Farzad Adibi – Telegram
Farzad Adibi
457 subscribers
248 photos
22 videos
27 files
29 links
Download Telegram
Forwarded from من یک هنرمندم
Farzad Adibi @iArtist.m4v
36.2 MB
| «فرزاد ادیبی» گرافیست میهمان برنامه‌ی «چشم شب روشن» شبکه‌ی چهار سیما / مدت 37 دقیقه

@iArtist | من یک هنرمندم
https://telegram.me/faigd
کاری از این روزهای من
از طراحی ناموراه تا یونیفرم کلی مجله و صفحه آرایی
به زودی راهی بازار مطبوعات می شود
با تبریک به اصغر فرهادی عزیز
https://telegram.me/faigd
به یاد علی شاه مولوی در سومین سال کوچ اش
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd به یاد علی شاه مولوی در سومین سال کوچ اش
.در سومین سالگرد کوچ شاعر آزادمنش این پُست را از صفحه ی فیس بوکم تقدیم دوستان می کنم:

«برای آگاهی عموم، علیشاه مولوی کاملاً خصوصی رفت»...
و طرحی گه جا ماند از شعرش...

اﻧﺪوﻩ ات اﮔﺮ ﺁﺑﺴﺘﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺳﺘﺮوﻧﯽ
ﻧﺘﺮس ،
ﺑﮕﻮ ،
ﻣﺎﻩ ﻣﮑﻌﺐ :
ﺁﻓﺘﺎب ِ ﻣﺴﺘﻄﻴﻞ :
درﺧﺖ ﻣﻌﻠﻖ :
اﻳﻦ ﺷﻮرش اﺻﻼ ﺑﯽ دﻟﻴﻞ ﻧﻴﺴﺖ
وﻟﯽ اﻳﻦ ﺗﻮﺻﻴﻪ ﻃﻌﻢﺗﺤﮑﻢ دارد
ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ؟
ﻣﻦ هم ﻣﺮدﯼ از اﻳﻦﻗﺒﻴﻠﻪ ام...
https://telegram.me/faigd
نوروز تان شاد ، سرخ و شیرین
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd نوروز تان شاد ، سرخ و شیرین
می خوردن و شاد بودن آیین منست
فارغ بودن ز کفر و دین دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین منست

هر سال نوروز را با تصویری اینچنین به دوستان شادباش می گم.
امسال در گروه تلگرامی مون چالشی داشتیم برای طراحی کارت تبریک عید نوروز که نتیجه ی آن طراحی تعداد زیادی کارت شد و من هم 4 نوع کارت طراحی کردم که اولیش رو تقدیم می کنم به شما در چهارشنبه‌سوری . چهارشنبه‌سوری تون گرم، سرخ و درخشان.
https://telegram.me/faigd
شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری
نه! كه خود زنجير هم از عجز می افتد به پايش...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری نه! كه خود زنجير هم از عجز می افتد به پايش...
حدود پنج سال پیش در چنین روزهایی این پُست را در فیس بوکم گذاشته بودم
اکنون در اینجا بازنشرش می دهم:

شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری

پس از انتشار عکس «مصدق» در این صفحه که از صفحه ی بانو«تهمینه میلانی» آورده بودمش با نام «مصدق، مصداق صداقت»، دوست شاعرم استاد «سهیل محمودی» به قصیده ای اشاره کردند که سال گذشته برای«مصدق» منتشر کرده بودند. با سپاس از ایشان، در اینجا به همراه عکسی که شعر به آن اشاره دارد به دوستان تقدیمش می کنم با این اعتقاد که پرداختن به بزرگانی چون «مصدق» بهانه و مناسبت نمیخواهد. گرافیک روی عکس ناچیزترین ادای احترامی است به بزرگمرد تاریخ ایران زمین.
عکس:( ؟ و درود) شعر: سهیل محمودی. گرافیک: فرزاد ادیبی

همچنان تنهاي تنها
پس از سال‌ها نگاه خيره به تصويری از «پيرمحمّد احمدآبادی»


