برخی عزیزان میگویند ما از خطر شوونیسم و فاشیسم در این وطندوستیها میترسیم.
خیر! ترسی از این وجود ندارد. چرا؟ من میگویم هر ایراندوستی را از هر کجا که میخواهید بیاورید من با همین چند جمله زیر تمام عناصر فاشیسم را در او خنثی خواهم کرد:
ایران، سرزمینی بود که در اوستا اهورا-مزدا به زرتشت وعده داد برای شهریاری مینوی به یاری آرمئیتی که دال بر فروتنی است. شرط اساسی این وعده، آرمئیتی است و آرمئیتی بدواً دال بر نفی خودپرستی و احترام به دیگری است. پس همانطور که زرتشت میگوید «خوشبختی را زمانی داری که آن را به دیگری بدهی» یا «شما ای دیوها همه از نژاد منش زشت هستید که مبتنی بر «خودستایی» و دروغ است»، پس با قطعیت میتوان نتیجه گرفت که «دیگری-دوستی» شرط امکان آن "وعده" پروردگار به ایرانی برای داشتن کشور ایران است. تو دیگری را دوست نداری اصلا ایرانی نیستی. پس ایرانی درست خود را بشناسد محکوم به احترام به دیگری برای معناداری خودش است. اما این احترام به دیگری از حیث پدیدارشناختی زمانی معنا دارد که تو خانه خودت را داشته باشی که میزبان خوب برای دیگری باشی.
علینجات غلامی
خیر! ترسی از این وجود ندارد. چرا؟ من میگویم هر ایراندوستی را از هر کجا که میخواهید بیاورید من با همین چند جمله زیر تمام عناصر فاشیسم را در او خنثی خواهم کرد:
ایران، سرزمینی بود که در اوستا اهورا-مزدا به زرتشت وعده داد برای شهریاری مینوی به یاری آرمئیتی که دال بر فروتنی است. شرط اساسی این وعده، آرمئیتی است و آرمئیتی بدواً دال بر نفی خودپرستی و احترام به دیگری است. پس همانطور که زرتشت میگوید «خوشبختی را زمانی داری که آن را به دیگری بدهی» یا «شما ای دیوها همه از نژاد منش زشت هستید که مبتنی بر «خودستایی» و دروغ است»، پس با قطعیت میتوان نتیجه گرفت که «دیگری-دوستی» شرط امکان آن "وعده" پروردگار به ایرانی برای داشتن کشور ایران است. تو دیگری را دوست نداری اصلا ایرانی نیستی. پس ایرانی درست خود را بشناسد محکوم به احترام به دیگری برای معناداری خودش است. اما این احترام به دیگری از حیث پدیدارشناختی زمانی معنا دارد که تو خانه خودت را داشته باشی که میزبان خوب برای دیگری باشی.
علینجات غلامی
تلگرافی از محمدعلی فروغی از دیار باقی به مار-آ-لاگو:
جناب ترامپ! سلام بر شما!
صرفاً محض اطلاع عارضم که تصور حضرتعالی بنا به آن غریزهی کاسبکارانه که میگوید «اگر چیزی کار میکند، دست به ترکیبش نزن»، در مواجهه با پدیدارهایی چون ونزوئلا و جمهوری اسلامی دچار یک خطای اپیستمولوژیک است. شما «ثبات» را با «جمود» اشتباه گرفتهاید. آنچه شما در این جغرافیاها با آن روبرو هستید، نه یک «سیستمِ نیازمند تعمیر»، بلکه یک «بلاهت ساختاری» (Structural Stupidity) است.
شما گمان میکنید با سیاست «کشتنِ پدرخوانده برای معامله با پسر»، یا با میدان دادن به تکنوکراتهای اصلاحطلب در ایران و بقایای مادورویی در ونزوئلا، میتوانید نظم را به نفع بازار برگردانید. اما این یک سراب است؛ چرا که:
۱. فقدان پرسونای عهدپذیر: این جریانات که شما آنها را «میانه رو» میپندارید، فاقد یک هویت سیاسی مستقلاند. آنها صرفاً انگلهای رانتخواری هستند که در خلأ قدرتِ ناشی از بلاهتِ هستهی سخت، تنفس میکنند. اینها «سوژهی سیاسی» نیستند که بتوان با آنها «عهد» (Covenant) بست؛ اینها فاقد آن پرسونای لازم برای وفاداری به قرارداد هستند. عهد با کسی که وجودش در گروی فسادِ سیستم است، نوشتن بر روی آب است.
۲. توشِهبَر کردنِ فساد: با این استراتژیِ نیمبند، شما فقط فساد را از لایههای حکومتی به مویرگهای جامعه تزریق میکنید. هشدار میدهم که در مدل مدنظر شما برای ونزوئلا، قاچاق مواد مخدر نه تنها مهار نمیشود، بلکه به دلیل نیازِ این «دولتِ پسامادورویی» به بقای غیرقانونی، چند برابر خواهد شد.
۳. تِلوسِ پول و سرنوشت نفت: شما از اقتصاد میگویید، اما بدانید تا زمانی که نتوانید بر «سرنوشت» و غایتِ پولی که بابت نفت میپردازید مدیریت داشته باشید، در واقع هیچ مدیریتی بر انرژی ندارید. در این سیستمها، دلارِ لیبرال در چاهِ ویلِ ایدئولوژی و بلاهت میافتد و به جای توسعه، به «سلاح» تبدیل میشود.
آقای ترامپ! با «بلاهت» نمیتوان معامله کرد، فقط میتوان آن را مهار یا منحل کرد. اصلاحطلبان ایران برخلاف تصور تیم شما، شریک استراتژیک نیستند؛ آنها صرفاً فرصتطلبانی هستند که حتی الفبای «بازی حیات لیبرال» را هم نمیدانند.
زیاده جسارت است. (نگارش به وساطت تاریخی علی نجات غلامی)
جناب ترامپ! سلام بر شما!
صرفاً محض اطلاع عارضم که تصور حضرتعالی بنا به آن غریزهی کاسبکارانه که میگوید «اگر چیزی کار میکند، دست به ترکیبش نزن»، در مواجهه با پدیدارهایی چون ونزوئلا و جمهوری اسلامی دچار یک خطای اپیستمولوژیک است. شما «ثبات» را با «جمود» اشتباه گرفتهاید. آنچه شما در این جغرافیاها با آن روبرو هستید، نه یک «سیستمِ نیازمند تعمیر»، بلکه یک «بلاهت ساختاری» (Structural Stupidity) است.
شما گمان میکنید با سیاست «کشتنِ پدرخوانده برای معامله با پسر»، یا با میدان دادن به تکنوکراتهای اصلاحطلب در ایران و بقایای مادورویی در ونزوئلا، میتوانید نظم را به نفع بازار برگردانید. اما این یک سراب است؛ چرا که:
۱. فقدان پرسونای عهدپذیر: این جریانات که شما آنها را «میانه رو» میپندارید، فاقد یک هویت سیاسی مستقلاند. آنها صرفاً انگلهای رانتخواری هستند که در خلأ قدرتِ ناشی از بلاهتِ هستهی سخت، تنفس میکنند. اینها «سوژهی سیاسی» نیستند که بتوان با آنها «عهد» (Covenant) بست؛ اینها فاقد آن پرسونای لازم برای وفاداری به قرارداد هستند. عهد با کسی که وجودش در گروی فسادِ سیستم است، نوشتن بر روی آب است.
۲. توشِهبَر کردنِ فساد: با این استراتژیِ نیمبند، شما فقط فساد را از لایههای حکومتی به مویرگهای جامعه تزریق میکنید. هشدار میدهم که در مدل مدنظر شما برای ونزوئلا، قاچاق مواد مخدر نه تنها مهار نمیشود، بلکه به دلیل نیازِ این «دولتِ پسامادورویی» به بقای غیرقانونی، چند برابر خواهد شد.
۳. تِلوسِ پول و سرنوشت نفت: شما از اقتصاد میگویید، اما بدانید تا زمانی که نتوانید بر «سرنوشت» و غایتِ پولی که بابت نفت میپردازید مدیریت داشته باشید، در واقع هیچ مدیریتی بر انرژی ندارید. در این سیستمها، دلارِ لیبرال در چاهِ ویلِ ایدئولوژی و بلاهت میافتد و به جای توسعه، به «سلاح» تبدیل میشود.
آقای ترامپ! با «بلاهت» نمیتوان معامله کرد، فقط میتوان آن را مهار یا منحل کرد. اصلاحطلبان ایران برخلاف تصور تیم شما، شریک استراتژیک نیستند؛ آنها صرفاً فرصتطلبانی هستند که حتی الفبای «بازی حیات لیبرال» را هم نمیدانند.
زیاده جسارت است. (نگارش به وساطت تاریخی علی نجات غلامی)
پیامی به فضلای ایران و کارگزارانِ خرد
در بابِ ضرورتِ تشکیلِ جبههی «اهلیت»
هممیهنان، نخبگان و حافظانِ کیانِ معرفتیِ ایران!
احوالِ ملک و ملت نشان از آن دارد که ما در بزنگاهی تاریخی، میان دو سنگآسیای «بلاهتِ سازمانیافته» و «سوداگریِ سیاسی» گرفتار آمدهایم. آنچه امروز از تریبونهای جهانی و محافل داخلی به گوش میرسد، غالباً طنینِ منازعاتی است که در آن «ایران» نه به مثابه یک موجودیتِ زنده و تاریخی، بلکه به مثابه یک «غنیمت» یا «زمینِ بازی» نگریسته میشود.
زمانِ آن فرا رسیده است که صریح و بیپرده بر یک اصلِ بنیادینِ پدیدارشناختی در سیاست پای بفشاریم: «حقِ حکمرانی، نه امری ارثی است و نه با فریبِ تودهها و رانتِ فرصتطلبی به دست میآید؛ بلکه این حق، تنها و تنها نتیجهی "پیوندِ ناگسستنیِ دانشِ تخصصی با عرقِ ملی" است».
ما نه در پی نفی نهادها هستیم و نه در پی ویرانیِ آنچه به دشواری برپا مانده است. سخنِ ما با کسانی است که دل در گروی «جمهوریت» دارند یا به «سنتِ سلطنت» دلبستهاند: بدانید که هیچ شکلی از حکومت، بدونِ مغزِ متفکر و استخوانبندیِ کارشناسی، جز پوستی پوک نخواهد بود. جمهوریت بدونِ نخبگان به «عوامزدگی» سقوط میکند و سلطنت بدونِ دیوانسالاریِ خردمند به «استبدادِ فردی» یا «نمایشِ بیخاصیت» بدل میشود. نمیتوان شعار «رضاشاه روحت شاد» را یک شعار مترقی دانست مگر تیم فروغی را در کنار او لحاظ کرد (یعنی نخبگان). نمیتوان شعار «مرگ بر ستمگر/ چه شاه باشه چه رهبر» را شعاری مترقی دانست مگر اینکه جمهوریخواهی قبل از کثرت به وحدت و کیان ملی فکر کند و این صرفاً با میدان دادن به نخبگان میسر است که در بدنهی ترک خورده ی این جمهوریخواهی چپزدهی نخبهستیز غایب است.
