چرا زمانی که به تو فکر میکنم توانایی دیوانه شدن دارم جوری که دنیای هردوی مارا به خون بکشم و قلبم را از سینه بیرون بیاورم درحالی که اخرین نفس هایم را میکشم توی دستانت بگذارم و بهت بگویم هنوزم دوستت دارم؟
تو، معتادم کردهای به بودنی که هرگز نبود به ساختنی که هرگز اتفاق نیفتاد به توهمی که از روزهای زیبا دیدم و هرگز وجود نداشتند به زجری که از بودنش لذت میبردم به عشقی که مرگ تدریجی ای بود برای من برای تو...
چه چیز از این عمیقتر بود که نفسی را اگر میرفت و میآمد به تو تقدیم کردم و اینگونه تورا برای خودم خواندم
"از روی لبهای من نفس بکش جوری که انگار بجز من چیزی برای نفس کشیدنت وجود نداره"
و من تمام خودم را برای تو باختم به سیاهی جادوگر چشمانت...
از تو برای من چه باقی ماند؟ بجز سیگاری که جای لبهای گرم از عشقت روی لبهای زخم از غم نبودت مینشیند؟
بجز دودی که نفس را از ریه هایم تا اعماق وجودم اتش میزند و نابود میکند
از آن بوصه هایی که توان را از من میگرفت و هرلحظه به پرستشت وا میداشت چه چیز برای من باقی ماند؟
حال که نیستی ویرانه ای هستم در نبودت. اشفته، تاریک، یخ زده و پوسیده. در تلاشم که به رویایی که از وجودت داشتم دست پیدا کنم...
ولی انگار گرمای این جسم اغوش تو بود و نهایت آن چیزی که زندگی را معنا میداد تاریکی چشمانت بود و حالا چیزی جز فریاد غم انگیز سکوت وجود ندارد
درسهایی که از بودن با تو گرفتم
از آواز هایی که برای ابرها خوندم
از رقص هایی که با برگ درختان کردم
از اغوشی که به آهو ها دادم
خوابی که در دامن چمنزار ها داشتم
زندگی رو برام معنا کرد
هیچ چیز این دنیا درمورد من نیست
درمورد تو هم نیست
هیچ چیز اینجا برای ما نیست
همه چیز اینجا جمله برای همگان میشود
هیچ برای یک نیست همه چیز برای همست
غصه شادی غم عشق پاداش زجر
این داستان من نیست
داستان تو هم نیست
همه ما صرفا کلمه آغاز جمله ای بیش نیستیم حرفی از میان هزاران تکرار واج ها و ارایه ها
پس سخت نگیر
در گوش باد زمزمه کن
با گل ها نفسی تازه بکش
در اغوش درختان به اسمان برس
زندگی چیزی جز این نیست