اولش میاد دقیقا لحظهی قبل از رفتن پارتنرشو میگه. اون ترس و نگرانی که آیا بهش بگم بمونه؟ یا بهش علاقمو یه بار دیگه یادآوری کنم؟ و با نگاهش منصرفش میکنه که کاری کنه بمونه و اون روی تموم احساسش پا میذاره و جوری رفتار میکنه انگار یه آشغاله تا اون راحت تر بره و وقتی اون رفت شروین میمونه و سایهای از خیال که داره تو تصوراتش باهاش میرقصه ولی میدونه که قلبش، عشقش داره از اینجا میره و نمیتونه کاری بکنه پس فقط توی تصورش میمونه و میرقصه و میرقصه.
بعد میاد به معنای واقعی کلمه خستگی روحی طرف موقع از دست دادن عشقش میگه، میگه که دوستاش میان که حالشو عوض کنن و ببرنش بیرون ولی اون نمیخواد بره چون اونجا خونهایه که اون توش بوده و توش خاطراتشون هست پس ترجیح میده بمونه خونه و به دیوار زل بزنه و خاطراتشو مرور کنه تا شب بشه، شب بخوابه و خوابشو ببینه و صبح دوباره خواب ببینه. دنیا براش خاکستری و ابری جلوه میکنه و بادی که توی اتاق میزنه براش مهمه چون میترسه عطر عشقش از اتاق بره، حال نداره بره بیرون و به کاراش برسه و آهنگاشو ضبط کنه چون انگیزهاش و منبع الهامش رفته و منیجرش هم کفری میشه و همون موقع مامان عشقش میاد و یه چیزی براش میاره و میگه از طرف اونه، وقتی جعبهاشو باز میکنه یه نامه میبینه که توش پر عطره (اینجاش خیلی قشنگه چون شروین اینقدر احساساتی شده که حتی نحوهی استفاده از حروف اضافه رو فراموش کرده) که توش نوشته اگه بخوای برمیگردم و شروین هم با تمام وجود دلش میخواد بهش بگه برگرده ولی نمیگه چون میدونه تو ایران هیچی نمیشه و میدونه هر جوابیم که بده طرف احساسی میشه و هوایی میشه که برگرده بخاطر همین جواب نمیده و میره لای لحافش و به آباژور لبهی میز نگاه میکنه و تصور میکنه سایهی اون افتاده روی زمین و عشقش باز برگشته...
وقتی که داشتم با آیرون من روی کلیدم و قورباغهی روی کلیدش میجنگیدم و هی دم گوشش میگفتم شیلوپ
🄷ell in winter🧋
شاسگول خانوم چطوری، شاسگول خانوم خانومی
تاثیر ترنجه و باید بگم خوشحالم که تو خونه دارم با این هد میزنم و ظرف میشورم
Forwarded from nightmare (-ماهی)
من خیلی ادم احساساتی هستم. برام مهمه که بقیه بهم اهمیت بدن. وقتی شروع کردم به اهمیت دادن به دیگران. تعریف کردن از نکات مثبتشون، زیباییشون، اینکه ببین من تورو میشناسم اسمتو میدونم ،ویژگی خوبتو میدونم. من کم کم دیدم که همه این حس خوب بهم برمیگرده
Forwarded from فتوسنتز
من منتظرت میمونم. همینجا، کنارت. سرت رو بغل میکنم و بهخاطر قلب کوچیکت، با بقیه درگیر میشم که آزارت ندن. من امن میمونم که نخوای از این خونه فرار کنی. من هیچوقت کیفم رو روی پام نمیذارم که همیشه بتونی سرت رو بذاری اینجا. من برات کاغذ و رنگ میگیرم تا هنرمند شخصی کوچیکم باشی. بهت از عطر گرونم میدم و میذارم کفشام رو بپوشی. دوست داشتنت رو متوقف نمیکنم.
نمیدونم کدوم کلمه میتونه معنای عصبانیت من در حال حاضر رو بیان کنه
❤1
اینقدر نوشتم آروم باش که دیگه نمیدونم چی میتونم بگم جز این که آروم باش
It's like, at the moment, i am and i am not a person who exist and care and who actually is.
وای بچه ها. یه دختره تو کلاس شیمی هست که دست استادو گرفته و باهاش عکس گرفته و الان داره کصنمک بازی در میاره.