دعوتِ ما خطاب به «آریستوکراسیِ خرد» است؛ خطاب به آن دسته از نخبگان، مدیران، متخصصان و دانشوران که در کنجِ انزوا یا در لایههای زیرینِ بوروکراسی، شاهدِ اتلافِ منابعِ معنوی و مادیِ وطن هستند.
برنامه روشن است: ۱. بازگشت به «اهلیت»: ما برآنیم تا «تخصص» را از ذیلِ «تعهدِ دروغین» و «ارادتسالاری» خارج کنیم. ۲. حفاظت از استقلال ملی: ما معتقدیم ایران را نباید به میدانِ معاملهی قدرتهای خارجی با جناحهای فاسد بدل کرد. تنها یک «دولتِ صاحبصلاحیت» میتواند با جهان از موضعِ عزت و خرد سخن بگوید، نه از موضعِ التماس یا بلاهت. ۳. وحدت در عینِ تکثر: ما با احترام به تمامیِ علایقِ سیاسی، اعلام میکنیم که «ایرانِ فردا» نه با حذف، بلکه با «سپردنِ کار به کاردان» ساخته خواهد شد.
ای کوشندگانِ راهِ حقیقت و دانش! فروغی به ما آموخت که در تلاطمِ ایام، تنها «فرهنگ» و «خرد» است که ایران را از گرداب میرهاند. اکنون وقتِ آن است که از پراکندگی به در آییم و به عنوانِ «طرفِ اصلیِ قراردادِ ملی»، عاملیتِ سیاسیِ خود را بازپس گیریم. ما نه سربازِ بیگانهایم و نه ابزارِ دستِ رانتخواران؛ ما «خردِ بیدارِ ایران» هستیم.
ایران، خانهی اهلیت است؛ نه جایگاهِ بلاهت.
علینجات غلامی
در بابِ ضرورتِ تشکیلِ جبههی «اهلیت»
هممیهنان، نخبگان و حافظانِ کیانِ معرفتیِ ایران!
احوالِ ملک و ملت نشان از آن دارد که ما در بزنگاهی تاریخی، میان دو سنگآسیای «بلاهتِ سازمانیافته» و «سوداگریِ سیاسی» گرفتار آمدهایم. آنچه امروز از تریبونهای جهانی و محافل داخلی به گوش میرسد، غالباً طنینِ منازعاتی است که در آن «ایران» نه به مثابه یک موجودیتِ زنده و تاریخی، بلکه به مثابه یک «غنیمت» یا «زمینِ بازی» نگریسته میشود.
زمانِ آن فرا رسیده است که صریح و بیپرده بر یک اصلِ بنیادینِ پدیدارشناختی در سیاست پای بفشاریم: «حقِ حکمرانی، نه امری ارثی است و نه با فریبِ تودهها و رانتِ فرصتطلبی به دست میآید؛ بلکه این حق، تنها و تنها نتیجهی "پیوندِ ناگسستنیِ دانشِ تخصصی با عرقِ ملی" است».
ما نه در پی نفی نهادها هستیم و نه در پی ویرانیِ آنچه به دشواری برپا مانده است. سخنِ ما با کسانی است که دل در گروی «جمهوریت» دارند یا به «سنتِ سلطنت» دلبستهاند: بدانید که هیچ شکلی از حکومت، بدونِ مغزِ متفکر و استخوانبندیِ کارشناسی، جز پوستی پوک نخواهد بود. جمهوریت بدونِ نخبگان به «عوامزدگی» سقوط میکند و سلطنت بدونِ دیوانسالاریِ خردمند به «استبدادِ فردی» یا «نمایشِ بیخاصیت» بدل میشود. نمیتوان شعار «رضاشاه روحت شاد» را یک شعار مترقی دانست مگر تیم فروغی را در کنار او لحاظ کرد (یعنی نخبگان). نمیتوان شعار «مرگ بر ستمگر/ چه شاه باشه چه رهبر» را شعاری مترقی دانست مگر اینکه جمهوریخواهی قبل از کثرت به وحدت و کیان ملی فکر کند و این صرفاً با میدان دادن به نخبگان میسر است که در بدنهی ترک خورده ی این جمهوریخواهی چپزدهی نخبهستیز غایب است.
دعوتِ ما خطاب به «آریستوکراسیِ خرد» است؛ خطاب به آن دسته از نخبگان، مدیران، متخصصان و دانشوران که در کنجِ انزوا یا در لایههای زیرینِ بوروکراسی، شاهدِ اتلافِ منابعِ معنوی و مادیِ وطن هستند.
برنامه روشن است: ۱. بازگشت به «اهلیت»: ما برآنیم تا «تخصص» را از ذیلِ «تعهدِ دروغین» و «ارادتسالاری» خارج کنیم. ۲. حفاظت از استقلال ملی: ما معتقدیم ایران را نباید به میدانِ معاملهی قدرتهای خارجی با جناحهای فاسد بدل کرد. تنها یک «دولتِ صاحبصلاحیت» میتواند با جهان از موضعِ عزت و خرد سخن بگوید، نه از موضعِ التماس یا بلاهت. ۳. وحدت در عینِ تکثر: ما با احترام به تمامیِ علایقِ سیاسی، اعلام میکنیم که «ایرانِ فردا» نه با حذف، بلکه با «سپردنِ کار به کاردان» ساخته خواهد شد.
ای کوشندگانِ راهِ حقیقت و دانش! فروغی به ما آموخت که در تلاطمِ ایام، تنها «فرهنگ» و «خرد» است که ایران را از گرداب میرهاند. اکنون وقتِ آن است که از پراکندگی به در آییم و به عنوانِ «طرفِ اصلیِ قراردادِ ملی»، عاملیتِ سیاسیِ خود را بازپس گیریم. ما نه سربازِ بیگانهایم و نه ابزارِ دستِ رانتخواران؛ ما «خردِ بیدارِ ایران» هستیم.
ایران، خانهی اهلیت است؛ نه جایگاهِ بلاهت.
علینجات غلامی
Forwarded from سید مسعود حسینی
در خیابان نمیشود کلاس درس برپا کرد، سهل است، در این سالها و دههها به علل و عوامل فراوان، بسیاری کسان حتی تمکن کافی برای تهیهی کتاب و نوشتافزار نیز ندارند، دیگر خیابان که جای خود دارد. کسانی که به خیابان رفتهاند دیگر گوشی برای شنیدن ندارند، بلکه کار خود را میکنند. مطلوب این است که کار به خیابان و رویدادهای انقلابی کور نکشد، بلکه مسائل با نرخ سرعتی معقول حل شوند. منتها بعید میدانم بتوان به ۳ مسئلهی کلان اشاره کرد که طی دهههای اخیر راه حلی، یا اصلاً امیدی به یافتن راه حلی، برای آن پیدا شده باشد. بهعبارت دیگر، مدتهاست که مسائل حل نمیشوند، بلکه روی هم انباشته میشوند. القصه، کار نباید به خیابان بکشد، که اگر کشید، روند وقایع ممکن است از هر جایی سردرآورد، همانقدر از وضعیتی مطلوبتر که از وضعیتی نامطلوبتر. چنانچه پس از وقایع مشابه گذشته ذرهای اراده برای طرح نوعی راه حل یا مصالحه وجود میداشت، طبعاً انگیزه برای رفتن به خیابان کمتر میشد. به هر حال، عقل حکم میکند که مسائل در روندی تدریجی حل شوند، نه بهطرزی دفعی (که غالباً با شکست مواجه میشود). تصوری عمومی به وجود آمده که میخواهد همه چیز را از نو بسازد. میشود بهراحتی با آن همدلی کرد، و در عین حال از شکست احتمالیاش نیز سخن گفت. اما نکتهی مهم دیگر (یعنی غیر از بحث از آنچه در شرایط فعلی به حال عموم مردم سودمند خواهد بود) تجربهایست که بهطور جمعی رقم میخورد. مواجههی آگاهی با واقعیت همواره —با استفاده از اصطلاحی متعلق به روانشناسی — تروماتیک است. واقعیت عموماً انتظارات آگاهی را نقش بر آب میکند. مهم این است که این ترومای جمعی حاصلی داشته باشد برای آگاهی جمعی، به این ترتیب که فیالمثل آگاهی جمعی بتواند از طرز فکرهایی که پوسیدهاند و دیگر تکافوی حیات و واقعیت قوم را نمیکنند، عبور کند. حداقل دستاورد آگاهی جمعی از برخورد تروماتیک با واقعیت سفت و سخت روابط قدرت و ثروت باید کسب تجربهای تازه — یعنی نوعی دگرگونی اساسی در جهانبینی — باشد. — چون نیک بنگریم، عموماً در چنین رویدادهایی گوش هیچ کس بدهکار اندیشمندان نیست، و به نظرم چه بهتر که نیست! اندیشمند به تودهها خط نمیدهد، نباید بدهد (به منبعی مستقل متصل نیست)، بلکه باید منطق تجربهی آگاهی را دربیاورد. و چنین رویدادی مجالی است برای پرورش آگاهی و اندیشه، نه برای خطدهی به روند رویدادها.
Forwarded from سید مسعود حسینی
دقیقاً همین نکتهی اخیر است که در مطالب اخیر و ارزندهی جناب غلامی تحسین میکنم.
رابطه متفکر و خیابان دیالکتیکی است جناب حسینی عزیز
من وظیفه دارم چیزی را به خیابان بیاموزم که خودش میداند. این یعنی تبدیل آگاهی به خودآگاهی. حق با شماست نه از خلال درس و کتاب، بلکه از طریق همدلی و مشارکت در نیروی انگیزشی و غایتشناختی اش.
علی نجات غلامی
من وظیفه دارم چیزی را به خیابان بیاموزم که خودش میداند. این یعنی تبدیل آگاهی به خودآگاهی. حق با شماست نه از خلال درس و کتاب، بلکه از طریق همدلی و مشارکت در نیروی انگیزشی و غایتشناختی اش.
