🖊لیسا با JSSK که یک شرکت حقوقی سطح بالا که برای استعدادها، بازیگران برجسته، موسیقیدانان و ورزشکاران است، قرارداد بسته.🔥
• 𝙻𝙸𝙻𝙸𝚉𝙾𝙽𝙴
شرکت JSSK یک شرکت حقوقی برتر در حوزه ی سرگرمی و حقوق است که به خاطر نمایندگی از مشتریان سطح جهانی مانند (ریانا، اما استون، فلورنس پیو و گلن پاول) شناخته شده است.#LISA #JSSK
این شرکت توسط کسانی از جمله مت جانسون، پی. جی. شاپیرو، گرگ اسلوت و تارا کول تأسیس شده است
که در نمایندگی استعدادها، مسائل حقوقی و مشاورههای استراتژیک در صنعت سرگرمی تمرکز دارد.🥂
• 𝙻𝙸𝙻𝙸𝚉𝙾𝙽𝙴
❤88💅11🔥2💋2❤🔥1🤩1👌1😍1
💅77🔥8😍3❤2💋2❤🔥1👌1
𝙇𝙄𝙇𝙄𝙕𝙊𝙉𝙀ᴸᴵˢᴬ | ایــــرانــــ ازاد
از نظراتی که بخش بزرگی از بلینک و ساب فندوما در گپ ها و توییتر ارائه دادن و دیدم، مثل:"اسم آهنگها انگار دیلاکس آلتراگوعه"، "انگار لیسا آلبوم میده" و...، باید بگم که این مینی آلبوم گروهیتون هست و لیسا مسئول چیزی جز ایفای نقشی که yg به عنوان پارتی از این گروه…
do you get deja vu?🫡
👌55💅8❤2👍1🤩1💯1🦄1
🥇یک سال از ریلیز شاهکار و مسترپیس لیسا با همکاری مادران "دوجا" و "ری" گذشت.
#LISA #BORNAGAIN
• 𝙻𝙸𝙻𝙸𝚉𝙾𝙽𝙴
موفقیت هایی که born again در این مدت به دست آورده:
— جایزه MTV Video Music Awards 2025 را در بخش بهترین کیپاپ.✨️
— در رتبه 68 جدول Billboard Hot 100 دبیو کرد.✨️
— با رتبه 12 در Billboard Global Excl. U.S. دبیو کرد.✨️
— در رتبه 22 جدول Billboard Global 200 دبیو کرد.✨️
— رتبه 2 را در Billboard Hot Dance/Pop Songs بدست آورد.✨️
— در 24 ساعت اول، 10.8 میلیون بازدید و 1.2 میلیون لایک در یوتیوب داشت.✨️
— در 24 ساعت اول، 6.26 میلیون استریم در Spotify Global کسب کرد.✨️
— در رتبه 6 جدول Spotify Global Chart دبیو کرد.✨️
— در بین 10 دبیوی بزرگ در Spotify در سال 2025(رتبه 9) قرار گرفت.✨️
— بیش از 134.5 میلیون ویو در یوتیوب دارد.✨️
— 216 میلیون پخش در YouTube Music دارد.✨️
— بیش از 327.1 میلیون استریم در Spotify دارد.✨️
#LISA #BORNAGAIN
• 𝙻𝙸𝙻𝙸𝚉𝙾𝙽𝙴
💅82❤🔥11❤4🦄2🤩1😍1🍓1💋1😭1
🖋یه جوری هر نشریه و خبرگزاری پروژه ی سینمایی جدیدش و تهیه کنندگیش رو پوشش دادن که فقط از "گلوبال ایت گرل" برمیاد.🧿
#LISA #GLOBALITGIRL
• 𝙻𝙸𝙻𝙸𝚉𝙾𝙽𝙴
لیسا خیلی فراتر از کیپاپ هست.💯
#LISA #GLOBALITGIRL
• 𝙻𝙸𝙻𝙸𝚉𝙾𝙽𝙴
❤🔥73❤4💅3😍2👌1💯1
𝙇𝙄𝙇𝙄𝙕𝙊𝙉𝙀ᴸᴵˢᴬ | ایــــرانــــ ازاد
#Section40 • نگاهِ منتظرش رو به نیمرخِ مرد دوخته و در همین حین صداش رو میشنوه:منظرهی چشمنوازیه،انگار تو هم خیلی دوستش داری! بیتوجه به جملهای که شنیده،با بیصبری جواب میده:درسته..ولی حالا موضوعِ صحبتِ ما این نیست،این وقتِ صبح مزاحمم شدی و امیدوارم…
#Section41
• بیرحمانه بود،رفتارِ مورینو با کلاغهای سفید،آلبرت این منظرهی غمانگیز رو دوست نداشت،که بیتوجه به طلوعِ چشمنوازِ خورشید،از مقابلِ پنجره کنار اومد!
