اگه اینجا به دلتون نشسته یه کوچولو کمک میخوام، یهویی دلم خواست زیاد شیم🥺🌱
《مهم نیست که تو، شبیه هیچکدوم از آرزوهام نیستی،
مهم اینه که وقتی هستی... هیچکدوم از آرزوهام رو یادم نیست.》
مهم اینه که وقتی هستی... هیچکدوم از آرزوهام رو یادم نیست.》
خیلی خوشم میاد وقتی اینساعت از خواب میپرم یکم زندگی میکنم دوباره میخوابم.
پسر گریم کرده بود، گریمِ یه روانی.
صحنه رو مثل اتاق یه تیمارستان طراحی کردهبودن.
از بلندگوها صدایی خشک و دورگه به گوش میرسید، که صدای درون خود پسر بود.
پسر مثل گیجا جواب سوالای صدای دورگه رو میداد، گاهی هم از دختری میگفت که میرقصه، با دامن قرمزش.
پسر تعریف میکنه، با صدای گیج و بچگانهاش از گربه میگه، گربه ای که جلوی قطار پرتش نکرده بود. ولی فکر میکرد پرتش کرده و مقصر مرگ گربهست.
دوباره از دخترِ دامنقرمز میگه.
میگه که عاشقش بوده و یه بار وقتی زیر پل همو دیدن بهش گفته "زنم میشی؟"
دختر ناز کرده، پسر ناز خریده.
ولی چند دقیقه بعد همه جای دختر، مثل دامنش قرمز شده، تیر خورده و مرده.
پسر گریه میکنه، صحنه تاریک میشه.
و جمعیت براش دست میزنن در حالی که چشماشون خیسه.
-نمایشِ "کشتن گربهی بابا فونتن"
صحنه رو مثل اتاق یه تیمارستان طراحی کردهبودن.
از بلندگوها صدایی خشک و دورگه به گوش میرسید، که صدای درون خود پسر بود.
پسر مثل گیجا جواب سوالای صدای دورگه رو میداد، گاهی هم از دختری میگفت که میرقصه، با دامن قرمزش.
پسر تعریف میکنه، با صدای گیج و بچگانهاش از گربه میگه، گربه ای که جلوی قطار پرتش نکرده بود. ولی فکر میکرد پرتش کرده و مقصر مرگ گربهست.
دوباره از دخترِ دامنقرمز میگه.
میگه که عاشقش بوده و یه بار وقتی زیر پل همو دیدن بهش گفته "زنم میشی؟"
دختر ناز کرده، پسر ناز خریده.
ولی چند دقیقه بعد همه جای دختر، مثل دامنش قرمز شده، تیر خورده و مرده.
پسر گریه میکنه، صحنه تاریک میشه.
و جمعیت براش دست میزنن در حالی که چشماشون خیسه.
-نمایشِ "کشتن گربهی بابا فونتن"
Forwarded from متَّکی به خود
حال خودم و دلم و تکتک ارگانهام جمعهست، حول و حوش همین ساعت.