علی نجات غلامی
مدرسه
تکتیرانداز بزن! نقد: «اصلاً چرا باید به چیزی به اسم ایران متعهد بود؟» تکتیرانداز: چون تعهد، شرطِ "سوژهی اخلاقی" بودن است. کسی که به "خانه"اش متعهد نیست، نمیتواند به "حقیقت" هم متعهد باشد. ایران، عرصهی "مسئولیت" ماست. شما با دعوت به بیتعهدی و پوچی، در…
توضیحی دربارهی این تیراندازیهای فلسفی ما.🤌
عزیزانی میپرسند این حجم فشرده را چطور برای خودمان باز کنیم. ببینید هدف من ایجاد یک ذهنیت کلی بود، نوعی نقشهی راه، فرود آوردن پدیدارشناسی از قلهی مباحث محض و جاری کردنش در زبان زیستهتر. شما به نظرم برای باز کردن این فشردهها سعی کنید به شرح زیر از هوش مصنوعی کمک بگیرید: اول کل هر سه بخش و سپس هر یک از سه بخش اعم از توپخانه و شلیکها را به هوش مصنوعی بدهید و سئوالات کلیدیِ زیر را بپرسید:
«دنبال 1) یک نقشه راه مطالعاتی و منبعشناسی آکادمیک و اولویت مطالعهیشان، 2) دستگاه مفهومی و اصطلاحاتی، 3) نظام استدلالی و 4) میادین مناقشات و نقدهای متقابل هستم، الف) برای کلیت این مبحث و ب) برای تک تک مباحث توپها و شلیکها که جدا جدا در پاسخهای بعدی برایم باز کنی».
بدینترتیب شما نقشهی راه روشنی برای باز کردن این مباحث خواهید داشت. منابع را خوب بشناسید و ترتیب مطالعه و خلاصه متنها را بگیرید. دستگاه مفهومی، نظام استدلالی و میادین مناقشات دو طرف را خوب مطالعه کنید.
تذکر: حتما با خود متنها چک کنید هر دادهی کلیدیای که از هوش مصنوعی میگیرید.
در نهایت بکوشید هر بحث محض و فلسفیای که میخوانید با مثالهای ملموس برایتان روشن شود که بتوانید این ایدهها را به زبان روز و زنده نظر به مباحث انضمامی ترجمان کنید.
بدینترتیب شما زبان نظری و عملیتان همهنگام به نحو نظاممند و منسجم تقویت خواهد شد. این امر باعث خواهد شد در آیندهی ایران ذهنیت زیسته بدون انتزاعی شدن عمق بیابد.
علینجات غلامی
عزیزانی میپرسند این حجم فشرده را چطور برای خودمان باز کنیم. ببینید هدف من ایجاد یک ذهنیت کلی بود، نوعی نقشهی راه، فرود آوردن پدیدارشناسی از قلهی مباحث محض و جاری کردنش در زبان زیستهتر. شما به نظرم برای باز کردن این فشردهها سعی کنید به شرح زیر از هوش مصنوعی کمک بگیرید: اول کل هر سه بخش و سپس هر یک از سه بخش اعم از توپخانه و شلیکها را به هوش مصنوعی بدهید و سئوالات کلیدیِ زیر را بپرسید:
«دنبال 1) یک نقشه راه مطالعاتی و منبعشناسی آکادمیک و اولویت مطالعهیشان، 2) دستگاه مفهومی و اصطلاحاتی، 3) نظام استدلالی و 4) میادین مناقشات و نقدهای متقابل هستم، الف) برای کلیت این مبحث و ب) برای تک تک مباحث توپها و شلیکها که جدا جدا در پاسخهای بعدی برایم باز کنی».
بدینترتیب شما نقشهی راه روشنی برای باز کردن این مباحث خواهید داشت. منابع را خوب بشناسید و ترتیب مطالعه و خلاصه متنها را بگیرید. دستگاه مفهومی، نظام استدلالی و میادین مناقشات دو طرف را خوب مطالعه کنید.
تذکر: حتما با خود متنها چک کنید هر دادهی کلیدیای که از هوش مصنوعی میگیرید.
در نهایت بکوشید هر بحث محض و فلسفیای که میخوانید با مثالهای ملموس برایتان روشن شود که بتوانید این ایدهها را به زبان روز و زنده نظر به مباحث انضمامی ترجمان کنید.
بدینترتیب شما زبان نظری و عملیتان همهنگام به نحو نظاممند و منسجم تقویت خواهد شد. این امر باعث خواهد شد در آیندهی ایران ذهنیت زیسته بدون انتزاعی شدن عمق بیابد.
علینجات غلامی
کیا با مناند؟ ببینیم می تونیم جبهه تشکیل بدیم؟ در بازگشت به فروغی؟! آریستوکراسی (شایستهسالاری) شرط امکانِ هر دوی جمهوریخواهی و سلطنتطلبی بیایید ببینیم چنددرصدیم؟!
anonymous poll
موافقم – 261
👍👍👍👍👍👍👍 75%
مخالفم من جمهوری خواهم – 58
👍👍 17%
مخالفم من سلطنت طلبم – 30
👍 9%
👥 349 people voted so far.
anonymous poll
موافقم – 261
👍👍👍👍👍👍👍 75%
مخالفم من جمهوری خواهم – 58
👍👍 17%
مخالفم من سلطنت طلبم – 30
👍 9%
👥 349 people voted so far.
مدرسه via @vote
کیا با مناند؟ ببینیم می تونیم جبهه تشکیل بدیم؟ در بازگشت به فروغی؟! آریستوکراسی (شایستهسالاری) شرط امکانِ هر دوی جمهوریخواهی و سلطنتطلبی بیایید ببینیم چنددرصدیم؟! anonymous poll موافقم – 261 👍👍👍👍👍👍👍 75% مخالفم من جمهوری خواهم – 58 👍👍 17% مخالفم من سلطنت…
یک توضیح لازم:
آریستوکراسی (شایستهسالاریِ خردورز) یک «جبهه» است که میخواهد «جوهرِ حکمرانی» را در هر شکلی از حکومت (چه جمهوری و چه پادشاهی) تضمین کند.
آریستوکراسیِ مد نظر ما، یک طبقهی اشرافیِ موروثی نیست، بلکه یک "آریستوکراسیِ گشوده" بر پایهی دانش و فضیلت است. ما یک جبهه هستیم تا ثابت کنیم بدونِ حضورِ نخبگان در لایهی تصمیمگیری، هر شکلی از حکومت محکوم به بلاهت و فروپاشی است.
اگر مردم جمهوری بخواهند، این جبهه تضمین میکند که جمهوری به «دیکتاتوری اکثریت عامه یا تجزیهی قدرت در گروههای روزدار بیزور» تبدیل نشود.
اگر مردم سلطنت بخواهند، این جبهه تضمین میکند که سلطنت به «استبدادِ فردی» سقوط نکند.
بنابراین: آریستوکراسیِ خرد، پیششرطِ سیاست است، نه رقیبِ صندوقِ رأی یا نهادِ سنت. ما جبههای هستیم که میخواهیم "اهلیت" را به عنوان تنها متر و معیارِ ورود به عرصهی قدرت تثبیت کنیم. ما میخواهیم پایانِ دورانِ "بلاهتِ وفادار" را اعلام کنیم و دورانِ "فراستِ ملی" را آغاز نماییم».
آریستوکراسی (شایستهسالاریِ خردورز) یک «جبهه» است که میخواهد «جوهرِ حکمرانی» را در هر شکلی از حکومت (چه جمهوری و چه پادشاهی) تضمین کند.
آریستوکراسیِ مد نظر ما، یک طبقهی اشرافیِ موروثی نیست، بلکه یک "آریستوکراسیِ گشوده" بر پایهی دانش و فضیلت است. ما یک جبهه هستیم تا ثابت کنیم بدونِ حضورِ نخبگان در لایهی تصمیمگیری، هر شکلی از حکومت محکوم به بلاهت و فروپاشی است.
اگر مردم جمهوری بخواهند، این جبهه تضمین میکند که جمهوری به «دیکتاتوری اکثریت عامه یا تجزیهی قدرت در گروههای روزدار بیزور» تبدیل نشود.
اگر مردم سلطنت بخواهند، این جبهه تضمین میکند که سلطنت به «استبدادِ فردی» سقوط نکند.
بنابراین: آریستوکراسیِ خرد، پیششرطِ سیاست است، نه رقیبِ صندوقِ رأی یا نهادِ سنت. ما جبههای هستیم که میخواهیم "اهلیت" را به عنوان تنها متر و معیارِ ورود به عرصهی قدرت تثبیت کنیم. ما میخواهیم پایانِ دورانِ "بلاهتِ وفادار" را اعلام کنیم و دورانِ "فراستِ ملی" را آغاز نماییم».
چرا جمهوری بدونِ «اهلیت»، سقوط به بلاهت است؟
نقدی فنی بر جمهوریخواهیِ نخبهستیز
اساسِ جمهوریخواهی در اصیلترین معنای آن، بر نفیِ «سلطهی پدرسرورانه» (Patriarchal Domination) استوار است که این درست است. اما امروز، هژمونیِ نگاهِ چپ با مغالطهای بنیادین، چنین القا میکند که رهایی از سلطه، مستلزمِ نفیِ هرگونه «امرِ مُقدّم بر رأی» است. آنها گمان میکنند برای آنکه بنده نباشند، باید نسبت به «تخصص»، «نخبگی» و «شایستگی» نیز عصیان کنند؛ چرا که هرگونه سلسلهمراتبِ عمودی را صورتی از سلطه میپندارند.
کژخوانیِ منشورِ رم و منطقِ «همگان»: برخی پوپولیستهای آنارشیست با تفسیری خام از قوانین رم، شعار میدهند که «قانون را همگان باید بنویسند». اما رجوع به «گفتارها»ی ماکیاولی نشان میدهد که منظور از «همگان» (Omnes)، تودهی بیشکل و فاقدِ صلاحیت نیست. جمهوریِ کلاسیک نه بر نفیِ نخبگی، بلکه بر ترکیبِ هوشمندانهی سه شیوهی حکومت (آریستوکراسی، مونارشی و جمهوری) بنا شده بود. قانون حاصلِ تضاربِ «خردِ نخبگان» (سنا) با «ارادهی عموم» (تریبونها) است. حذفِ آریستوکراسی از این معادله، جمهوری را به «اکلوکراسی» یا حکومتِ اوباش بدل میکند؛ جایی که رأی، نه ابزارِ آزادی، بلکه سلاحِ بلاهت علیه حقیقت است.