صدای دخترِ عزیزش از فاصلهای دور به گوش میرسه:اون نمیاد پدر،ممکنه سرما بخوری پس از پنجره دل بکن و سعی کن با روزنامههای امروز سرگرم بشی،سعی میکنم توی راهِ برگشت یه کتابِ خوب پیدا کنم!
چهرهاش غمگین میشه،اون یک سالمندِ دلشکسته بود که از تنهایی به شدت رنج میکشید!
نزدیکتر رفته و با سُر دادنِ دستهاش روی سطحِ دیوار،درحالی که دخترش رو مشغولِ مرتب کردنِ شالگردن میبینه،با اندوه لب میزنه:داری میری؟!
نگاهِ متأسف و غمگرفتهاش سمتِ پیرمرد برگشته و به آرامی جواب میده:میدونم،میدونم از تنهایی بدت میاد،اما من مجبورم،مراجعینم دمِ درِ مطب منتظرن و من باید پول دربیارم پدر،چون زندگی سخته!
بیاینکه جوابی بده،گذر کرده و بازهم سمتِ اتاقش گام برمیداره،و مجدد صدای اِسکای رو از پشتِ سر میشنوه:لطفاً سمتِ اون پنجره نرو،هوا واقعا سرد شده و من نمیخوام سرما بخوری،خودت رو سرگرم کن،سعی میکنم امروز زودتر برگردم و با یه شامِ خوب از دلت دربیارم!
زمزمهی پدرش اندوهِ چهرهاش رو بیشتر کرده و اون جدی نمیگرفت:اون میاد..همین امروز،پس کمی میوهی تازه بگیر،اون گلابیهای پاییزی رو دوست داره!
به خوبی متوجهِ هویتِ مخاطبی که پدرش به اون اشاره داشت و تقریباً هر روز از اون یاد میکرد،بود،اما همچنان نمیتونست پروبالی به بداهههای شیرینِ پیرمرد بده!
پس بیحرف کیفش رو از کنارِ آینه چنگ زده و با دوختنِ نگاهِ آخر به درِ نیمهبازِ اتاق،نفسِ پر حسرتش رو بیرون فرستاده و از خانهی دلباز و دوستداشتنی خارج میشه!
صبحِ زود همیشه ترافیکِ کمتری در خیابانهای شیکاگو به چشم میاومد،برعکسِ عصرهایی که برای بازگشت به خانه عالمی از کلافگی به جانش مینشست!
اسکای نه از اونهایی بود که آخرهفتههاش رو در نایت کلابهای مشهور سپری کرده،و نه تعطیلاتِ سالِ نو رو صرفِ تفریحاتِ شخصی میکرد..
تنها خواستهاش داشتنِ زمانِ بیشتر برای وقت گذراندن با پدرِ سالمند و تنهاش بود که با هر بار خروجش از خانه گله میکرد!
