یکی از حکام که از طرف سلطان محمود غزنوی حکومت داشت، بر یک نفر بیچاره تعدی فاحش و ظلم بیحساب نمود. مظلوم به دربار سلطنت به تظلم آمد. سلطان حکم فرمود که فرمانی به او دهند و در آن تهدیدی برای حاکم بنویسند تا استرضای خاطر وی فرماید.....
چون به نزد حاکم رسید و توقیع پادشاه را رسانید، حاکم به جهت اطلاع از حرکت سلطان محمود به جانب هندوستان و طول مدت معاودت او و کوتاه بودن دست مظلوم از دامان شاه، وقعی به آن فرمان ننهاد. متظلم را عزمی راسخ بود. روی به راه نهاد تا به موکب سلطان رسید، در هنگام عبور سلطان خود را به او رسانید و ماجرا را گفت. سلطان که از جانب و جهتی دیگر مکدر بود و غبار ملالی در خاطر داشت، در خشم شد و گفت: «بر ما بود که برای رفع ظلم از تو نامهای بنگاریم و نگاشتیم. چون وی فرمان را نخواند، برو و خاک بر سر ریز و اندیشهی دیگر کن.»
مظلوم با کمال یأس قدم جرئت پیش نهاده، گفت: «روزگار ملک دراز باد، چون فرمان تو نخواندند و حکم تو نراندند، من چرا خاک بر سر کنم؟!»
شاه را از این جواب حالت دگرگون شد.... سرهنگی را با فرمانی روانه ساخت و بفرمود تا آن والی را به دار کشند و آن فرمان را از سینه ی او آویزند تا برای دیگران عبرت باشد.
بزم ایران، سیدمحمدرضا طباطبایی یزدی، کتابفروشی حافظ، بیتا، ص ۱۱
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
چون به نزد حاکم رسید و توقیع پادشاه را رسانید، حاکم به جهت اطلاع از حرکت سلطان محمود به جانب هندوستان و طول مدت معاودت او و کوتاه بودن دست مظلوم از دامان شاه، وقعی به آن فرمان ننهاد. متظلم را عزمی راسخ بود. روی به راه نهاد تا به موکب سلطان رسید، در هنگام عبور سلطان خود را به او رسانید و ماجرا را گفت. سلطان که از جانب و جهتی دیگر مکدر بود و غبار ملالی در خاطر داشت، در خشم شد و گفت: «بر ما بود که برای رفع ظلم از تو نامهای بنگاریم و نگاشتیم. چون وی فرمان را نخواند، برو و خاک بر سر ریز و اندیشهی دیگر کن.»
مظلوم با کمال یأس قدم جرئت پیش نهاده، گفت: «روزگار ملک دراز باد، چون فرمان تو نخواندند و حکم تو نراندند، من چرا خاک بر سر کنم؟!»
شاه را از این جواب حالت دگرگون شد.... سرهنگی را با فرمانی روانه ساخت و بفرمود تا آن والی را به دار کشند و آن فرمان را از سینه ی او آویزند تا برای دیگران عبرت باشد.
بزم ایران، سیدمحمدرضا طباطبایی یزدی، کتابفروشی حافظ، بیتا، ص ۱۱
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍6👏1
گنجینه
چون فرمان تو نخواندند و حکم تو نراندند
مردی تاجر به خدمت مسعود در غزنین بیامد و از امیر غور [ولایتی نزدیک به قندهار] شکایت کرد که: «در راه میآمدم، چون در غور برسیدم، فلان کس اسباب و مال من تمام بستد.»
سلطان فرمود تا به جانب او مثال [= فرمان] بنویسند تا جملهی اموال و املاک او بازدهد. مرد تاجر چون مثال برد، امیر غور از وی برنجید و فرمود سیلی زنند تا آن مثال جمله بخورد. مرد تاجر باز به غزنین مراجعت کرد و حال استخفاف غوریان بازنمود. سلطان فرمود تا مثالی دیگر به تهدید تمام بنویسند. چون دبیر در کتابت شروع کرد، مرد گفت: «فرمان باشد تا بر کاغذی مختصر بنویسند، چه آنجا کاغذ میباید خورد، چون کاغذ اندک باشد، خوردن آسان گردد!!»
سلطان از این معنی عظیم برنجید و سراپرده بیرون زد و شرّ او به کفایت رسانید و مرد تاجر را انصاف داد.
مجمعالنوادر، صدرجهان فیضالله بنبانی، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولائی، انتشارات ادبیات، چاپ اول، ۱۴۰۴، صفحه ۱۴۷
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
سلطان فرمود تا به جانب او مثال [= فرمان] بنویسند تا جملهی اموال و املاک او بازدهد. مرد تاجر چون مثال برد، امیر غور از وی برنجید و فرمود سیلی زنند تا آن مثال جمله بخورد. مرد تاجر باز به غزنین مراجعت کرد و حال استخفاف غوریان بازنمود. سلطان فرمود تا مثالی دیگر به تهدید تمام بنویسند. چون دبیر در کتابت شروع کرد، مرد گفت: «فرمان باشد تا بر کاغذی مختصر بنویسند، چه آنجا کاغذ میباید خورد، چون کاغذ اندک باشد، خوردن آسان گردد!!»
سلطان از این معنی عظیم برنجید و سراپرده بیرون زد و شرّ او به کفایت رسانید و مرد تاجر را انصاف داد.
مجمعالنوادر، صدرجهان فیضالله بنبانی، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولائی، انتشارات ادبیات، چاپ اول، ۱۴۰۴، صفحه ۱۴۷
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
😁3👍2👏2
گنجینه
احمد عطاش [داعی بزرگ اسماعیلی] را [از قلعهی دژکوه] به زیر آوردند و دستبسته بر اشتری نشاندند و در اصفهان بردند...
ماجرای کور قرمطی در اصفهان عصر سلجوقی
احمد عبدالملک [عطاش] خویشتن را به معلمی وُشاقان [= اوشاق ترکی، پسربچه] بر آنجا [= قلعهی دژکوه] جای کرد.... بعد از آن بر در شهر به نزدیکی «دشت گور» دعوتخانه ساخت و هر شب از شهر جماعتی بیامدندی و دعوت [کیش اسماعیلی] پذیرفتندی.... تا سیهزار مرد دعوت قبول کردند و مسلمانان را دزدیدندی و هلاك كردندی...
و در آن عهد نابینایی ظاهر شذ، او را علوی مدنی گفتندی، آخر روز بر در کوچۀ خوذ ایستاذی، عصایی در دست، دعا كردی كه: «خذايش بیامرزاذ که دست این نابینا گیرذ و درین کوچه به در خانه رسانذ.»
و آن کوچه دراز و تاريك بوذ و سرای کور در آخر و به دهلیز سرای چاهی بوذ. چو علوی را به در سرای بُردندی، قومی آن شخص را در سرای کشیذندی و در آن چاه نگون کردندی، و از آن چاه منفذها با سردابها بوذ. مدت چهار پنج ماه برین بگذشت و خلقی بسیار از جوانان شهر مفقود شذند. کس بیرون نمیبرد و از مرده و زنده خبری نمییافتند...
روزی زنی گدای ازین سرای چیزی میخواست. نالهای شنيذ. گفت: «خذا بیمارتان را شفا دهاذ.»