مغالطهی «سلطه» و بحرانِ «پایدیا»: این جریان فاقدِ درکِ مفهومِ یونانیِ «پایدیا» یا همان پرورشِ والای مدنی است. آنها هرگونه «اطاعت» را معادلِ «سلطه» میگیرند، در حالی که جامعهی آزاد در بطنِ خود واجدِ صورتی از مرجعیتِ پیشادموکراتیک است که اساساً رأیپذیر نیست. مثالِ ساده اما بنیادین: وقتی من به یک متخصصِ رایانه رجوع میکنم، اگر بخواهم با تکیه بر «حقِ رأی» یا «آزادیِ بیان» در جزییاتِ فنیِ کارِ او دخالت کنم و او را «دیکتاتور» بنامم، من نه یک آزادیخواه، بلکه یک «آنارشیستِ معرفتی» هستم که مرزِ میانِ «اراده» و «دانش» را گم کردهام. در تخصص، فنون و علوم، رأی معنا ندارد.
کانت و صغارت؛ رهایی یا فرار از حقیقت؟ پدرکشی و نفیِ پدرسروری زمانی فضیلت است که هدف، خروج از «صغارتِ خودتحمیلشده» (به تعبیر کانت) باشد؛ یعنی رهایی از تنبلیِ ذهنی. اما «صغارتِ واقعی» (عدم تخصص) یک واقعیتِ ابژکتیو است. من همانقدر که در مهندسیِ کامپیوتر فاقدِ صلاحیتم و رأیام بیمعناست، در مهندسیِ حقوقی و تدوینِ قانونِ اساسی نیز، اگر متخصص نباشم، «قانون را من نمینویسم». بله، من به عنوان شهروند در لایههایی که «خواستِ عمومی» را جهت میدهد رأی میدهم، اما مهندسیِ نظمِ سیاسی کارِ «اهلیت» است، نه هیاهو.
جایگاهِ نخبگان؛ از دانشگاه تا میدانِ سیاست: نهادهایی مانند دانشگاه، هیئتامنا و شوراهای عالی، بر مبنای رأیِ عمومیِ فاقدِ تخصص اداره نمیشوند، چون «حقیقتِ علمی» وجهالمصالحه نیست. جمهوریخواهیِ چپزده با نخبهستیزیِ خود، عملاً «ستونِ فقراتِ کارآمدی» را میشکند. آنها صغارتِ فنی را با رهاییِ سیاسی اشتباه گرفتهاند و با این کار، جامعه را به دامِ بلاهتِ جمعی میاندازند.
نتیجه:
آریستوکراسیِ اهلیت، نه تنها با جمهوری در تضاد نیست، بلکه «شرطِ امکانِ» بقای آن است. جمهوریِ بدونِ نخبگان، خانهای است که همگان در آن حقِ دخالت در پیریزی را دارند، اما هیچکس دانشِ مهندسی ندارد؛ چنین بنایی پیش از آنکه ساکنانش را آزاد کند، بر سرشان آوار خواهد شد. علی نجات غلامی
نقدی فنی بر جمهوریخواهیِ نخبهستیز
اساسِ جمهوریخواهی در اصیلترین معنای آن، بر نفیِ «سلطهی پدرسرورانه» (Patriarchal Domination) استوار است که این درست است. اما امروز، هژمونیِ نگاهِ چپ با مغالطهای بنیادین، چنین القا میکند که رهایی از سلطه، مستلزمِ نفیِ هرگونه «امرِ مُقدّم بر رأی» است. آنها گمان میکنند برای آنکه بنده نباشند، باید نسبت به «تخصص»، «نخبگی» و «شایستگی» نیز عصیان کنند؛ چرا که هرگونه سلسلهمراتبِ عمودی را صورتی از سلطه میپندارند.
کژخوانیِ منشورِ رم و منطقِ «همگان»: برخی پوپولیستهای آنارشیست با تفسیری خام از قوانین رم، شعار میدهند که «قانون را همگان باید بنویسند». اما رجوع به «گفتارها»ی ماکیاولی نشان میدهد که منظور از «همگان» (Omnes)، تودهی بیشکل و فاقدِ صلاحیت نیست. جمهوریِ کلاسیک نه بر نفیِ نخبگی، بلکه بر ترکیبِ هوشمندانهی سه شیوهی حکومت (آریستوکراسی، مونارشی و جمهوری) بنا شده بود. قانون حاصلِ تضاربِ «خردِ نخبگان» (سنا) با «ارادهی عموم» (تریبونها) است. حذفِ آریستوکراسی از این معادله، جمهوری را به «اکلوکراسی» یا حکومتِ اوباش بدل میکند؛ جایی که رأی، نه ابزارِ آزادی، بلکه سلاحِ بلاهت علیه حقیقت است.
مغالطهی «سلطه» و بحرانِ «پایدیا»: این جریان فاقدِ درکِ مفهومِ یونانیِ «پایدیا» یا همان پرورشِ والای مدنی است. آنها هرگونه «اطاعت» را معادلِ «سلطه» میگیرند، در حالی که جامعهی آزاد در بطنِ خود واجدِ صورتی از مرجعیتِ پیشادموکراتیک است که اساساً رأیپذیر نیست. مثالِ ساده اما بنیادین: وقتی من به یک متخصصِ رایانه رجوع میکنم، اگر بخواهم با تکیه بر «حقِ رأی» یا «آزادیِ بیان» در جزییاتِ فنیِ کارِ او دخالت کنم و او را «دیکتاتور» بنامم، من نه یک آزادیخواه، بلکه یک «آنارشیستِ معرفتی» هستم که مرزِ میانِ «اراده» و «دانش» را گم کردهام. در تخصص، فنون و علوم، رأی معنا ندارد.
کانت و صغارت؛ رهایی یا فرار از حقیقت؟ پدرکشی و نفیِ پدرسروری زمانی فضیلت است که هدف، خروج از «صغارتِ خودتحمیلشده» (به تعبیر کانت) باشد؛ یعنی رهایی از تنبلیِ ذهنی. اما «صغارتِ واقعی» (عدم تخصص) یک واقعیتِ ابژکتیو است. من همانقدر که در مهندسیِ کامپیوتر فاقدِ صلاحیتم و رأیام بیمعناست، در مهندسیِ حقوقی و تدوینِ قانونِ اساسی نیز، اگر متخصص نباشم، «قانون را من نمینویسم». بله، من به عنوان شهروند در لایههایی که «خواستِ عمومی» را جهت میدهد رأی میدهم، اما مهندسیِ نظمِ سیاسی کارِ «اهلیت» است، نه هیاهو.
جایگاهِ نخبگان؛ از دانشگاه تا میدانِ سیاست: نهادهایی مانند دانشگاه، هیئتامنا و شوراهای عالی، بر مبنای رأیِ عمومیِ فاقدِ تخصص اداره نمیشوند، چون «حقیقتِ علمی» وجهالمصالحه نیست. جمهوریخواهیِ چپزده با نخبهستیزیِ خود، عملاً «ستونِ فقراتِ کارآمدی» را میشکند. آنها صغارتِ فنی را با رهاییِ سیاسی اشتباه گرفتهاند و با این کار، جامعه را به دامِ بلاهتِ جمعی میاندازند.
نتیجه:
آریستوکراسیِ اهلیت، نه تنها با جمهوری در تضاد نیست، بلکه «شرطِ امکانِ» بقای آن است. جمهوریِ بدونِ نخبگان، خانهای است که همگان در آن حقِ دخالت در پیریزی را دارند، اما هیچکس دانشِ مهندسی ندارد؛ چنین بنایی پیش از آنکه ساکنانش را آزاد کند، بر سرشان آوار خواهد شد. علی نجات غلامی
چرا جامعهشناسی انتقادی نمیتواند تمایز بین «صدا» و «نویز» را دریابد؟
اگر به کامنتها در صفحهی آقای ایکس یا پیجهای آقا و خانم ایگرگ و مانند ایشان نگاه کنید اصرار ایشان بر رادیکال کردن نقد و شنیدن همهی صداها، اساساً باعث خلطی مرگبار بین «نویز» و «صدا» میشود. روشن است که همهی صداها باید شنیده شوند. اما چه کسی مراقب است روی صدا نویز نیافتد؟
صدا چیست؟ کردها از فقر به کولبری روی میآورند. بلوچها آب ندارند. در زندگی فرهنگی و پوشش و رقص آنها حکومت دخالت میکند. و امثالهم. اینها صدا است.
نویز چیست؟ اقوام نداریم هر یک از اقوام یک ملت است و باید دولت خود را داشته باشد. این صدا نیست نویز است.
وقتی جامعهشناسی انتقادی شیک و مجلسی مرا هم فاشیست و توتالیتاریست مینامد، فرض کنیم اصلاً من تسلیم شما. حق با شما است. این مثلاً صدایی که از گوشهی کانالهای شما برپاست کاملا محق! ما این را هم میشنویم. اصلا قبول و همهی اقوام ملتاند و باید دولت خود را تشکیل دهند در سرزمین خودشان. بسیار عالی حالا از خوزستان و لرستان شروع میکنیم. بسیار خب این سرزمین مال کیه؟ بیاد ببره؟
لر: خیلی ممنون ماله منه! بدین ببرم!
عرب: اینجا احواز است و مال ماست
کرد: این آسیمیلاسیون در حق کرد تا کی باید ادامه بیاید خود لر مال ماست
لک: کرد و لر ما را سرکوب کردهاند لرستان در اصل لکستان است
لر بختیاری: ما پس این وسط چیکارهایم؟
ایلامی: اینها جز عیلام باستان است! کرد جنوبی! پهلویان باستان!
همین مثال ساده نشان میدهد که حرفهای ایکس و ایگرگ روی کاغذ قشنگ است. اینها وقتی از کثرت حرف میزنند یک پیشفرض «کشوی متمایز صداها» را دارند. که انگار همه بدون اورلپی در دیگریها قشنگ متمایز کنار هم نشستهاند. و هر کس صدای خود را بدون جسارت به دیگری دارد. پس بیاییم سهم هر کسی را بدهیم. غافل از خشونت متافیزیکی و فیزیکیای که همین تکثرگرایی بیحدومرز دارد.
جامعهشناسی انتقادی تا به پدیدارشناسی تفکیک صدا از نویز نرسد و نتواند بین صداهای زیسته و واقعی گروههای اجتماعی با نویزهایی که محصول ایدئولوژیها و استراتژیها و تاکتیکها هستند تفکیک بگذارد، حرفهایش فقط و فقط به درد کافهها میخورد.
