدمها خاکستریاند و خوب و بدشان قاتی است. مثلا ما از دهقان فداکار و نحوهی برخوردش با همسرش وقتی که غذا شور میشده، چه میدانیم؟ کلا از ریزعلی خواجوی چیزی زیادی نمیدانیم. ما فقط یک خاطرهی خوب داریم از دهقان فداکار که سالهاست میخ شده به دیوار حافظهمان. رمز موفقیت؟ بودن در زمان مناسب در مکان مناسب و بعد هم رفتن به مرحلهی بعد. مثل عشق. یک قاب پر از تب و تاب و چشمان شهلا و تمنا و خلاص. تبدیل خواستن به یک قاب خواستنی و آویزان کردنش به دیوار خاطره تا ابد. قبل از اینکه هزار لایهی سیاه و سفید این قاب را تبدیل کند به یک سریال طولانی و بینتیجه. قبل از داد زدن سر ناتاشا باید ترک میدان کرد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
در دوران تعطیلات هستیم. دو روز تعطیلی عید شکرگزاری که خورده تنگِ آخر هفته و شده چهار روز تعطیلات پشت سر هم. مغز و بدن من خیلی به این همه تعطیل بودنِ پشت سر هم عادت ندارد. از صبح دارم مثل ابری که گرفتار باد اردیبهشت شده، بیهدف از این ور به آن ور میروم که حالا چه کار کنم؟ مغزم بلد نیست چطور تعطیلات را سپری کند. مثل زندانیای که بعد از پنجاه سال آزاد شده باشد و دیگر زندگی در آزادی را بلد نباشد. زندگی کردن انگار یک مهارت است که لزوما بلدش نیستم. رفتم سراغ آرشیو آهنگهایم تا مرتبشان کنم. عجب آرشیو مزخرفی دارم. در واقع یک تعداد آهنگ بیخود که آدم را مصمم میکنند تا هر چه زودتر نشستن لب حوض کوثر را تجربه کند. چرا من اصلا موسیقی خوب گوش دادن را بلد نیستم؟ شاید تقصیر کریسدیبرگ باشد که تمام بیست سال اول زندگیام را تسخیر کرده بود. تعصب کورکورانهی عجیبی رویش داشتم. اگر یک روز پیام میداد که همین دیشب به او وحی شده و او حالا امام کریس است و آمده که جهان را نجات دهد، بدون شک نفر اول بودم که میرفتم دوبلین تا در رکاب آن حضرت شمشیر بزنم و خونها بریزم. فقط آهنگهای او را گوش میدادم. همین شد که مهارت گوش دادن و شناختن موسیقی خوب را از دست دادم. از یک جایی به بعد هم کریس را گذاشتم کنار و دیگر چیزی گوش ندادم. چیزی نداشتم که گوش بدهم. رسیدم به دوران بیآهنگی. دوران رانندگی در سکوت. باغبانی در سکوت. جارو زدن در سکوت. حمام کردن در سکوت.
همهی تخممرغهایم را ریخته بودم در یک سبد و سبد افتاد و همه شکستند. مثل خانم و آقای سهرابی که محور زندگیشان شده بود بچه. شادی و تفریح و غم و ساعت مستراح رفتن و مهمانی و معاشرت و الخ. خیلیها اینطورند لابد. ته ماجرا هم معمولا این میشود که هویتشان با بچه تعریف میشود. میشوند بابای محمد کامبیز. مامان ساجدهمهلا. مثل من که فقط کریسدیبرگ گوش میدادم. بعد هم بچهها میروند پی زندگی خودشان. که باید هم بروند. حالا والدین ماندهاند و دوران بیبچگی. دوران سکوت. مهارت زندگی کردن را هم یاد نگرفتهاند. مثل من که بلد نیستم چطور تعطیلات را سپری کنم. همه چیز تبدیل میشود به یک انتظار مبهم. انتظار برای اینکه زنگ بزنند. انتظار برای رسیدن به آخر هفتهها و تعطیلات سال نو و دیدنشان. دوران بیهویتی و فراموشی. همان بلایی که کار مداوم سر آدم میآورد. یا تعصب من روی کریسدیبرگ. یا همان بدبختی که همهی تخممرغهایش را گذاشت توی یک سبد و پایش رفت روی پوست موز و با مغز خورد زمین و تخممرغها رفتند لب حوض کوثر.
