و منی که از اول زندگیم مدام دارم میگمش منتظرم ببینم کی روانم بر باد میره
🄷ell in winter🧋
تصمیم گرفتم اسم دفتر شعر دومو بذارم منظومهی دشت شقایق
این دفترو میدم به آفرین
🄷ell in winter🧋
عزیزانم به من توضیح بدهید چرا با وجود این که من بلندترین شعر سهراب سپهری رو حفظم الان یک نمره از شعر حفظ ندارم؟😊😊😊😊😊😊
پرایوت شیر بعد نزدیک ده تا ویو؟😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊عزیزم واقعا چرا؟؟؟
Forwarded from nightmare (-ماهی)
ولی در نهایت متوجه میشی انسان ها بسیار حرامزاده هستند و جملگی شیر مادر نخورده اند
یک مشت انسان کان نشور میخواهند کلهی مرا کان کنند. کانی ها نمیدانند به کانم و کانشان حوالهیشان کردهام میخواهم جملگی با سیسی ها کان خوشگل بشویم.
Forwarded from The cat's whiskers° (ᴀʀᴍʏᴛᴀ)
Mommy issues or daddy issues?
Bro i'm THE ISSUE
Bro i'm THE ISSUE
جوری فیلم Greta کریپ و عجیبه که واقعا الان فکر میکنم باید با همه کات کنم چون من نمیدونم اونا سایکوعن یا نه
Forwarded from 𝘈' 𝘛𝘏𝘌 𝘉𝘖𝘚𝘚
اما از زمانی که یادمه همیشه احساس اضافه بودن داشتم و فکر میکردم که باید از مردم دور بمونم، احساس میکردم ذره ای دوست داشتنی و جالب نیستم یا اونقدری خوب نیستم که ی نفر بخواد باهام ارتباطی داشته باشه
این حس ها چندین و چند سال روی هم اومدن، آدمایی که اومدن نه تنها این حس رو کم نکردن بلکه بیشتر و بدترش کردن و من رو به جایی رسوندن که نمیتونم باور کنم من هم لایق دوست داشته شدن هستم یا من هم آدم جالبیم، چندین نفر بهم گفتن که این چیز ها فقط توی ذهن خودته، خیلی از آدم ها دلشون میخواد باهام ارتباط داشته باشن چون به نظرشون آدم جالب و عاقلی هستم، اکثرا میگن خیلی بانمکم و میتونم به قول خودشون مجلس گرم کن باشم، دوست صمیمیم همیشه بهم میگفت خیلی بامزه ای، خیلی باهوشی، افراد زیادی گفتن خیلی زیبایی، اکثرا بهم میگن انسان امنی هستی
اما اون رفتارهایی که من توی گذشته دیدم و اون اتفاقاتی که توی گذشته افتاد طی مدت زمان طولانی من رو به این فردِ بدون اعتماد به نفس تبدیل کرده که دیگه هیچ تعریفی رو باور نمیکنه و حس میکنه همشون دروغ و یا از سر تعارف هستن.
الان کسی ازم تعریف میکنه یا حتی میخواد منو ببینه میترسم، از ابراز محبت وحشت دارم، احساس میکنم آدما فقط میان که اذیت کنن و برن، این مشکل اعتماد نداشتن واقعا سخته ولی در عین حال سیف هم هست، از خودم و ظاهرم بیزارم، خودم رو کوچیک میبینم اما اون ته وجودم ی چیزی هست که به کسی اجازه نمیده من رو کوچیک ببینه، همه فکر میکنن من یکی از اون آدمای قلدرم که هیچی باعث نمیشه خم به ابروش بیاد، البته حق هم دارن، در ظاهر من خیلی آدم با اعتماد به نفس و خشکی هستم، ولی از درون خودم میدونم که چقدر به یک مو بندم، چقدر راحت به هم میریزم و چقدر حساسم.
این حس ها چندین و چند سال روی هم اومدن، آدمایی که اومدن نه تنها این حس رو کم نکردن بلکه بیشتر و بدترش کردن و من رو به جایی رسوندن که نمیتونم باور کنم من هم لایق دوست داشته شدن هستم یا من هم آدم جالبیم، چندین نفر بهم گفتن که این چیز ها فقط توی ذهن خودته، خیلی از آدم ها دلشون میخواد باهام ارتباط داشته باشن چون به نظرشون آدم جالب و عاقلی هستم، اکثرا میگن خیلی بانمکم و میتونم به قول خودشون مجلس گرم کن باشم، دوست صمیمیم همیشه بهم میگفت خیلی بامزه ای، خیلی باهوشی، افراد زیادی گفتن خیلی زیبایی، اکثرا بهم میگن انسان امنی هستی
اما اون رفتارهایی که من توی گذشته دیدم و اون اتفاقاتی که توی گذشته افتاد طی مدت زمان طولانی من رو به این فردِ بدون اعتماد به نفس تبدیل کرده که دیگه هیچ تعریفی رو باور نمیکنه و حس میکنه همشون دروغ و یا از سر تعارف هستن.
الان کسی ازم تعریف میکنه یا حتی میخواد منو ببینه میترسم، از ابراز محبت وحشت دارم، احساس میکنم آدما فقط میان که اذیت کنن و برن، این مشکل اعتماد نداشتن واقعا سخته ولی در عین حال سیف هم هست، از خودم و ظاهرم بیزارم، خودم رو کوچیک میبینم اما اون ته وجودم ی چیزی هست که به کسی اجازه نمیده من رو کوچیک ببینه، همه فکر میکنن من یکی از اون آدمای قلدرم که هیچی باعث نمیشه خم به ابروش بیاد، البته حق هم دارن، در ظاهر من خیلی آدم با اعتماد به نفس و خشکی هستم، ولی از درون خودم میدونم که چقدر به یک مو بندم، چقدر راحت به هم میریزم و چقدر حساسم.