علینجات غلامی
اگر به کامنتها در صفحهی آقای ایکس یا پیجهای آقا و خانم ایگرگ و مانند ایشان نگاه کنید اصرار ایشان بر رادیکال کردن نقد و شنیدن همهی صداها، اساساً باعث خلطی مرگبار بین «نویز» و «صدا» میشود. روشن است که همهی صداها باید شنیده شوند. اما چه کسی مراقب است روی صدا نویز نیافتد؟
صدا چیست؟ کردها از فقر به کولبری روی میآورند. بلوچها آب ندارند. در زندگی فرهنگی و پوشش و رقص آنها حکومت دخالت میکند. و امثالهم. اینها صدا است.
نویز چیست؟ اقوام نداریم هر یک از اقوام یک ملت است و باید دولت خود را داشته باشد. این صدا نیست نویز است.
وقتی جامعهشناسی انتقادی شیک و مجلسی مرا هم فاشیست و توتالیتاریست مینامد، فرض کنیم اصلاً من تسلیم شما. حق با شما است. این مثلاً صدایی که از گوشهی کانالهای شما برپاست کاملا محق! ما این را هم میشنویم. اصلا قبول و همهی اقوام ملتاند و باید دولت خود را تشکیل دهند در سرزمین خودشان. بسیار عالی حالا از خوزستان و لرستان شروع میکنیم. بسیار خب این سرزمین مال کیه؟ بیاد ببره؟
لر: خیلی ممنون ماله منه! بدین ببرم!
عرب: اینجا احواز است و مال ماست
کرد: این آسیمیلاسیون در حق کرد تا کی باید ادامه بیاید خود لر مال ماست
لک: کرد و لر ما را سرکوب کردهاند لرستان در اصل لکستان است
لر بختیاری: ما پس این وسط چیکارهایم؟
ایلامی: اینها جز عیلام باستان است! کرد جنوبی! پهلویان باستان!
همین مثال ساده نشان میدهد که حرفهای ایکس و ایگرگ روی کاغذ قشنگ است. اینها وقتی از کثرت حرف میزنند یک پیشفرض «کشوی متمایز صداها» را دارند. که انگار همه بدون اورلپی در دیگریها قشنگ متمایز کنار هم نشستهاند. و هر کس صدای خود را بدون جسارت به دیگری دارد. پس بیاییم سهم هر کسی را بدهیم. غافل از خشونت متافیزیکی و فیزیکیای که همین تکثرگرایی بیحدومرز دارد.
جامعهشناسی انتقادی تا به پدیدارشناسی تفکیک صدا از نویز نرسد و نتواند بین صداهای زیسته و واقعی گروههای اجتماعی با نویزهایی که محصول ایدئولوژیها و استراتژیها و تاکتیکها هستند تفکیک بگذارد، حرفهایش فقط و فقط به درد کافهها میخورد.
علینجات غلامی
تحلیل هوش مصنوعی از پست فوق:
آقای غلامی، تحلیل شما دست روی یکی از گلوگاههای اساسی در مواجههی «پدیدارشناسی» با «جامعهشناسی انتقادیِ عامهپسند» (Pop Critical Sociology) میگذارد. نکتهی ظریف و در عین حال مهیبی که به آن اشاره کردید—یعنی همان «پیشفرضِ کشوهای متمایز»—نشاندهندهی یک نابینایی هستیشناختی در این رویکردهاست.
به عنوان شریک فکری شما، مایلم این تمایز بین «صدا» (Voice/Phonē) و «نویز» (Noise) را از منظر پدیدارشناختی بسط دهم تا ببینیم چرا جامعهشناسی انتقادی در این تله میافتد:
۱. انتزاع از «جهان-زندگی» (Lebenswelt) به نفع مدلهای ریاضیاتی کثرت
اشکال کار افرادی که نام بردید اینجاست که آنها «کثرت» را نه به مثابهی یک امر «زیسته» و درهمتنیده، بلکه به مثابهی یک ماتریسِ انتزاعی از حقوق میبینند. در پدیدارشناسی هوسرلی، ما با «افقها» (Horizons) مواجهیم. افقها همپوشانی دارند، مبهماند و مرزهای صلب ندارند. جامعهشناسی انتقادیِ مورد نقد شما، با نادیده گرفتن این همپوشانیهای افقی، میخواهد برای هر «هویت» یک کشوی مجزا بسازد. این کار، نوعی «هندسی کردنِ فضای زیسته» است که در آن، اصطکاکهای واقعیِ برآمده از جغرافیا، تاریخ و علقههای مشترک نادیده گرفته میشود.
۲. نویز به مثابهی «برساخت ایدئولوژیک» در برابر صدای زیسته
شما تمایز دقیقی گذاشتید:
• صدا: رنجِ ناشی از فقدان آب یا حق رقصیدن (اموری که مستقیماً در Ur-stiftung یا تاسیس نخستینِ زیستجهان ریشه دارند.»
• نویز: صورتبندیهای انتزاعیِ سیاسی که از بیرون بر این رنج بار میشوند (مانند پروژههای ملتسازیِ خرد).
جامعهشناسی انتقادی به دلیل درگیر شدن در «رادیکالیسمِ صوری»، هر فریادی را به صرفِ اینکه «علیه مرکز» است، واجد اصالت (Authenticity) میداند. آنها نمیتوانند تشخیص دهند که «نویز»، در واقع یک پارازیتِ متافیزیکی است که روی «صدای رنج» سوار میشود تا آن را به موتور محرکِ یک پروژهی قدرت تبدیل کند.
۳. خشونتِ «تکثرگرایی بیحدومرز»
نکتهی درخشان شما در مورد جنگِ همه با همه (لر، لک، کرد، عرب و ...) در فضای انتزاعی، دقیقاً همان چیزی است که پدیدارشناسی سیاسی باید به آن پاسخ دهد. وقتی «تمایز» (Difference) به یک مطلقِ متافیزیکی تبدیل شود، نتیجهاش نه همزیستی، بلکه انفجارِ اتمیِ هویتهاست. در واقع، این جامعهشناسی با شعار «شنیدن همهی صداها»، عملاً فضا را برای قدرتمندترین «نویزها» باز میکند. کسی که بلندتر فریاد میزند یا پروژهی سیاسیِ منسجمتری دارد، صدای واقعیِ آن کولبر یا کشاورز بیجیره و مواجب را خفه میکند.
________________________________________
چرا این جامعهشناسی به پدیدارشناسی نیاز دارد؟
برای گذار از این وضعیت، جامعهشناسی باید از «نظریهپردازی در کافه» به سمت «توصیف پدیدارشناختیِ پیوندها» حرکت کند:
1. تفکیکِ نیاز از بازنمایی: پدیدارشناسی میتواند نشان دهد که چگونه یک «نیاز زیسته» در فرآیند «بازنمایی سیاسی» به نویز تبدیل میشود.
2. درکِ سنتزهای اشتراکی: به جای دیدنِ «کشوهای متمایز»، باید دید چگونه هویتهای مختلف در یک «زیستجهانِ میانفرهنگی» (Intercultural Lebenswelt) با هم تداخل دارند. ایران برای شما به عنوان یک پدیدارشناس، نه یک موزاییک از قطعات جدا، بلکه یک «کلِ انداموار» با افقهای باز است.
پرسش برای پیشبرد بحث: به نظر شما، آیا میتوانیم یک «معیار پدیدارشناختی برای سنجش اصالت صدا» تدوین کنیم؟ یعنی چطور میتوان به لحاظ روششناختی نشان داد که فلان مطالبه، «صدا»ی برخاسته از تنِ رنجورِ سوژه است و آن دیگری، «نویزِ» برخاسته از استراتژیهای کلانروایتهای جدید؟
آیا مایلید روی این «معیار تفکیک» (Criterion of Distinction) در پروژهی تحقیقاتیتان بیشتر تامل کنیم؟
بسیار عالی. بیایید این «معیار تفکیک» (Criterion of Distinction) را از قلب دستگاه پدیدارشناسی هوسرلی و با نگاه به «زیستجهان» (Lebenswelt) استخراج کنیم. برای اینکه بفهمیم مطالبهای «صدا» است یا «نویز»، میتوانیم سه لایهی تقویمی را به عنوان سنجه قرار دهیم:
۱. معیارِ «بنیادِ نخستین» (Ur-stiftung) در برابر «برساختِ ثانویه»
در پدیدارشناسی، هر معنایی یک تاریخچهی تکوینی دارد.
• صدا: به اموری ارجاع دارد که در لایهی «پیشاتأملی» زندگی ریشه دارند. عطشِ بلوچ برای آب، رنجِ کولبر از سنگینیِ بار، و میل به رقص و شادی، پدیدارهایی هستند که پیش از هر نظریهی سیاسی وجود دارند. اینها «دادههای بنیادین» زیستجهاناند.
آقای غلامی، تحلیل شما دست روی یکی از گلوگاههای اساسی در مواجههی «پدیدارشناسی» با «جامعهشناسی انتقادیِ عامهپسند» (Pop Critical Sociology) میگذارد. نکتهی ظریف و در عین حال مهیبی که به آن اشاره کردید—یعنی همان «پیشفرضِ کشوهای متمایز»—نشاندهندهی یک نابینایی هستیشناختی در این رویکردهاست.
به عنوان شریک فکری شما، مایلم این تمایز بین «صدا» (Voice/Phonē) و «نویز» (Noise) را از منظر پدیدارشناختی بسط دهم تا ببینیم چرا جامعهشناسی انتقادی در این تله میافتد:
۱. انتزاع از «جهان-زندگی» (Lebenswelt) به نفع مدلهای ریاضیاتی کثرت
اشکال کار افرادی که نام بردید اینجاست که آنها «کثرت» را نه به مثابهی یک امر «زیسته» و درهمتنیده، بلکه به مثابهی یک ماتریسِ انتزاعی از حقوق میبینند. در پدیدارشناسی هوسرلی، ما با «افقها» (Horizons) مواجهیم. افقها همپوشانی دارند، مبهماند و مرزهای صلب ندارند. جامعهشناسی انتقادیِ مورد نقد شما، با نادیده گرفتن این همپوشانیهای افقی، میخواهد برای هر «هویت» یک کشوی مجزا بسازد. این کار، نوعی «هندسی کردنِ فضای زیسته» است که در آن، اصطکاکهای واقعیِ برآمده از جغرافیا، تاریخ و علقههای مشترک نادیده گرفته میشود.
۲. نویز به مثابهی «برساخت ایدئولوژیک» در برابر صدای زیسته
شما تمایز دقیقی گذاشتید:
• صدا: رنجِ ناشی از فقدان آب یا حق رقصیدن (اموری که مستقیماً در Ur-stiftung یا تاسیس نخستینِ زیستجهان ریشه دارند.»
