گمشدگان برای همیشه. – Telegram
گمشدگان برای همیشه.
3.56K subscribers
230 photos
6 videos
1 file
41 links
و من ترجیح دادم در غروب آدینه ها سپری شوم،تا منتظر طلوع آفتاب.
ژن،ژیان،آزادی.
Download Telegram
آه اگر بدانید
چه ذوقی به آدم دست میدهد
که ببیند بدون این که
تلاشی کرده باشد
حرفش را به خوبی می فهمند.
فرانتس کافکا.
گاهیی اوقات به درستی نمی‌فهمم،دلتنگی من بیشتر به خاطر توست!
یا برای تکه‌ای از من که در کنار تو جا مانده و هرگز برنگشت؟
یک شخص پنهان.
لطفا یک خاموشی ژرف برایم فراهم کنید،
تنم خسته و پاره پوره‌است،ذهنمم که
هاج‌واج گیر این همه گره افتاده.
یک شخص پنهان.
از زور تنهایی دارم مثل سگ کار میکنم، که فراموش کنم شما رفته اید برنمی‌گردید.
فروغ فرخزاد.
غیب میشم.
هر وقت که بلدنباشم با مشکلاتم روبه‌رو شم، هر وقت که با احساساتم روبه‌رو شم،هر وقت
که بغض کنم و یاد کینه های کهنه
بیفتم.فقط و فقط میرم،غیب میشم. چند روزه!نمیدونم،شاید برای ماه ها و سالیان دراز طول
بکشه.من با خودم غریبه‌ام و هیچ خبری از احوالم ندارم. جوری توی این مخمصه گرفتار
شدم،که راه فرار ندارم.
دیگه به جایی میرسی که حتی نمیدونی چی باید بنویسی،هر لحظه و هر ساعت دنبال یه واژه که وصفت کنه،اما وقتی پیدا نمیکنی عصبی تر میشه.
با خودت میگی مگه من چمه که حتی نمیتونم خودم رو توی واژه هاجا کنم،چی به سر من اومده بود؟
من از این آدمی که هستم،نفرت دارم.آدمی که نمیتونه بغض های کهنه‌اش رو خاک کنه.
آدمی که هنوزم گرفتار
یه گذشته پوشال بوده،کینه‌ای
که نمیتونه فراموش کنه.
احساس میکنم همیشه غروبه، غروب جمعه.همون قدر دلگیر
و همون قدر خفه.احساس میکنم یه دستی دور گلوم حلقه زده
و هر روز،هروز سفت تر میشه،احساس غریبی میکنم
میان این همه آشنا.احساس اینکه انگار تیکه ای از من نیست و هرلحظه داره سوگواری میکنه.
هر قدم این خیابون بوی خون بود.
بوی خونِ جَونه گمشده.
بوی کثافت،بوی خیانت. هر
قدم و هر لحظه ای که برمیداری،ردی از کثافت۵۷ میبینی.
من؟من یه گوشه ایستاده
بودم و با ناباوری،ترس،نگاهِ کسایی که انگار
خیالی از آدمیت ندارن و بعد
در یک لحظه همه چیز تیره،شد.
بدون صدا بدون هم‌همه.همین سکوتِ
تیره بود که با خودت میگفتی من صداها رو
میخوام من بوی کثافتِ
خون رو میخوام،من این سکوت
لعنتی که هیچ خبری نیست رو نمیخوام.
این سکوت داره آزارم میده،تن بدنم رو کبود میکنه،سرم رو به درد میاره.
کاش یه ناجی بود.
کاش یه ناجی بود که میدید
تن های خسته رو تن های کبود رو.
تمام این مدت داشتم با خودم کلنجار میرفتم.
غصه همه چیز رو میخوردم، نگرانی تمام وجودم رو گرفته بود،البته هنوزم گرفته.
شبی نبود که من از دردو حسرت و کینه به خواب نرم.
هیچکدوم از این فلاکت ها ذره‌ای از من جدا نشده.
نگران همه چیز و همه کس هستم.
انقدر هستم که،بدنم یک‌دفعه این واکنش هارو با خون پس داد.نمیشدو ندیدو غصه نخوردو واکنشی نباشه.
شما میتونی نبینی؟ شما میتونی غصه هم‌وطن رو نخوری؟
یا اینکه میتونی برای لحظه ای
اون فکر های که نشخوار میکنی، حرف های که نزدی و باید میزدی، بغض کهنت رو حتی،
هزار و یک جور خاکستر رو بقچه کنی و اهمیت ندی؟.
من نتونستم.
من نمی‌تونم.
به خاطر همین خون پس دادم.
هوای فردا برای قدم زدن خوبه.
مراقب خودت باش.