پيرمرد دلشكسته تكيه داده بر عصايش
راستی را تكيه‌گاه ماست صدق بی ريايش

در عبايی خويش را پيچيده و كنجی نشسته
نه ادا با آن عبا و نه ريا زين بوريايش

تكيه داده بر عصای خويشتن آرام، امّا
گردبادی تند سر بر می كشد از چشم‌هايش

نام ما آخر نشاني از مرام ماست، هر چند
اسم و رسم او يكی بوده است هم از ابتدايش

بی گمان از خويشتن رسته است و دلخسته است ديگر
با يقينی روشن از اين تنگی تاريك جايش

حاصل دنيا عطايی گاهی و گاهی لقايی
چون عطايش را نمی خواهد، نمی خواهد لقايش

با هوای كيست؟ حالش چيست؟ كاين گونه رها كرد
آن جهان را با جنانش، اين جهان را با جفايش

دل به راه ديگری و بهتری و گوهری داشت
پای شوق و جان پاك و همّت بی اعتنايش

ايستاده زير لب با خويش می گويد كه‌ ای داد
مرد تنها را رها كن ‌ای جهان! تنها رهايش

مثل باران است، تا اعماق اقيانوس راهی است
در نهان ما خموشان راه می جويد صدايش

كوه را ماند بلندايش كه پوشيده است گردون
از سپيدی ابرهای مهربان بر تن قبايش

جاودان چون آتش زرتشت، گرمای كلامش
بی امان چون نعره ی سيمرغ، آوای رسايش

قصّه ی ققنوس را ماند دوام جاودانش
جلوه ی طاووس را ماند كلام جانفزايش

رَسته، امّا خسته از مكر و فريب نا رفيقان
خسته، امّا رسته از بيگانه، هم از آشنايش

كی به راز و رمز قهر و مهر او راهی بجويند
دشمنان بی حيايش، دوستان بی وفايش

بلكه مبهوت درشتی ها و نرمی های اويند
دوستان بی وفايش، دشمنان بی حيايش

پيرمرد از آن سوی تاريخ با لبخند تلخی
طعنه دارد می زند بر مدّعی و مدّعايش

شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری
نه! كه خود زنجير هم از عجز می افتد به پايش

شير را در حلقه‌ای از روبهان در كارزاری
ديده‌ای آيا؟ بيا بنگر به خشم جانگزايش

خرس و گرگی آن طرفتر، شير پيری سوی ديگر
در هراسند آن دو از اين يك تن و فرّ و بهايش