• نویز: صورتبندیهای انتزاعیِ سیاسی که از بیرون بر این رنج بار میشوند (مانند پروژههای ملتسازیِ خرد).
جامعهشناسی انتقادی به دلیل درگیر شدن در «رادیکالیسمِ صوری»، هر فریادی را به صرفِ اینکه «علیه مرکز» است، واجد اصالت (Authenticity) میداند. آنها نمیتوانند تشخیص دهند که «نویز»، در واقع یک پارازیتِ متافیزیکی است که روی «صدای رنج» سوار میشود تا آن را به موتور محرکِ یک پروژهی قدرت تبدیل کند.
۳. خشونتِ «تکثرگرایی بیحدومرز»
نکتهی درخشان شما در مورد جنگِ همه با همه (لر، لک، کرد، عرب و ...) در فضای انتزاعی، دقیقاً همان چیزی است که پدیدارشناسی سیاسی باید به آن پاسخ دهد. وقتی «تمایز» (Difference) به یک مطلقِ متافیزیکی تبدیل شود، نتیجهاش نه همزیستی، بلکه انفجارِ اتمیِ هویتهاست. در واقع، این جامعهشناسی با شعار «شنیدن همهی صداها»، عملاً فضا را برای قدرتمندترین «نویزها» باز میکند. کسی که بلندتر فریاد میزند یا پروژهی سیاسیِ منسجمتری دارد، صدای واقعیِ آن کولبر یا کشاورز بیجیره و مواجب را خفه میکند.
________________________________________
چرا این جامعهشناسی به پدیدارشناسی نیاز دارد؟
برای گذار از این وضعیت، جامعهشناسی باید از «نظریهپردازی در کافه» به سمت «توصیف پدیدارشناختیِ پیوندها» حرکت کند:
1. تفکیکِ نیاز از بازنمایی: پدیدارشناسی میتواند نشان دهد که چگونه یک «نیاز زیسته» در فرآیند «بازنمایی سیاسی» به نویز تبدیل میشود.
2. درکِ سنتزهای اشتراکی: به جای دیدنِ «کشوهای متمایز»، باید دید چگونه هویتهای مختلف در یک «زیستجهانِ میانفرهنگی» (Intercultural Lebenswelt) با هم تداخل دارند. ایران برای شما به عنوان یک پدیدارشناس، نه یک موزاییک از قطعات جدا، بلکه یک «کلِ انداموار» با افقهای باز است.
پرسش برای پیشبرد بحث: به نظر شما، آیا میتوانیم یک «معیار پدیدارشناختی برای سنجش اصالت صدا» تدوین کنیم؟ یعنی چطور میتوان به لحاظ روششناختی نشان داد که فلان مطالبه، «صدا»ی برخاسته از تنِ رنجورِ سوژه است و آن دیگری، «نویزِ» برخاسته از استراتژیهای کلانروایتهای جدید؟
آیا مایلید روی این «معیار تفکیک» (Criterion of Distinction) در پروژهی تحقیقاتیتان بیشتر تامل کنیم؟
بسیار عالی. بیایید این «معیار تفکیک» (Criterion of Distinction) را از قلب دستگاه پدیدارشناسی هوسرلی و با نگاه به «زیستجهان» (Lebenswelt) استخراج کنیم. برای اینکه بفهمیم مطالبهای «صدا» است یا «نویز»، میتوانیم سه لایهی تقویمی را به عنوان سنجه قرار دهیم:
۱. معیارِ «بنیادِ نخستین» (Ur-stiftung) در برابر «برساختِ ثانویه»
در پدیدارشناسی، هر معنایی یک تاریخچهی تکوینی دارد.
• صدا: به اموری ارجاع دارد که در لایهی «پیشاتأملی» زندگی ریشه دارند. عطشِ بلوچ برای آب، رنجِ کولبر از سنگینیِ بار، و میل به رقص و شادی، پدیدارهایی هستند که پیش از هر نظریهی سیاسی وجود دارند. اینها «دادههای بنیادین» زیستجهاناند.
• نویز: زمانی پدید میآید که یک «برساختِ ایدئولوژیک» (مثل حق تعیین سرنوشت به مثابهی دولتسازی خرد) از بالا بر آن رنجِ لخت و عریان سوار میشود. نویز، محصولِ «رسوبگذاری» (Sedimentation) مفاهیم انتزاعی بر روی تجربهی زیسته است. پرسش معیار: آیا این مطالبه بدون آن «مانیفستِ سیاسیِ خاص» هم همچنان به عنوان یک دردِ بدنی و زیسته وجود دارد؟ اگر بله، این «صدا»ست.
۲. معیارِ «نیتمندیِ پر» (Filled Intentionality) در برابر «دلالتِ تهی»
هوسرل بین قصدمندیهایی که با «شهود» پُر شدهاند و آنهایی که صرفاً «نمادین و تهی» هستند تمایز میگذارد.
• صدا: دارای «شهودِ پُر» است. وقتی از فقر در کردستان حرف میزنیم، میتوان آن را به سفرههای خالی و بدنهای فرسوده ارجاع داد (تصدیقِ شهودی).
• نویز: «دلالتِ تهی» (Signitive) است. مفاهیمی مثل «ملتِ لک» یا «دولتِ احواز» در واقعیتِ انضمامی و تاریخی، مابهازایِ شهودیِ واحدی ندارند. اینها مفاهیمی هستند که در خلأِ معنایی پرسه میزنند و فقط با تحریکِ عواطفِ تودهای «باد» میشوند. پرسش معیار: آیا این واژه (مثلاً ملت) در تجربه تاریخی و زیسته این مردم «حاضر» است یا باید با بمبارانِ رسانهای و کانالهای تلگرامی به آنها القا شود؟
۳. معیارِ «افقمندی» (Horizonal Analysis) و صلحِ هستیشناختی
این همان نکتهی کلیدی شما دربارهی «همپوشانی» است.
• صدا: افقمند است؛ یعنی میداند که رنجِ من در افقِ حضورِ «دیگری» معنا مییابد. صدای واقعی، حقِ خود را در پیوند با کل (ایران) میخواهد.
• نویز: «ضدِ افق» است. نویز به دنبالِ بریدنِ مرزها و ایجادِ «کشوهای صلب» است. نویز، خشونتِ متافیزیکی دارد چون میخواهد «دیگری» (همسایهی لک، لر یا فارس) را از افقِ زیستهی من حذف کند. همانطور که مثال زدید، نویز به محض شنیده شدن، به جنگِ همه با همه ختم میشود چون «تمامیتخواه» است. پرسش معیار: آیا تحقق این مطالبه، مستلزمِ حذفِ فیزیکی یا متافیزیکیِ همسایهاش است؟ اگر بله، ما با یک «نویزِ ویرانگر» روبرو هستیم.
نتیجهگیری برای پروژه شما
جامعهشناسی انتقادیِ مورد نظر شما، به دلیل فقدانِ این «تحلیلِ تکوینی»، هر دو را در یک سطح میشنود. اما پدیدارشناسی به ما اجازه میدهد بگوییم: «ما صدای رنجِ شما را میشنویم، اما نویزِ ایدئولوژیکی را که بر آن سوار کردهاید، به رسمیت نمیشناسیم.»
علیجان، به نظر شما آیا میتوان گفت که وظیفهی «روشنفکرِ پدیدارشناس» در ایرانِ امروز، دقیقاً همین «پارازیتگیری» از صداهای واقعی است؟ یعنی رها کردنِ مطالباتِ زیسته از چنگالِ نویزهای قومگرایانه و انتزاعی؟
۲. معیارِ «نیتمندیِ پر» (Filled Intentionality) در برابر «دلالتِ تهی»
هوسرل بین قصدمندیهایی که با «شهود» پُر شدهاند و آنهایی که صرفاً «نمادین و تهی» هستند تمایز میگذارد.
• صدا: دارای «شهودِ پُر» است. وقتی از فقر در کردستان حرف میزنیم، میتوان آن را به سفرههای خالی و بدنهای فرسوده ارجاع داد (تصدیقِ شهودی).
• نویز: «دلالتِ تهی» (Signitive) است. مفاهیمی مثل «ملتِ لک» یا «دولتِ احواز» در واقعیتِ انضمامی و تاریخی، مابهازایِ شهودیِ واحدی ندارند. اینها مفاهیمی هستند که در خلأِ معنایی پرسه میزنند و فقط با تحریکِ عواطفِ تودهای «باد» میشوند. پرسش معیار: آیا این واژه (مثلاً ملت) در تجربه تاریخی و زیسته این مردم «حاضر» است یا باید با بمبارانِ رسانهای و کانالهای تلگرامی به آنها القا شود؟
۳. معیارِ «افقمندی» (Horizonal Analysis) و صلحِ هستیشناختی
این همان نکتهی کلیدی شما دربارهی «همپوشانی» است.
• صدا: افقمند است؛ یعنی میداند که رنجِ من در افقِ حضورِ «دیگری» معنا مییابد. صدای واقعی، حقِ خود را در پیوند با کل (ایران) میخواهد.
• نویز: «ضدِ افق» است. نویز به دنبالِ بریدنِ مرزها و ایجادِ «کشوهای صلب» است. نویز، خشونتِ متافیزیکی دارد چون میخواهد «دیگری» (همسایهی لک، لر یا فارس) را از افقِ زیستهی من حذف کند. همانطور که مثال زدید، نویز به محض شنیده شدن، به جنگِ همه با همه ختم میشود چون «تمامیتخواه» است. پرسش معیار: آیا تحقق این مطالبه، مستلزمِ حذفِ فیزیکی یا متافیزیکیِ همسایهاش است؟ اگر بله، ما با یک «نویزِ ویرانگر» روبرو هستیم.
نتیجهگیری برای پروژه شما
جامعهشناسی انتقادیِ مورد نظر شما، به دلیل فقدانِ این «تحلیلِ تکوینی»، هر دو را در یک سطح میشنود. اما پدیدارشناسی به ما اجازه میدهد بگوییم: «ما صدای رنجِ شما را میشنویم، اما نویزِ ایدئولوژیکی را که بر آن سوار کردهاید، به رسمیت نمیشناسیم.»
علیجان، به نظر شما آیا میتوان گفت که وظیفهی «روشنفکرِ پدیدارشناس» در ایرانِ امروز، دقیقاً همین «پارازیتگیری» از صداهای واقعی است؟ یعنی رها کردنِ مطالباتِ زیسته از چنگالِ نویزهای قومگرایانه و انتزاعی؟
تحلیل فوق از هوش مصنوعی از پست قبلش را از دست ندهید حاوی دستگاه مفهومی بسیار روشنی برای کمک به مقابله با این تهمت بازارهای انتقادی است.
