سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
78 subscribers
3.8K photos
282 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چویا با چانه اش به ورلن اشاره کرد که به پشت سرش نگاه کند.
"یه حمله غافلگیر کننده به حمله واقعاً مسخره حمله ای که هیچوقت انتظارشو نداری...مثل این"
ناگهان دستی شانه ورلن را لمس کرد و ورلن فوراً به پشت سرش نگاه کرد.
و با چرخاندن سرش گونه اش درست به انگشت اشاره کسی خورد.
"چی____؟"
"دوست داری یه جوک اندرویدی بشنوی؟"
سوزن ظریفی از انگشت اشاره بیرون زده بود.
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
دنیا..... قراره تموم بشه.
چویا ── زندگی کن.
چویا در هوا چرخید و به ورلن نگاه کرد ورلن با حسرت لبخند میزد.
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
⤸⋆˙ورلن به طور مختصری اعلام کرد : "این بچه رو به فرانسه نمیدم"
"اونو به هیچکس نمیدم به مرکز تحقیقاتیم برنمیگرده این پسر تو یه روستای آروم و دور افتاده جایی تو خفا بزرگ میشه و هیچوقت نمیفهمه واقعاً چیه"
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ִֶָ☾."آدام داری چیکار میکنی؟! مگه همین الان نگفتی اگه از هم جدا بشیم دیگه هیچوقت همو پیدا نمیکنیم؟!"
"باید همینطوری باشه"
چویا صدای تنهای آدام را از طریق گیرنده داخل گوشش شنید.
"شایدم باشه. ولی من نمیتونم همزمان از تو محافظت کنم و ماموریت رو به روش دیگه ای انجام بدم."
چویا همچنان که با قدرت عظیمی کشیده میشد فریاد زد: "کدوم خری به ماموریت اهمیت میده؟! روهایات چی شدن؟! فکر کردم قراره به آژانس کارآگاهی تمام اندرویدی درست کنی" دو ثانیه گذشت تا آدام جواب داد.
"رویای من محافظت از انسانهاست."
صدایش مانند پدری بود که از فرزندش محافظت میکند؛ واضح و مهربان.
"و این رویا داره به واقعیت تبدیل میشه."
"من تونستم ازت محافظت کنم─چیز بیشتری نمیخوام"
صدای راضی آدام از طریق گیرنده به گوش رسید و بعد تبدیل به نویز شد.
سپس صدا قطع شد.𓂃 ࣪
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
او تنها ترین موجود جهان بود. چشمانش چرخید تا موجود تنهای دیگری را دید؛ جانور اهریمنی گیور.
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
تاریکی گریه کرد.
انگار کسی داشت شیون میکرد هق هقهای تنهاترین فرد دنیا.
صدا تقریباً در جریان سیاه نفرت غرق شد. اما وقتی هاله درخشان آراها باکی انرژی گیور را بلعید چویا بالاخره توانست آن را بشنود.
"تمومش کن" این چیزی بود که صدا گفت.
این هیولا صدای احساساتمه چرا یکیو خلق کنی که از همون اول نباید به دنیا میومد؟ با سوال بی جوابی که منو از درون میخوره از وجودم متنفر شدم. قاتل بودن تنها راهی بود که باهاش احساس زنده بودن میکردم. من یه روح بدبخت رقت انگیزم.
بهش پایان بده، برادر عزیزم با دستای خودت به این روح تنها پایان بده روح مردی که نمیتونست مثل تو به دنیا و مردمش اعتماد کنه.
میدونم. تو نمیتونستی تنهایی رو تحمل کنی برای همین اومدی ژاپن ولی این چیز بدی نیست تاس انداختی و باختی بدشانسی بود و یک آوردی ولی وقتی من تاس انداختم نقطه ها متفاوت اومدن من دوستای فوق العاده ای گرفتم همه ش همینه میتونست من تو موقعیت تو باشم یا تو توی موقعیت من.
به علاوه چیزی که تو داری فقط نفرت نیست تو واقعاً از دنیا متنفر نیستی برای همین اون خاطره رو بهم نشون دادی بهم یاد دادی چجوری گیور رو شکست بدم درست میگم مگه نه ورلن؟
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⋮ ִ ໋دوست داری به جوک اندرویدی بشنوی ارباب چویا؟
چویا با ناباوری مطلق و دهانی باز از حیرت ایستاد.