مردم آن خانه اندیشیذند که او بر آن حال وقوف يابذ. خواستند که او را به بهانهی نان داذن در سرای کشند، زن بترسیذ و بگریخت و به در کوچه قومی را گفت از فلان سرای نالهی منکر شنيدم و قومى قصد من کردند... آن کاری بزرگ بوذ و واقعهای عظیم و مردم خوذ در جستوجوی غایبان بوذند. فغانی برخاست و جهانی مردم به در خانه جمع شذند و ناگاه در سرای رفتند و پیغولهها و زوایای خانه جُستن گرفتند. راه سردابه بیافتند. بیشتر از چهارصذ پانصذ مرد را در دیذند بعضی کشته و بعضی به چهارمیخ به دیوار باز دوخته و دو سه تن را هنوز رمقی مانده بوذ. آوازه در شهر افتاذ و خلایق روی نهاذند و هرکسی دوستی و خویشی باز مییافتند و نفیری و غریوی در اصفهان افتاذ که مثل آن کس نشان نداذ و علوی مدنی و زنش را بگرفتند و
یاران او را بجُستند و او را و زنش را در بازار لشکر بسوختند.
راحةالصدور و آیةالسرور در تاریخ آل سلجوق، محمد بن علی بن سلیمان راوندی، به تصحیح محمد اقبال، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، ۱۳۶۴، صفحه ۱۵۶
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
احمد عبدالملک [عطاش] خویشتن را به معلمی وُشاقان [= اوشاق ترکی، پسربچه] بر آنجا [= قلعهی دژکوه] جای کرد.... بعد از آن بر در شهر به نزدیکی «دشت گور» دعوتخانه ساخت و هر شب از شهر جماعتی بیامدندی و دعوت [کیش اسماعیلی] پذیرفتندی.... تا سیهزار مرد دعوت قبول کردند و مسلمانان را دزدیدندی و هلاك كردندی...
و در آن عهد نابینایی ظاهر شذ، او را علوی مدنی گفتندی، آخر روز بر در کوچۀ خوذ ایستاذی، عصایی در دست، دعا كردی كه: «خذايش بیامرزاذ که دست این نابینا گیرذ و درین کوچه به در خانه رسانذ.»
و آن کوچه دراز و تاريك بوذ و سرای کور در آخر و به دهلیز سرای چاهی بوذ. چو علوی را به در سرای بُردندی، قومی آن شخص را در سرای کشیذندی و در آن چاه نگون کردندی، و از آن چاه منفذها با سردابها بوذ. مدت چهار پنج ماه برین بگذشت و خلقی بسیار از جوانان شهر مفقود شذند. کس بیرون نمیبرد و از مرده و زنده خبری نمییافتند...
روزی زنی گدای ازین سرای چیزی میخواست. نالهای شنيذ. گفت: «خذا بیمارتان را شفا دهاذ.»
مردم آن خانه اندیشیذند که او بر آن حال وقوف يابذ. خواستند که او را به بهانهی نان داذن در سرای کشند، زن بترسیذ و بگریخت و به در کوچه قومی را گفت از فلان سرای نالهی منکر شنيدم و قومى قصد من کردند... آن کاری بزرگ بوذ و واقعهای عظیم و مردم خوذ در جستوجوی غایبان بوذند. فغانی برخاست و جهانی مردم به در خانه جمع شذند و ناگاه در سرای رفتند و پیغولهها و زوایای خانه جُستن گرفتند. راه سردابه بیافتند. بیشتر از چهارصذ پانصذ مرد را در دیذند بعضی کشته و بعضی به چهارمیخ به دیوار باز دوخته و دو سه تن را هنوز رمقی مانده بوذ. آوازه در شهر افتاذ و خلایق روی نهاذند و هرکسی دوستی و خویشی باز مییافتند و نفیری و غریوی در اصفهان افتاذ که مثل آن کس نشان نداذ و علوی مدنی و زنش را بگرفتند و
یاران او را بجُستند و او را و زنش را در بازار لشکر بسوختند.
راحةالصدور و آیةالسرور در تاریخ آل سلجوق، محمد بن علی بن سلیمان راوندی، به تصحیح محمد اقبال، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، ۱۳۶۴، صفحه ۱۵۶
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍4
مردی، حجام را گفت: «سر مرا نیکو بتراش.»
گفت: «چنان بتراشم که هر که بیند، آرزوی سیلی زدن بکند.»
مجمعالنوادر، صدرجهان فیضالله بنبانی، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولائی، انتشارات ادبیات، چاپ اول، ۱۴۰۴، صفحه ۱۵۱
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
گفت: «چنان بتراشم که هر که بیند، آرزوی سیلی زدن بکند.»
مجمعالنوادر، صدرجهان فیضالله بنبانی، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولائی، انتشارات ادبیات، چاپ اول، ۱۴۰۴، صفحه ۱۵۱
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍5
گنجینه
«جامع نیشابوری» که مهتر فراشان بود از غیرت، میخکوب به دست، از پس پشت «یوسف» درآمد و چنان بر سرش زد که بیفتاد و جان بداد.
به عهد ملکشاه، پسر این «جامعِ فراش» را غلامی از سلطان بکشت در بغداد، در حرم خلیفه گریخت. «جامع» به در حرم آمد و خاک بر سر فریاد میکرد. اجابت نمیکردند و غلام را بازنمیدادند. روزی عنان سلطان بگرفت و حقوق خدمت قدیم یاد داد و گفت: «ای خداوند عالم، با کشندهی پسر من آن کن که من با کشندهی پدر تو کردم.» سلطان را رقت آمد. امیر حاجب قماج را بفرستاد تا غلام را از حرم خلیفه بیرون آورد. هرچند خلیفه دههزار دینار خونبهاء غلام میداد تا ناموس حرم نشکند، سلطان اجابت ننمود. گفت: «ناموس شکستن به از فرمان یزدان مهمل گذاشتن و حق قصاص نافرمودن.» غلام را به دست خصم داد تا قصاص نمود.
سلجوقنامه، ظهیرالدین نیشابوری، تصحیح میرزا اسماعیل افشار و محمد رمضانی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۹۰، صفحه ۲۹
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
سلجوقنامه، ظهیرالدین نیشابوری، تصحیح میرزا اسماعیل افشار و محمد رمضانی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۹۰، صفحه ۲۹
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍6
صوفیان قدیم از بنگ به «سِرّالله» تعبیر میکردند و میگفتند:
به یک «هو» میتوان افلاک را زیر و زبر کردن
به شرط آن که سِرّالله اصل از کازرون باشد!!
از سیر تا پیاز، باستانی پاریزی، نشر علم، ۱۳۹۵ ، پاورقی ص ۲۱۹
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
به یک «هو» میتوان افلاک را زیر و زبر کردن
به شرط آن که سِرّالله اصل از کازرون باشد!!
