Farzad Adibi – Telegram
Farzad Adibi
457 subscribers
248 photos
22 videos
27 files
29 links
Download Telegram
یکی از طرح هایم بر روی جلد کتاب «آهو مبارک»
که بر اساس شعری از همین کتاب کار شده است. حال و هوای شعر ها مجموعه ای اپیزود گونه اند که مخاطب را به بارگاه و رواق امام رضا می برند . زائری که آهو می شود و از آهو به طاق جناق گونه و قدسی می رسد.
با چند شعر از این کتاب، این طرح را به دوستان پیشکش می کنم:
«آسمان تار شد، اي ضامن آهو مددي!
راه دشوار شد، اي ضامن آهو مددي!
يک جهان - دلتنگي زلزله وار آمد،‌ باز
بغض آوار شد اي ضامن آهو مددي ...»

و
...روي لبم گل مي‌کند؛
يا هو!...
آيينه مي‌گويد به من؛
آهو شدي.. آهو
مبارک باد!...
و
...قطار
زائر است
در چاووش خواني باران و باد
از دشت‌هاي فراخ مي‌گذرد،
از تبسم پرندگان
از مکاشفه دست افشان درختان...
ورد مي‌خواند،
طي الارض مي‌کند...
و من تا پلک وا مي‌کنم،
گنبد زرين
در سايه خورشيد ديار مي‌درخشد،
قطار اما
باز نمي‌ايستد،
در من ادامه دارد،
تا محو...
شمس رو دوست دارم، هم شعرش رو هم خودش رو كم پيش مياد شاعرى هم قد شمس رو هم اندازه ى شعرش دوست داشته باشى. تو رفاقت رهاست و كودكانه و شفاف، مثل شعرهاش.
اين طرح رو هم دوست دارم هنوز پس از حدود ده سال. بنابراين تقديمش مى كنم به شما دوستان باشعرى از اين كتاب:
هديه ام از تولد
هديه ام از تولد
گريه بود
خنديدن را تو به من آموختی

سنگ بوده ام
تو كوهم كردی
برف بوده ام
تو آبم كردی
آب می شدم
تو خانه دريا را نشانم دادی

می دانستم گريه چيست
خنديدن را
تو به من هديه كردی.
همچون «شب یلدا» به درازی مشهور*

این چلیپای میر عماد یکی از سر مشق های من بوده که الفتی با شیرینی این نوشته داشته ام و هنوز هم «تا کجا می برد این نقشِ به دیوار مرا»...
نکته ی قابل تامل در این خوشنویسی نگاه مفهوم گرایانه ی میر است به کشیده ها. بویژه «سیهت» که با وجود اینکه به تنهایی از زیبایی کافی برخوردار نیست اما در ترکیبی اینچنین بسیار زیباست. بویژه این که به «شب» کشیده ی یلدا می رسیم وآن سیاهی بلندِ«سیهت» تعبیر می شود. سه نقطه ی زیر «س» هم قابل توجه است؛ رسم الخطی که امروزه در نگارش کمتر می بینیم. این نقاط نوعی امکان دیزاین را به خوشنویس می داده که در زیر کشیده ی «س» اگر خالی بوده نقطه بکارد.
البته در برخی نُسَخ مصرع دوم چنین آمده: «وی روی خوشت به ترکتازی مشهور» ولی« چشم سیهت به ترکتازی مشهور»از همه نظر زیباترست. حالا کدام یک از این ها را خود«عبید زاکانی»گفته؟ خدا داند.
...
این چلیپا یکی از زیباترین آثار میر است و می دانیم که اعتلا و ارتقای چلیپا نویسی و قطعه نگاری را به میر نسبت می دهند.
در مورد میر عماد سیفی قزوینی داستان ها وافسانه هایی نیز روایت کرده اند. ازجمله این که:«خط او را در زمان زندگیش با طلا معاوضه می‌کرده اند و درهنگام مرگ از ثروتمندترین مردان ایران بوده چنانچه خانه‌اش را وزیر وقت نتوانسته بخرد». و یا: «میرعماد از مقربان بارگاه شاه عباس صفوی بود و همین حسادت «علی رضا عباسی» و دیگران را برانگیخت که به بدگویی از میرعماد نزد شاه پرداخته و او را سنی مذهب معرفی کردند. میرعماد از چشم شاه افتاد و خشم شاه عباس روزبه‌روز از کنایه‌های میرعماد و بد گویی های «علی رضا عباسی»بیشتر شد و سرانجام مقصود بیگ قزوینی، را بر آن داشت که به هم دستی اراذل و اوباش در تاریکی شب هنگامی که میر به حمام می‌رفت. او را بکشند. گفته می شود از آن‌جایی که میر مورد غضب شاه بوده تا چند روزی کسی جرات نداشته جنازه اش را جمع کند و به خاک بسپارد. سرانجام ابوتراب خطاط اصفهانی که از شاگردان میر بود او را به خاک سپرده است...»
میر عماد هنرمندی آزاده، بلند نظر و وارسته بوده وخط اش در زمان زندگانیش در ایران و هند و عثمانی آوازه‌ای بلند پایه داشته است. او به ‏حلب، دمشق، حجاز و مکه مسافرت کرده و در ایران نیز به اصفهان، قزوین، سمنان، دامغان، طبرستان و خراسان گذر داشته است‏. به روان این بزرگ مرد درود می فرستم و این چلیپای زیبا را به دوستانم پیشکش می کنم یلدا را شاد باش می گویم و می دانیم که: «پایان شب سیه سپید است...» حتا اگر بلند ترینِ شب ها باشدJ
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
چشم سیهت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصه ای ست مشکل ما را
همچون شب یلدا به درازی مشهور.

