Welcome...to the land of death🏴☠
Not all messages are meant for the living
✦ Open carefully, or the shadows may follow
🕊49
در سرزمینی که مرگ پایان نیست، خیانتکاران در شعلههای جاویدان میسوزند، ترسزدگان در راه سایهها سرگردان میشوند، و شجاعان به «سپاه ابدی» میپیوندند.Click to read the rest of this dark path.
من، ملکهی تاریکی، داوری را آغاز کردهام...
اینجا هرکه قدم بگذارد، یا افسانه میشودیا سایه.
🕊32
«به تو، که شب را معنا میکنی...»
گاهی حس میکنم ماه، فقط برای تو برمیتابد...
در سکوت شبهای پاییزی، وقتی برکه آرام است و برگها بیصدا روی آب مینشینند، تصویرت میان بازتاب ماه میلغزد و دل من، بیاختیار، دنبال همان موج میدود.
تو را در صدای باد میان شاخههای خیس میشنوم، در نوری که از پنجره میتابد، در سایهای که روی دیوار اتاق جا میگذاری.
حرفی از دوست داشتن نمیزنم، چون همهی واژهها در برابر نگاهت بیپناهاند؛ کافیست لبخند بزنی تا تمام شعرهای جهان بینام شوند.
من هنوز یادم هست ؛ آن شب که ماه کامل بود و هوا بوی نم خاک میداد ــ دستم را روی برکه کشیدم تا تصویرت را لمس کنم، اما فقط سردی آب ماند و لرز ماه در دلم. از آن شب به بعد، هر وقت باد میوزد، خیال میکنم صدای قدمهایت است که از میان برگهای زرد میگذرد.
تو مثل نوری هستی که نه خاموش میشود، نه در آغوش گرفته. از دور میتابی، اما در عمق شب، حضور تو گرمتر از هر لمس است.
اگر روزی کسی بپرسد عشق چه رنگی دارد، میگویم: رنگ ماه روی برکهی پاییزی، وقتی که تو را به یاد میآورم.
و من هنوز، مثل آن روزهای دور، برایت مینویسم ــ با خودکاری که جوهرش رو به پایان است، روی کاغذی که بوی دلتنگی میدهد ــ تا شاید این واژهها از فاصله بگذرند و کنار تو آرام بگیرند...
نه برای گفتنِ چیزی تازه، فقط برای اینکه بدانی: هنوز هم، تمام شعرهای نانوشتهام از تو شروع میشوند.
تولدت مبارک
🕊13