از سیر تا پیاز، باستانی پاریزی، نشر علم، ۱۳۹۵ ، پاورقی ص ۲۱۹
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
😁6👌4👍1🥰1😨1
میرآخورباشی سرپرستی اصطبل سلطنتی را در اختیار دارد و اصطبل سلطنتی... محلی است برای بستنشینی... همهی اسبان اصطبل شاه با آهن تفته بر روی ران چپ داغ شدهاند، ولی داغ اسبان مردم عادی بر ران راست است. اسبانی که شاه به سوارانی میدهد که در قشونش خدمت میکنند همین داغ را دارند... اگر یکی از این اسبها که به دست سواری سپردهاند بمیرد، باید قسمتی از پوست حیوان را که نشانهی داغ سلطنتی بر آن است بکند و آن را پیش درجهداران سردار سوار ببرد تا اسب دیگری به جای آن بگیرد، وگرنه باید به خرج خود اسب دیگری خریداری کند. کارکنان اصطبل پوست را در آب میاندازند و نمیدانم بر مبنای چه تجربهای میفهمند که آیا اسب از بیماری یا از پیری مرده است و یا از روی بدجنسی آن را کشتهاند. زیرا در ایران مانند هر جای دیگر سواران... وقتی که جنگی در کار نیست و در حال استراحتاند بیشتر دوست دارند که اسبی نداشته باشند و به هر حیلهای دست میزنند که آنها را تلف کنند تا از خرج اضافی شانه خالی کنند و جز برای خورد و خوراک خود متکفل هزینهای نشوند... اما وقتی که باید اسب دیگری برای سان یا رژهای نزدیک فراهم کنند پوست اسب مرده را پیش کسانی میبرند که باید آن را امتحان کنند. حال اگر بفهمند که سوار اسبش را کشته است هیچ اسب دیگری به او نمیدهند و آن سوار اگر نخواهد شغل و مقامش را از دست بدهد باید اسبی از پول خود بخرد. فقط اسبان سواران نیستند که داغ سلطنتی دارند، بلکه شمشیر و شمخال و کمان و ترکشهای ایشان نیز این علامت را دارد و در تمام سانها و رژهها باید آنها را از لحاظ مأموران بگذرانند.
سفرنامهی تاورنیه، ژان باتیست تاورنیه، ترجمه حمید ارباب شیرانی، انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، ۱۳۸۹، صفحه ۲۴۵
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
سفرنامهی تاورنیه، ژان باتیست تاورنیه، ترجمه حمید ارباب شیرانی، انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، ۱۳۸۹، صفحه ۲۴۵
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍6❤1
گنجینه
تمام مأمورین عراقی [= اهل تفرش و آشتیان و فراهان]
اهل تفرش و فراهان اغلب «میرزا» هستند و آخرین میرزای نامدار آن طایفه مرحوم میرزا عبدالعظیم خان قریب، معلم ولیعهد وقت و شاهنشاه بعدی بود. دکتر رعدی آذرخشی که خود از طرف مادر نسب به میرزایان تفرش میرساند، در سخنرانی در تجلیل از امیرکبیر روایت کرد که مسافری صبح زود به گرمابهی تفرش رفت. حمامهای قدیم تنگ و تاریک بود و صحن دیده نمیشد. اول بار که پا گذاشت متوجه شد کسی روی سنگهای گرم دراز کشیده و دلاک، بلافاصله خطاب به مسافر به لهجهی محلی گفت: «بپا میرزا را نتومبی!» یعنی مراقب باش میرزا را لگد نکنی. هرجا پا گذاشت یکی خوابیده بود و دلاک همین جمله را تکرار میکرد. مسافر که به تنگ آمده بود، حوصلهاش سر رفت و گفت: «بهتر نبود یکی دو تا از این میرزاها را میدادی و یک چراغ موشی میخریدی و صبحها در حمام روشن میکردی که تازهواردان میرزاها را نتومبند؟»
گرگ پالاندیده، باستانی پاریزی، نشر علم، چاپ دوم، ۱۳۹۳ ، پاورقی ص ۱۶۲
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
گرگ پالاندیده، باستانی پاریزی، نشر علم، چاپ دوم، ۱۳۹۳ ، پاورقی ص ۱۶۲
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
🤣7💔1
خرمای قَصَب یک کاربرد استراتژیکی هم دارد:
بلوچها، در قدیم، وقتی که میخواستند پنجاه شصت فرسخ بیابان را طی کنند و خود را به بیرجند یا یزد، یا کوبنان، یا کرمان و سیستان برسانند، مقداری خرمای کنگ را آرد میکردند و با آرد جو مخلوط میکردند، میشد «پِستِ خرما». مقداری از آن را در رودهی گوسفند جای میدادند و بر پشت میگرفتند، و هر نوبت، به جای غذا یک تکه از سرِ روده را به دندان کنده میخوردند و اگر آب همراه داشتند، جرعهای بر سر آن مینوشیدند و راه میافتادند و یک بیابان را با نیروی همین قُوتِ کم طی میکردند. ده روز با سه تا رودهی گوسفند میشود گذران کرد. اگر آب هم نرسید، از بالای کوهان شتر، زخمِ کوچکی زده، اندکی خون و چربی آن را میمکیدند، آن وقت بود که چون به آبادی میرسیدند، مثلاً کشیت، کالای سبکوزن سنگینقیمت آن را غارت کرده، سنگینبار به ولایت بازمیگشتند. یک سال طول میکشید تا حاکم کرمان بتواند برای تعقیب آنها لشکرکشی ـ آن هم لشکرکشی بیحاصل ـ انجام دهد. (در این باب رجوع شود به مقدمهی نگارنده بر تذکرهی صفویهی کرمان).
از سیر تا پیاز، باستانی پاریزی، نشر علم، ۱۳۹۵ ، پاورقی ص ۴۶۴
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
بلوچها، در قدیم، وقتی که میخواستند پنجاه شصت فرسخ بیابان را طی کنند و خود را به بیرجند یا یزد، یا کوبنان، یا کرمان و سیستان برسانند، مقداری خرمای کنگ را آرد میکردند و با آرد جو مخلوط میکردند، میشد «پِستِ خرما». مقداری از آن را در رودهی گوسفند جای میدادند و بر پشت میگرفتند، و هر نوبت، به جای غذا یک تکه از سرِ روده را به دندان کنده میخوردند و اگر آب همراه داشتند، جرعهای بر سر آن مینوشیدند و راه میافتادند و یک بیابان را با نیروی همین قُوتِ کم طی میکردند. ده روز با سه تا رودهی گوسفند میشود گذران کرد. اگر آب هم نرسید، از بالای کوهان شتر، زخمِ کوچکی زده، اندکی خون و چربی آن را میمکیدند، آن وقت بود که چون به آبادی میرسیدند، مثلاً کشیت، کالای سبکوزن سنگینقیمت آن را غارت کرده، سنگینبار به ولایت بازمیگشتند. یک سال طول میکشید تا حاکم کرمان بتواند برای تعقیب آنها لشکرکشی ـ آن هم لشکرکشی بیحاصل ـ انجام دهد. (در این باب رجوع شود به مقدمهی نگارنده بر تذکرهی صفویهی کرمان).
از سیر تا پیاز، باستانی پاریزی، نشر علم، ۱۳۹۵ ، پاورقی ص ۴۶۴
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍7
گنجینه
خرمای قَصَب یک کاربرد استراتژیکی هم دارد: بلوچها، در قدیم، وقتی که میخواستند پنجاه شصت فرسخ بیابان را طی کنند و خود را به بیرجند یا یزد، یا کوبنان، یا کرمان و سیستان برسانند، مقداری خرمای کنگ را آرد میکردند و با آرد جو مخلوط میکردند، میشد «پِستِ خرما».…
تخم شترمرغ و ذخیره کردن آب
و رافع بن أبیرافع الطّائی حکایت کرد که:
من در غزو ذاتالسَّلاسل بودم و مردی بودم که در میان بیابان و رمل چنان راه بُردمی که هیچکس با من برنیامدی؛ چنانکه در جاهلیت، چون خواستمی که بر قومی تاختن بردمی و ایشان را غارت کردمی که میان رمل و بیابان بودی و آب در راه نبودی، من آب برگرفتمی و در میان خایهی شترمرغ پنهان کردمی، و چون بمیان بیابان رسیدمی، آن خایهی شترمرغ در زیر گودهی رمل در رمل پنهان کردمی و برفتمی و گَلَّهای شتر در پیش گرفتمی و سر در بیابان نهادمی، و لشکری که از دنبالهی من بیامدندی، چون پارهای راه بیامدندی، از بیم تشنگی بازگردیدندی، و من برفتمی و آن آب که در خایهی شترمرغ پنهان کردهبودمی از زیر گودهی رمل برگرفتمی و بخوردمی و اشتر براندمی و برفتمی...
