Forwarded from دوات
واقعا با یه سری از اخلاقهام حال نمیکنم، مطمئنم بقیه هم باهاشون حال نمیکنن ولی خب چون رفیقامن منو با اونا پذیرفتن. از همینجا بهشون این نوید رو میدم که آپدیت جدیدی در راهه.
Forwarded from 📚همکلاسی 📚
🔴فاجعه در تصحیح اوراق
🔹۳نفر یک برگه را تصحیح کردند
یکی داده ۶.۲۵
یکی داده ۱۷
یکی داده ۱۲.۵
🔹با انتشار این نمرات لحظه به لحظه احتمال لغو تاثیر قطعی معدل داره بیشتر و بیشتر میشه
📚 @hamclasix 📚
🔹۳نفر یک برگه را تصحیح کردند
یکی داده ۶.۲۵
یکی داده ۱۷
یکی داده ۱۲.۵
🔹با انتشار این نمرات لحظه به لحظه احتمال لغو تاثیر قطعی معدل داره بیشتر و بیشتر میشه
📚 @hamclasix 📚
یه خونه میگرفتیم. کوچیک. کوچیک اما از عمد. اینقدر کوچیک که توی آشپزخونهاش مدام به هم بخوریم و همش تو بغل هم باشیم. خونهای که گربه هامون نتونن ازمون دور شن و گلای توی پنجره رو بشه از هر جای خونه دید که یادمون نره بهشون آب بدیم. یه خونه که مدام بغلت کنم، بغلم کنی.
❤3
Forwarded from فتوسنتز
روحهایی که بهیکدیگر متعلقند، همیشه راهی برای بازگشت بههم پیدا میکنند.
(تو روح منی؛ برگرد).
(تو روح منی؛ برگرد).
🄷ell in winter🧋
الان که نشستم روی مبلای نا راحت ناراحت مادربزرگ، چشمم به گوشی و دستمم روی کیبورد گوشیه، ولی ذهنم لای باغچهی خاطراتمون داره پرسه میزنه. لای بوی اون بابونهی خشک شدهای که با اون عکس قشنگ گذاشتم لای دفتر شعر نیویورک/ منظومهی دشت بابونه. بوی موهات زیر دماغمه…
میخوام اونی که اینو اشتراک گذاشت رو زنده ببینم.
گاهی اوقات شروع میکردم به فکر کردن به این که نکنه همهی آدمای مقابلم حس بدی نسبت به من دارن و فکر میکنن دیوونهام و نمیخوان کنار من باشن؟ نکنه فکر میکنن این یارو خیلی عجیبه و تنها از سر کنجکاوی چسبیدن بهم؟ بخاطر همین سر قایم کردن یا نگفتن هر قضیهای بهم میریختم. وقتی میفهمیدم دوستم فلان قضیه رو بهم نگفته میگفتم نکنه حسای بدش برای منو هم مثل همین قایم کرده؟ نکنه ته دلش میخواد بهم بگه خفه شو؟ نکنه حس میکنه کریپم؟ نکنه اونم مثل هم بهم میگه دیوونه؟
الان میبینم همهی ما یه روزی روزگاری طرف مقابلو دیوونه خطاب کردیم و حس بدی هم از طرف مقابل گرفتیم، اما اون مهم نیست. مهم اون رفتار غالبیه که مردم با من داشتن و میفهمم هر کس یه جور به من عشقشو ثابت کرده، فقط من اینقدر ترسیده بودم بابت اون قضیه که نمیدیدمش. الان انگار بهتر میبینمش.
الان میبینم همهی ما یه روزی روزگاری طرف مقابلو دیوونه خطاب کردیم و حس بدی هم از طرف مقابل گرفتیم، اما اون مهم نیست. مهم اون رفتار غالبیه که مردم با من داشتن و میفهمم هر کس یه جور به من عشقشو ثابت کرده، فقط من اینقدر ترسیده بودم بابت اون قضیه که نمیدیدمش. الان انگار بهتر میبینمش.
الانم ترسه هست، الانم اون شکه هست. الانم میترسم نکنه طرف مقابلم دوستم نداره؟ ولی به خودم یادآوری میکنم که اگه نداشت، میگفت خب.