غمگینم، مثل کودکی که ذوقِ سفر به چالوس داشت و از شدت سنگین بودنِ ترافیک، از وسطِ راه برگشته خونه.
کاش اون قدری که تو ذهنم باهات حرف میزنم، میتونستم تو واقعیت هم باهات حرف بزنم.
-دیاکو
-دیاکو
Forwarded from 𝟻:𝟹𝟼 (Sαмαɴ)
بچه ها نخندینا
دختر بلد نیست خط چشم بکشه
سلام مهرشاد شهیدی هستم
خواهر من اینجا غریبه
ندا نترس ندا بمون
مامان بخاطر من پاشو
سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم
بچه ی گرسنه ی من رفت
بچه ها کمک ناموسا کمک
درو اینجا رو ما بستن
میخوام برم دادسر۱
مگه من چقدر جون دارم
بخدا دارم خرید میکنم
بچه ها تیر خوردم ؟ نمیرم فقط
دارم میمیرم به مادرم چیزی نگید
برادر نمیخوام بمیرم
همیشه میگفتن سر بیگناه تا پای دار میره ولی بالای دار نمیره ، اما همش دروغ بوده
به نام خداوند رنگین کمان
دختر بلد نیست خط چشم بکشه
سلام مهرشاد شهیدی هستم
خواهر من اینجا غریبه
ندا نترس ندا بمون
مامان بخاطر من پاشو
سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم
بچه ی گرسنه ی من رفت
بچه ها کمک ناموسا کمک
درو اینجا رو ما بستن
میخوام برم دادسر۱
مگه من چقدر جون دارم
بخدا دارم خرید میکنم
بچه ها تیر خوردم ؟ نمیرم فقط
دارم میمیرم به مادرم چیزی نگید
برادر نمیخوام بمیرم
همیشه میگفتن سر بیگناه تا پای دار میره ولی بالای دار نمیره ، اما همش دروغ بوده
به نام خداوند رنگین کمان
Out of this world
۲۴، ۲۵، ۲۶ آبان، چنلنویسی هم تعطیل. شب بخیر🌙
قرار نبود توی اون سه روز، خداوند رنگین کمان هم تعطیل بشه!
انقدر عکستو نگاه کردم که اگه بهم کاغذ بدن، سیاهقلمِ چهرهت رو از حفظ میکشم.
کمحرف شدم، نمیخوام اجازه بدم کلمات از بین لبام خارج شن، آخه احساساتم خیلی فرصتطلبن و از بین کلماتم فرار میکنن بیرون.
از دستشون خسته شدم.
از دستشون خسته شدم.
گاهی فکر میکنم اگه برای چیزی گریه کنم، اون هم با اشک هام میریزه و تموم میشه، ولی همیشه خودم رو در حالی یافتم که دارم برای بارِ چندم براش گریه میکنم و همچنان محکم چسبیده، نمیریزه و تموم نمیشه.
اونروزی که بفهمی علاوه بر اینکه توی این شهر و اون دانشگاه و این شغل و اون موفقیت، توی آدما هم برات نریدن، خیلی زندگی برات آسونتر میشه.
هرچند احتمالا خودِ من وقتی اینو میفهمم که از سرما و پیری سه تا جوراب پوشیدم، یه جوری که حواسم هست بالاترین جوراب مشکی باشه تا به دامنم بیاد. همونطور که همیشه دوس داشتم، از این پیرزنایی شدم که موهاش کامل سفیده و گوشوارهی انار داره. یه رژ قرمز هم زده و لم داده رو مبلِ کنار پنجره. و اون لحظه میفهمه...
شما ولی زودتر بفهمید. خیلی زودتر.
هرچند احتمالا خودِ من وقتی اینو میفهمم که از سرما و پیری سه تا جوراب پوشیدم، یه جوری که حواسم هست بالاترین جوراب مشکی باشه تا به دامنم بیاد. همونطور که همیشه دوس داشتم، از این پیرزنایی شدم که موهاش کامل سفیده و گوشوارهی انار داره. یه رژ قرمز هم زده و لم داده رو مبلِ کنار پنجره. و اون لحظه میفهمه...
شما ولی زودتر بفهمید. خیلی زودتر.