سیرت رسولالله، ترجمه و انشای رفیعالدین اسحق بن محمد همدانی، تصحیح دکتر اصغر مهدوی، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم ۱۳۷۷، جلد دوم، ص ۱۰۷۱
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
و رافع بن أبیرافع الطّائی حکایت کرد که:
من در غزو ذاتالسَّلاسل بودم و مردی بودم که در میان بیابان و رمل چنان راه بُردمی که هیچکس با من برنیامدی؛ چنانکه در جاهلیت، چون خواستمی که بر قومی تاختن بردمی و ایشان را غارت کردمی که میان رمل و بیابان بودی و آب در راه نبودی، من آب برگرفتمی و در میان خایهی شترمرغ پنهان کردمی، و چون بمیان بیابان رسیدمی، آن خایهی شترمرغ در زیر گودهی رمل در رمل پنهان کردمی و برفتمی و گَلَّهای شتر در پیش گرفتمی و سر در بیابان نهادمی، و لشکری که از دنبالهی من بیامدندی، چون پارهای راه بیامدندی، از بیم تشنگی بازگردیدندی، و من برفتمی و آن آب که در خایهی شترمرغ پنهان کردهبودمی از زیر گودهی رمل برگرفتمی و بخوردمی و اشتر براندمی و برفتمی...
سیرت رسولالله، ترجمه و انشای رفیعالدین اسحق بن محمد همدانی، تصحیح دکتر اصغر مهدوی، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم ۱۳۷۷، جلد دوم، ص ۱۰۷۱
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍4
گنجینه
چون سلطان ملکشاه با وجود چندین برادر مهتر، به سعی نظامالملکِ وزیر، پادشاه شد، عم او مخالفت کرد و بر او بیرون آمد. ملکشاه شتاب کرد و با او مصاف داد و او را بشکست و اسیر گردانید، پس خریطهای از عرایض ملوک به نزد ملکشاه آوردند که ملوک به جانب عم او نوشته بودند…
تدبیر خواجه نظامالملک در رهانیدن آلپارسلان از بند رومیان
و به عهد او [آلبارسلان]، قیصر آرمانوس با سیصدهزار سوار از روم خروج کرد، به قصد دیار اسلام. سلطان چون از حال او آگاه شد، در حال عنان عزیمت بر صوب آذربایجان معطوف گردانید و با او زیاده لشکری نبود...
نظامالملك بر عقب او بیامد. فریقین را به ملازگرد.... اتفاق ملاقات افتاد و چون لشکر سلطان اندك بود، به آرمانوس فرستاد و صلح طلبید که هر سال چیزی بدهد. آرمانوس گفت: «به دارالملك وى صلح كنيم.» سلطان منفعل و منزعج [= شرمنده و مضطرب] شد....
روزی باصد سوار در شکارگاه بود. اعدا بر او ظفر یافتند، او را با صد سوار بگرفتند و بند کردند و نمیدانستند که سلطان است. شخصی از این حال آگاهی یافت. به خفيه به نظام الملك گفت. وی گفت: «زنهار این سخن با هیچکس مگوی.» و آوازه به اراجیف [= شایعه] در افواه مردم انداخت که سلطان بیمار است و با اطبا میآمد و میرفت و دخول و خروج تقدیم میداشت و از زبان سلطان حکم میکرد از گرفتوگیر و دادوستد، تا از اثناء این حال، روزی از آنجانب رسولان آمدند و مصالحت و مهاونت [نرمی و مدارا] طلبیدند. نظامالملك میگويد: «سلطان بیمار است، فأمّا قبول کرد که صلح کند.» به گاه استرجاع [بازگشت] سفیران گفت: «چون شما صلح میطلبید، پس چگونه جمعی از بندگان او در شکارگاه گرفتهاید، به قید و محبوس کرده؟ این امارت [= نشانه] صلح طلبیدن نیست. ایشان را باز فرستید پیش از دلماندگی.» ایشان چون بازگشتند، حال عرضه داشتند. آرمانوس در حال ایشان را باز فرستاد. نظامالملك و امرا و اركان دولت در حال استقبال نمودند و زمین ببوسیدند. رومیان چون چنان دیدند، مدهوش و متحیر بماندند و بر فوات فرصت تأسف میخوردند.
سلجوقنامه، ظهیرالدین نیشابوری، تصحیح میرزا اسماعیل افشار و محمد رمضانی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۹۰، صفحه ۲۴
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
و به عهد او [آلبارسلان]، قیصر آرمانوس با سیصدهزار سوار از روم خروج کرد، به قصد دیار اسلام. سلطان چون از حال او آگاه شد، در حال عنان عزیمت بر صوب آذربایجان معطوف گردانید و با او زیاده لشکری نبود...
نظامالملك بر عقب او بیامد. فریقین را به ملازگرد.... اتفاق ملاقات افتاد و چون لشکر سلطان اندك بود، به آرمانوس فرستاد و صلح طلبید که هر سال چیزی بدهد. آرمانوس گفت: «به دارالملك وى صلح كنيم.» سلطان منفعل و منزعج [= شرمنده و مضطرب] شد....
روزی باصد سوار در شکارگاه بود. اعدا بر او ظفر یافتند، او را با صد سوار بگرفتند و بند کردند و نمیدانستند که سلطان است. شخصی از این حال آگاهی یافت. به خفيه به نظام الملك گفت. وی گفت: «زنهار این سخن با هیچکس مگوی.» و آوازه به اراجیف [= شایعه] در افواه مردم انداخت که سلطان بیمار است و با اطبا میآمد و میرفت و دخول و خروج تقدیم میداشت و از زبان سلطان حکم میکرد از گرفتوگیر و دادوستد، تا از اثناء این حال، روزی از آنجانب رسولان آمدند و مصالحت و مهاونت [نرمی و مدارا] طلبیدند. نظامالملك میگويد: «سلطان بیمار است، فأمّا قبول کرد که صلح کند.» به گاه استرجاع [بازگشت] سفیران گفت: «چون شما صلح میطلبید، پس چگونه جمعی از بندگان او در شکارگاه گرفتهاید، به قید و محبوس کرده؟ این امارت [= نشانه] صلح طلبیدن نیست. ایشان را باز فرستید پیش از دلماندگی.» ایشان چون بازگشتند، حال عرضه داشتند. آرمانوس در حال ایشان را باز فرستاد. نظامالملك و امرا و اركان دولت در حال استقبال نمودند و زمین ببوسیدند. رومیان چون چنان دیدند، مدهوش و متحیر بماندند و بر فوات فرصت تأسف میخوردند.
سلجوقنامه، ظهیرالدین نیشابوری، تصحیح میرزا اسماعیل افشار و محمد رمضانی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۹۰، صفحه ۲۴
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍6❤2
گنجینه
میرآخورباشی سرپرستی اصطبل سلطنتی را در اختیار دارد و اصطبل سلطنتی... محلی است برای بستنشینی... همهی اسبان اصطبل شاه با آهن تفته بر روی ران چپ داغ شدهاند، ولی داغ اسبان مردم عادی بر ران راست است. اسبانی که شاه به سوارانی میدهد که در قشونش خدمت میکنند همین…
شاه عباس دوم هنگامی که در قزوین بود... یک سان عمومی از سواران دید که ده یا دوازده روز طول کشید. شاه... هر روز عبور جمعی از دستجات سوار را میدید که بسیار چابک و بس آراسته و مرتب بودند. هر بار فقط یک سوار از برابر او میگذشت و کمی بالاتر از جایی که جایگاه جلوس شاه بود تاخت میکرد و روبه روی شاه به طرف تپهای از چمن که در طرف چپ بود و هدف روی آن قرار داشت تیر میانداخت. وقتی که سان به پایان میرسید شاه، بنابر گزارش داوران، حقوق سوارانی را که بهتر تیر انداخته بودند افزایش میداد.