از پس پشت نگاه ساده ی او می توان ديد
موبه مو پيچيدگی هايی كه دارد ماجرايش

چون درختی يكّه و تنها كه در شب‌های طوفان
خم نشد هرگز به زير بار وحشت شانه‌هايش

درّه‌ها بر خاك می غلتند پيش آسمانش
قلّه‌ها بی باك مي‌جويند راه روشنايش

چشمه‌ها آيينه در آيينه سرگردان راهش
چشم‌ها تصوير در تصوير محو ردّ پايش

موج‌ها همگام طوفان يك به يك در التهابش
سروها در زير باران، صف به صف در اقتدايش

عقل سرخ از مشرق پيشانی او در تجلّی
گلشن راز جهان سبز معنا فكر و رايش

كهنه رندی كه سبو نشكست و در مستی نگه داشت
حرمت می را درست از ابتدا تا انتهايش

تسمه مي‌خواهد كشيد از گُرده ی نيرنگ و افسون
پهلوان پير ما با پنجه ی صدق و صفايش

آفت بيگانه خاری بود و بركندش از اين خاك
ساخت پرچينی به گِرد باغ ما، امّا به جايش

هم حريفان را به خاك افكند و هم ما را برافراشت
پهلوان پير ما با بازوی زور آزمايش

شيونش را در هوای ميهنش آيا شنيدی؟
قرن‌ها اندوه ما را می نوازد با نوايش

چيست جز بالندگی تقدير ياران صبورش
نيست جز شرمندگی سهم حريفان دغايش

مرگ؟ هِه! اين زنده ی بيدار، اين پير مياندار
زندگی بخشد جوانمردان عالَم را دعايش

در زمين و سرزمينی كه به جز فرياد و بيداد
نشنوی و ننگری وقتی بگردی هر كجايش

در فريب‌آباد بي بنياد اين بيدادْ خانه
اين كه تاريخ سراب است آفت جغرافيايش

در دياری كه عطش از هر كجايش می تراود
شعله‌ها برخاسته با دودِ آه از هر سرايش

با زلالی های ياد او به سرشاری رسيديم
چشمه‌ای جاری است، خاك تشنه سيراب از عطايش

ياد او باغی است با روشن چراغی در دل شب
می توان عمری نفس زد در بهار دلگشايش

در نهان آرامشی دارد چنان چون خواب دريا
در عيان هم غرّشی، بيداری ما با صلايش

عزلتی چون پير كنعان، خلوتی چون بيت‌الاحزان
يوسفی گم كرد و پيدا كرد خود را در خدايش

قصّه و افسانه بود از سِحر و ا فسون هر چه گفتند
پير ما همسنگ اعجاز است امّا كيميايش

دولتی پُر خون دل يا مكنتی بی خون دل؟‌های
پاك مانده دامن پرهيز و پروا در غنايش

پشت سر افكنده دنيا را زده پايی به عقبا
نه اميدی بر بقايش، نه هراسی از فنايش
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری نه! كه خود زنجير هم از عجز می افتد به پايش...
پيرمرد از كژدم غربت جگر آزرده، دلخون
آشنايی كو نهد مرهم به درد بی دوايش

احمدآباد است اين جا يا كه يُمگان است؟ گويا
فرق چندانی ندارد اين و آن حال و هوايش

حبس می خواهد نفس را بس كه دلتنگ است و بيزار
از چنين ايّام نامسعود، در زندان نايش

پيرمرد امّا هنوز آن گوشه در كنج غريبی
زير چشمی، همچنان كه تكيه داده بر عصايش

خيره بر ما می شود گاهی و گاهی با نگاهی
راز می گويد به ما فرزندهای بينوايش

رازی از ديروز تاريخی، كه تو امروز آنی
لكّه ی ننگی نباشی،‌هان پسر! فردا برايش

همچنان تنهای تنها، پيرمرد اِستاده امّا
جاده‌ای در پيش رويش، كوله‌باری در قفايش
https://telegram.me/faigd
نوروز تان گرم و شاد و شیرین
https://telegram.me/faigd
هفت سینی برای دانشگاه تهرانی ها
نوروز همه شاد و شیرین
https://telegram.me/faigd
یک هفت سین دیگه که در چالش طراحی کارت تبریک عید تو گروهمون داشتیم:)
https://telegram.me/faigd
طرحی از پارسال
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرحی از پارسال
مسعود میری را دو-سه بار بیشتر ندیده ام اما همین مقدار کافی بود تا بدانم چقدر با او هم‌عالَم‌ام. وقتی شعر هایش را خواندم ، دیدم چقدر مثل شعر هایش حرف می زند و نگاه می کند و چقدر شعر هایش را زندگی می کند و این یعنی صداقت؛ وقتی شعر هایش را با چاشنی فلسفه مزمزه می کنی در ته ذهنت، تلخی هایش شیرین است و همانی‌ست که دوست می دارم.
بجز این این کتاب ِدکتر مسعود میری، افتخارِ طراحی ِکتاب دیگرش را نیز دارم. بسیار پیش آمده که کتابی را رد کرده ام و نخواسته ام طراحی اش کنم و باز هم کتاب های دیگری را کار کرده ام که به لحاظ شعریت ، به دلم نبوده اند اما گاه پیش می آید شعری را بخوانی و بگویی: آیا من این را گفته ام؟! یا شاعر چگونه با ذهن و دل من سروده است؟
شاید هم شاعر گفته باشد: این طراحی که کار من بود : ) این جلد را کی طراحی کرده ام؟!
این هم‌عالَمی‌ها را دوست دارم. با شعری از این مجموعه، این کار را تقدیم می کنم به شما.

«جهان كلاهش را بالاتر بگذارد
فرقي نمي كند به جاي صلح جنگ را بگذاري
لغت لغت است
جنگ و صلح در عدد سه مساوي اند
با سه حرف، جهان تیره مي پوشد
شلواري تا مي خورد
شب در چشم هاي شانزده سالگي ام ابدي است
جهاان كلاهش را بالاتر بگذارد»