—با کشف این موضوع چو وانینگ میانه های بلند شدنش مکث کرد و دوباره به دلایلی نامعلوم سرجایش نشست ماهیچه های پشت و کمرش از حالت انقباض در آمدند و نیمی از صورتش را زیر پارچه ی لباس پنهان کرد و تنها جفت چشمانش بیرون مانده بودند چشمانی که باریک شده و نوعی احساس غیر قابل درک و توضیح را در خود نگه داشته بودند.
واقعا باید عقلش را از دست داده باشد.
با چشمانی باریک شده در شالیز رو به رویش به دنبال کسی میگشت. خیلی طول نکشید تا پیدایش کرد موران که حالا قد کشیده و مرد جذابی شده هر جا باشد خیلی زود قابل تشخیص است.
موران مشغول کمک کردن به روستاییان بود و داشت بسته های برنج و غلات را سوار بر گاری ای میکرد که توسط گاونری کشیده میشد. چو وانینگ میتوانست پشت موران را ببیند احتمالا از کار زیاد عرق کرده و گرمش شده بود چرا که مانند بقیه ی روستاییان لباسهای رویی اش را در آورده و بالا تنه ی ماهیچه ای و عسلی رنگش را به نمایش گذاشته بود.𓂃࣪˖ 𖦹
واقعا باید عقلش را از دست داده باشد.
با چشمانی باریک شده در شالیز رو به رویش به دنبال کسی میگشت. خیلی طول نکشید تا پیدایش کرد موران که حالا قد کشیده و مرد جذابی شده هر جا باشد خیلی زود قابل تشخیص است.
موران مشغول کمک کردن به روستاییان بود و داشت بسته های برنج و غلات را سوار بر گاری ای میکرد که توسط گاونری کشیده میشد. چو وانینگ میتوانست پشت موران را ببیند احتمالا از کار زیاد عرق کرده و گرمش شده بود چرا که مانند بقیه ی روستاییان لباسهای رویی اش را در آورده و بالا تنه ی ماهیچه ای و عسلی رنگش را به نمایش گذاشته بود.𓂃࣪˖ 𖦹
🍓2💋2💘1🦄1
⋆˚₊حالا که چو وانینگ گفته بود و لباسهایش هم چسبناک و آزار دهنده شده بودند، موران درنگ نکرد و ردای رویی و پیراهن زیری اش را بیرون آورد و آن را روی چرخ آسیاب سنگی کمی آنطرف تر انداخت.
چو وانینگ او را با نگاهی یخ زده تماشا کرد در حالی که حقیقت این بود که قلبش هر لحظه داغ و داغ تر میشد. موران را تماشا کرد. کتف و شانه های پهن و و آن پشت بازوهای خوش حالت حسابی نگاه او را از آن خود کرده بودند. وقتی پیراهن زیری اش هم بیرون آمد موجی از گرما وجودش را فرد گرفت موران جدا حسابی عرق کرده بود بدنش زیر لایه ای درخشان برق میزد.ﻬ꜆₊ ⊹
چو وانینگ او را با نگاهی یخ زده تماشا کرد در حالی که حقیقت این بود که قلبش هر لحظه داغ و داغ تر میشد. موران را تماشا کرد. کتف و شانه های پهن و و آن پشت بازوهای خوش حالت حسابی نگاه او را از آن خود کرده بودند. وقتی پیراهن زیری اش هم بیرون آمد موجی از گرما وجودش را فرد گرفت موران جدا حسابی عرق کرده بود بدنش زیر لایه ای درخشان برق میزد.ﻬ꜆₊ ⊹
🍓2💋2💘1🦄1
او در یک کلام و به همین سادگی عاشقش بود او را میخواست و علاقه و اشتیاقش را در او میدید. او.... سرانجام به این درک رسیده بود که عاشق چو وانینگ است. عشق بود.... یک عشق واقعی و خالص باورش نمیشد که اینقدر یکدنده احمق و کور بوده است. باور نمیکرد که تا به این روز و این لحظه طول کشیده است که به این موضوع پی ببرد.