هر سال وقتی تعطیلات میرسد و من مستاصل میشوم، با خودم عهد میکنم که از حالا به بعد به زندگیام بعدهای جدید میدهم. میشوم مرد هزاربُعد. که طبیعتا زر میزنم و از دوشنبه زندگی تکبعدی و آمیبطور خودم را از سر میگیرم. مثل آدمی که همهی سرمایهی زندگیاش را سیبزمینی بخرد و انبار کند به امید روزی که قیمتش چهار برابر شود. که احتمالا موش و کپک ترتیب امید و آرزوهایش را میدهند و خلاص. مثل آدمی که تمام عواطفش را روی فقط یک نفر سرمایهگذاری میکند و بالاخره روزی میآید و آن یک نفر ناامیدش میکند. همهی اینها انسانهایی هستند که مهارتشان در بیمهارتی است.
خلاصه، آهنگ ندارم که گوش بدهم. شاید آن زندانی سابقهدار بعد از آزادی و درک بیمهارتیاش، از سر عمد برود و پفک بدزد. بعد خودش را معرفی کند به پلیس تا برگردد به همان حباب سابق. همان سلول همیشگی که هویتش را به شکل چوب خط روی دیوارهای نمورش حک کرده است. یا خانم و آقای سهرابی، پشت سر هم معجون عسل و گردو و موز و ویاگرا بخورند تا شاید دوباره یک هویت جدید به دنیا بیاورند. من هم دوشنبه برگردم سر کار. سر چیزی که هویتم را تعیین کرده است. توی راه هم آلبومهای قدیمی کریسدیبرگ را گوش میدهم. هویت ما در القاب ماست. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
همهی تخممرغهایم را ریخته بودم در یک سبد و سبد افتاد و همه شکستند. مثل خانم و آقای سهرابی که محور زندگیشان شده بود بچه. شادی و تفریح و غم و ساعت مستراح رفتن و مهمانی و معاشرت و الخ. خیلیها اینطورند لابد. ته ماجرا هم معمولا این میشود که هویتشان با بچه تعریف میشود. میشوند بابای محمد کامبیز. مامان ساجدهمهلا. مثل من که فقط کریسدیبرگ گوش میدادم. بعد هم بچهها میروند پی زندگی خودشان. که باید هم بروند. حالا والدین ماندهاند و دوران بیبچگی. دوران سکوت. مهارت زندگی کردن را هم یاد نگرفتهاند. مثل من که بلد نیستم چطور تعطیلات را سپری کنم. همه چیز تبدیل میشود به یک انتظار مبهم. انتظار برای اینکه زنگ بزنند. انتظار برای رسیدن به آخر هفتهها و تعطیلات سال نو و دیدنشان. دوران بیهویتی و فراموشی. همان بلایی که کار مداوم سر آدم میآورد. یا تعصب من روی کریسدیبرگ. یا همان بدبختی که همهی تخممرغهایش را گذاشت توی یک سبد و پایش رفت روی پوست موز و با مغز خورد زمین و تخممرغها رفتند لب حوض کوثر.
هر سال وقتی تعطیلات میرسد و من مستاصل میشوم، با خودم عهد میکنم که از حالا به بعد به زندگیام بعدهای جدید میدهم. میشوم مرد هزاربُعد. که طبیعتا زر میزنم و از دوشنبه زندگی تکبعدی و آمیبطور خودم را از سر میگیرم. مثل آدمی که همهی سرمایهی زندگیاش را سیبزمینی بخرد و انبار کند به امید روزی که قیمتش چهار برابر شود. که احتمالا موش و کپک ترتیب امید و آرزوهایش را میدهند و خلاص. مثل آدمی که تمام عواطفش را روی فقط یک نفر سرمایهگذاری میکند و بالاخره روزی میآید و آن یک نفر ناامیدش میکند. همهی اینها انسانهایی هستند که مهارتشان در بیمهارتی است.