در آن زمان من در قزوین بودم. سواری را به یاد دارم که به هنگام عبور از برابر شاه، کاملا بر خلاف دیگران با قدم معمولی اسب پیش رفت بی آنکه تیر بیندازد و به این اکتفا کرد که دست بر شکم و بعد بر پیشانی بگذارد که سلام معمولی است که به شاه میکنند. این سوار زشت منظر بود، صورت پهن و سیاهچردهای داشت. شاه از عمل او و قیافهی زشتش برآشفت و به خشم گفت که این سیاه زشترو را از خدمت اخراج کنند. فرمان شاه در دم اجرا شد. اسب و سلاحش را گرفتند و علاوه بر آن میخواستند او را چوب هم بزنند که سردار سوارهنظام اشاره کرد که دست نگه دارند. سپس به شاه عرض کرد که این سوار یکی از بهترین سربازانی است که در قشون است و لیاقت خود را به خوبی در محاصرهی ایروان و قندهار نشان داده است و پدرش یکی از کسانی است که سه بار به محاصرهی بغداد رفته است. شاه بنا به خواهش سردارش امر کرد که اسب و سلاحش را بدو باز دهند و بیاید و در حال گذر از برابر او مانند دیگران تیرش را رها کند. این بار وقتی که به مقابل نشانهای رسید که میبایست بر آن تیر بیندازد، به جای آنکه مانند رفقایش بر طبق فرمان شاه رفتار کند، اسب را به چپ و راست چرخی داد و بی آنکه چیزی بگوید به هر سو نگریست. سردار از ترس آنکه شاه خشمگین شود به او بانگ زد و او فورا پاسخ داد: «امیر، به کجا میخواهی تیر بزنم؟» سردار پاسخ داد: «به همان جایی که همه زدند.» سوار سری جنباند و با لبخندی به او گفت: «من با تباه کردن تیرهایم بر خاک تفریح نمیکنم. من مصرفی بهتر از این برای تیرهایم نمیشناسم که بر تن یا سر دشمنان شاهم بزنم. در این صورت، تا کسان دیگر در فکر افکندن یک تیر هستند زودتر سه تیر انداختهام.» و بیدرنگ دو تیر از ترکش خود برکشید، یکی را به دندان گرفت و تیر دیگر را در کمان گذاشت و با تمام قوت اسب تاخت و به سرعت از نشانه گذشت و به روش پارتها به عقب برگشت و تیر را رها کرد و درست بر نقطهی سفید هدف نشاند. همان دم از راه رفته بازگشت و مانند بار اول از نشانه گذشت و دومین تیر را به همان سوراخی زد که تیر اول را از آن برگرفته بودند. در این موقع سردار به شاه نزدیک شد و گفت: از آنچه دیدید و شنیدید میتوانید قضاوت کنید که این سوار، چنانکه گفتم، یکی از دلاورترین و ماهرترین سواران کشور است. اعليحضرت این را تصدیق کرد و خودِ سوار آمد و پاهای شاه را بوسید و شاه مواجب او را از سه تومان به پانزده تومان افزایش داد.
سفرنامهی تاورنیه، ژان باتیست تاورنیه، ترجمه حمید ارباب شیرانی، انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، ۱۳۸۹، صفحه ۲۴۵
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
در آن زمان من در قزوین بودم. سواری را به یاد دارم که به هنگام عبور از برابر شاه، کاملا بر خلاف دیگران با قدم معمولی اسب پیش رفت بی آنکه تیر بیندازد و به این اکتفا کرد که دست بر شکم و بعد بر پیشانی بگذارد که سلام معمولی است که به شاه میکنند. این سوار زشت منظر بود، صورت پهن و سیاهچردهای داشت. شاه از عمل او و قیافهی زشتش برآشفت و به خشم گفت که این سیاه زشترو را از خدمت اخراج کنند. فرمان شاه در دم اجرا شد. اسب و سلاحش را گرفتند و علاوه بر آن میخواستند او را چوب هم بزنند که سردار سوارهنظام اشاره کرد که دست نگه دارند. سپس به شاه عرض کرد که این سوار یکی از بهترین سربازانی است که در قشون است و لیاقت خود را به خوبی در محاصرهی ایروان و قندهار نشان داده است و پدرش یکی از کسانی است که سه بار به محاصرهی بغداد رفته است. شاه بنا به خواهش سردارش امر کرد که اسب و سلاحش را بدو باز دهند و بیاید و در حال گذر از برابر او مانند دیگران تیرش را رها کند. این بار وقتی که به مقابل نشانهای رسید که میبایست بر آن تیر بیندازد، به جای آنکه مانند رفقایش بر طبق فرمان شاه رفتار کند، اسب را به چپ و راست چرخی داد و بی آنکه چیزی بگوید به هر سو نگریست. سردار از ترس آنکه شاه خشمگین شود به او بانگ زد و او فورا پاسخ داد: «امیر، به کجا میخواهی تیر بزنم؟» سردار پاسخ داد: «به همان جایی که همه زدند.» سوار سری جنباند و با لبخندی به او گفت: «من با تباه کردن تیرهایم بر خاک تفریح نمیکنم. من مصرفی بهتر از این برای تیرهایم نمیشناسم که بر تن یا سر دشمنان شاهم بزنم. در این صورت، تا کسان دیگر در فکر افکندن یک تیر هستند زودتر سه تیر انداختهام.» و بیدرنگ دو تیر از ترکش خود برکشید، یکی را به دندان گرفت و تیر دیگر را در کمان گذاشت و با تمام قوت اسب تاخت و به سرعت از نشانه گذشت و به روش پارتها به عقب برگشت و تیر را رها کرد و درست بر نقطهی سفید هدف نشاند. همان دم از راه رفته بازگشت و مانند بار اول از نشانه گذشت و دومین تیر را به همان سوراخی زد که تیر اول را از آن برگرفته بودند. در این موقع سردار به شاه نزدیک شد و گفت: از آنچه دیدید و شنیدید میتوانید قضاوت کنید که این سوار، چنانکه گفتم، یکی از دلاورترین و ماهرترین سواران کشور است. اعليحضرت این را تصدیق کرد و خودِ سوار آمد و پاهای شاه را بوسید و شاه مواجب او را از سه تومان به پانزده تومان افزایش داد.
سفرنامهی تاورنیه، ژان باتیست تاورنیه، ترجمه حمید ارباب شیرانی، انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، ۱۳۸۹، صفحه ۲۴۵
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍8
در عهد ملکشاه و بعضی از عهد سنجر فیلسوفی بود به هرات و او را ادیب اسماعیل گفتندی. مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل، اما اسباب او و معاش او از دخل طبیبی بودی و او را از این جنس معالجات نادره بسیار است.
مگر وقتی به بازار کشتاران برمیگذشت، قصابی گوسفندی را سلخ میکرد و گاه گاه دست در شکم گوسفند کردی و پیه گرم بیرون کردی و همیخورد.