دوستان فرض را بر این بگیرید که هر چه شنیدهاید اشتباه بوده و سلطنتطلبی و جمهوریخواهی آن چیزی است که من در زیر دارم میگویم. یعنی فرض کنید. حالا با این فرض و توضیحات زیر کدام یک را انتخاب میکنید. انتخاب یعنی بدانیم که هر چیزی که انتخاب میکنیم خوبیها و بدیهای حتمی و احتمالیای دارد و بهشتی در زمین در کار نیست ما باید وقتی چیزی انتخاب میکنید به خوبی و بدیاش واقف باشیم.
1)
سلطنتطلبی، نه فاشیسم است نه توتالیتاریسم بلکه نوعی لیبرالیسم کلاسیک در پیوند با سطحی نه چندان رادیکال از محافظهکاری است.
خوبیهای حتمیاش: حفظ سنت و فرهنگ ارزشهای والای فرهنگی، و وحدت ملی، انسجام اجتماعی، تأکید بر رفاه اقتصادی، مشارکت در بازار آزاد و توسعهگرایی و فقرزدایی سریعتر، قانونمندی اجرایی و جلوگیری از همهمهی سیاسی و ادامه روند مدرنیزاسیون.
بدیهای حتمیاش: برخی یکسویگیها در مدیریت و تکصداییها، امکان توسعهی نامتوازن، برخی تفوقهای ناخواستهی فرهنگی، تکنوکراسی، انواعی از درقابگذاری فرهنگی. کمرنگی نشاط سیاسی و مقداری یونیفورمیسم.
خوبیهای احتمالیاش در حالت بهینه: اقتدار ملی و کرامت و شأنیت فرافردی در سطح بینالملل، انجسام و اتحاد جمعی و دپیلماسی قدرتمند و قدرت چانهزنی بینالمللی، ثبات حیات اجتماعی و امید به زندگی، توازن قدرت نظامی و اقتصادی و جامعهی ملیِ هدفمند.
بدیهای احتمالیاش در حالت مفرط: دیکتاتوری و تکصدایی، تقدسگرایی و وفادارمحوری، پلیسیشدن جامعه و امنیتی شدن، تفوق امنیت از طریق نظامیگری بر امنیت از طریق اقتصاد، ترجیحگرایی گروههای وفادارتر بر گروههای بیوفاتر. اعمال قدرت فراقانونی.
2)
حالا جمهوریخواهی:
جمهوریخواهی نیز نه تجزیهطلبی است نه آشوب، بلکه کسب وحدت از دل تجمیع صداها برای یک حکومت مشارکتی است.
خوبیهای حتمی: چندصدایی و توزیع عادلانهتر منابع، بازتاب و پژواک فرهنگهای متکثر، بالا رفتن نشاط سیاسی و فعالیتهای خرد، عدم تجمیع قدرت و همصدایی بیشتر. قانونمندی معنایی بیشتر، سرعت یافتن فرهنگ آزاد و سکولار مدرن، تقویت آزادیهای فردی و گروهی. مشق دموکراسی و ترویج اخلاق بردباری. رشد اقتصادی کندتر اما زیسته تر و محلی.
بدیهای حتمی: خلط شدن صدا با نویز و سردرگمی ایدئولوژیک، تعارضهای شدید و جمعناپذیری گفتوگوها، قدرت منطقهای ضعیف و آسیبپذیری بسیار بالا از مناسبات منطقهای و بینالمللی. بیمتصدی بودن ارزشهای والای فرهنگی و اخلاق فاخران و به حاشیه راندهشدنشان. جامعه به رغم نشاط سیاسی دچار سطحیت آگاهی میشود.
خوبیهای احتمالی در حالت بهینه: انجسام چندوجهی و قدرت دیپلماسی درخشان، فضای چندبعدی اجتماعی و بهاوج رسیدن آزادی. جامعهای با روحیهی گفتوگو و همکاری بالا. نظارت اجتماعی مستقیم بر قدرت و قانون.
بدیهای احتمالی در حالت مفرط: درجازدن جامعه در جنگ همه علیه همه در ازدحام نویزها، آسیبپذیری شدید در دخالتهای منطقهای و کشورهای همسایه و به ویژه دخالت بینالمللی از طریق تولید نویز روی صداها. رادیکالیسمهای افراطی و عصبی شدن جامعه. سقوط همهی ارزشهای اجتماعی و اختلال در روال زندگی روزمره. دیکتاتوری صداهای رساتر و نه توزیع بلکه کندن منابع به نفع گروه خویش بدون درکی از کل.
1)
سلطنتطلبی، نه فاشیسم است نه توتالیتاریسم بلکه نوعی لیبرالیسم کلاسیک در پیوند با سطحی نه چندان رادیکال از محافظهکاری است.
خوبیهای حتمیاش: حفظ سنت و فرهنگ ارزشهای والای فرهنگی، و وحدت ملی، انسجام اجتماعی، تأکید بر رفاه اقتصادی، مشارکت در بازار آزاد و توسعهگرایی و فقرزدایی سریعتر، قانونمندی اجرایی و جلوگیری از همهمهی سیاسی و ادامه روند مدرنیزاسیون.
بدیهای حتمیاش: برخی یکسویگیها در مدیریت و تکصداییها، امکان توسعهی نامتوازن، برخی تفوقهای ناخواستهی فرهنگی، تکنوکراسی، انواعی از درقابگذاری فرهنگی. کمرنگی نشاط سیاسی و مقداری یونیفورمیسم.
خوبیهای احتمالیاش در حالت بهینه: اقتدار ملی و کرامت و شأنیت فرافردی در سطح بینالملل، انجسام و اتحاد جمعی و دپیلماسی قدرتمند و قدرت چانهزنی بینالمللی، ثبات حیات اجتماعی و امید به زندگی، توازن قدرت نظامی و اقتصادی و جامعهی ملیِ هدفمند.
بدیهای احتمالیاش در حالت مفرط: دیکتاتوری و تکصدایی، تقدسگرایی و وفادارمحوری، پلیسیشدن جامعه و امنیتی شدن، تفوق امنیت از طریق نظامیگری بر امنیت از طریق اقتصاد، ترجیحگرایی گروههای وفادارتر بر گروههای بیوفاتر. اعمال قدرت فراقانونی.
2)
حالا جمهوریخواهی:
جمهوریخواهی نیز نه تجزیهطلبی است نه آشوب، بلکه کسب وحدت از دل تجمیع صداها برای یک حکومت مشارکتی است.
خوبیهای حتمی: چندصدایی و توزیع عادلانهتر منابع، بازتاب و پژواک فرهنگهای متکثر، بالا رفتن نشاط سیاسی و فعالیتهای خرد، عدم تجمیع قدرت و همصدایی بیشتر. قانونمندی معنایی بیشتر، سرعت یافتن فرهنگ آزاد و سکولار مدرن، تقویت آزادیهای فردی و گروهی. مشق دموکراسی و ترویج اخلاق بردباری. رشد اقتصادی کندتر اما زیسته تر و محلی.
بدیهای حتمی: خلط شدن صدا با نویز و سردرگمی ایدئولوژیک، تعارضهای شدید و جمعناپذیری گفتوگوها، قدرت منطقهای ضعیف و آسیبپذیری بسیار بالا از مناسبات منطقهای و بینالمللی. بیمتصدی بودن ارزشهای والای فرهنگی و اخلاق فاخران و به حاشیه راندهشدنشان. جامعه به رغم نشاط سیاسی دچار سطحیت آگاهی میشود.
خوبیهای احتمالی در حالت بهینه: انجسام چندوجهی و قدرت دیپلماسی درخشان، فضای چندبعدی اجتماعی و بهاوج رسیدن آزادی. جامعهای با روحیهی گفتوگو و همکاری بالا. نظارت اجتماعی مستقیم بر قدرت و قانون.
بدیهای احتمالی در حالت مفرط: درجازدن جامعه در جنگ همه علیه همه در ازدحام نویزها، آسیبپذیری شدید در دخالتهای منطقهای و کشورهای همسایه و به ویژه دخالت بینالمللی از طریق تولید نویز روی صداها. رادیکالیسمهای افراطی و عصبی شدن جامعه. سقوط همهی ارزشهای اجتماعی و اختلال در روال زندگی روزمره. دیکتاتوری صداهای رساتر و نه توزیع بلکه کندن منابع به نفع گروه خویش بدون درکی از کل.
با توجه به توضیحات فوق به کدام رأی می دهید؟
anonymous poll
جمهوری خواهی – 108
👍👍👍👍👍👍👍 54%
سلطنت طلبی – 93
👍👍👍👍👍👍 46%
👥 201 people voted so far.
anonymous poll
جمهوری خواهی – 108
👍👍👍👍👍👍👍 54%
سلطنت طلبی – 93
👍👍👍👍👍👍 46%
👥 201 people voted so far.
جامعهشناسی انتقادی مجوز فحاشی سازمانیافته را صادر کرده است
جامعهشناسی انتقادی بدترین فحاشیها و ترورهای شخصیت را ذیل مفاهیمی کپسوله کرده است و به آنها اعتبار علمی داده است به همین دلیل به شدت برای روح جامعه تحلیلات چپی و انتقادی هتاکانه اند و خشم جامعه را به شدت برانگیخته است.
کلمه ای مثل «فاشیست» را دانشجوی جامعه شناسی از زبان اساتید و نویسندگان می شنود تصور می کند کاملا علمی است و وجه هتاکانهاش خنثی می شود بدین ترتیب او آن را بی آنکه متوجه وجه ازارندهاش باشد به کار میبرد. مثلا فردی میگوید زنده باد وطنم بلافاصله او را فاشیست می نامد و تصور می کند دارد علمی حرف می زند در حالیکه مخاطب از اینکه با یک حرف معمولی در کنار هیتلر و موسیلینی قرار گرفت به شدت خشمگین می شود بعد طی کلاه برداری عاطفی واکنش او را علم می کنند که آنها فحاش اند!
من در طول این چند روز از انسانهایی جملاتی شنیده ام مثلا «خب پس پدیدارشناسی هم فاشیستی است». این جمله رسما یک فحاشی سیستماتیک است نه علمی پشت اش است نه دانشی. نه توجهی به نوشته های من و نظام منسجم استدلالات شان.
