Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Skin (Unplugged Studio Live)
Poets of the Fall
همیشه اولین آهنگی که تو چنل پست میشه باید از Poets of the Fall باشه
یه جوری مغزم نمیکشه پست بذارم که خودم دیگه دارم اذیت میشم 😫
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
آهنگ بذارم و راجع به اینکه چیشو دوست دارم حرف بزنم؟
Final Results
93%
آره، بذار و بگو 😙
4%
نه، فقط آهنگو بذار 😗
3%
کلا هیچی نذار 🙅♂️
something's fishy 🧜🏽
آهنگ بذارم و راجع به اینکه چیشو دوست دارم حرف بزنم؟
خب پس میذارم 😏
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
To All of You
Syd Matters
به همهی شما دخترای آمریکایی،
تصور کردن یه دنیای بدون شما غمانگیزه
دخترای آمریکایی، دلم میخواد بخشی از دنیای اطراف شما باشم
کنار دریا ماشینسواری کنم
دنیا رو از سمت روشنش تماشا کنم
به همهی دخترای آمریکاییِ توی فیلمها
هیچکس نمیتونه بفهمه قلبتون کجاست
دخترای آمریکاییِ شبیه عروسک
با لبخندهای درخشان و بدنهای پلاستیکی
کاش یه دوستدختر آمریکایی داشتم
گاهی وقتا گریه میکنم، توی خونهی خودم پرسه میزنم
فکر میکنم چرا اون گاهی گریه میکنه، وقتی از خونهی خودش حرف میزنه
یه جایی دور و بر کوهها
هیچکس نمیتونست چشمهی اشکشو خشک کنه
تا وقتی که از شکایت کردن خسته شه
اونوقته که پرواز میکنم
به سرزمین وحشی
به سرزمین تو
something's fishy 🧜🏽
Syd Matters – To All of You
این آهنگیه که اول Life is Strange پخش میشه.
آهنگ مال یه بند فرانسویه، راجع به دخترای آمریکایی. خودِ بازی هم توسط یه استودیو فرانسوی ساخته شده، راجع به زندگی یه دختر آمریکایی، تو یه شهر کوچیک تو Oregon، غرب آمریکا.
یه نقدی که (توسط خودِ آمریکاییها) به بازی میشد این بود که بیشتر یه پارودی از یه دبیرستان آمریکایی رو نشون میداد تا خودشو.
ولی به نظر من این هیچوقت ایراد نبوده، چون همیشه یه تصمیم آگاهانه به نظر میومده.
این آهنگ –و بازی به همراهش– غرقن توی یه حس نوستالژی برای جایی که تا به حال نبودی، تجربیاتی که تا به حال نداشتی، خاطراتی نه نساختی؛ ولی نه تنها برات آشنان، دلت براشون تنگ میشه.
آهنگ مال یه بند فرانسویه، راجع به دخترای آمریکایی. خودِ بازی هم توسط یه استودیو فرانسوی ساخته شده، راجع به زندگی یه دختر آمریکایی، تو یه شهر کوچیک تو Oregon، غرب آمریکا.
یه نقدی که (توسط خودِ آمریکاییها) به بازی میشد این بود که بیشتر یه پارودی از یه دبیرستان آمریکایی رو نشون میداد تا خودشو.
ولی به نظر من این هیچوقت ایراد نبوده، چون همیشه یه تصمیم آگاهانه به نظر میومده.
این آهنگ –و بازی به همراهش– غرقن توی یه حس نوستالژی برای جایی که تا به حال نبودی، تجربیاتی که تا به حال نداشتی، خاطراتی نه نساختی؛ ولی نه تنها برات آشنان، دلت براشون تنگ میشه.
تجربهی واقعی زندگی آمریکایی اونقدری مهم نیست که آرزوی زندگی آمریکایی مهمه.
مهم نیست کجای دنیایی، اگر تو پایتختِ امپراطوری نیستی، فانتزی زندگی داخلش بهت فروخته میشه.
و سازندهها اینو میدونن، ولی این رو هم میدونن که توهم شیرینیه.
مهم نیست کجای دنیایی، اگر تو پایتختِ امپراطوری نیستی، فانتزی زندگی داخلش بهت فروخته میشه.
و سازندهها اینو میدونن، ولی این رو هم میدونن که توهم شیرینیه.
something's fishy 🧜🏽
Syd Matters – To All of You
بعد از مهاجرت معنی تیکهی آخر آهنگ برام عوض شد.
