اخبار و کتاب های ریاضی
Photo
توصیه های تائو برای محققان پسادکتری :
۱ - شاخه ی خودتان را یاد بگیرید و بازهم یاد بگیرید ولی از این که چیزهایی خارج از شاخهی خودتان را یاد بگیرید، نترسید.
۲ - با محدودیتهای ابزاری که دارید آشنا بشوید و قدرت ابزارهایی که دیگر ریاضیدانان استفاده می کنند را نیز بشناسید و به ویژه پیوسته فراتر از آنچه اکنون هستید را هدف قرار دهید.
۳ - در تحقیقاتتان انعطافپذیر و صبور باشید.
۴ - اگر فرصتی به شما داده شد مطمئنا سفر کنید و تحقیقاتتان را ارائه دهید ولی به مخاطبانتان توجه کنید چرا که سخنرانیها با مقالات متفاوتند.
۵ - با کارهایتان شکاکانه برخورد کنید و از ریختن آنها به سطل آشغال نترسید.
@harmoniclib
۱ - شاخه ی خودتان را یاد بگیرید و بازهم یاد بگیرید ولی از این که چیزهایی خارج از شاخهی خودتان را یاد بگیرید، نترسید.
۲ - با محدودیتهای ابزاری که دارید آشنا بشوید و قدرت ابزارهایی که دیگر ریاضیدانان استفاده می کنند را نیز بشناسید و به ویژه پیوسته فراتر از آنچه اکنون هستید را هدف قرار دهید.
۳ - در تحقیقاتتان انعطافپذیر و صبور باشید.
۴ - اگر فرصتی به شما داده شد مطمئنا سفر کنید و تحقیقاتتان را ارائه دهید ولی به مخاطبانتان توجه کنید چرا که سخنرانیها با مقالات متفاوتند.
۵ - با کارهایتان شکاکانه برخورد کنید و از ریختن آنها به سطل آشغال نترسید.
@harmoniclib
❤10
😁6👏5🔥1
دوستانی که می توانند در زمینه ی تولید محتوا به کانال اخبار و کتابهای ریاضی کمک کنند لطفا پیام دهند.
👇👇👇
@meisami_mah
👇👇👇
@meisami_mah
❤2
در سدههای میانی در برنامه آموزشی؛ حساب، هندسه، نجوم و موسیقی علوم اربعه در نظر گرفته میشدند. اساسا بعد از فیثاغورس مطالعه موسیقی ماهیتا نوعی مطالعه ریاضیاتی شمرده شده و از مباحث ریاضی به حساب میآمد.
@harmoniclib
@harmoniclib
❤11
به نظر شما ریاضی کدام پایه دبستان سختتر است؟!
Anonymous Poll
15%
اول
2%
دوم
12%
سوم
35%
چهارم
12%
پنجم
25%
ششم
❤5
pdf.pdf
110.5 KB
❤5❤🔥3
فرهنگ عامل اصلی در پیشرفت جوامع بشری است.
اولین روزهایی كه در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمیداشت و به محل کار میبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى بود.
ما صبحها زود به کارخانه میرسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک میکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند کارخانه اسکانیا با ماشین شخصى به سر کار میآمدند.
روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم : «آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک میکنى؟ در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟»
او در جواب گفت: «براى این که ما زود میرسیم و وقت براى پیادهرفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر میرسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.
مگه تو این طور فکر نمیکنی؟»
@harmoniclib
اولین روزهایی كه در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمیداشت و به محل کار میبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى بود.
ما صبحها زود به کارخانه میرسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک میکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند کارخانه اسکانیا با ماشین شخصى به سر کار میآمدند.
روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم : «آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک میکنى؟ در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟»
او در جواب گفت: «براى این که ما زود میرسیم و وقت براى پیادهرفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر میرسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.