خواجه اسماعیل چون آن حالت بدید در برابر او بقالی را گفت که:
«اگر وقتی این قصاب بمرد پیش از آن که او را به گور کنند مرا خبر کن.»
بقال گفت: «سپاس دارم.»
چون این حدیث را ماهی پنج شش برآمد، یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصاب بمرد به مفاجا، بیهیچ علت و بیماری که کشید، و این بقال به تعزیت شد. خلقی دید جامهدریده و جماعتی در حسرت او همیسوختند که جوان بود و فرزندان خرد داشت.
پس آن بقال را سخن خواجهاسماعیل یاد آمد، بدوید و وی را خبر کرد. خواجه اسماعیل گفت: «دیر مرد!»
پس عصا برگرفت و بدان سرای شد و چادر از روی مرده بر داشت و [نبض او در دست بگرفت و یکی را فرمود تا عصا بر پشت پای او همیزد، پس از ساعتی وی را گفت:
«بسنده است»].
پس علاج سکته آغاز کرد و روز سوم مرده برخاست و اگرچه مفلوج شد سالها بزیست.
پس از آن مردمان عجب داشتند و آن بزرگ از پیش دیده بود که او را سکته خواهد بود.
چهارمقالهء نظامی عروضی، تصحیح علامه قزوینی، به کوشش استاد معین، انتشارات ارمغان، چاپ اول، بیتا، ص ۱۲۶
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
مگر وقتی به بازار کشتاران برمیگذشت، قصابی گوسفندی را سلخ میکرد و گاه گاه دست در شکم گوسفند کردی و پیه گرم بیرون کردی و همیخورد.
خواجه اسماعیل چون آن حالت بدید در برابر او بقالی را گفت که:
«اگر وقتی این قصاب بمرد پیش از آن که او را به گور کنند مرا خبر کن.»
بقال گفت: «سپاس دارم.»
چون این حدیث را ماهی پنج شش برآمد، یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصاب بمرد به مفاجا، بیهیچ علت و بیماری که کشید، و این بقال به تعزیت شد. خلقی دید جامهدریده و جماعتی در حسرت او همیسوختند که جوان بود و فرزندان خرد داشت.
پس آن بقال را سخن خواجهاسماعیل یاد آمد، بدوید و وی را خبر کرد. خواجه اسماعیل گفت: «دیر مرد!»
پس عصا برگرفت و بدان سرای شد و چادر از روی مرده بر داشت و [نبض او در دست بگرفت و یکی را فرمود تا عصا بر پشت پای او همیزد، پس از ساعتی وی را گفت:
«بسنده است»].
پس علاج سکته آغاز کرد و روز سوم مرده برخاست و اگرچه مفلوج شد سالها بزیست.
پس از آن مردمان عجب داشتند و آن بزرگ از پیش دیده بود که او را سکته خواهد بود.
چهارمقالهء نظامی عروضی، تصحیح علامه قزوینی، به کوشش استاد معین، انتشارات ارمغان، چاپ اول، بیتا، ص ۱۲۶
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍5❤1
گنجینه
در عهد ملکشاه و بعضی از عهد سنجر فیلسوفی بود به هرات و او را ادیب اسماعیل گفتندی. مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل، اما اسباب او و معاش او از دخل طبیبی بودی و او را از این جنس معالجات نادره بسیار است. مگر وقتی به بازار کشتاران برمیگذشت، قصابی گوسفندی را سلخ میکرد…
تعصب و کتابسوزی صوفیه!!
ارجمندترین میراث تصوف تساهل و مسامحه و مداراست. اما نکته اینجاست که: آنچه صوفیه در باب وسعت مشرب و مدارا گفتهاند، فقط توصیه و دستور اخلاقی است و باید دید هر زمان قدرت ــ این مادةالمواد فساد ــ در دست این طایفه واقع شده، از ایشان چه کارها سر زده است.
بارزترین نمونهی تاریخی آن، ظهور صفویه است. صوفیزادگانی که چون قدرت یافتند، در عین حفظ رتبهی مرشد کل، از تشکیل سپاه زندهخواران و کشتن و کور کردن اعضای خانواده هم ابایی نداشتند.
اما یکی از قدیمترین نمونههای این کنش را، میتوان در روایت نظامی عروضی از رفتار خواجهعبدالله انصاری دید. صوفیای که مناجاتهای عارفانهی او هنوز از بسیاران دل میبرد و مشتاقانش آن را ثمرهی اعلای لطافت روح میدانند.
♤♤♤♤
شیخالاسلام عبدالله انصاری قدسالله روحه با این خواجه تعصب کردی و بارها قصد او کرد و کتب او بسوخت.
و این تعصبی بود دینی، که هِرَویان در او اعتقاد کرده بودند که او مرده زنده میکند و آن، اعتقادِ عوام را زیان میداشت.
مگر شیخ بیمار شد و در میان مرض، فُواق [= حالت نزع] پدید آمد و هر چند اطبا علاج کردند سود نداشت.
ناامید شدند. آخر بعد از ناامیدی قارورهٔ [= شیشهی نمونهی ادرار] شیخ بدو فرستادند و از او علاج خواستند بر نام غیری.
خواجه اسماعیل چون قاروره نگرید گفت:
«این آب فلان است و فواقش پدید آمده است و در آن عاجز شدهاند و او را بگویید تا یک اِستار [= وزن معادل شش درهم و نیم] پوست مغز پسته با یک اِستار شکر عسکری بکوبند و او را دهند تا باز رهد و بگویید که علم بباید آموخت و کتاب نباید سوخت.»
پس از این دو چیز سَفوفی [گرد، ساییده] ساختند و بیمار بخورد و حالى فواق بنشست و بیمار بر آسود.
چهارمقاله، نظامی عروضی، تصحیح علامه قزوینی، به کوشش استاد معین، انتشارات ارمغان، چاپ اول، بیتا، ص ۱۲۷
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
ارجمندترین میراث تصوف تساهل و مسامحه و مداراست. اما نکته اینجاست که: آنچه صوفیه در باب وسعت مشرب و مدارا گفتهاند، فقط توصیه و دستور اخلاقی است و باید دید هر زمان قدرت ــ این مادةالمواد فساد ــ در دست این طایفه واقع شده، از ایشان چه کارها سر زده است.
بارزترین نمونهی تاریخی آن، ظهور صفویه است. صوفیزادگانی که چون قدرت یافتند، در عین حفظ رتبهی مرشد کل، از تشکیل سپاه زندهخواران و کشتن و کور کردن اعضای خانواده هم ابایی نداشتند.
اما یکی از قدیمترین نمونههای این کنش را، میتوان در روایت نظامی عروضی از رفتار خواجهعبدالله انصاری دید. صوفیای که مناجاتهای عارفانهی او هنوز از بسیاران دل میبرد و مشتاقانش آن را ثمرهی اعلای لطافت روح میدانند.
♤♤♤♤
شیخالاسلام عبدالله انصاری قدسالله روحه با این خواجه تعصب کردی و بارها قصد او کرد و کتب او بسوخت.
و این تعصبی بود دینی، که هِرَویان در او اعتقاد کرده بودند که او مرده زنده میکند و آن، اعتقادِ عوام را زیان میداشت.
مگر شیخ بیمار شد و در میان مرض، فُواق [= حالت نزع] پدید آمد و هر چند اطبا علاج کردند سود نداشت.
ناامید شدند. آخر بعد از ناامیدی قارورهٔ [= شیشهی نمونهی ادرار] شیخ بدو فرستادند و از او علاج خواستند بر نام غیری.