*این متن را پیش تر در صفحه ی فیس بوکم منتشر کرده بودم
گروس را مثل شعرهایش دوست دارم به دلایل زیادی
یکی ازاین دلایل تصویری بودن شعرهای اوست در هر سطرش چندین تصویر پیدا می کنی که می تواند یک کلیپ را کلید بزند، یک فریم که جای خود دارد. البته این یک ویژگی است. خوب و بد بودن آن را منتقدان باید بگویند. تصاویری طبیعت گرایانه، انتزاعی، سوررئال و...
روزی گروس از من خواست در این مورد در محفلی، صحبت کنم اما وقت کم بود و به پاراگرافی بسنده کردم. شاید در فرصتی دیگر به تفصیل بیشتری به این بخش از شعرهایش بپردازم.
وقتی گروس خواست این مجموعه اش را برایش کار کنم به فضای شعری اش نزدیک تر شدم و خواستم همان حس و حال شعری اش را به تصویر برگردانم، امروزی، شهری، شاعرانه و با بازی های تصویری. اوایل کار با برنامه های صفحه آرایی، در نمایش کلی کارفقط سطرها دیده می شدند و جزئیات واژه ها پیدا نبود، این تجربه ی تصویری برایم مثل خیلی از تصاویر دیگر، نوعی از آبستره را تداعی می کرد که دوست داشتم زمانی بکار ببرمش و وقتی شیارهای موازی و منظم کولر را می دیدم یاد همان برنامه های صفحه آرایی می افتادم. این تطابق به همراه شعر گروس به این طرح جلد منتهی شد که می بینیم.
با شعری از این کتاب، این تصویر به شما تقدیم می شود:

پاییز در ایوان خانه نشسته است
و من به پرندگانی پیر فکر می کنم
که دیگر هیچ کوچی از مرگ دورشان نخواهد کرد
به اینکه تنها چند پله ایم
در فاصله دو پاگرد
و نبض دست هایم
تیک تاکِ بمبی ست
که زمان انفجارش را پنهان کرده اند
پاییز در ایوان خانه نشسته است
و من به دست های خاک فکر می کنم
که حتی اگر تمام جنازه ها را بپوشاند
موهای تو چون گندمزاری
از لای انگشت هایش بیرون می زند
برای نشر آهنگ دیگر غیر از این که یونیفرم ساخته بودم ، نوعی وحدت رویه‌ی ضمنی یا یونیفرم مفهومی را هم لحاظ کرده بودم و آن استفاده از ابزار و وسایل بود بر روی جلد کتاب هایشان.
«من گرگ خیالبافی هستم» کتابی بود که حسی آرکاییک را در من بیدار می کرد مثل بیشتر شعر شاعران افغان ، برای همین این قیچی کهنه و زنگاری را گرگ کردم روی جلدش کار کردم. الیاس علوی افغان است و ساکن استرالیا. شعرهای ویژه ای دارد که دوست دارمشان با این شعر این طرح را به دوستان پیشکش می کنم:
...از بهار تقویم می ماند / از من / استخوان هایی که تو را دوست داشتند...
عرض سلام دوباره و ارادت خدمت دوستانم
راستش مى بينم كه از اين رسانه دوستان شاعرم بيشتر بهره مى برند تا دوستان تجسمى براى امتحان خواستم من هم كانالى داشته باشم و باز خوردش رو ببينم
به رسم ادب دوستانى رو به ديدن آثارم دعوت كرده ام و شديدا دو دل بودم كه اصلا اين كار رو انجام بدم يا نه
صميمانه خواهش مى كنم اگه مزاحمتى ايجاد كرده ام يا به هر دليل ديگه يى نمى خواهيد عضو اين كانال باشيد بدون رودرواسى كانال رو ترك كنيد😊🌺
ارادت و سپاس
حامد رحمتی را با این مجموعه اش شناختم و با شعرش ارتباط برقرار کردم که بعد ها هم طرحی دیگر برای کتاب دیگرش"این ماهی سرخ بند نمی آید" کار کردم.
شعرش را امروزی و ملموس یافتم و باز هم در همان یونیفرم پیدای چارچوب دار نشر آهنگ دیگر( و یونیفرم پنهان استفاده از ابزار) طراحی اش کردم.
با بخشی از نوشته های عباس گلستانی در باره ی این کتاب، این کار را تقدیم می کنم به دوستانم:
...شعر رحمتی، شعرروز است، اما نه ازآن تیپ یا ژانر شعری ی که چون فردا آمد شعر دیروز فراموش شود ، بر عکس ، در این مجموعه ، ارجاعات لمس کردنی هستند و نوع بیان آنها نیز به شکلی ست که اگر حرف ها تکراری هم باشند ،باز سروده های رحمتی را ماندنی می کنند . زیرا سرسری و بی تفاوت از کنار حادثه و اتفاق عبور نمی کند . چقدر خوب است / یکریز بخندی دادبزنی / سربه سر دختران دم بخت بگذاری / با اسب بالدار / سقف آسمان را بکوبی / در خیالشان قهرمان شوی / و خروس خوان / از کشت ستاره ها برگردی (ص 51) . و ، دنیای تاریکی را یافته ام / که محل گذر سوسک ها /و حشرات گزنده است /... خرت وُ پرت های کهنه را یافته ام / خودنویس / کارت ملی ، گواهی نامه ام را / پیراهن حریرت را / با آن گل های صورتی که پرپر شدند (ص 80 )
شعر دیروز اگر فخیم بود و تمایل به جنس واژگانی از نوع آرکائیک داشت و نیاز به بلاغت کلاسیک و ویژه ، شعرهای " عکاس دوره گرد " اما ، در اندیشیدگی مضامین خویش ، سادگی را برگزیده است . سادگی ی که خواننده را جذب شعر می کند و از فراری دهندگان غامض گو ، شعر را دور می کند .
درک شعر امروز ، فهم ریاضیاتی از نوع عالی و مفاهیم الگوریتمی را مدت هاست که نمی پسندد، اما بی دلیل هم سروده نمی شود، مثلا می توان گفت اشعاراین مجموعه دربستر احساس و بیشتر در حوزه ی رئال سروده شده اند و چاشنی ی سوررئال را زیر شمد رمانتی سیسم ، نمک شعر خود کرده است...
یادم نیست که چه تاریخی از روزگار بود که عبدالجبار کاکایی را دیدم. روزهایی که دانشجو بودیم و به دنبال شنیدن شعر خوب از محفلی به مجلسی می رفتیم و می شنیدم و تلاش می کردیم که بفهمیم و بخوانیم و حفظ کنیم. روزهایی که با یک کیف روی دوش از دیدن یک تئاتر به یک جلسه ی شعر سُر می خوردیم و شب هم به دیدن یک فیلم می رفتیم و آخرشب در خوابگاه با بچه ها تا نیمه های شب طراحی می کردیم...
عبدالجبار کاکایی را در جلسه ی شعری دیدم برای اولین بار در سال 70 یا 71. محجوب بود و مأخوذ به حیا چنان که الان هست. به خواهش و اصرار مجری شعر می خواند و صدای بم و دوست داشتنی ای داشت چنان که الان هم دارد البته با چهره ای صمیمی و دوست داشتنی که سفیدی موهایش بیشتر از آن روزهاست...
یکی دوباری که کردی کلهری با هم صحبت کرده ایم احساس کرده ام سه هزارسال پیش او را دیده ام :) شاید در ارتفاعات شکوهناک قلاقیران، بیستون یا مادیانکوه . این کتابش را خانه ی شاعران چند سال پیش منتشر کرد و من جلدش را طراحی کردم . با شعرفرصت نایاب اش به شما تقدیم اش می کنم:

