Forwarded from مغموم
نبودن مسئلهی عجیبیه. اگه مثلا پازلت دههزار تکه داشته باشه و یدونهش فقط نباشه، همهی فکر و ذکرت میشه نبودن اون یه تکه و بقیهش به چشمت نمیاد. جای خالیش هم هرکاری کنی با هیچی پر نمیشه. قصهی من هم همین پازل ناقصه که بدون تو به هیچ دردی نمیخوره!
هر موقع میگی قضیه از اینی که الان هست عجیب تر نمیشه، یهو یه خبر دیگه میاد. حالا این دفعه داریوش مهرجویی و زنشو با چاقو کشتن.
امروز ساعت هفت صبح خالم بیدار شده بود بعد به سرش زده بود بیاد توی اتاق من، منی که خوابیدم رو بغل کنه که بیدارم کنه ولی بهش گفتم خوابم میاد در نتیجه ربع ساعت منو در آغوش گرفت و خوابید و بعد حوصلش سر رفت و پاشد رفت. عجیب هستیم واقعا.
Forwarded from کمال فراری ◦
خواهرا سلام
من و همسرم نزدیک شیش ساله که با هم ازدواج کردیم، همه چی خیلی خوب بود بینمون، یه دونه بچه داریم و خدا رو شکر سالم و سلامته.
خانواده همسرم خیلی آدمای مذهبیای بودن و به خاطر اینکه من اصلا آدم مذهبیای نبودم و نیستم با ازدواجمون مخالف بودن، ولی همسرم تصمیم گرفت که با من ازدواج کنه و با خانوادهش قطع ارتباط کرد.
خانواده همسر من یک شرکتی رو اداره میکنن خانوادگی و قرار بود که شرکت ارث برسه به برادر بزرگتر همسرم، ولی ایشون از ایران خارج شد و الان تو فرانسه با همسر فرانسویش زندگی میکنه و کاملاً از خانواده خودش رو دور کرده.
حالا پدرشوهر من چند وقت پیش اومد دیدن ما که همه ما رو حسابی شوکه کرد، ولی شرط ادب حکم میکرد که ازش پذیرایی کنیم. همسرم و ایشون رفتن قدمی زدن و وقتی برگشتن انگار شوهر من رو جادو کرده بود این مرد.
همسر من که از اون جو جدا شده بود یک دفعه بهم گفت که قراره رییس شرکت بشه و وضع ما خیلی عالی میشه و غیره. درسته ما وضع مالیمون در حد خانواده همسر من نیست ولی من شوهرم و بچمون خوشحال و راضی هستیم، یا بودیم تا وقتی که پدرشوهرم این فکر رو انداخت تو ذهن همسرم. بعد شوهر من برگشت بهم گفت که هیچ چیز ابدی نیست و قلب من رو شکست. باورم نمیشد چ. هنوز هم باورم نمیشه. من منتظر بودم که نظرش رو عوض کنه ولی آخرش با پدرش گذاشت و رفت. منم بچه و گلدونام رو برداشتم و سوار ماشین شدم و رفتم.
الان من چیکار کنم؟ یعنی جادو شده؟ طلسمی چیزی بلدین خواهرا؟ یا طلسم شکن؟ واقعا این صد و هشتاد درجه تغییر از شوهر من بعیده. خیلی میترسم...
من و همسرم نزدیک شیش ساله که با هم ازدواج کردیم، همه چی خیلی خوب بود بینمون، یه دونه بچه داریم و خدا رو شکر سالم و سلامته.
خانواده همسرم خیلی آدمای مذهبیای بودن و به خاطر اینکه من اصلا آدم مذهبیای نبودم و نیستم با ازدواجمون مخالف بودن، ولی همسرم تصمیم گرفت که با من ازدواج کنه و با خانوادهش قطع ارتباط کرد.
خانواده همسر من یک شرکتی رو اداره میکنن خانوادگی و قرار بود که شرکت ارث برسه به برادر بزرگتر همسرم، ولی ایشون از ایران خارج شد و الان تو فرانسه با همسر فرانسویش زندگی میکنه و کاملاً از خانواده خودش رو دور کرده.
حالا پدرشوهر من چند وقت پیش اومد دیدن ما که همه ما رو حسابی شوکه کرد، ولی شرط ادب حکم میکرد که ازش پذیرایی کنیم. همسرم و ایشون رفتن قدمی زدن و وقتی برگشتن انگار شوهر من رو جادو کرده بود این مرد.
همسر من که از اون جو جدا شده بود یک دفعه بهم گفت که قراره رییس شرکت بشه و وضع ما خیلی عالی میشه و غیره. درسته ما وضع مالیمون در حد خانواده همسر من نیست ولی من شوهرم و بچمون خوشحال و راضی هستیم، یا بودیم تا وقتی که پدرشوهرم این فکر رو انداخت تو ذهن همسرم. بعد شوهر من برگشت بهم گفت که هیچ چیز ابدی نیست و قلب من رو شکست. باورم نمیشد چ. هنوز هم باورم نمیشه. من منتظر بودم که نظرش رو عوض کنه ولی آخرش با پدرش گذاشت و رفت. منم بچه و گلدونام رو برداشتم و سوار ماشین شدم و رفتم.
الان من چیکار کنم؟ یعنی جادو شده؟ طلسمی چیزی بلدین خواهرا؟ یا طلسم شکن؟ واقعا این صد و هشتاد درجه تغییر از شوهر من بعیده. خیلی میترسم...
Forwarded from Here Lies Poor Old Jack (:(:)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کشته نشدید با این میکشمتون