مگه تو این طور فکر نمیکنی؟»
@harmoniclib
👍5❤3👏3
خردنامه سقراط
زهی گنج حکمت که سقراط بود
مبرا ز تفریط و افراط بود
شد از جودت فکر ظلمت زدای
همه نور حکمت ز سر تا به پای
سرانجام خلعت پرستان شناخت
ز بی خلعتی خلعت خویش ساخت
ز خمخانه چرخ پر اشتلم
به خانه درون داشت یک کهنه خم
به فصل زمستان در آن سرزمین
به شبها ز سرما شدی خم نشین
چو خورشید خیمه به گردون زدی
ز تدویر خم خیمه بیرون زدی
نشستی ز عریان تنی بی حجاب
شدی گرم در پرتو آفتاب
یکی روز تن عور خورشیدوار
رسیدش به سر شاه آن روزگار
بدو گفت کای پیر دانش پذیر
بدینسان چرایی ز ما گوشه گیر
قدم باز می داری از راه ما
نمی آوری رو به درگاه ما
بگفتا که تنگ است بر من مجال
ز شغلی که باشد مرا ماه و سال
بگفتش که چندین تورا شغل چیست
که بی آن نیاری یکی لحظه زیست
بگفتا پی دولت زندگی
همی سازم اسباب پایندگی
بگفتش که اسباب آن پیش ماست
رساندن به حاجتوران کیش ماست
بگفت ار بدانم که آن پیش توست
ببندم کمر در رضای تو چست
به دست تو برگ حیات تن است
که آن سد راه نجات من است
حیات دل و جان بود کام من
که آن بندد از راه تو گام من
بگفتش به هر چیز داری نیاز
بگو تا کنم از برای تو ساز
بگفتا نیاز من خاکسار
به تو غیر ازین نیست ای شهریار
که این خلعت گرم کز عکس مهر
به دوشم کشیده ست اکنون سپهر
به تاراج سایه نگیری ز من
به لطف این توقع پذیری ز من
گذاری که یکدم به بی پردگی
برد مهر چرخ از من افسردگی
چو بشنید شاه از وی این گفت و گوی
شد از خاصگان بهر او جامه جوی
یکی جامه دادند او را عطا
ز مویینه چین و خز خطا
بگرداند حالی ازان جامه پشت
به نرمی فرو خواند حرفی درشت
که کی زندگان را کشیدن نکوست
ز مرده کفن یار ز مردار پوست
ز سردی دی چون شوم رنج یاب
شبم خم پسند است و روز آفتاب
هزار آفرین بر حکیمی چنین
برون پایه اش زآسمان و زمین
نه بر جانش از دور افلاک درد
نه بر طبعش از عالم خاک گرد
درین کار شاگرد بودش هزار
فلاطون از آنها یکی در شمار
فلاطون فلاطونی از وی گرفت
فلاطونی افزونی از وی گرفت
به حکمت چو در ثمین سفته است
به دانا فلاطون چنین گفته است
که ای رسته از تنگنای خیال
زده در هوای خرد پر و بال
بر آن دار همت ز آغاز کار
که گردی شناسای پروردگار
بدانی حق دولت بندگیش
نهی پا به راه پرستندگیش
روی راه خوشنودیش صبح و شام
به کسب رضایش کنی اهتمام
ز حکمت به معراج عزت برآی
بنه بر سر چرخ گردنده پای
بسا دست کوته ز بی مایگی
که دارد ز حکمت فلک پایگی
اگر بودی از جهل هر سینه صاف
برافتادی از خلق رسم خلاف
ره مرد دانا یکی بیش نیست
به جز طبع نادان دو اندیش نیست
نبینی درین ششدر دیولاخ
ز شادی دل شش نفر را فراخ
یکی آن حسدور به هر کشوری
که رنجش بود راحت دیگری
چو حال کسی بیند از خویش به
فتد بر رگ جانش از غم گره
دوم کینه ورزی که از خلق زشت
بود کینه خلقش اندر سرشت
چو نتواند از کس شدن کینه کش
نباشد ز کینداریش سینه خوش
سیم نو توانگر که بهر درم
بود روز و شب بر دل او دو غم
یکی آنکه چون چیزی آرد به کف
