عجالتا من هم دست و دلم پی کار نمیرود. روزها را به طور احمقانهای به شب میآورم و شب هم احمقانهتر از روز میگذرد. از احوال بروبچهها خواسته باشی، پناه برخدا، همه زندهاند و در کثافت خود غوطهور میباشند.
من خیلی آدمِ «ساعت ۱۰ باید اونجا باشم، پس ۹ باید بزنم بیرون، یعنی ۸ باید حاضر شم، پس ۷ باید بیدار شم، از ۶:۳۰ آلارم میذارم، آخر سر هم دیر میرسمی»هستم. @luvablee
آدمیزاد مجبوره هر اتفاقی رو هم که تجربه میکنه، فرداش باز تیکههای خودش رو کنار هم قرار بده و دوباره خودشو به زندگی گره بزنه؛ مجبوره چشمهاش رو روی خیلی چیزها ببنده نه اینکه مهم نباشن، نه فقط چون زورش بهشون نرسیده.