اون میتونست کمتر کار کنه،طوری که زمان و تفریحِ بیشتری داشته باشه،حداقل با وجودِ بودجهی مشخصی که به صورتِ ماهیانه از سمتِ لیسای عزیز به حسابش واریز میشد و میتونست پساندازی هم از اون داشته باشه!
با اینحال اون کارش رو دوست داشت و نمیخواست لیسا در قالبِ رفعِ یک دِین این مبلغ رو در اختیارش قرار بده..
پس با این وجود،اون تمامش رو در اختیارِ مرکزِ خیریهای قرار میداد که از بدوِ تأسیس مشغول به رسیدگی به حیواناتِ خیابانی و آسیبدیده بود!
با رسیدن به مجتمع،ماشین رو مستقیماً داخلِ پارکینگ برده و چندلحظهی بعد اون مشغولِ بالا رفتن از پلههاست،آسانسور نیاز به تعمیر داشت و هنوز هیچیک از ساکنین برای این مشکل چارهاندیشی نکرده بودن،شاید بهتر بود خودش هرچه زودتر فکری میکرد!
جنابِ پارکر طبقِ معمول مشغولِ نظافتِ ساختمان بود،هردو با رويارویی مشغولِ احوالپرسی میشن،اسکای بدونِ اتلافِ وقت ساندویچی که هر روز همراهش داشت رو به دستِ مرد میده!
در قبالِ تشکرش لبخند میزنه و بیمعطلی سمتِ مطبِ خودش گام برمیداره،منشیِ جوانش هنوز نرسیده بود و این تعجبی نداشت،به آغازِ ساعتِ کاری هنوز نیمساعت باقی بود!
و این یعنی اون زمانِ کافی برای صرفِ قهوهی صبح در اتاقش داشت!
به سمتِ دستگاهِ قهوهساز حرکت کرده و به سرعت مشغولِ آماده کردنِ قهوهی محبوبش میشه،این چیزی بود که همیشه سرِ حالش میکرد!
با در دست گرفتنِ ماگ،مستقیماً سمتِ اتاقش حرکت کرده و بعد از نوشیدنِ قهوهاش،آمادهی ورودِ اولین مراجع میشه!
و طولی نمیکشه که بسکتبالیستِ سابق،با لبخندی کمرنگ درحالی که توسطِ بریتنی راهنمایی شده،واردِ اتاق بشه...!
@lili_zone
• بیرحمانه بود،رفتارِ مورینو با کلاغهای سفید،آلبرت این منظرهی غمانگیز رو دوست نداشت،که بیتوجه به طلوعِ چشمنوازِ خورشید،از مقابلِ پنجره کنار اومد!
صدای دخترِ عزیزش از فاصلهای دور به گوش میرسه:اون نمیاد پدر،ممکنه سرما بخوری پس از پنجره دل بکن و سعی کن با روزنامههای امروز سرگرم بشی،سعی میکنم توی راهِ برگشت یه کتابِ خوب پیدا کنم!
چهرهاش غمگین میشه،اون یک سالمندِ دلشکسته بود که از تنهایی به شدت رنج میکشید!
نزدیکتر رفته و با سُر دادنِ دستهاش روی سطحِ دیوار،درحالی که دخترش رو مشغولِ مرتب کردنِ شالگردن میبینه،با اندوه لب میزنه:داری میری؟!
نگاهِ متأسف و غمگرفتهاش سمتِ پیرمرد برگشته و به آرامی جواب میده:میدونم،میدونم از تنهایی بدت میاد،اما من مجبورم،مراجعینم دمِ درِ مطب منتظرن و من باید پول دربیارم پدر،چون زندگی سخته!
بیاینکه جوابی بده،گذر کرده و بازهم سمتِ اتاقش گام برمیداره،و مجدد صدای اِسکای رو از پشتِ سر میشنوه:لطفاً سمتِ اون پنجره نرو،هوا واقعا سرد شده و من نمیخوام سرما بخوری،خودت رو سرگرم کن،سعی میکنم امروز زودتر برگردم و با یه شامِ خوب از دلت دربیارم!
