Forwarded from شوریدگیچشمانت
داشتم به جمشید میگفتم
«رابطهی عاشقانه حاصل جمع دوستی است به اضافهی چند لحظه فوران میل؛ به آغوش به لمس به حضور مداوم»
برگشت گفت: آخ از لمس آغوش.
«رابطهی عاشقانه حاصل جمع دوستی است به اضافهی چند لحظه فوران میل؛ به آغوش به لمس به حضور مداوم»
برگشت گفت: آخ از لمس آغوش.
خیس میشم با تو هرشب،
زیرِ بارونی که نیست.
دستتو محکم گرفتم،
تو خیابونی که نیست.
باشم و عاشق نباشم،
کارِ آسونی که نیست.
عاشقت میشم دوباره،
عاشق اونی که نیست.
زیرِ بارونی که نیست.
دستتو محکم گرفتم،
تو خیابونی که نیست.
باشم و عاشق نباشم،
کارِ آسونی که نیست.
عاشقت میشم دوباره،
عاشق اونی که نیست.
من همیشه عاشق این بودم کسی برام نامه بنویسه و نامه هدیه بده، اما خب آخرین باری که شخصی بهم نامه داد تقریبا 15 سالم بود و از اونموقع تا امروز هرسال هدیه هایی گرفتم که همیشه سعی شده بود تا گرون قیمت باشن، اما در این بین، هدیه های مورد علاقه من شامل این دوتاست. چرا؟ چون این شخص هر بار به این فکر کرده که "آتاناز عاشق چیه؟" و هر هدیه ای که بهم داده، باعث شده اشک از چشمام جاری بشه. چون اون همیشه میدونسته من چیا دوست دارم، و این صد ها هزار برابر با ارزش تر از کادو های گرون قیمته. مگه نه؟
ولی بعضی فیلم های ایرانی با وجود محدودیت های شدید، خیلی قشنگتر عشق رو به تصویر کشیدن.
بشکفد بار دگر لالهٔ رنگین مراد
غنچه سرخ فروبسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده، آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
-ژاله اصفهانی
غنچه سرخ فروبسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده، آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
-ژاله اصفهانی
امشب رفتم بیرون.
طرفای پارک...
قسمت شهربازی شلوغ بود، یه طرفش جگر کباب میکردن و هواش پر از دود و بوی جگر شده بود.
یه طرفش مردم جمع شده بودن دور ماشین برقی و بچه ها با هربار کوبیدن ماشینشون جیغ میزدن.
من از همه اینا رد شدم و رفتم سمت پر درخت و سرسبز، آدمای زیادی نبودن، بعضیا روی زیراندار نشسته بودن و چایی میخوردن. بعضیا هم روی صندلی ها حرف میزدن. پیرمرد ها شطرنج بازی میکردن.
منم توی نسیم خنکی که می وزید یه بستنی خریدم و قدم زدم و خوردم و از درون یخ زدم.
لذت بخش بود.
طرفای پارک...
قسمت شهربازی شلوغ بود، یه طرفش جگر کباب میکردن و هواش پر از دود و بوی جگر شده بود.
یه طرفش مردم جمع شده بودن دور ماشین برقی و بچه ها با هربار کوبیدن ماشینشون جیغ میزدن.
من از همه اینا رد شدم و رفتم سمت پر درخت و سرسبز، آدمای زیادی نبودن، بعضیا روی زیراندار نشسته بودن و چایی میخوردن. بعضیا هم روی صندلی ها حرف میزدن. پیرمرد ها شطرنج بازی میکردن.
منم توی نسیم خنکی که می وزید یه بستنی خریدم و قدم زدم و خوردم و از درون یخ زدم.
لذت بخش بود.