I'd rather cry over the new bitches
than get mad at the old bitches
than get mad at the old bitches
نفسی عمیق
ذهنش افکار پراکنده را به سختی کنار میزد تا کمی متمرکز شود. موهای فر خورده اش را پشت گوش راند و نگاه خسته اش خطوط زرد را روی مقوای سفید دنبال کرد. با خود فکر کرد:"شاید بد نباشه در سرویس از این سمت باز بشه!" مدادش بار دیگر روی کاغذ حرکت کرد تا فکرش را امتحان کند.
پسر بزرگتر با صدای بلندی خندید. دختر لحظه ای نگاهش را بلند کرد تا او را درحالی که گیتار بر بغل گرفته برانداز کند. پسر بزرگتر به پسر کوچکتر گفت :چقدر خرج گیتار کردی؟
پسر کوچکتر پاسخ داد: صد؟ صد و پنجاه؟ دادم خرکش رو عوض کردن. زیاد نبود. گیتار من نیست گیتار دوست دخترمه.
دختر در ذهن خندید. پسر ها احمق اند. کاش حداقل از جیب خودش برای دختری نمیگذاشت که همه از چشمانش میخوانند افکار شومش را. بار دیگر مداد را به حرکت دراورد و سعی کرد از وجود خطوط زرد مطمئن شود.
پسرها دور خانه چرخیدند و نواختند؛ نت هایی را که بی بهانه صرف میشدند چه بی قاعده چه بی ارزش مینمودند...
دختر اندیشید"شاید این تنها ارزش زندگیه؟ قاعده و قانون! مارو به جایی میرسونه حداقل!"
بار دگر با حواس پرتی نگاهش اطراف چرخید. پسر بزرگتر بانگ زد :اگه گفتی چی میچسبه؟ بیا دود بگیریم حاجی! بیا یه دودی بگیریم و من برم!
"دود بگیریم؟ چی؟!" دختر اندیشید. زیر سیگاری بلورین کنار دستش روی میز نشست و حواسش را جمع کرد. برق نور چراغ بالای سرشان زیرسیگاری را زیباتر از ذاتش نشان میداد. پسر بزرگتر سیگاری به همه داد. دختر گرفت نگاهی به بدنه نحیفش کرد و اجازه داد اتش سیگارش را روشن کنند.
نفسی عمیق، مزه کاه میداد. سیگار ارزان، بی کیفیت، چه مسخره. مشغول صحبت شدند. درمورد درس و دانشگاه گفتند و شنیدند. پسر بزرگتر گفت: این ترم شاید کلا 5 واحد پاس کنم. دختر اندیشید : "هاه... یک ادم بی ارزش دیگه. بیا سیگار بکشیم! باحاله! اسیب بزنیم به خودمون،بدنمون، آیندهمون چه اهمیتی داره؟ دنیا دروزه. اگر توان انتخاب داشتم تو هرگز توی دسته دوستای من نبودی" ولی انچه از دختر شنیده میشد تنها سکوتی خفه کننده بود.
نگاه دختر روی پسر کوچکتر لغزید و فکر کرد" امیدوارم بفهمی که چه ادم بی بته و بی ارزشیه. امیدوارم بفهمی با چه اشخاص پست و رقت انگیزی وقتتو پر میکنی. امیدوارم بدونی با زندگیت چیکار میکنی! "دختر فکر کرد و کام دیگری از سیگار گرفت.
ندایی در درونش گفت "تو هم مثل همونابی! دنبال عشق میگردی! زندگیتو با سیگاری به اتیش میکشی! به خودت اجازه میدی دیگران رو ارزش گذاری کنی! خودت هم به اندازه اونها پست و بی بته ای! ترسو! خودتو با این بهانه ها ارزشمند نکن! اگر راست میگی بدون خار و خفیف کردن اطرافیانت بدرخش! "
ندای درونی راست میگفت. ناگهان دخترک از خود متنفر شد. با لبخند انها را بدرقه کرد. بر سر نقشه هایش بازگشت. اما اینبار غمی در وجودش شعله کشید و افکار نشخوار شده اش بر سرش ریختند" بی عرضه! "بر سر خودش فریاد زد، فریادی خاموش که طنین رعد آسایش تنها روحش را خراش داد. "تو بدرد نخوری مثل باباتی! هیچی از خودت نداری فقط از بقیه توقع داری" قلبش فشرده شد.
اندیشید، چرا باید برای کمی ازادی، برای لذت بردن از حرکت نسیم روی گونه ها، برای خنده های از ته دل، برای لذت بردن از پرتگاه بدون ترس از سقوط و برای از عشق بوصیدن و رقصیدن بهایی چنین گزاف پرداخت. بهایی از جنس بردگی حکومت ها. ارزو کرد کاش اتش میگرفت دنیا نابود میشد و از اول بنا میشد.
کاش ارزش ها پول نبود، عدالت بود.
کاش برای آسایش خود خانه خراب کردن رسم نبود، موسیقی و محبت و دلدادگی بود.
"کاش... هیچ کاشی برداشت نمیشه. یک دست هم صدا نداره"زمزمه کرد و مدادش را در دست گرفت. "در ورودی از سمت دیگه باز بشه دسترسی بهتری داره" اندیشید و بار دیگر نگاهش را به خطوط زرد روی مقوای سفید معطوف کرد تا برای روزهای بهتر کمی هم اگر شده بجنگد.
💋2
اگر فریاد بزنی به صدایت گوش میدهند، و اگر آرام بگویی به حرفت گوش میدهند.