دوم آنکه ناگه نگردد تلف
چهارم لئیمی که با گنج سیم
بود همچو نام زرش دل دو نیم
که ناگه نیابد بدو فقر راه
نگردد بدان روز عیشش تباه
بود پنجمین طالب پایه ای
که در خورد آن نبودش مایه ای
کند آرزوی مقام بلند
که نتواند آنجا فکندن کمند
ششم از ادب خالی اندیشه ای
که باشد حریف ادب پیشه ای
چو طبعش بود از ادب بی نصیب
کشد نو به نو مالشی از ادیب
بود سیم و زر رنج دین پروران
طبیبان آن رنج دانشوران
کشد رنج را چون سوی خود طبیب
کجا باشدش از مداوا نصیب
ازان کس بپرهیز و فعل و فنش
که دارد دلت بی سبب دشمنش
اگر ره نگرداند از گرگ و میش
بود یاور او در آزار خویش
زبان را چه داری به گفتن گرو
ز هر سو گشا گوش حکمت شنو
خدا یک زبانت بداد و دو گوش
که کم گوی یعنی و افزون نیوش
خموشی بود دولت ایزدی
دلیل هنرمندی و بخردی
ز بسیار دانان فراست گواست
که بسیار گوی از کیاست جداست
سخن را کزان بسته داری نفس
یکی مرغ دان پایبند قفس
چو گفتی قفس یافت بر وی شکست
طمع بگسل از وی که آید به دست
مکش زیر ران مرکب حرص و آز
ز گیتی به قدر کفایت بساز
به هر روز تا شب ز خوان سپهر
بسنده ست یک خشت نانت چو مهر
بیفکن ز کف کاسه زر ناب
کف خویش را کاسه کن بهر آب
ز زربفت هستی مشو خودفروش
کهن خرقه نیستی کش به دوش
مکش بهر معموری خانه رنج
به ویرانه خود را نهان کن چو گنج
به خود بند در خدمت خود کمر
به مخدومی از کس مکش درد سر
ز چوبت کف پای نعلین سای
به از نعل زر بر سم بادپای
چراغ شبت بس بود ماهتاب
ادیم زمین بهر تو نطع خواب
بدین حال با حکمت اندوزیت
سلوک عمل گر شود روزیت
بری گوی دولت ز همپیشگان
شوی سرور حکمت اندیشگان
رهانی ز سود و زیان خویش را
رسانی به پیشینیان خویش را
حذر کن ز آسیب جادو زنان
به دستان سران را ز پای افکنان
به روی زمین دام مردان مرد
بساط وفا و مروت نورد
ازیشان در درج حکمت به بند
وزیشان نگون قدر هر سربلند
جامی
زهی گنج حکمت که سقراط بود
مبرا ز تفریط و افراط بود
شد از جودت فکر ظلمت زدای
همه نور حکمت ز سر تا به پای
سرانجام خلعت پرستان شناخت
ز بی خلعتی خلعت خویش ساخت
ز خمخانه چرخ پر اشتلم
به خانه درون داشت یک کهنه خم
به فصل زمستان در آن سرزمین
به شبها ز سرما شدی خم نشین
چو خورشید خیمه به گردون زدی
ز تدویر خم خیمه بیرون زدی
نشستی ز عریان تنی بی حجاب
شدی گرم در پرتو آفتاب
یکی روز تن عور خورشیدوار
رسیدش به سر شاه آن روزگار
بدو گفت کای پیر دانش پذیر
بدینسان چرایی ز ما گوشه گیر
قدم باز می داری از راه ما
نمی آوری رو به درگاه ما
بگفتا که تنگ است بر من مجال
ز شغلی که باشد مرا ماه و سال
بگفتش که چندین تورا شغل چیست
که بی آن نیاری یکی لحظه زیست
بگفتا پی دولت زندگی
همی سازم اسباب پایندگی
بگفتش که اسباب آن پیش ماست
رساندن به حاجتوران کیش ماست
بگفت ار بدانم که آن پیش توست
ببندم کمر در رضای تو چست
به دست تو برگ حیات تن است
که آن سد راه نجات من است
حیات دل و جان بود کام من
که آن بندد از راه تو گام من
بگفتش به هر چیز داری نیاز