خلاصه، آهنگ ندارم که گوش بدهم. شاید آن زندانی سابقهدار بعد از آزادی و درک بیمهارتیاش، از سر عمد برود و پفک بدزد. بعد خودش را معرفی کند به پلیس تا برگردد به همان حباب سابق. همان سلول همیشگی که هویتش را به شکل چوب خط روی دیوارهای نمورش حک کرده است. یا خانم و آقای سهرابی، پشت سر هم معجون عسل و گردو و موز و ویاگرا بخورند تا شاید دوباره یک هویت جدید به دنیا بیاورند. من هم دوشنبه برگردم سر کار. سر چیزی که هویتم را تعیین کرده است. توی راه هم آلبومهای قدیمی کریسدیبرگ را گوش میدهم. هویت ما در القاب ماست. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
روز یکشنبه که هوا به شکل شکنجهآوری سرد بود، مامور شدم تا چهار تا پسربچهی ده دوازده ساله را از اینور شهر ببرم آنور شهر. با خودم فکر کردم احتمالا کار سختی نیست و بچهها فرشتهاند و گلی از گلهای بهشت. توی راه برایشان جاستین بیبر پخش میکنم و بهشان پدرانه لبخند میزنم تا برسیم. ولی دلم الکی خوش بود. همهی بچهها فرشته نیستند. این چهار تا پسر هم که قطعا فرشته نبودند. دیو بودند. هیولا. گودزیلا. تجسم نیروی شر در سینمای آمریکا و هند.
سه تای آنها نشستند عقب و یکیشان که مثل آنتن پیکان دراز بود نشست جلو. راه افتادیم. که کاش موتور ماشین همانجا منفجر شده بود و راه نیفتاده بودیم. هر چهار نفرشان همزمان با هم حرف میزدند. اصلاح میکنم. هر چهار نفرشان با هم فریاد میزدند. میخندیدند. بعد از توی جیبشان شکلات درآوردند و پرت کردند سمت هم. دوباره خندیدند. آنتن که جلو نشسته بود شروع کرد صندلی خودش را تا ته برد عقب و هیولای پشت سرش را پرس کرد. بعد همه هرهر خندیدند. کوفت. یکیشان از پشت خودش کشاند جلو و از لای دوتا صندلی رد کرد و شروع کرد با دکمههای کولر و بخاری ور رفتن. میخواستم بکوبم پشت دستش اما یادم آمد که دوران تنبیه و خشونت با بچگی ما تمام شده است. آرام با دست هلش دادم عقب.
افتادیم توی اتوبان. صدای بچهها پرده صماخ و حلزون و گوش میانیام را ترکانده بود. یکیشان از انتهایش بو تولید میکرد. از بس که میخندیدند. کابین ماشین بخار گرفته بود. پنجره را دادم پایین که هوای تازه بیاید داخل. که خب هوا سرد بود. دوباره پنجره را دادم بالا. رسیدم به مرز جنون. به سرم زد که بزنم کنار اتوبان و پرتشان کنم بیرون و بروم. یا دست و پا و دهنشان را ببندم و برشان گردانم خانهشان. کاش شب قبل لوبیا خورده بودم و مثل آن یکی عوضی که بو تولید میکرد، من هم همین کار را میکردم. بخاری را هم زیاد میکردم و پنجرهها را هم قفل میکردم تا بیهوش بشوند. اما من آدم هیچ کدام از این کارها نبودم.
سرعتم را زیاد کردم که لااقل این چهار چسفیلِ شلوغ و بیادب را زودتر برسانم به مقصد. صدا و جنب و جوششان کلافهام کرده بود. با خودم گفتم به سیاق عملیات کامیکازی، ماشین را بکوبم به یکی از کامیونهای توی اتوبان و خودم را خلاص کنم. شاید در جهانی دیگر آرامش به استقبالم میآمد. اما من از مرگ میترسم. آنهم مرگ با این کیفیت پایین. فرورفته در نشیمنگاه یک کامیون حمل ذرت و در جوار چهار هیولای بودار. یک ماشین سواری کنارم بود و با سرعت میراند. یک زن و مرد توی آن نشسته بودند. یک بچه هم انگار روی صندلی عقب بود. واضح بود که حالشان خوب است. زن طوری میخندید و هشتاد و پنج دندان سفید و سالمش را نمایش میداد که انگار جلوی دوربین دارد برای خمیردندان تبلیغ میکند. مرد هم در خلسهی خوبی بود. سرعت هر دو نفرمان زیاد بود و لای کامیونها و ماشینهای ریز و درشت لایی میکشیدیم.
