—موران لبخند زد: "حالا چطور؟ قبل از اینکه بمیری بذار دوباره ازت سوال بپرسم توی این دنیا کی حقیره و کی قابل احترام کی الان زیر اون یکیه؟ کی برنده شده؟ کی بازنده؟"
—مژه های چو واننینگ روی هم افتاده بودند انگار که هنوز درگیر اعترافات چند لحظه ی پیش موران بود موران دوباره محکم فک چو واننینگ را گرفت و سر او را بالا آورد موران یخ زد اولین باری بود که پشیمانی را در صورت چو واننینگ میدید آن حالت آنقدر برای موران نا آشنا بود که سریع صورت چو واننینگ را رها کردف انگار که دستش سوخته باشد.
—صورت چو واننینگ از درد بود انگار که داشت دردی که در استخوان هایش نفوذ کرده بود را تحمل میکرد دردی اعضایش را تکه و پاره میکرد. صدایش بی جان بود. انگار که کلمات روی باد سوار بودند و تنها موران آنها را شنید....
🍓2💘2😭1🦄1
موران نظرش را عوض کرد دیگر نمیخواست چو واننینگ بمیرد.
او از چو واننینگ متنفر بود میخواست چو واننینگ زنده بماند....زنده......
او از چو واننینگ متنفر بود میخواست چو واننینگ زنده بماند....زنده......
😭6
برای اینکه از کسی متنفر باشی باید آن شخص زنده باشد اگر او بمیرد دلیلی وجود نخواهد داشت که نفرتش را نگه داری موران با خود چه فکری میکرد میخواست چو واننینگ را با دستان خودش بکشد؟ اگر چو واننینگ میمرد موران دیگر چه چیزی برایش در این دنیا باقی میماند؟
😭6
๋࣭ ࣪ ˖"شیزون"
چو واننینگ با صدای کسی که او را میخواند غافلگیر شد. سریع بالای سرش را نگاه کرد اما کسی را لبه ی پل ندید.
"من اینجام"
صدا را دنبال کرد و موران را دید که آن طرف لبه پل و کنار یکی از ستون های یشم نشسته او لباس فرم آبی و نقره ای سیشنگ را به تن داشت مژه های ضخیمش موقتی پلک میزد مانند دو باد بزن مشکی تکان میخوردند. مو ران چتری قرمز رنگ از جنس کاغذ روغنی به دست داشت و حالت صورتش جوری بود که انگار همزمان هم لبخند میزند و هم نمیزند. او به چو واننینگ خیره شده بود.
موران روی پل در حالی که برگهای خشک در اطرافش میرقصیدند و چو وانینگ زیر پل در حالی که باران دیوانه وار میبارید و قطراتش در رودخانه میریخت برای لحظه ای هیچ کدام از آنها حرفی نزدند و تنها به هم خیره شده بودند باران با مه مخلوط شده بود و حالتی وهم انگیز به فضا داده بود.𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چو واننینگ با صدای کسی که او را میخواند غافلگیر شد. سریع بالای سرش را نگاه کرد اما کسی را لبه ی پل ندید.
"من اینجام"
صدا را دنبال کرد و موران را دید که آن طرف لبه پل و کنار یکی از ستون های یشم نشسته او لباس فرم آبی و نقره ای سیشنگ را به تن داشت مژه های ضخیمش موقتی پلک میزد مانند دو باد بزن مشکی تکان میخوردند. مو ران چتری قرمز رنگ از جنس کاغذ روغنی به دست داشت و حالت صورتش جوری بود که انگار همزمان هم لبخند میزند و هم نمیزند. او به چو واننینگ خیره شده بود.
موران روی پل در حالی که برگهای خشک در اطرافش میرقصیدند و چو وانینگ زیر پل در حالی که باران دیوانه وار میبارید و قطراتش در رودخانه میریخت برای لحظه ای هیچ کدام از آنها حرفی نزدند و تنها به هم خیره شده بودند باران با مه مخلوط شده بود و حالتی وهم انگیز به فضا داده بود.𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🍓2💘2😭1🦄1
ﻬ꜆موران میدانست که چو وانینگ خودش را به زحمت نمی اندازد تا برای خود تنها محافظی برای باران درست کند اما فکری به ذهن موران رسید و چتر را از بالا به پایین پرتاب کرد."چترمو میدم به شما بگیریدش" چتر قرمز رنگ به آهستگی و چرخ زنان پایین افتاد چو واننینگ آن را گرفت. دسته ی چوبی و براق چتر که از جنس بامبو بود هنوز ردی از گرمای دست موران داشت دانه های درخشان باران روی چتر می افتادند و روی آن میغلطیدند و به پایین سر میخورند.
چو وانینگ به بالا نگاه کرد و گفت: «پس خودت چی!» موران لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: اگه شیزون از یه کم از طلسم هاش استفاده کنه من صحیح و سالم میرسم خونه." چو وانینگ آهی کشید و دستش به آهستگی در هوا چرخید و با این کار محافظ طلایی رنگ روی سر موران ظاهر شد.موران به بالا نگاهی انداخت و خندید "هاها چه قدر قشنگه!! حتی طرح گل هم روش داره ممنونم شیزون."