بگو تا کنم از برای تو ساز
بگفتا نیاز من خاکسار
به تو غیر ازین نیست ای شهریار
که این خلعت گرم کز عکس مهر
به دوشم کشیده ست اکنون سپهر
به تاراج سایه نگیری ز من
به لطف این توقع پذیری ز من
گذاری که یکدم به بی پردگی
برد مهر چرخ از من افسردگی
چو بشنید شاه از وی این گفت و گوی
شد از خاصگان بهر او جامه جوی
یکی جامه دادند او را عطا
ز مویینه چین و خز خطا
بگرداند حالی ازان جامه پشت
به نرمی فرو خواند حرفی درشت
که کی زندگان را کشیدن نکوست
ز مرده کفن یار ز مردار پوست
ز سردی دی چون شوم رنج یاب
شبم خم پسند است و روز آفتاب
هزار آفرین بر حکیمی چنین
برون پایه اش زآسمان و زمین
نه بر جانش از دور افلاک درد
نه بر طبعش از عالم خاک گرد
درین کار شاگرد بودش هزار
فلاطون از آنها یکی در شمار
فلاطون فلاطونی از وی گرفت
فلاطونی افزونی از وی گرفت
به حکمت چو در ثمین سفته است
به دانا فلاطون چنین گفته است
که ای رسته از تنگنای خیال
زده در هوای خرد پر و بال
بر آن دار همت ز آغاز کار
که گردی شناسای پروردگار
بدانی حق دولت بندگیش
نهی پا به راه پرستندگیش
روی راه خوشنودیش صبح و شام
به کسب رضایش کنی اهتمام
ز حکمت به معراج عزت برآی
بنه بر سر چرخ گردنده پای
بسا دست کوته ز بی مایگی
که دارد ز حکمت فلک پایگی
اگر بودی از جهل هر سینه صاف
برافتادی از خلق رسم خلاف
ره مرد دانا یکی بیش نیست
به جز طبع نادان دو اندیش نیست
نبینی درین ششدر دیولاخ
ز شادی دل شش نفر را فراخ
یکی آن حسدور به هر کشوری
که رنجش بود راحت دیگری
چو حال کسی بیند از خویش به
فتد بر رگ جانش از غم گره
دوم کینه ورزی که از خلق زشت
بود کینه خلقش اندر سرشت
چو نتواند از کس شدن کینه کش
نباشد ز کینداریش سینه خوش
سیم نو توانگر که بهر درم
بود روز و شب بر دل او دو غم
یکی آنکه چون چیزی آرد به کف
دوم آنکه ناگه نگردد تلف
چهارم لئیمی که با گنج سیم
بود همچو نام زرش دل دو نیم
که ناگه نیابد بدو فقر راه
نگردد بدان روز عیشش تباه
بود پنجمین طالب پایه ای
که در خورد آن نبودش مایه ای
کند آرزوی مقام بلند
که نتواند آنجا فکندن کمند
ششم از ادب خالی اندیشه ای
که باشد حریف ادب پیشه ای
چو طبعش بود از ادب بی نصیب
کشد نو به نو مالشی از ادیب
بود سیم و زر رنج دین پروران
طبیبان آن رنج دانشوران
کشد رنج را چون سوی خود طبیب
کجا باشدش از مداوا نصیب
ازان کس بپرهیز و فعل و فنش
که دارد دلت بی سبب دشمنش
اگر ره نگرداند از گرگ و میش
بود یاور او در آزار خویش
زبان را چه داری به گفتن گرو
ز هر سو گشا گوش حکمت شنو
خدا یک زبانت بداد و دو گوش
که کم گوی یعنی و افزون نیوش
خموشی بود دولت ایزدی
دلیل هنرمندی و بخردی
ز بسیار دانان فراست گواست
که بسیار گوی از کیاست جداست
سخن را کزان بسته داری نفس
یکی مرغ دان پایبند قفس
چو گفتی قفس یافت بر وی شکست
طمع بگسل از وی که آید به دست
مکش زیر ران مرکب حرص و آز
ز گیتی به قدر کفایت بساز
به هر روز تا شب ز خوان سپهر
بسنده ست یک خشت نانت چو مهر
بیفکن ز کف کاسه زر ناب