همانجا بود که انگار کائنات یک حقیقت مهم را فرو کرد در حلقم. من و آن مرد هر دو نفرمان داشتیم توی آن اتوبان شلوغ با آن سرعت میراندیم و برای زنده ماندن فرمان را چپ و راست میچرخاندیم. اما یک فرق بزرگ بین من و آن عوضی وجود داشت. من دلیلی برای زنده ماندن داشتم و آن هم ترسم از مرگ بود و البته وظیفهی رساندن آن چهار گودزیلا به مقصد. ولی آن مردک انگیزه برای زندگی داشت. انگیزهای با هشتاد و پنج دندان سفید. بین من و آن بزرگوار فرق بزرگی وجود داشت. با اینکه هر دو نفرمان توی همان اتوبان کوفتی داشتیم میراندیم. یکیمان باید زنده میماند و ادامه میداد و یکیمان میخواست زنده بماند. من زنده بودم و آن الدنگ زندگی میکرد.
خلاصه اینطور. رفتیم و برگشتم. نیمی از سلولهای خاکستریم مردند و چند چروک به صورتم اضافه شد. کائنات هم وسط اتوبان کشید پایین و حقیقت بزرگش را به من نشان داد. یک خط بزرگ گذاشت بین آنهایی که ملزم به زندهماندند و آنهایی که انگیزهی زندگیکردن دارند. این دو تا با هم فرق بزرگی دارند. فرقی به بزرگی فرق بین زنده ماندن و زندگی کردن.
قبل از بردن هیولاها، لوبیای خیسنکرده میل کنید. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
سه تای آنها نشستند عقب و یکیشان که مثل آنتن پیکان دراز بود نشست جلو. راه افتادیم. که کاش موتور ماشین همانجا منفجر شده بود و راه نیفتاده بودیم. هر چهار نفرشان همزمان با هم حرف میزدند. اصلاح میکنم. هر چهار نفرشان با هم فریاد میزدند. میخندیدند. بعد از توی جیبشان شکلات درآوردند و پرت کردند سمت هم. دوباره خندیدند. آنتن که جلو نشسته بود شروع کرد صندلی خودش را تا ته برد عقب و هیولای پشت سرش را پرس کرد. بعد همه هرهر خندیدند. کوفت. یکیشان از پشت خودش کشاند جلو و از لای دوتا صندلی رد کرد و شروع کرد با دکمههای کولر و بخاری ور رفتن. میخواستم بکوبم پشت دستش اما یادم آمد که دوران تنبیه و خشونت با بچگی ما تمام شده است. آرام با دست هلش دادم عقب.
افتادیم توی اتوبان. صدای بچهها پرده صماخ و حلزون و گوش میانیام را ترکانده بود. یکیشان از انتهایش بو تولید میکرد. از بس که میخندیدند. کابین ماشین بخار گرفته بود. پنجره را دادم پایین که هوای تازه بیاید داخل. که خب هوا سرد بود. دوباره پنجره را دادم بالا. رسیدم به مرز جنون. به سرم زد که بزنم کنار اتوبان و پرتشان کنم بیرون و بروم. یا دست و پا و دهنشان را ببندم و برشان گردانم خانهشان. کاش شب قبل لوبیا خورده بودم و مثل آن یکی عوضی که بو تولید میکرد، من هم همین کار را میکردم. بخاری را هم زیاد میکردم و پنجرهها را هم قفل میکردم تا بیهوش بشوند. اما من آدم هیچ کدام از این کارها نبودم.
سرعتم را زیاد کردم که لااقل این چهار چسفیلِ شلوغ و بیادب را زودتر برسانم به مقصد. صدا و جنب و جوششان کلافهام کرده بود. با خودم گفتم به سیاق عملیات کامیکازی، ماشین را بکوبم به یکی از کامیونهای توی اتوبان و خودم را خلاص کنم. شاید در جهانی دیگر آرامش به استقبالم میآمد. اما من از مرگ میترسم. آنهم مرگ با این کیفیت پایین. فرورفته در نشیمنگاه یک کامیون حمل ذرت و در جوار چهار هیولای بودار. یک ماشین سواری کنارم بود و با سرعت میراند. یک زن و مرد توی آن نشسته بودند. یک بچه هم انگار روی صندلی عقب بود. واضح بود که حالشان خوب است. زن طوری میخندید و هشتاد و پنج دندان سفید و سالمش را نمایش میداد که انگار جلوی دوربین دارد برای خمیردندان تبلیغ میکند. مرد هم در خلسهی خوبی بود. سرعت هر دو نفرمان زیاد بود و لای کامیونها و ماشینهای ریز و درشت لایی میکشیدیم.
