مدل موهای پارمیدای جاذاب من به قدری زیبا بودن همیشه که اصن😭😭😭😭😭
مشکلات اعتمادم از وقتی شروع شد که سعید آسایش خوند «عشق تو دروغ بود دیگه»
سه سال پیش، همین موقع، غم باد گرفته بودیم که من دارم از ایران میرم
دو سال پیش همین موقع، خوشحال بودم. اینقدری خوشحال که حد نداشت
نمیدونستم قراره عموم فوت کنه، قراره کسی که خیلی دوسش دارم این همه حالمو بد کنه و من بشم مقصرش. نمیدونستم اینجوری میکنی.
و من هنوز همه چیزو نگه داشتم. سیزده تا برگهای که برام نوشتیو، خرسی که برای تولدم گرفتی، هودیای که برای اون یکی تولدم گرفتی، اون پارچهی چهارخونهی زرد که شبیه در مربا بود و برام توش نوشته بودی تولدم خاصه، چون من خاصم. اون کتابایی که برام خریدی صرفا چون من گفته بودم از این کتابه بدم میاد چون نمیدونم داستانش چیه و همه میگن من شبیهشم. هنوز خاطراتمونو نگه داشتم، درست مثل همون چوب بستنیای که من واسه تینا خریده بودم ولی تینا چسی اومد و تو خوردیش. هنوز اون گیرهی ببعی صورتی رنگی رو که تنها صورتیای بود که بهم حالت تهوع نمیداد رو نگه داشتم. تورو توی ذهنم نگه داشتم.
هنوز نه جرئت اینو دارم که به اون خرسه نگاه کنم، نه جرئت این که هودیه رو در بیارم و یه بار دیگه بپوشمش. جرئت ندارم یه بار دیگه به تو فکر کنم، با این که میدونم چه زخمایی بهم زدی، ولی فکر کردن بهت باعث میشه یه بار دیگه دلتنگت بشم. یه دلتنگیای که یازده صبح میاد و یقتو میگیره و بغض ولت نمیکنه.
گفته بودی جایگزینت میکنم، نه. هیچ وقت. جای خالیت هنوز تو قلبمه. جای خالیای که اونقدر سنگینه که سیاه چاله شده واسه خودش
امرور تلاش میکنم واسه همیشه تمومش کنم، اما فراموش نه. تموم میشی، به همون اندازهای که امیدمو تموم کردی، وقتی که توی سیاهی زندگیم ولم کردی و رفتی.
تمومت میکنم، این بار واسه بار آخر.
دو سال پیش همین موقع، خوشحال بودم. اینقدری خوشحال که حد نداشت
نمیدونستم قراره عموم فوت کنه، قراره کسی که خیلی دوسش دارم این همه حالمو بد کنه و من بشم مقصرش. نمیدونستم اینجوری میکنی.
و من هنوز همه چیزو نگه داشتم. سیزده تا برگهای که برام نوشتیو، خرسی که برای تولدم گرفتی، هودیای که برای اون یکی تولدم گرفتی، اون پارچهی چهارخونهی زرد که شبیه در مربا بود و برام توش نوشته بودی تولدم خاصه، چون من خاصم. اون کتابایی که برام خریدی صرفا چون من گفته بودم از این کتابه بدم میاد چون نمیدونم داستانش چیه و همه میگن من شبیهشم. هنوز خاطراتمونو نگه داشتم، درست مثل همون چوب بستنیای که من واسه تینا خریده بودم ولی تینا چسی اومد و تو خوردیش. هنوز اون گیرهی ببعی صورتی رنگی رو که تنها صورتیای بود که بهم حالت تهوع نمیداد رو نگه داشتم. تورو توی ذهنم نگه داشتم.
هنوز نه جرئت اینو دارم که به اون خرسه نگاه کنم، نه جرئت این که هودیه رو در بیارم و یه بار دیگه بپوشمش. جرئت ندارم یه بار دیگه به تو فکر کنم، با این که میدونم چه زخمایی بهم زدی، ولی فکر کردن بهت باعث میشه یه بار دیگه دلتنگت بشم. یه دلتنگیای که یازده صبح میاد و یقتو میگیره و بغض ولت نمیکنه.
گفته بودی جایگزینت میکنم، نه. هیچ وقت. جای خالیت هنوز تو قلبمه. جای خالیای که اونقدر سنگینه که سیاه چاله شده واسه خودش
امرور تلاش میکنم واسه همیشه تمومش کنم، اما فراموش نه. تموم میشی، به همون اندازهای که امیدمو تموم کردی، وقتی که توی سیاهی زندگیم ولم کردی و رفتی.
تمومت میکنم، این بار واسه بار آخر.
بچه ها لطفا رو مخ من راه نرین، من از همتون یه عکسا و یه خاطراتی دارم که میتونم باهاشون ازتون باج بگیرم
بلوغ فکریم از اونجایی شروع شد که موهامو زدم و پشیمون نشدم هیچ، تازه خوشحالم شدم
Forwarded from Shades of U (Kian)
شیر قهوه رو خودتون درست کنید که هیچی دیگه