فرصت نایاب
خورشيد همين گونه که ديديد دميده ست
صبحي به همين سادگي از راه رسيده ست
در نور شناور شده اشياء جهان باز
رنگ شب پر حوصله ي شهر پريده ست
با گريه و لبخند که غوغاي زمين است
در کندوي ما فرصتي از عمر دويده ست
ما عابر ديروزي پسکوچه ي ترديد
بي آنکه بدانيم که امروز رسيده ست
بي آنکه بدانيم همين فرصت ناياب
از شاخه ي دلتنگي امروز پريده ست
بي آنکه بدانيم زمان از ريه هامان
سمت شب پر حوصله ي شهر وزيده ست
از دست شب افتاد سحر سکه ي خورشيد
صبحي به همين سادگي از راه رسيده ست
در آستانه ی 29 اسفندیم .
این عکس و شعر رو که چهار سال پیش در صفحه ی فیس بوک ام منتشر کرده بودم به دوستانم در اینجا تقدیم می کنم و یاد دکتر محمد مصدق را گرامی می داریم:


شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری

پس از انتشار عکس «مصدق» در این صفحه که از صفحه ی بانو«تهمینه میلانی» آورده بودمش با نام «مصدق، مصداق صداقت»، دوست شاعرم استاد «سهیل محمودی» به قصیده ای اشاره کردند که سال گذشته برای«مصدق» منتشر کرده بودند. با سپاس از ایشان، در اینجا به همراه عکسی که شعر به آن اشاره دارد به دوستان تقدیمش می کنم با این اعتقاد که پرداختن به بزرگانی چون «مصدق» بهانه و مناسبت نمیخواهد. گرافیک روی عکس ناچیزترین ادای احترامی است به بزرگمرد تاریخ ایران زمین.
عکس:( ؟ و درود) شعر: سهیل محمودی. گرافیک: فرزاد ادیبی

همچنان تنهاي تنها
پس از سال‌ها نگاه خيره به تصويری از «پيرمحمّد احمدآبادی»


پيرمرد دلشكسته تكيه داده بر عصايش
راستی را تكيه‌گاه ماست صدق بی ريايش

در عبايی خويش را پيچيده و كنجی نشسته
نه ادا با آن عبا و نه ريا زين بوريايش

تكيه داده بر عصای خويشتن آرام، امّا
گردبادی تند سر بر می كشد از چشم‌هايش

نام ما آخر نشاني از مرام ماست، هر چند
اسم و رسم او يكی بوده است هم از ابتدايش

بی گمان از خويشتن رسته است و دلخسته است ديگر
با يقينی روشن از اين تنگی تاريك جايش

حاصل دنيا عطايی گاهی و گاهی لقايی
چون عطايش را نمی خواهد، نمی خواهد لقايش

با هوای كيست؟ حالش چيست؟ كاين گونه رها كرد
آن جهان را با جنانش، اين جهان را با جفايش

دل به راه ديگری و بهتری و گوهری داشت
پای شوق و جان پاك و همّت بی اعتنايش

ايستاده زير لب با خويش می گويد كه‌ ای داد
مرد تنها را رها كن ‌ای جهان! تنها رهايش

مثل باران است، تا اعماق اقيانوس راهی است
در نهان ما خموشان راه می جويد صدايش

كوه را ماند بلندايش كه پوشيده است گردون
از سپيدی ابرهای مهربان بر تن قبايش

جاودان چون آتش زرتشت، گرمای كلامش
بی امان چون نعره ی سيمرغ، آوای رسايش

قصّه ی ققنوس را ماند دوام جاودانش
جلوه ی طاووس را ماند كلام جانفزايش

رَسته، امّا خسته از مكر و فريب نا رفيقان
خسته، امّا رسته از بيگانه، هم از آشنايش

كی به راز و رمز قهر و مهر او راهی بجويند
دشمنان بی حيايش، دوستان بی وفايش

بلكه مبهوت درشتی ها و نرمی های اويند
دوستان بی وفايش، دشمنان بی حيايش

پيرمرد از آن سوی تاريخ با لبخند تلخی
طعنه دارد می زند بر مدّعی و مدّعايش

شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری
نه! كه خود زنجير هم از عجز می افتد به پايش

شير را در حلقه‌ای از روبهان در كارزاری
ديده‌ای آيا؟ بيا بنگر به خشم جانگزايش

خرس و گرگی آن طرفتر، شير پيری سوی ديگر
در هراسند آن دو از اين يك تن و فرّ و بهايش