خواجه اسماعیل چون قاروره نگرید گفت:
«این آب فلان است و فواقش پدید آمده است و در آن عاجز شدهاند و او را بگویید تا یک اِستار [= وزن معادل شش درهم و نیم] پوست مغز پسته با یک اِستار شکر عسکری بکوبند و او را دهند تا باز رهد و بگویید که علم بباید آموخت و کتاب نباید سوخت.»
پس از این دو چیز سَفوفی [گرد، ساییده] ساختند و بیمار بخورد و حالى فواق بنشست و بیمار بر آسود.
چهارمقاله، نظامی عروضی، تصحیح علامه قزوینی، به کوشش استاد معین، انتشارات ارمغان، چاپ اول، بیتا، ص ۱۲۷
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍6👏3
آه مظلوم اثر در دل ظالم نکند
در سیهخانه کجا دود نمایان گردد؟
«صائب تبریزی»
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
در سیهخانه کجا دود نمایان گردد؟
«صائب تبریزی»
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍9
فیروزِ حُصَین [از ایرانیان نومسلمان]، مردی بود از خاندانی ارجمند و اصلی نیکو و پدرانی مشهور داشت. چون اسلام آورد، با حُصَین بن عبدالله العنبری، از بنیعنبر... پیمان ولاء بست. فیروز مردی بود شجاع و خوشمنظر و صدایی رسا داشت.
راویان گویند: مادر یکی از اعراب کنیز بود. عموزادگانش ضمن مشاجرهی با او، او را به نسب عجمیاش مذمت کردند. فیروز حُصَین بر ایشان گذشت. جوان عرب گفت: «این دایی من است. کدام یک از شما، خالویی چون او دارد؟» و گمان داشت که فیروز سخن او را نشنیده است. فیروز گفتهی او را شنید و چون به منزل رسید، به دنبال جوان فرستاد و برای او خانهای و کنیزی خرید و دههزار درهم به او بخشید.
الکامل فیاللغة و الأدب، ابوالعباس مُبَرّد، تحقیق و تعلیق الدکتور محمد احمد الدّالی، مؤسسةالرسالة، الطبعة الثالثة، ١٤١٨ هـ.ق، صفحه ۱۲۸۵
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
راویان گویند: مادر یکی از اعراب کنیز بود. عموزادگانش ضمن مشاجرهی با او، او را به نسب عجمیاش مذمت کردند. فیروز حُصَین بر ایشان گذشت. جوان عرب گفت: «این دایی من است. کدام یک از شما، خالویی چون او دارد؟» و گمان داشت که فیروز سخن او را نشنیده است. فیروز گفتهی او را شنید و چون به منزل رسید، به دنبال جوان فرستاد و برای او خانهای و کنیزی خرید و دههزار درهم به او بخشید.
الکامل فیاللغة و الأدب، ابوالعباس مُبَرّد، تحقیق و تعلیق الدکتور محمد احمد الدّالی، مؤسسةالرسالة، الطبعة الثالثة، ١٤١٨ هـ.ق، صفحه ۱۲۸۵
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍4❤1
گنجینه
فیروزِ حُصَین [از ایرانیان نومسلمان]، مردی بود از خاندانی ارجمند و اصلی نیکو و پدرانی مشهور داشت. چون اسلام آورد، با حُصَین بن عبدالله العنبری، از بنیعنبر... پیمان ولاء بست. فیروز مردی بود شجاع و خوشمنظر و صدایی رسا داشت. راویان گویند: مادر یکی از اعراب…
از یادهای پسندیدهای که از فیروز مانده، یکی هم آن است که:
چون ابناشعث [بعد از خروج بر حجاج] در رستقباد توقف کرد، از جانب حجاج منادی ندا کرد که: «هر کس سر فیروز را برای من بیاورد، دههزار درهم پاداش او خواهدبود.» فیروز از صف سربازان ابناشعث بیرون آمد و به سوی مردمان فریاد زد: «هرکه مرا شناسد، شناسد، و هر که مرا نشناسد، من فیروزِ حُصَین هستم. شما از دارایی من و پایبندی من به عهد و پیمان باخبرید. هرکس سر حجاج را برای من بیاورد، صدهزار درهم پاداش او خواهدبود.»
حجاج گفت: «به خدا سوگند کاری کرد که من با آن که در میان خاصگیان خودم هستم، باید مراقبتم را افزون سازم.» چون [بعد از شکست ابناشعث] فیروز را به نزد حجاج آوردند، حجاج به او گفت: «تویی که برای سر امیرت صدهزار درهم پاداش گذاشتهای؟»
گفت: «بله، این کار را کردهام.»
گفت: «به خدا سوگند اول محملی نیکو برایت میسازم و سپس تو را بر آن مینشانم. مال کجاست؟»
گفت: «مال نزد من است. آیا راهی به زنده ماندن من هست؟»
گفت: «نه.»
گفت: «پس مرا به میان مردم ببر تا اموال [و طلبهای] خود را از میان ایشان گرد آورم، شاید دل تو بر من نرم گردد.»
حجاج گفت تا او را به میان مردم بردند. فیروز در میانمردم رفت و گفت هرچه را به ودیعت نزد مردمان دارم بر ایشان حلال کردم و بندگان خود را آزاد ساختم ومال خود را به صدقه میدهم و سپس او را به نزد حجاج بازگرداندند و به حجاج گفت: «اکنون اختیار با توست. هرچه میخواهی بکن.» پس او را به کتان محکم بستند و کشیدند تا بدنش شرحه شرحه شد و سپس بدن او را در سرکه و نمک خواباندند و او تا آن دم که مرد، آه نکرد.
الکامل فیاللغة و الأدب، ابوالعباس مُبَرّد، تحقیق و تعلیق الدکتور محمد احمد الدّالی، مؤسسةالرسالة، الطبعة الثالثة، ١٤١٨ هـ.ق، صفحه ۱۲۸۵
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
چون ابناشعث [بعد از خروج بر حجاج] در رستقباد توقف کرد، از جانب حجاج منادی ندا کرد که: «هر کس سر فیروز را برای من بیاورد، دههزار درهم پاداش او خواهدبود.» فیروز از صف سربازان ابناشعث بیرون آمد و به سوی مردمان فریاد زد: «هرکه مرا شناسد، شناسد، و هر که مرا نشناسد، من فیروزِ حُصَین هستم. شما از دارایی من و پایبندی من به عهد و پیمان باخبرید. هرکس سر حجاج را برای من بیاورد، صدهزار درهم پاداش او خواهدبود.»
حجاج گفت: «به خدا سوگند کاری کرد که من با آن که در میان خاصگیان خودم هستم، باید مراقبتم را افزون سازم.» چون [بعد از شکست ابناشعث] فیروز را به نزد حجاج آوردند، حجاج به او گفت: «تویی که برای سر امیرت صدهزار درهم پاداش گذاشتهای؟»
گفت: «بله، این کار را کردهام.»
گفت: «به خدا سوگند اول محملی نیکو برایت میسازم و سپس تو را بر آن مینشانم. مال کجاست؟»
گفت: «مال نزد من است. آیا راهی به زنده ماندن من هست؟»
گفت: «نه.»
گفت: «پس مرا به میان مردم ببر تا اموال [و طلبهای] خود را از میان ایشان گرد آورم، شاید دل تو بر من نرم گردد.»
