Forwarded from چالش های زن ویکتور
برادر ابراهیم
ژانر
«تریلر، رومنس، طنز»
داستان در مورد درگیری بین پلیس و مافیای یک شهر کوچیکه، رئیس مافیا یه زن و رئیس پلیس یه مرده که چند سال پیش نامزد بودن و قرار بود ازدواج کنن اما سر یه ماجرای غیر منتظره و احمقانه رابطه رو تموم کردن و از هم متنفر شدن و توی اخرین ملاقاتشون قسم خوردن که نزارن یه اب خوش از گلوی طرف مقابل پایین بره و تا ابد دشمن بمونن تا یکشون ببازه.
اما چی میشه پای یه فرد سومی به میون بیاد که دشمن هر دوی اون هاست و برای شهر یه خطره؟ اون ها مجبور میشن با هم همکاری کنن و به دل خطر برن و این وسط حقایقی اشکار میشه؟
آغاز کتاب:
«تو واقعا رئیس مافیایی سیلویا؟ »
سیلیوا ابرو هایش را بالا انداخت و به مرد بلوندی که یونیفرم پلیس را پوشیده بود خیره شد.
«چون یه کت و شلوار مشکی با پاشنه بلند های قرمز نپوشیدم و در حالی که پوزخند میزنم توی اتاق کارم سیگار دود نمیکنم این رو میگی؟»
«نه، اما قرار نبود رئیس های مافیا اتاقشون از پینترست بیرون بیاد و در حالی که بلوز چین دار توری گلبهی پوشیدن در حال دیدن قسمت جدید سریال مورد علاقه شون باشن!»
سیلویا پوزخندی زد که شایسته ی رئیس مافیا بودن بود.
«ولی این همه سال همینطوری برات این همه دردسر درست کردم»
مرد اهی کشید.
«و ما اخرین بار مجبور شدیم تا یک هفته گربه های بلاین پیر رو از کل شهر جمع کنیم! هنوز صدای اون گربه ها تو گوشم میپیچه! »
«من بابتش خوشحالم چون توی احمق محموله ی تینت من رو توقیف کردی»
«این به خاطر این بود که به جای باغبون، ادم خودت رو فرستادی که باغچه ی من رو خراب کنه!»
«اون به خاطر... »
ناگهان گلوله ای به پنجره ی دفتر برخورد کرد، شیشه خورد شد و تیر وارد اتاق شد. هر دوی انها زیر میز کوچک پناه گرفتند.
«اون چی بود؟»
«واضحا یه گلوله بود»
«خودم میدونم! اون شیشه های معمولی برای چی اونجان؟ یعنی حتی پول نداری یه ضد گلوله اش رو بخری؟ »
سیلویا نیمه لگدی به مرد زد.
«همه ی شیشه های ضد گلوله رو توقیف کردی بدون هیچ دلیلی برایان احمق!»
ناگهان مردها و زن هایی در کت و شلوتر های رنگی با نگرانی و اسلحه های اماده وارد اتاق شدند.
«حالتون خوبه رئیس؟»
پایان دلستان:
در اداره پلیس جای سوزن انداختن نبود، افرادی مافیا با لباس های رنگی و افراد پلیس با یونیفرم های خاکستری و آبی رنگ خود دور میز بزرگ حلقه زده بودند.
پشت میز ژن و مردی با دست و پای کچ گرفته و درب و داغون نشسته بودند.
همه ی افراد چیزی را پشت سر هم تکرار میکردند.
«صلح و پیوند دوباره تون مبارک باشه رئیس!»
در همین حین موبایل یکی از افراد اداره پلیس زنگ خورد، مرد سریع دست یکی از افراد مافیا که کت و شلوار آبی پوشیده بود را گرفت و به اتاق بازجویی پناه بردند.
تماس تصویری را وصل کرد، زنی در سواحل مدیترانه ای لب دریا نشسته بود و در حال نوشیدن بود.
«هیی پسرا اوضاع خوب پیش میره؟ بالاخره اون دوتا تونستن همه چیز رو بعد از مرگ جعلی من درست کنن؟»
«بله و حالا میتونی با پولایی که طبق قرارمون بهت دادیم راحت زندگی کنی، رئیس هامون تو بازی ای که ترتیب دادیم افتادن و دوباره اشتی کردن و...»
مافیا، حرف افسر پلیس را کامل مرد.
«و این یعنی صلح و ارامش تا ابد!»
درون دفتر اصلی و شلوغ اداره پلیس سیلویا جوری نگاه میکرد که انگار دنبال چیزی میگشت.
«دستیار تو رفت و دستیار منم با خودش برد و اونا بعد در دقیقه هنوز نیومدن...»
چشمان برایان لرزید و به سیلویا خیره شد.
و جفتشان با هم یک سوال را به زبان اوردند.
«نکنه اونا گی ان؟!»
چالش های زن ویکتور
برادر ابراهیم ژانر «تریلر، رومنس، طنز» داستان در مورد درگیری بین پلیس و مافیای یک شهر کوچیکه، رئیس مافیا یه زن و رئیس پلیس یه مرده که چند سال پیش نامزد بودن و قرار بود ازدواج کنن اما سر یه ماجرای غیر منتظره و احمقانه رابطه رو تموم کردن و از هم متنفر شدن و…
مرسیی خسته نباشی
خیلی قشنگ بود😭
خیلی قشنگ بود😭
Forwarded from دیلیگاه لیلیان (The Reason)
۱۶۰ چپتر هی میگفتم این چپتر میاد این چپتر میاد این چپتر دیگه اومده این چپترو باز کنم لئوناردو میبینم
😭3
بعد دقیقا ۹ چپتر بعد اینکه اون پیریره به دریک در مورد امون گفت اومد
🙏3
https://news.1rj.ru/str/c/1507246052/14466
تو خودتو بزار جای موچینگ
نون ندارین بخورین نمیتونین زندگی کنین هر لحظه ممکنه بیان پیداتون کنن و بکشنتون، تو بودی پیش طرف میموندی؟ بعد تو به خاطر کارفرمات حاضر میشی خودتو تو خطر بندازی؟ حاضری فرصتت پیشرفتتو از دست بدی؟ حاضری برگردی به وقتی که غذا نداشتی بخوری؟ به وقتی که همه دنبالتون بودن و هر لحظه ممکن بود جونتو از دست بدی؟
تو خودتو بزار جای موچینگ
نون ندارین بخورین نمیتونین زندگی کنین هر لحظه ممکنه بیان پیداتون کنن و بکشنتون، تو بودی پیش طرف میموندی؟ بعد تو به خاطر کارفرمات حاضر میشی خودتو تو خطر بندازی؟ حاضری فرصتت پیشرفتتو از دست بدی؟ حاضری برگردی به وقتی که غذا نداشتی بخوری؟ به وقتی که همه دنبالتون بودن و هر لحظه ممکن بود جونتو از دست بدی؟
اولین اولویت آدم خودشه موچینگم خودشو گذاشت تو اولویت اگه از یه دید دیگه نگاه کنی موچینگ حق داشت