همانجا بود که انگار کائنات یک حقیقت مهم را فرو کرد در حلقم. من و آن مرد هر دو نفرمان داشتیم توی آن اتوبان شلوغ با آن سرعت میراندیم و برای زنده ماندن فرمان را چپ و راست میچرخاندیم. اما یک فرق بزرگ بین من و آن عوضی وجود داشت. من دلیلی برای زنده ماندن داشتم و آن هم ترسم از مرگ بود و البته وظیفهی رساندن آن چهار گودزیلا به مقصد. ولی آن مردک انگیزه برای زندگی داشت. انگیزهای با هشتاد و پنج دندان سفید. بین من و آن بزرگوار فرق بزرگی وجود داشت. با اینکه هر دو نفرمان توی همان اتوبان کوفتی داشتیم میراندیم. یکیمان باید زنده میماند و ادامه میداد و یکیمان میخواست زنده بماند. من زنده بودم و آن الدنگ زندگی میکرد.
خلاصه اینطور. رفتیم و برگشتم. نیمی از سلولهای خاکستریم مردند و چند چروک به صورتم اضافه شد. کائنات هم وسط اتوبان کشید پایین و حقیقت بزرگش را به من نشان داد. یک خط بزرگ گذاشت بین آنهایی که ملزم به زندهماندند و آنهایی که انگیزهی زندگیکردن دارند. این دو تا با هم فرق بزرگی دارند. فرقی به بزرگی فرق بین زنده ماندن و زندگی کردن.
قبل از بردن هیولاها، لوبیای خیسنکرده میل کنید. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
در آستانهی سال نو و حول حالنای میلادی هستیم. مثل سالهای قبل هیچ اتفاق رو به بهبودی در جهان رخ نداده است. نیروهای شر کماکان در حال زندهماندن هستند و نیروهای خیر یکی پس از دیگری میمیرند و جای آنها با شمع و گل و فقدان پر میشود. من آدم بهتری نشدهام. آدم بدتری هم نشدهام. در آستانهی سال نو هم هیچ تصمیم بزرگی برای زندگیندارم. نه میخواهم دور دنیا را در هشتاد روز سفر کنم و نه میخواهم چربیشکمم را آب کنم. در حال حاضر بزرگترین تصمیمم این است که از حالا به بعد به جای چای کیسهای، چای دوغزال دم کنم. البته مبرهن است که به این تصمیم هم بیشتر از چند هفته وفادار نخواهم ماند.
در آستانهی سال نو، کماکان از فاشیسم متنفرم اما دامنهی مبارزاتم محدود میشود فحش آبدار دادن به فاشیستها. آنهم توی دلم، شبها و زیر پتو. از اوضاع جهان حالم به هم میخورد و از خودم به عنوان جزیی از این کل، حالم بیشتر به هم میخورد. آرزوی بزرگی در دلم ندارم اما آرزوهای کوچک زیادی مثل ستارههای ریز در شبِ تاریک در دلم سوسو میزنند. کماکان معتقدم که اتحاد را از نیروی شر باید یاد گرفت که از دوران قابیل که با بیل بر سر هابیل زد و حکمران جهان شد تا امروز، غالب بر خیر است.
در آستانهی سال نو، هنوز کالباس خیلی دوست دارم اما به خودم اجازه نمیدهم زیاد بخورم. چرا که نمیدانم با کجای گوشت کدام حیوان آن را درست میکنند. کلا از خوردن چیزهای ناشناخته هراس دارم. معدهام نمیفهمد که با ناشناختهها باید چه کار کند و مستاصل میشود. مغزم هم همین است و هنگام مواجهه با ناشناختهها هراسان میشود. همین است که از کالباس یا هر چیزی که مغزم آن را نفهمد، طرفداری نمیکنم. هر چند که بوی خوش آن مثل کالباس، دلفریب باشد.
در آستانهی سال نو، کماکان از ناتوانیام در فهمیدن اوضاع جهان، مستاصلم. از اینکه هیچ شکری نمیتوانم برای بهبود اوضاع جهان بخورم، مستاصلترم. شبها زیر پتو بعد از فحش دادن به فاشیسم جهانی، به خودم هم همان فحشها را میدهم که چرا توان این را ندارم تا لااقل برای خودم کاری کنم. چرا لااقل ستارهی سعادتمندی را روی سینهی خودم آویزان نمیتوانم بکنم؟ من که هنوز ستارههای زیادی را میبینم. گمان کنم مسافران کشتی طوفانزده از همهی آدمهای دیگر بیشتر در دلشان آرزو دارند. آرزوهای کوچکتر و به زندگی نزدیکتر. آرزوهای انسانیتر. گماننکنم هیچ دیوِ ساکنِ قصر طلا، آرزوی قدم زدن با پای برهنه روی شبدرها و زیر آسمان آبی را داشته باشد. هر چه به خیر نزدیکتر، آمال کوچکتر و دستنیافتنیتر. جمع اضداد است. کوچک و دستنیافتنی. اما جهان در دست شریرترین موجودات است که بزرگترین و در دسترسترین آرزوها را دارند. آرزوهایی که با فشردن ماشه، پشت سر هم محقق میشوند.