کف خویش را کاسه کن بهر آب
ز زربفت هستی مشو خودفروش
کهن خرقه نیستی کش به دوش
مکش بهر معموری خانه رنج
به ویرانه خود را نهان کن چو گنج
به خود بند در خدمت خود کمر
به مخدومی از کس مکش درد سر
ز چوبت کف پای نعلین سای
به از نعل زر بر سم بادپای
چراغ شبت بس بود ماهتاب
ادیم زمین بهر تو نطع خواب
بدین حال با حکمت اندوزیت
سلوک عمل گر شود روزیت
بری گوی دولت ز همپیشگان
شوی سرور حکمت اندیشگان
رهانی ز سود و زیان خویش را
رسانی به پیشینیان خویش را
حذر کن ز آسیب جادو زنان
به دستان سران را ز پای افکنان
به روی زمین دام مردان مرد
بساط وفا و مروت نورد
ازیشان در درج حکمت به بند
وزیشان نگون قدر هر سربلند
جامی
❤5🔥3
ادامه
ازیشان خردمند را پایه پست
وزیشان سپاه خرد را شکست
دهد طعم شهد و شکر زهرشان
مخور زهر را چون شکر بهرشان
مشو غره حلم مرد حلیم
که بر حلم عمری نشیند مقیم
درختیست صندل خنک در مزاج
پی علت گرم طبعان علاج
به هم در شده شاخه ها زان درخت
چو در اصطکاک افتد از باد سخت
زند آتشی شعله زان اصطکاک
که ریزد ازان شاخ و برگش به خاک
اگر پیر باشد عوان ور جوان
به هر حال نبود عوان جز عوان
تنش گرچه از ضعف پیریست سست
بود سیرت بد در او تندرست
درونش سیاه از دل تیره خوی
کیش سود دارد سفیدی موی
به سال و مه ار گرگ گردد بزرگ
نیاید برون هرگز از خوی گرگ
به پیمان مشو بند فرمان او
که دام فریب است پیمان او
مبادا به آن دامت اندر کشد
به تزویر جانت ز تن برکشد
@harmoniclib
جامی
ازیشان خردمند را پایه پست
وزیشان سپاه خرد را شکست
دهد طعم شهد و شکر زهرشان
مخور زهر را چون شکر بهرشان
مشو غره حلم مرد حلیم
که بر حلم عمری نشیند مقیم
درختیست صندل خنک در مزاج
پی علت گرم طبعان علاج
به هم در شده شاخه ها زان درخت
چو در اصطکاک افتد از باد سخت
زند آتشی شعله زان اصطکاک
که ریزد ازان شاخ و برگش به خاک
اگر پیر باشد عوان ور جوان
به هر حال نبود عوان جز عوان
تنش گرچه از ضعف پیریست سست
بود سیرت بد در او تندرست
درونش سیاه از دل تیره خوی
کیش سود دارد سفیدی موی
به سال و مه ار گرگ گردد بزرگ
نیاید برون هرگز از خوی گرگ
به پیمان مشو بند فرمان او
که دام فریب است پیمان او
مبادا به آن دامت اندر کشد
به تزویر جانت ز تن برکشد
@harmoniclib
جامی
❤2👍2🔥2
اخبار و کتاب های ریاضی
ادامه ازیشان خردمند را پایه پست وزیشان سپاه خرد را شکست دهد طعم شهد و شکر زهرشان مخور زهر را چون شکر بهرشان مشو غره حلم مرد حلیم که بر حلم عمری نشیند مقیم درختیست صندل خنک در مزاج پی علت گرم طبعان علاج به هم در شده شاخه ها زان درخت چو در اصطکاک افتد از…
دوستان این خردنامه سقراط ۸۹ بیت است.
در یک پست جا نشد.
در دو پست فرستادم.
خیلی جالب است حتما بخونید.
در یک پست جا نشد.
در دو پست فرستادم.
خیلی جالب است حتما بخونید.
👍2🙏2
یک کانال ریاضی خوب
لطفا حتما عضو بشین و از مطالب خوبشون استفاده کنید.
👇👇👇
https://news.1rj.ru/str/PureMathematicsBook
لطفا حتما عضو بشین و از مطالب خوبشون استفاده کنید.
