His tone made it seem like he was the master of this place.
The real master.ˊˎ-
The real master.ˊˎ-
💋2🍓1💘1
───Looking at the tap, he felt that the Judge didn’t always stand superior to others. In addition, this person seemed to know how to do everything.✶˖·˳.
💋2🍓1💘1
سیمپر ∞ Whore
Photo
𓍢 ִ ໋What are you going to do next?”
“Wait for the arrangement.”
“Will you work in the Twin Towers?“
“Probably.”
“Is the Lighthouse in regular contact with the military?”
“Not often.”
“The doctor who works in the Lighthouse… do you know him well?”
“Not familiar.”
“The little girl today…”
The next second, Lu Feng glanced at him.
“Don’t ask.” He stated.
“In addition, don’t talk at dinner.”
“Wait for the arrangement.”
“Will you work in the Twin Towers?“
“Probably.”
“Is the Lighthouse in regular contact with the military?”
“Not often.”
“The doctor who works in the Lighthouse… do you know him well?”
“Not familiar.”
“The little girl today…”
The next second, Lu Feng glanced at him.
“Don’t ask.” He stated.
“In addition, don’t talk at dinner.”
💋2🍓1💘1
+«سرهنگ چیکار میکنه؟»
-«شیر آب رو درست میکنه.»
+«قاضی شیر آب درست میکنه؟»
+«پس تو و اون...»
-«ما الان همسایه ایم.»
+«قبلا چی؟»
-«قبلا....»
-«ما دوست به حساب میایم.»
-«شیر آب رو درست میکنه.»
+«قاضی شیر آب درست میکنه؟»
+«پس تو و اون...»
-«ما الان همسایه ایم.»
+«قبلا چی؟»
-«قبلا....»
-«ما دوست به حساب میایم.»
💋2🍓1💘1
݁˖ . ݁او دید لوفنگ کارت شناسایی جدید را روی سنسور گذاشت.
چراغ سبز روشن شد و قفل در به آرامی باز شد.
لوفنگ در را هل داد بعد ناگهان تکان نخورد.
تمام بدنش ثابت به نظر میرسید.
این حرکت بسیار کمیاب بود بنابراین آنژه به آرامی سرش را بیرون آورد تا به اتاق نگاه کند سپس او هم میخکوب شد.
اتاق خالی نبود یک جعبه باز بزرگ کنار مبل درست جلوی در بود.
روی مبل یک افسر با لباس مشکی نشسته بود.
افسر با موهای مشکی و چشمان سبز سرد به در نگاه می کرد.
لوفنگ که دم در ایستاده بود سرش را برگرداند و با همان چشم ها به آنژه نگاه کرد.
چراغ سبز روشن شد و قفل در به آرامی باز شد.
لوفنگ در را هل داد بعد ناگهان تکان نخورد.
تمام بدنش ثابت به نظر میرسید.
این حرکت بسیار کمیاب بود بنابراین آنژه به آرامی سرش را بیرون آورد تا به اتاق نگاه کند سپس او هم میخکوب شد.
اتاق خالی نبود یک جعبه باز بزرگ کنار مبل درست جلوی در بود.
روی مبل یک افسر با لباس مشکی نشسته بود.
افسر با موهای مشکی و چشمان سبز سرد به در نگاه می کرد.
لوفنگ که دم در ایستاده بود سرش را برگرداند و با همان چشم ها به آنژه نگاه کرد.
😭5💘1
───Shin Haeryang had a knack for making hearts skip a beat with just a single sentence.⭑
🍓2💋1💘1🦄1