دو روز دیگر سال میلادی نو میشود. من بیشتر از هر چیزی در این روزها به «تِلِنگ» امید دارم. به در رفتن تلنگ. به اینکه یک روز در میان همهی این آشوبها، بالاخره تلنگ شر در برود و نیروی خیر و شر به موازنه برسد. نابودی شر، امید واهی است. من به موازنه امید
بستهام. به امید روزی که تلنگ در برود و بالاخره مثل شادی بعد از گلِ وقت اضافه، شیرجه بزنیم روی شبدرهای سبز.
#فهیم_عطار
@fahimattar
در آستانهی سال نو، کماکان از فاشیسم متنفرم اما دامنهی مبارزاتم محدود میشود فحش آبدار دادن به فاشیستها. آنهم توی دلم، شبها و زیر پتو. از اوضاع جهان حالم به هم میخورد و از خودم به عنوان جزیی از این کل، حالم بیشتر به هم میخورد. آرزوی بزرگی در دلم ندارم اما آرزوهای کوچک زیادی مثل ستارههای ریز در شبِ تاریک در دلم سوسو میزنند. کماکان معتقدم که اتحاد را از نیروی شر باید یاد گرفت که از دوران قابیل که با بیل بر سر هابیل زد و حکمران جهان شد تا امروز، غالب بر خیر است.
در آستانهی سال نو، هنوز کالباس خیلی دوست دارم اما به خودم اجازه نمیدهم زیاد بخورم. چرا که نمیدانم با کجای گوشت کدام حیوان آن را درست میکنند. کلا از خوردن چیزهای ناشناخته هراس دارم. معدهام نمیفهمد که با ناشناختهها باید چه کار کند و مستاصل میشود. مغزم هم همین است و هنگام مواجهه با ناشناختهها هراسان میشود. همین است که از کالباس یا هر چیزی که مغزم آن را نفهمد، طرفداری نمیکنم. هر چند که بوی خوش آن مثل کالباس، دلفریب باشد.
در آستانهی سال نو، کماکان از ناتوانیام در فهمیدن اوضاع جهان، مستاصلم. از اینکه هیچ شکری نمیتوانم برای بهبود اوضاع جهان بخورم، مستاصلترم. شبها زیر پتو بعد از فحش دادن به فاشیسم جهانی، به خودم هم همان فحشها را میدهم که چرا توان این را ندارم تا لااقل برای خودم کاری کنم. چرا لااقل ستارهی سعادتمندی را روی سینهی خودم آویزان نمیتوانم بکنم؟ من که هنوز ستارههای زیادی را میبینم. گمان کنم مسافران کشتی طوفانزده از همهی آدمهای دیگر بیشتر در دلشان آرزو دارند. آرزوهای کوچکتر و به زندگی نزدیکتر. آرزوهای انسانیتر. گماننکنم هیچ دیوِ ساکنِ قصر طلا، آرزوی قدم زدن با پای برهنه روی شبدرها و زیر آسمان آبی را داشته باشد. هر چه به خیر نزدیکتر، آمال کوچکتر و دستنیافتنیتر. جمع اضداد است. کوچک و دستنیافتنی. اما جهان در دست شریرترین موجودات است که بزرگترین و در دسترسترین آرزوها را دارند. آرزوهایی که با فشردن ماشه، پشت سر هم محقق میشوند.
دو روز دیگر سال میلادی نو میشود. من بیشتر از هر چیزی در این روزها به «تِلِنگ» امید دارم. به در رفتن تلنگ. به اینکه یک روز در میان همهی این آشوبها، بالاخره تلنگ شر در برود و نیروی خیر و شر به موازنه برسد. نابودی شر، امید واهی است. من به موازنه امید
بستهام. به امید روزی که تلنگ در برود و بالاخره مثل شادی بعد از گلِ وقت اضافه، شیرجه بزنیم روی شبدرهای سبز.
#فهیم_عطار
@fahimattar