چو وانینگ به بالا نگاه کرد و گفت: «پس خودت چی!» موران لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: اگه شیزون از یه کم از طلسم هاش استفاده کنه من صحیح و سالم میرسم خونه." چو وانینگ آهی کشید و دستش به آهستگی در هوا چرخید و با این کار محافظ طلایی رنگ روی سر موران ظاهر شد.موران به بالا نگاهی انداخت و خندید "هاها چه قدر قشنگه!! حتی طرح گل هم روش داره ممنونم شیزون."
🍓2💘2😭1🦄1
به این صورت بود که موران با آن صحنه رو به رو شد.... چو واننینگ در حال حمام کردن در برکه ی لوتوس بود مشکلی نداشت اگر جناب یوهنگ در برکه به تنهایی حمام میکرد اما در آنجا در برکه ای که متعلق به جناب پاک و با عفت پوهنگ بود سایه دو نفر دیگر هم دیده میشد....شوک عصبانیت حسادت و ناراحتی مانند ترقه های آتش بازی در سرش یکی یکی منفجر میشدند لبهایش را تکان داد اما هیچ صدا و کلمه ای از آنها خارج نشد. او حتی نمیدانست برای چه چیزی این چنین خشمگین شده تنها یک فکر بود که در سرش میچرخید "کی جرات کرده به کسی که کاملا متعلق به این ارجمنده حتی دست بزنه؟ چو واننینگ ای آدم دو رو!!! چطور جرات کردی.... چطور!!"
موران فراموش کرده بود که چو واننینگ در این زمان هیچ رابطه ی صمیمی با او ندارد. در آن لحظه هیچ منطقی در وجودش نمانده بود. در زندگی قبلیش اش ده سال با او تمام مدت وقت گذرانده بود در شرایط عادی میتوانست کمی منطقی فکر کند و کنترل را به دست بگیرد.اما در این شرایط که ذهنش پر از آشفتگی بود به صورت نا خود آگاه فکر میکرد که چو واننینگ متعلق به اوست.
🍓2💘2😭1🦄1
˖ذهن مو ران هنوز به هم ریخته بود وقتی دید که چو وانینگ هنوز سرجایش نشسته و برای صبحانه درست کردن ،نرفته خیلی پافشاری نکرد به جایش لبخند شل و ولی زد و جلو رفت صورت چو وانینگ را با دست کمی جلو آورد و بوسه ای آرام روی لبهای او گذاشت...!!!
گفت: "اگه دوست نداری بری عیب نداره..... این ارجمند به خواب خیلی بد دیده..... توی خواب ..... ولش کن....." آهی کشید و چو وانینگ را که خشکش زده بود را در آغوش کشید و چانه اش را روی سر او گذاشت و زیر لب گفت: « چو وانینگ بذار یکم دیگه بغلت کنم.... باشه؟»چو وانینگ آنقدر از آن بوسه شوکه شده بود که نمیتوانست حتی یک کلمه از حرفهای موران را هم درک کند حرفهای موران مانند زمزمه ای از دور دست به نظر میرسید. احساس میکرد که بارانی سنگین روی سرش در حال بارش است.
موران از طرف دیگر چند کلمه دیگر زیر لب گفت و دوباره خوابش برد.ೀ
گفت: "اگه دوست نداری بری عیب نداره..... این ارجمند به خواب خیلی بد دیده..... توی خواب ..... ولش کن....." آهی کشید و چو وانینگ را که خشکش زده بود را در آغوش کشید و چانه اش را روی سر او گذاشت و زیر لب گفت: « چو وانینگ بذار یکم دیگه بغلت کنم.... باشه؟»چو وانینگ آنقدر از آن بوسه شوکه شده بود که نمیتوانست حتی یک کلمه از حرفهای موران را هم درک کند حرفهای موران مانند زمزمه ای از دور دست به نظر میرسید. احساس میکرد که بارانی سنگین روی سرش در حال بارش است.
موران از طرف دیگر چند کلمه دیگر زیر لب گفت و دوباره خوابش برد.ೀ
🍓2💘2😭1🦄1
₊ ⊹موران پنهانی نگاهی مخفیانه به چو واننینگ انداخت سپس وقتی فهمید هیچ چیز غیر عادی وجود ندارد آن نفس عمیقی که در سینه نگهداشته بود را رها کرد. صدای ترق و تروق و آتش بازی هنوز آن بیرون ادامه داشت. آن دو مدتی ساکت بهم خیره شدند.
چو واننینگ گفت: "میخوای بری آتیش بازی رو ببینی؟!"
موران گفت: «شی می کجاست؟»
چو واننینگ گفت: "میخوای بری آتیش بازی رو ببینی؟!"
موران گفت: «شی می کجاست؟»
😭6