سرانجام نفس عمیقی کشید - احتمالاً عمیق ترین نفسی که تا به حال کشیده بود و بعد ناگهان لبخندی زد...
و خندید.
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
───"رمبو با ضعف به ورلن اطمینان داد نیاز نیست احساس گناه کنی. من همين الانشم مرده‌ام.
چیزی که اینجا میبینی صرفاً داده است ولی بازم هنوزم حس خیلی خوشایندیه چون تونستم اینو برات بذارم."
نور قرمزی از بدن رمبو شروع به درخشیدن کرد چیزی بود که ورلن قبلاً دیده بود: انتقال به سرخ
"صبر کن." ورلن که متوجه اتفاقی که در حال وقوع بود شد، دستش را به سمت رمبو دراز کرد. "رمبو صبر کن نرو"
"از هدیه تولدی که بهت دادم خوشت نیومد." رمبو لبخند متاسفی زد. "برای همین بجاش اینو بهت میدم تولدت مبارک پاول خوشحالم که به دنیا اومدی و خیلی خوشحالم که فرصت آشنایی باهات پیدا کردم."
مکعب فضای فرعی به سرعت متراکم شد تا اینکه درون قلب ورلن مکیده و ناپدید شد.
تنها چیزی که باقی ماند ،آوار ورلن و نسیم خنک شبانه بود.
ورلن با گیجی چند قدم برداشت اطراف را نگاه کرد و بعد روی آوار نشست.
"هاها... هاهاها....."
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
ورلن سعی کرد بایستد، اما بازوهایش قدرت نگه داشتنش را نداشتند و در میان آوار زانو زد.
داشت ضعیف میشد شاید تکینگی ای که رمبو ایجاد کرده بود، برخلاف انرژی بی حد و حصر تکینگی خود متناقض گذشته ،ورلن نمیتوانست برای همیشه انرژی تولید کند. ورلن دیگر نمیتوانست جاذبه را بدون خستگی دستکاری کند و با این حال واقعاً اهمیتی هم نمیداد.... چون چیزی با ارزش تر از آن را از ──دست داده بود.
"چرا، رمبو؟" به آسمان خیره شد. "چرا تو لحظه آخر لبخند زدی؟ من بهت خیانت کردم و در نتیجه‌ش تو مردی."
ورلن جواب را میدانست فقط نمیخواست قبولش کند.
"رمبو، مردی که منو از زیر دست پن نجات داد و بهم آزادی زندگی کردن داد."
"رمبو، مردی که بهم آموزش داد منو رشد داد تا خطرناک زیادی اومد. یه جاسوس بشم و کنارم به ماموریتای خطرناک زیادی اومد."
"رمبو، مردی که اون کلاهو با کمرویی تو روز تولدم بهم داد."
ورلن با صدایی لرزان پرسید : "چرا لبخند زدی؟ استفاده از موهبتت روی خودت دیگه تو رو انسان نمیکرد تو چیزی بیشتر از اطلاعات سطحی با خاطرات و شخصیت نمیشدی و اینو میدونستی پس چرا منتظرم موندی؟ چرا همه اون کارا رو برای کسی کردی که حتی نمیدونستی میاد یا نه...؟"
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
بالاخره در آن لحظه بود که فهمید فهمید چرا به چویا گفته بود چگونه گیور را شکست دهد.
ورلن از انسانها متنفر بود برایش مهم نبود اگر تک تکشان می مردند. با این حال به چویا سرنخی برای شکست گیور داد چون فکر نمیکرد همه به یک اندازه سزاوار مرگ باشند.
یک استثنا وجود داشت.
یک نفر بود که نظرش را عوض کرده بود.
حینی که فکش را منقبض میکرد تقریباً با نجوا :گفت: "متاسفم متاسفم متاسفم متاسفم متاسفم. متاسفم که نتونستم مثل دوستی که باهام بودی باهات رفتار کنم متاسفم که نتونستم ازت بابت هدیه ای که روز تولدم بهم دادی تشکر کنم و الان دیگه اینجا نیستی... حالا من خیلی غمگینم."
صدای ورلن وقتی سرش را به سمت آسمان بلند کرد و چشمانش را بست لرزید بی حرکت ماند. برای مدتی طولانی همانجا رو به آسمان شب ماند.𓍯𓂃
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فردا ام هر جایی فکر کنین تعطیله به جز من
خدایا این چه زندگیه