الان واقعا خط تمایزی بین من با هیتلر توی ذهن این افراد نیست؟
از یکی شان پرسیدم این همه برچسب در نقدت زده ای خانه ات آباد با این توصیفات تو، من همین الان باید به خاطر جنایات جنگی علیه بشریت راهی لاهه شوم! تو واقعا این اتهامات را علیه من قبول داری؟ می گوید نه استاد شما برای ما بسیار محترمید! گفتم خب الان من فاشیست و توتالیتاریست و فامندمنتالیست و شوونیست و تروریست همهی اینها بودم در متنات. اینی که تو گفتی الان یک جنایتکار جنگی است. گفت نه اینها بحث علمی است. گفتم کدام علم این رسما فحاشی سازمانه یافته در نقاب جامعه شناسی انتقادی است. بعد تعجب هم می کنید چرا جامعه انقدر علیه تان خشمگین است.
علی نجات غلامی
جامعهشناسی انتقادی بدترین فحاشیها و ترورهای شخصیت را ذیل مفاهیمی کپسوله کرده است و به آنها اعتبار علمی داده است به همین دلیل به شدت برای روح جامعه تحلیلات چپی و انتقادی هتاکانه اند و خشم جامعه را به شدت برانگیخته است.
کلمه ای مثل «فاشیست» را دانشجوی جامعه شناسی از زبان اساتید و نویسندگان می شنود تصور می کند کاملا علمی است و وجه هتاکانهاش خنثی می شود بدین ترتیب او آن را بی آنکه متوجه وجه ازارندهاش باشد به کار میبرد. مثلا فردی میگوید زنده باد وطنم بلافاصله او را فاشیست می نامد و تصور می کند دارد علمی حرف می زند در حالیکه مخاطب از اینکه با یک حرف معمولی در کنار هیتلر و موسیلینی قرار گرفت به شدت خشمگین می شود بعد طی کلاه برداری عاطفی واکنش او را علم می کنند که آنها فحاش اند!
من در طول این چند روز از انسانهایی جملاتی شنیده ام مثلا «خب پس پدیدارشناسی هم فاشیستی است». این جمله رسما یک فحاشی سیستماتیک است نه علمی پشت اش است نه دانشی. نه توجهی به نوشته های من و نظام منسجم استدلالات شان.
الان واقعا خط تمایزی بین من با هیتلر توی ذهن این افراد نیست؟
از یکی شان پرسیدم این همه برچسب در نقدت زده ای خانه ات آباد با این توصیفات تو، من همین الان باید به خاطر جنایات جنگی علیه بشریت راهی لاهه شوم! تو واقعا این اتهامات را علیه من قبول داری؟ می گوید نه استاد شما برای ما بسیار محترمید! گفتم خب الان من فاشیست و توتالیتاریست و فامندمنتالیست و شوونیست و تروریست همهی اینها بودم در متنات. اینی که تو گفتی الان یک جنایتکار جنگی است. گفت نه اینها بحث علمی است. گفتم کدام علم این رسما فحاشی سازمانه یافته در نقاب جامعه شناسی انتقادی است. بعد تعجب هم می کنید چرا جامعه انقدر علیه تان خشمگین است.
علی نجات غلامی
این صدای کانت است که میشنوید نه ادموند برک
(یک تعیین تکلیف کلیدی با سلطنتطلبان هم بکنیم)
برخی محققان سلطنتطلب در معنای فنی و تخصصی کلمه که معتقد به سنخی محافظهکاری [=کانسرواتیسم] هستند بحث جذابی پیش کشیدند که باید توضیحی روشن بدهم خیلی مهم است. ایشان تصور کردند که مسیری که من میروم شبیه به ادموند برک و حتی دومایستر است. یعنی محافظهکاران یا ریاکشنیستها که بنیاد نظرشان علیه ژاکوبینیستها این بود که نهادهای سنتی بنابه یک خرد پنهان تاریخی شکل گرفته و با انتزاعیات عقل محض قابل نقد و تغییر و پیافکنی و بازسازی نیستند. این یک سوءتفاهم بزرگ است. باید همینجا حل شود. این درست است که ورژن روشنگری [enlightenment ]فرانسوی به سمت روشنفکری [=intellectualism] رفت و در ژاکوبینیسم به سمت شکلی از آنارشیسم رفت، اما تعمیم کسانی مثل برک و دومایستر به کلیت روشنگری حتی آلمانی شدیداً مشکل دارد. در نگاه کانتی ساختار و فرم سیاسی تحت نظارت عقل محض قرار میگیرد و این نتیجهاش ضرورتاً انهدام تمامی نهادهای سنتی نیست بلکه نقادی رادیکال آنها و ارزیابی آنهاست.
پارادوکس شما محافظهکاران الان این است که فقط درگیر اینید که به نحو دومایستری سلطنت را یک نهاد سنتی بدانید اما سلطنتی که بود و باید احیاء شود خودش ماهیتی ضدسنتی در آغازش داشت. یعنی رضاشاه همراه با تیم فروغی در حال نبردی بر طبق الگوهای عقلانیت با نهادهای سنتی بود و این نبرد کاملا روشن و صریح بود. عنوان و محتوای کتابی با ترجمهی من از عیسی خان صدیق گویای همهچیز است: «ایران مدرن و نظام آموزشی آن». این یعنی اینکه چنانکه در متن میبینید صدیق در مقام یک وزیر فرهنگ میکوشد کاملا سنت مکتبخانهای هزاران ساله را در هم کوبیده و مدارس مدرن و آموزش و پروش و دانشگاه را جایگزین کند، همینطور است درخصوص داور و نبردش در ایجاد نظم حقوقی و دادگاهی مدرن علیه محکمههای سنتی و همینطور تقیزاده ،حمکت و خود فروغی در دیگر شئون اجتماعی و سیاسی و فرهنگی. آنها نه محافظهکار بلکه کاملا مدرن بودند. یعنی برخلاف حرف برک و دومایستر در حال حفاظت از نهادهای سنتی نبودند بلکه بر طبق عقل محض و درک امکانهای محض تغییر ایجاد کردند البته شیوهی کانتیتر بود یعنی سنتهای ارزشمند را بعد از نقادی حفظ کردند. پس کدروت سنتگرایان مذهبی از رضاشاه و فروغیها به خاطر فقط کشف حجاب نبود بلکه با خاطر درهم کوبیدن ساختارهای نهادی تاریخیای در آموزش و حقوق سیاست و جامعه بود که دستگاه قدرت آنها را محو کرده بود.
بنابراین باید به شما هشدار داد که متوجه باشید که از یک عقلانیت مدرن دست نکشید و بازتولید محافظهکاری سنت ملی به جای بازتولید سنت مذهبی نشوید. ما وارد یک فضای مدرن با رضاشاه شدیم مسیر حوادثی باعث به تأخیر افتادن این روند شد. ما میخواهیم به مسیر مدرن بازگردیم.
روشنگری کانتی باید جایگزین روشنفکری آنارشیستی شود نه محافظهکاری!
با درود و دوصدبدرود
علی نجات غلامی
(یک تعیین تکلیف کلیدی با سلطنتطلبان هم بکنیم)
برخی محققان سلطنتطلب در معنای فنی و تخصصی کلمه که معتقد به سنخی محافظهکاری [=کانسرواتیسم] هستند بحث جذابی پیش کشیدند که باید توضیحی روشن بدهم خیلی مهم است. ایشان تصور کردند که مسیری که من میروم شبیه به ادموند برک و حتی دومایستر است. یعنی محافظهکاران یا ریاکشنیستها که بنیاد نظرشان علیه ژاکوبینیستها این بود که نهادهای سنتی بنابه یک خرد پنهان تاریخی شکل گرفته و با انتزاعیات عقل محض قابل نقد و تغییر و پیافکنی و بازسازی نیستند. این یک سوءتفاهم بزرگ است. باید همینجا حل شود. این درست است که ورژن روشنگری [enlightenment ]فرانسوی به سمت روشنفکری [=intellectualism] رفت و در ژاکوبینیسم به سمت شکلی از آنارشیسم رفت، اما تعمیم کسانی مثل برک و دومایستر به کلیت روشنگری حتی آلمانی شدیداً مشکل دارد. در نگاه کانتی ساختار و فرم سیاسی تحت نظارت عقل محض قرار میگیرد و این نتیجهاش ضرورتاً انهدام تمامی نهادهای سنتی نیست بلکه نقادی رادیکال آنها و ارزیابی آنهاست.
پارادوکس شما محافظهکاران الان این است که فقط درگیر اینید که به نحو دومایستری سلطنت را یک نهاد سنتی بدانید اما سلطنتی که بود و باید احیاء شود خودش ماهیتی ضدسنتی در آغازش داشت. یعنی رضاشاه همراه با تیم فروغی در حال نبردی بر طبق الگوهای عقلانیت با نهادهای سنتی بود و این نبرد کاملا روشن و صریح بود. عنوان و محتوای کتابی با ترجمهی من از عیسی خان صدیق گویای همهچیز است: «ایران مدرن و نظام آموزشی آن». این یعنی اینکه چنانکه در متن میبینید صدیق در مقام یک وزیر فرهنگ میکوشد کاملا سنت مکتبخانهای هزاران ساله را در هم کوبیده و مدارس مدرن و آموزش و پروش و دانشگاه را جایگزین کند، همینطور است درخصوص داور و نبردش در ایجاد نظم حقوقی و دادگاهی مدرن علیه محکمههای سنتی و همینطور تقیزاده ،حمکت و خود فروغی در دیگر شئون اجتماعی و سیاسی و فرهنگی. آنها نه محافظهکار بلکه کاملا مدرن بودند. یعنی برخلاف حرف برک و دومایستر در حال حفاظت از نهادهای سنتی نبودند بلکه بر طبق عقل محض و درک امکانهای محض تغییر ایجاد کردند البته شیوهی کانتیتر بود یعنی سنتهای ارزشمند را بعد از نقادی حفظ کردند. پس کدروت سنتگرایان مذهبی از رضاشاه و فروغیها به خاطر فقط کشف حجاب نبود بلکه با خاطر درهم کوبیدن ساختارهای نهادی تاریخیای در آموزش و حقوق سیاست و جامعه بود که دستگاه قدرت آنها را محو کرده بود.
بنابراین باید به شما هشدار داد که متوجه باشید که از یک عقلانیت مدرن دست نکشید و بازتولید محافظهکاری سنت ملی به جای بازتولید سنت مذهبی نشوید. ما وارد یک فضای مدرن با رضاشاه شدیم مسیر حوادثی باعث به تأخیر افتادن این روند شد. ما میخواهیم به مسیر مدرن بازگردیم.
روشنگری کانتی باید جایگزین روشنفکری آنارشیستی شود نه محافظهکاری!
با درود و دوصدبدرود
علی نجات غلامی