زمزمهی پدرش اندوهِ چهرهاش رو بیشتر کرده و اون جدی نمیگرفت:اون میاد..همین امروز،پس کمی میوهی تازه بگیر،اون گلابیهای پاییزی رو دوست داره!
به خوبی متوجهِ هویتِ مخاطبی که پدرش به اون اشاره داشت و تقریباً هر روز از اون یاد میکرد،بود،اما همچنان نمیتونست پروبالی به بداهههای شیرینِ پیرمرد بده!
پس بیحرف کیفش رو از کنارِ آینه چنگ زده و با دوختنِ نگاهِ آخر به درِ نیمهبازِ اتاق،نفسِ پر حسرتش رو بیرون فرستاده و از خانهی دلباز و دوستداشتنی خارج میشه!
صبحِ زود همیشه ترافیکِ کمتری در خیابانهای شیکاگو به چشم میاومد،برعکسِ عصرهایی که برای بازگشت به خانه عالمی از کلافگی به جانش مینشست!
اسکای نه از اونهایی بود که آخرهفتههاش رو در نایت کلابهای مشهور سپری کرده،و نه تعطیلاتِ سالِ نو رو صرفِ تفریحاتِ شخصی میکرد..
تنها خواستهاش داشتنِ زمانِ بیشتر برای وقت گذراندن با پدرِ سالمند و تنهاش بود که با هر بار خروجش از خانه گله میکرد!
اون میتونست کمتر کار کنه،طوری که زمان و تفریحِ بیشتری داشته باشه،حداقل با وجودِ بودجهی مشخصی که به صورتِ ماهیانه از سمتِ لیسای عزیز به حسابش واریز میشد و میتونست پساندازی هم از اون داشته باشه!
با اینحال اون کارش رو دوست داشت و نمیخواست لیسا در قالبِ رفعِ یک دِین این مبلغ رو در اختیارش قرار بده..
پس با این وجود،اون تمامش رو در اختیارِ مرکزِ خیریهای قرار میداد که از بدوِ تأسیس مشغول به رسیدگی به حیواناتِ خیابانی و آسیبدیده بود!
با رسیدن به مجتمع،ماشین رو مستقیماً داخلِ پارکینگ برده و چندلحظهی بعد اون مشغولِ بالا رفتن از پلههاست،آسانسور نیاز به تعمیر داشت و هنوز هیچیک از ساکنین برای این مشکل چارهاندیشی نکرده بودن،شاید بهتر بود خودش هرچه زودتر فکری میکرد!
جنابِ پارکر طبقِ معمول مشغولِ نظافتِ ساختمان بود،هردو با رويارویی مشغولِ احوالپرسی میشن،اسکای بدونِ اتلافِ وقت ساندویچی که هر روز همراهش داشت رو به دستِ مرد میده!
در قبالِ تشکرش لبخند میزنه و بیمعطلی سمتِ مطبِ خودش گام برمیداره،منشیِ جوانش هنوز نرسیده بود و این تعجبی نداشت،به آغازِ ساعتِ کاری هنوز نیمساعت باقی بود!
و این یعنی اون زمانِ کافی برای صرفِ قهوهی صبح در اتاقش داشت!
به سمتِ دستگاهِ قهوهساز حرکت کرده و به سرعت مشغولِ آماده کردنِ قهوهی محبوبش میشه،این چیزی بود که همیشه سرِ حالش میکرد!
با در دست گرفتنِ ماگ،مستقیماً سمتِ اتاقش حرکت کرده و بعد از نوشیدنِ قهوهاش،آمادهی ورودِ اولین مراجع میشه!
و طولی نمیکشه که بسکتبالیستِ سابق،با لبخندی کمرنگ درحالی که توسطِ بریتنی راهنمایی شده،واردِ اتاق بشه...!
@lili_zone
❤🔥20😍2😭2❤1