از پس پشت نگاه ساده ی او می توان ديد
موبه مو پيچيدگی هايی كه دارد ماجرايش

چون درختی يكّه و تنها كه در شب‌های طوفان
خم نشد هرگز به زير بار وحشت شانه‌هايش

درّه‌ها بر خاك می غلتند پيش آسمانش
قلّه‌ها بی باك مي‌جويند راه روشنايش

چشمه‌ها آيينه در آيينه سرگردان راهش
چشم‌ها تصوير در تصوير محو ردّ پايش

موج‌ها همگام طوفان يك به يك در التهابش
سروها در زير باران، صف به صف در اقتدايش

عقل سرخ از مشرق پيشانی او در تجلّی
گلشن راز جهان سبز معنا فكر و رايش

كهنه رندی كه سبو نشكست و در مستی نگه داشت
حرمت می را درست از ابتدا تا انتهايش

تسمه مي‌خواهد كشيد از گُرده ی نيرنگ و افسون
پهلوان پير ما با پنجه ی صدق و صفايش

آفت بيگانه خاری بود و بركندش از اين خاك
ساخت پرچينی به گِرد باغ ما، امّا به جايش

هم حريفان را به خاك افكند و هم ما را برافراشت
پهلوان پير ما با بازوی زور آزمايش

شيونش را در هوای ميهنش آيا شنيدی؟
قرن‌ها اندوه ما را می نوازد با نوايش

چيست جز بالندگی تقدير ياران صبورش
نيست جز شرمندگی سهم حريفان دغايش

مرگ؟ هِه! اين زنده ی بيدار، اين پير مياندار
زندگی بخشد جوانمردان عالَم را دعايش

در زمين و سرزمينی كه به جز فرياد و بيداد
نشنوی و ننگری وقتی بگردی هر كجايش

در فريب‌آباد بي بنياد اين بيدادْ خانه
اين كه تاريخ سراب است آفت جغرافيايش

در دياری كه عطش از هر كجايش می تراود
شعله‌ها برخاسته با دودِ آه از هر سرايش

با زلالی های ياد او به سرشاری رسيديم
چشمه‌ای جاری است، خاك تشنه سيراب از عطايش

ياد او باغی است با روشن چراغی در دل شب
می توان عمری نفس زد در بهار دلگشايش

در نهان آرامشی دارد چنان چون خواب دريا
در عيان هم غرّشی، بيداری ما با صلايش

عزلتی چون پير كنعان، خلوتی چون بيت‌الاحزان
يوسفی گم كرد و پيدا كرد خود را در خدايش

قصّه و افسانه بود از سِحر و ا فسون هر چه گفتند
پير ما همسنگ اعجاز است امّا كيميايش

دولتی پُر خون دل يا مكنتی بی خون دل؟‌های
پاك مانده دامن پرهيز و پروا در غنايش
پشت سر افكنده دنيا را زده پايی به عقبا
نه اميدی بر بقايش، نه هراسی از فنايش

پيرمرد از كژدم غربت جگر آزرده، دلخون
آشنايی كو نهد مرهم به درد بی دوايش

احمدآباد است اين جا يا كه يُمگان است؟ گويا
فرق چندانی ندارد اين و آن حال و هوايش

حبس می خواهد نفس را بس كه دلتنگ است و بيزار
از چنين ايّام نامسعود، در زندان نايش

پيرمرد امّا هنوز آن گوشه در كنج غريبی
زير چشمی، همچنان كه تكيه داده بر عصايش

خيره بر ما می شود گاهی و گاهی با نگاهی
راز می گويد به ما فرزندهای بينوايش

رازی از ديروز تاريخی، كه تو امروز آنی
لكّه ی ننگی نباشی،‌هان پسر! فردا برايش

همچنان تنهای تنها، پيرمرد اِستاده امّا
جاده‌ای در پيش رويش، كوله‌باری در قفايش
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
سال نو و نوروز تان فرخنده و شادمانه
https://telegram.me/faigd

«آخرین روز از آخرین ماه»
امروز «روز ملی شدن صنعت نفت» است، تقریباً آخرین روز از آخرین ماه سال. بهانه ای یافتم که
«آخرین روز از آخرین ماه»
امروز «روز ملی شدن صنعت نفت» است، تقریباً آخرین روز از آخرین ماه سال. بهانه ای یافتم که شعری از «مرتضی بخشایش» را - به انتخاب خودشان- از کتاب «عاشقانه های مصدق» باطرحی از بنده از «نشر آهنگ دیگر» به دوستانم تقدیم کنم:

«شلیک گلوله ای کافی ست
تا بدانی
آنکه برای خاک تو طوفان به پا کند
از آسمانت دل نخواهد شست

سرباز عکس های سیاه و سفید
یا ارتشبد سال های سیاه...؟

بیچاره پیشانی قبیله ام!
انگار کسی سیگارش را
میان سرنوشت ما خاموش کرده است.»