تا قبلش آرزو داشتم میتونستم برم. میتونستم برم و جایی دیگه خونهای برای خودم پیدا کنم. فکر نمیکردم هیچوقت همچین اتفاقی بیفته، خصوصا بعد از رد شدن ویزای ایرلندم.
یادمه چند روز قبل از اینکه جواب ویزام بیاد به مامانم گفتم
هر روز از پنجرهی کوچیکِ پذیرایی بیرون رو نگاه میکردم و آرزو میکردم روزی برسه که وقتی سرمو از پنجره بیرون میکنم منظره متفاوتی ببینم. آدمای متفاوتی ببینم. برم جایی که حس کنم خونهی خودمه.
این بار ویزام رد نشد. رفتم. منظرهی بیرون پنجره عوض شد، آدماش هم همینطور. و من متوجه شدم که هرچند عمیقاً نیاز داشتم خونه و پنجره و منظره عوض بشن، نمیخواستم تغییر اینقدر شدید باشه.
وقتی رفتم فهمیدم خونه پیدا کردنی نیست، ساختنیه. اون چیزی که باید پیدا کنی آدماییان که میان خونهت. و من پیداشون کرده بودم، تو تهران.
من رفتم و خونهم جا موند تو یکی از آپارتمانهای ۴۰ - ۵۰ متری تهران، با یه کابینت پر از لیوانها و ماگهای مختلف، که هرکی میاد تو لیوان خودش چایی بخوره.
حالا گاهی گریه میکنم، وقتی از خونهی خودم حرف میزنم.
تا قبلش آرزو داشتم میتونستم برم. میتونستم برم و جایی دیگه خونهای برای خودم پیدا کنم. فکر نمیکردم هیچوقت همچین اتفاقی بیفته، خصوصا بعد از رد شدن ویزای ایرلندم.
یادمه چند روز قبل از اینکه جواب ویزام بیاد به مامانم گفتم
اگر ویزام دوباره رد بشه دیگه نمیدونم چیکار کنم، هیچ برنامهای ندارم.
هر روز از پنجرهی کوچیکِ پذیرایی بیرون رو نگاه میکردم و آرزو میکردم روزی برسه که وقتی سرمو از پنجره بیرون میکنم منظره متفاوتی ببینم. آدمای متفاوتی ببینم. برم جایی که حس کنم خونهی خودمه.
این بار ویزام رد نشد. رفتم. منظرهی بیرون پنجره عوض شد، آدماش هم همینطور. و من متوجه شدم که هرچند عمیقاً نیاز داشتم خونه و پنجره و منظره عوض بشن، نمیخواستم تغییر اینقدر شدید باشه.
وقتی رفتم فهمیدم خونه پیدا کردنی نیست، ساختنیه. اون چیزی که باید پیدا کنی آدماییان که میان خونهت. و من پیداشون کرده بودم، تو تهران.
من رفتم و خونهم جا موند تو یکی از آپارتمانهای ۴۰ - ۵۰ متری تهران، با یه کابینت پر از لیوانها و ماگهای مختلف، که هرکی میاد تو لیوان خودش چایی بخوره.
حالا گاهی گریه میکنم، وقتی از خونهی خودم حرف میزنم.
هربار میام تو اینستا پست یا استوری بذارم که میدونم قراره زیاد واکنش بگیره پشیمون میشم.
وقت خیلی زیادی ازم میگیره و برخلاف تصور خیلیا نه تنها هیچ درآمدی به همراه نداره برام، بلکه فقط خرج داره.
و همیشه برام سواله که خب چرا دارم وقت میذارم؟
وقت خیلی زیادی ازم میگیره و برخلاف تصور خیلیا نه تنها هیچ درآمدی به همراه نداره برام، بلکه فقط خرج داره.
و همیشه برام سواله که خب چرا دارم وقت میذارم؟
فضای مجازی برای من همیشه راهی بوده برای فرار از تنهایی.
برای پیدا کردن آدمایی که یکم شبیهم باشن، یا اگر شبیهم نیستن، حداقل پذیرام باشن.
اصلا سر همین شروع کردم پست گذاشتن:
میخواستم حرف بزنم و کسی بشنوه.
برای پیدا کردن آدمایی که یکم شبیهم باشن، یا اگر شبیهم نیستن، حداقل پذیرام باشن.
اصلا سر همین شروع کردم پست گذاشتن:
میخواستم حرف بزنم و کسی بشنوه.