👇👇👇
https://news.1rj.ru/str/PureMathematicsBook
Telegram
Pure Mathematics
- 𝐏𝐮𝐫𝐞 𝐌𝐚𝐭𝐡𝐞𝐦𝐚𝐭𝐢𝐜𝐬
سلام و احترام خدمت دوستان عزیزم
این چنل با محوریت ارائه رفرنسها و منابع تخصصی ریاضیات، آفرها و پوزیشنهای #اپلای دکتری فعالیت میکند.
📂 فرصتی مناسب برای انتقال تجربه
🖇 - @PureMathematicsBook
آدمین @AghilKhalilavi
سلام و احترام خدمت دوستان عزیزم
این چنل با محوریت ارائه رفرنسها و منابع تخصصی ریاضیات، آفرها و پوزیشنهای #اپلای دکتری فعالیت میکند.
📂 فرصتی مناسب برای انتقال تجربه
🖇 - @PureMathematicsBook
آدمین @AghilKhalilavi
❤3🔥1
و ما ادراک ما رصدخانه
با سلام به مخاطبین عزیز کانال اخبار و کتابهای ریاضی
سرور عزیزم در پست کوتاه بوزجانی، فارغ از دم دار بودن یا دم دار نبودن کشمش ش، از اصطلاح «رصدخانه» برای فعالیتهای نجومی بوزجانی در بغداد استفاده کرده بود.
خواستم یادآوری کنم که وقتی می گوییم رصدخانه، این رصدخانه با آن رصدخانه تومانی صد دینار توفیر دارد. به قول قدما:
چکمه ی آبجی شهید و چکمه ی شمر لعین
هر دو از چرمند اما این کجا و آن کجا؟
کلمه ی رصدخانه به معنای امروزی آن یعنی مکان خاصی که تعدادی ابزارهای نجومی (تلسکوپ، رادیو تلسکوپ، طیف سنج، تداخل سنج و غیره) جمع شده و دانشمندانی با استفاده از این گونه ابزار در حال مطالعه ی اجرام آسمانی هستند.
این کانسپت (چی هست؟) از رصدخانه را شاید بتوان اولین بار به رصدخانه ی مراغه اطلاق کرد. رصدخانه ی مراغه (که به توصیه و مشورت خواجه نصیر و به دستور هلاکو ساخته شد) مکان نسبتا وسیعی بود که انواع ابزارهای نجومی آن دوره را در آن ساخته بودند.
به علت اینکه در نجوم، اندازه گیری زوایای کوچک نیاز به داشتن شعاع های بزرگ است (خودتان حساب کنید که برای اندازه گیری یک قوس یک ثانیه ای به صورت واضح بر روی محیط یک دایره، شعاع آن دایره باید حداقل چقدر باشد)، ابزارهای نجومی نصب شده در رصدخانه ی مراغه ابزارهایی نسبتا غول آسا بودند. نکته ی جالبتر این رصدخانه این بود که در این رصدخانه نه یک ابزار، بلکه مجموعه ی نسبتا کاملی از انواع ابزارهای نجومی برای اندازه گیری های مختلف نصب شده بود.
لازم به توضیح نیست که در زمان بوزجانی و قبل از وی هم ابزارهای نجومی وجود داشتند و مورد استفاده ی دانشمندان بودند. اما به این صورت نبود که یک مکان ثابت و سازمان یافته برای رصدها وجود داشته باشد که بتوان آن را به صورت امروزی رصدخانه نامید. ابزارهای قبل از رصدخانه مراغه عمدتا توسط خود علاقمندان به نجوم (و نه به دستور دولت وقت) ساخته می شدند و ابعادی نسبتا کوچک و دقتی نسبتا پایین داشتند.
تفاوت بین رصدخانه های جدید و قدیم را بین مدارس قدیم و جدید هم می شود دید. مدارس قدیم (مثلا مدرسه ی نظامیه که توسط خواجه نظام الملک ساخته شد و یا مدرسه ی مستنصریه ی بغداد) اساساً با مدارس امروزی در همه چیز تفاوت داشتند. فرصتی اگر پیش آمد بیشتر این تفاوت را توضیح خواهم داد.
پس تا آن موقع ....