حجاج گفت تا او را به میان مردم بردند. فیروز در میانمردم رفت و گفت هرچه را به ودیعت نزد مردمان دارم بر ایشان حلال کردم و بندگان خود را آزاد ساختم ومال خود را به صدقه میدهم و سپس او را به نزد حجاج بازگرداندند و به حجاج گفت: «اکنون اختیار با توست. هرچه میخواهی بکن.» پس او را به کتان محکم بستند و کشیدند تا بدنش شرحه شرحه شد و سپس بدن او را در سرکه و نمک خواباندند و او تا آن دم که مرد، آه نکرد.
الکامل فیاللغة و الأدب، ابوالعباس مُبَرّد، تحقیق و تعلیق الدکتور محمد احمد الدّالی، مؤسسةالرسالة، الطبعة الثالثة، ١٤١٨ هـ.ق، صفحه ۱۲۸۵
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍5💔1
گنجینه
حرص به جمع آوردن مال، غالباً حکمت مالکیت را از یاد میبرد و بسیار کساناند که اندوختن مال غایت آمال ایشان میگردد
محو دنیا را به گرد دل نگردد یاد مرگ
از معلم، طفل هنگام تماشا غافل است
(صائب)
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
از معلم، طفل هنگام تماشا غافل است
(صائب)
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
❤4👍1👏1
در فارسی مثلی داریم که: «از بام هم بیفتد، دستش را از کمر برنمیدارد!»
یکی از نمونههای تاریخی آن، یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی است. پادشاهی که حین گریز از مقابل دشمن نیز، دست از تکبر شاهانهی خود برنمیداشته و بدتر آن که: از حاکمان ولایات سر راه، خراج و مالیات مطالبه میکرده است!!
بد نیست ابتدا توصیفی را که استاد زندهیاد زرینکوب در جلد دوم کتاب (تاریخ مردم ایران) از اردو و موکب یزدگرد حین گریز از مقابل اعراب به دست داده، بخوانیم و بعد روایتی از فتوحالبلدان بلاذری:
موکب ملکانهی وی نیز که شامل دبیران و خدمتگزاران و پاسداران شخصی و زنان و کودکان و پیران خاندان بود و البته خنیاگران و مطربان و خوالیگران پادشاه و همچنین گروگانهایی را که در سراسر راه برای اطمینان از فرمانبرداری حکام محلی از آنها گرفته بود نیز دربرمیگرفت... موکب انبوه بالغ بر چهارهزار نفر....
اما وقتی با چنین موکبی... در انتهای ولایات خراسان به واحهی مرو رسید، ماهویه، مرزبان ولایت... نخست وی را بر وفق مراسم استقبال کرد، اما از همان ابتدا کثرت همراهان پادشاه و نخوت و تفرعن فوقالعادهی خود او که با وجود شکست و فرار دایم از دشمن و مخصوصا با وجود خفت و اهانتی که در تمام راه از حکام بلاد کشیده بود، دست از آن برنمیداشت، وجود این مهمان ناخوانده را برای ماهویهی سوری تحملناپذیر ساخت. یزدگرد از وی نیز مثل دیگر مرزبانان بین راه مطالبهی مال کرد و حتی برای تسریع در رسیدگی به حساب خراجهای عقبافتادهی وی نیز فرمان جداگانه صادر نمود....
تاریخ مردم ایران، عبدالحسین زرینکوب، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوازدهم، ۱۳۹۰، ملخص از صفحهی ۲۰ تا ۲۶
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
یکی از نمونههای تاریخی آن، یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی است. پادشاهی که حین گریز از مقابل دشمن نیز، دست از تکبر شاهانهی خود برنمیداشته و بدتر آن که: از حاکمان ولایات سر راه، خراج و مالیات مطالبه میکرده است!!
بد نیست ابتدا توصیفی را که استاد زندهیاد زرینکوب در جلد دوم کتاب (تاریخ مردم ایران) از اردو و موکب یزدگرد حین گریز از مقابل اعراب به دست داده، بخوانیم و بعد روایتی از فتوحالبلدان بلاذری:
موکب ملکانهی وی نیز که شامل دبیران و خدمتگزاران و پاسداران شخصی و زنان و کودکان و پیران خاندان بود و البته خنیاگران و مطربان و خوالیگران پادشاه و همچنین گروگانهایی را که در سراسر راه برای اطمینان از فرمانبرداری حکام محلی از آنها گرفته بود نیز دربرمیگرفت... موکب انبوه بالغ بر چهارهزار نفر....
اما وقتی با چنین موکبی... در انتهای ولایات خراسان به واحهی مرو رسید، ماهویه، مرزبان ولایت... نخست وی را بر وفق مراسم استقبال کرد، اما از همان ابتدا کثرت همراهان پادشاه و نخوت و تفرعن فوقالعادهی خود او که با وجود شکست و فرار دایم از دشمن و مخصوصا با وجود خفت و اهانتی که در تمام راه از حکام بلاد کشیده بود، دست از آن برنمیداشت، وجود این مهمان ناخوانده را برای ماهویهی سوری تحملناپذیر ساخت. یزدگرد از وی نیز مثل دیگر مرزبانان بین راه مطالبهی مال کرد و حتی برای تسریع در رسیدگی به حساب خراجهای عقبافتادهی وی نیز فرمان جداگانه صادر نمود....
تاریخ مردم ایران، عبدالحسین زرینکوب، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوازدهم، ۱۳۹۰، ملخص از صفحهی ۲۰ تا ۲۶
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍4
گنجینه
در فارسی مثلی داریم که: «از بام هم بیفتد، دستش را از کمر برنمیدارد!» یکی از نمونههای تاریخی آن، یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی است. پادشاهی که حین گریز از مقابل دشمن نیز، دست از تکبر شاهانهی خود برنمیداشته و بدتر آن که: از حاکمان ولایات سر راه، خراج و…
یزدگرد قصد کرد که به طبرستان رود و این از آن جهت بود که مرزبان طبرستان آنگاه که یزدگرد در اصفهان بود، به او پیشنهاد کرده بود که به طبرستان رود و او را از استحکام و نفوذناپذیری آن سرزمین خبر داده بود. سپس شاه عزم خود را دیگر کرد و به کرمان گریخت...
یک روز یزدگرد در کرمان نشسته بود. مرزبان کرمان بر او وارد شد. یزدگرد از شدت تکبر با او سخن نگفت. مرزبان دستور داد که از پای او گرفتند و او را کشیدند و به او گفت:
فتوح البلدان بلاذری، تحقیق و تعلیق عبدالله انیس الطبّاع، مؤسسة المعارف، بیروت، ۱۹۸۷، صفحه ۴۴۱
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
یک روز یزدگرد در کرمان نشسته بود. مرزبان کرمان بر او وارد شد. یزدگرد از شدت تکبر با او سخن نگفت. مرزبان دستور داد که از پای او گرفتند و او را کشیدند و به او گفت:
«تو را اهلیت آن نیست که امارت قریهای را به تو بسپارند، تا به پادشاهی چه رسد؛ و اگر خداوند در تو خیری میدید، به این حال و روزت نمیانداخت.»پس یزدگرد به سیستان رفت. شهریار سیستان او را اکرام کرد و بزرگ داشت و چون چند روزی گذشت، یزدگرد از او خراج طلب کرد. شهریار سیستان با او سرگران شد و یزدگرد چون چنین دید، به جانب خراسان رفت....
فتوح البلدان بلاذری، تحقیق و تعلیق عبدالله انیس الطبّاع، مؤسسة المعارف، بیروت، ۱۹۸۷، صفحه ۴۴۱
https://news.1rj.ru/str/jongeadab
Telegram
گنجینه
برگزیدهای از اشعار و نوادر و طرائف ادبی و تاریخی
👍4