عاشق چو وانینگ بود......
حالا که فهمیده بود احساس میکرد بار سنگینی که تمام این بر روی ذهنش و قلبش حمل میکرده است بالاخره برداشته شده است تمامی سوال هایی که جوابش را نمیدانست چیزهایی که درک نمیکرد همه و همه در پس این عشق مخفی شده بودندموران پاسخ داد: «فقط میخواستم شیزون بدونن همین ولی خب..... نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و میخوام همه بدونن...»
"چیو بدونن؟"
عاشق چو وانینگ بود......
حالا که فهمیده بود احساس میکرد بار سنگینی که تمام این بر روی ذهنش و قلبش حمل میکرده است بالاخره برداشته شده است تمامی سوال هایی که جوابش را نمیدانست چیزهایی که درک نمیکرد همه و همه در پس این عشق مخفی شده بودندموران پاسخ داد: «فقط میخواستم شیزون بدونن همین ولی خب..... نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و میخوام همه بدونن...»
"چیو بدونن؟"
🍓2💋2💘1🦄1
موران ناگهان زیر خنده زد چشمان مشکی اش میدرخشیدند، آنقدر که چشم بیننده را کور میکرد و میسوزاند و به راحتی میتوانست طوفانی از نیاز و خواستن را که زیر خود داشت از دید همه مخفی کند.با لبخندی شادمانه پاسخ داد: "اینکه من چه قدر خوش شانسم...... که من بهتر ترترین بهترترترین شیزون دنیا رو دارم."
چو وانینگ نگاه شگفت زده و عمیقش را به موران دوخت مژه هایش برای مدتی کوتاه به لرزه افتادند. "شیزون..."
چو وانینگ ناگهان احساس خطر کرد چشمهای این مرد خیلی خیلی سوزان بود و باعث شد کمی خودش را عقب بکشد اما بازهم تیر تیزی که از کمان خارج شده بود در قلبش فرو رفت.
"دوستت دارم."
چو وانینگ مبهوت به موران خیره شد و بعد انگار انفجاری بزرگ در مغزش رخ داد و آنقدر مهیب بود که دیگر نه میتوانست چیزی را بشنود و نه چیزی را ببیند.
چو وانینگ نگاه شگفت زده و عمیقش را به موران دوخت مژه هایش برای مدتی کوتاه به لرزه افتادند. "شیزون..."
چو وانینگ ناگهان احساس خطر کرد چشمهای این مرد خیلی خیلی سوزان بود و باعث شد کمی خودش را عقب بکشد اما بازهم تیر تیزی که از کمان خارج شده بود در قلبش فرو رفت.
"دوستت دارم."
چو وانینگ مبهوت به موران خیره شد و بعد انگار انفجاری بزرگ در مغزش رخ داد و آنقدر مهیب بود که دیگر نه میتوانست چیزی را بشنود و نه چیزی را ببیند.
🍓2💋2💘1🦄1
سیمپر ∞ Whore
عاشق چو وانینگ بود
زحمت کشیدی پسر بعد دو تا زندگی و سی و خورده ای سال زندگی کردن بالاخره اون مغز فندقیت متوجه شد این حس اسمش عشقه نه نفرت وای که چقد حرص میخورم من از دست تووووو
وای کل ولوم اول داشت همینو میگفت بس کن مرد دو دقیقه سراغ این زشتو رو نگیر دور و برتو نگاه کن
😭6
بعد حالا که دیگه محلش نمیده شی می میگه تو به من توجه نمیکنی از وقتی شیزون بیدار شده پدسگگگ یه جوری بزنمت بمیری
😭6
سیمپر ∞ Whore
ببخشید بله؟
جناب سرهنگ میترسم هارنست پاره بشه میتونی برکات خداوندو بزاری من نگه دارم
😭7