@harmoniclib
دکتر رضا کیانی
با سلام به مخاطبین عزیز کانال اخبار و کتابهای ریاضی
سرور عزیزم در پست کوتاه بوزجانی، فارغ از دم دار بودن یا دم دار نبودن کشمش ش، از اصطلاح «رصدخانه» برای فعالیتهای نجومی بوزجانی در بغداد استفاده کرده بود.
خواستم یادآوری کنم که وقتی می گوییم رصدخانه، این رصدخانه با آن رصدخانه تومانی صد دینار توفیر دارد. به قول قدما:
چکمه ی آبجی شهید و چکمه ی شمر لعین
هر دو از چرمند اما این کجا و آن کجا؟
کلمه ی رصدخانه به معنای امروزی آن یعنی مکان خاصی که تعدادی ابزارهای نجومی (تلسکوپ، رادیو تلسکوپ، طیف سنج، تداخل سنج و غیره) جمع شده و دانشمندانی با استفاده از این گونه ابزار در حال مطالعه ی اجرام آسمانی هستند.
این کانسپت (چی هست؟) از رصدخانه را شاید بتوان اولین بار به رصدخانه ی مراغه اطلاق کرد. رصدخانه ی مراغه (که به توصیه و مشورت خواجه نصیر و به دستور هلاکو ساخته شد) مکان نسبتا وسیعی بود که انواع ابزارهای نجومی آن دوره را در آن ساخته بودند.
به علت اینکه در نجوم، اندازه گیری زوایای کوچک نیاز به داشتن شعاع های بزرگ است (خودتان حساب کنید که برای اندازه گیری یک قوس یک ثانیه ای به صورت واضح بر روی محیط یک دایره، شعاع آن دایره باید حداقل چقدر باشد)، ابزارهای نجومی نصب شده در رصدخانه ی مراغه ابزارهایی نسبتا غول آسا بودند. نکته ی جالبتر این رصدخانه این بود که در این رصدخانه نه یک ابزار، بلکه مجموعه ی نسبتا کاملی از انواع ابزارهای نجومی برای اندازه گیری های مختلف نصب شده بود.
لازم به توضیح نیست که در زمان بوزجانی و قبل از وی هم ابزارهای نجومی وجود داشتند و مورد استفاده ی دانشمندان بودند. اما به این صورت نبود که یک مکان ثابت و سازمان یافته برای رصدها وجود داشته باشد که بتوان آن را به صورت امروزی رصدخانه نامید. ابزارهای قبل از رصدخانه مراغه عمدتا توسط خود علاقمندان به نجوم (و نه به دستور دولت وقت) ساخته می شدند و ابعادی نسبتا کوچک و دقتی نسبتا پایین داشتند.
تفاوت بین رصدخانه های جدید و قدیم را بین مدارس قدیم و جدید هم می شود دید. مدارس قدیم (مثلا مدرسه ی نظامیه که توسط خواجه نظام الملک ساخته شد و یا مدرسه ی مستنصریه ی بغداد) اساساً با مدارس امروزی در همه چیز تفاوت داشتند. فرصتی اگر پیش آمد بیشتر این تفاوت را توضیح خواهم داد.
پس تا آن موقع ....
@harmoniclib
دکتر رضا کیانی
❤1
اخبار و کتاب های ریاضی
و ما ادراک ما رصدخانه با سلام به مخاطبین عزیز کانال اخبار و کتابهای ریاضی سرور عزیزم در پست کوتاه بوزجانی، فارغ از دم دار بودن یا دم دار نبودن کشمش ش، از اصطلاح «رصدخانه» برای فعالیتهای نجومی بوزجانی در بغداد استفاده کرده بود. خواستم یادآوری کنم که وقتی…
این تصویر رصد خانه استانبول هست که چند سال بعد از رصدخانه مراغه ولی از روی همون الگو ساخته شد. البته ابزارهای رصد بیرون رصدخانه رو تصویر نکرده... جالبش کره زمین در مرکز و پایین تصویره که قسمتهای جنوب آفریقا رو نشون میده و آمریکای جنوبی رو که اون زمان هنوز درست و حسابی کشف نشده بودند.
@harmoniclib
@harmoniclib
👏1