@managementhints
هر جا هوا مطابق میلت نشد،برو..!
فرق تو با درخت ،
همین پای رفتن است..
#سعید_صاحبعلم
@managementhints
هر جا هوا مطابق میلت نشد،برو..!
فرق تو با درخت ،
همین پای رفتن است..
#سعید_صاحبعلم
@managementhints
علوم انسانی بهمثابۀ آب کرفس
@Managementhints
علوم انسانی میتواند ما را تغییر دهد، اما این تغییر مستلزم تلاش و رنج و استقامت است
این روزها به دانشجویان جوانِ رشتههای علوم انسانی توصیه میکنند که هر متنی را، حتی کتابهای کلاسیک را، با نگاه انتقادی بخوانند. در نتیجه، گاهی با عباراتی مواجه میشویم مثل اینکه: «به نظر من کانت این مسئله را درست نفهمیده است» یا «من فکر میکنم افلاطون در این زمینه سادهلوح بوده است». چنین تعبیراتی خونِ کسانی را که به شیوۀ سنتی تحصیل کردهاند به جوش میآورد. آیا هر متنی را میشود برای لذت و تفنن خواند؟
هجهاگ ریویو — درباب قدرتِ هنر و تاریخ و فلسفه برای دگرگونیِ ما، کمتر نمونهای سرراستتر از غزل «کهننیمتنۀ آپولو» اثر ریلکه داریم که، در آن، مواجهه با تندیسی کلاسیک به چنین حکمی منتهی میشود: «باید زندگیِ خود را تغییر دهید.» در آغاز ممکن است فاصلۀ میان این حکمِ سفتوسخت تا تجاریسازی نامههای گردآوریشدۀ ریلکه گامی کوچک به نظر برسد، کاری که «مدرن لایبرری» با عنوان راهنمای شاعر برای زندگی؛ حکمت ریلکه، در سال ۲۰۰۵ انجام داد. با همۀ اینها، تحول خویشتن همواره بخشی از میثاق علومانسانی بوده است.
اما روشن است که طرفداری از علومانسانی از تحول خویشتن فراتر رفته است. تبلیغها میگویند که تحصیل در رشتۀ ادبیات انگلیسی به شما کمک میکند تا استادِ روحتان شوید. علومانسانی نهتنها میتواند چگونه اندیشیدنِ ما را دگرگون کند، بلکه برای زندگی بهتر نیز پیشنهادهایی دستیافتنی و اجرایی میدهد.
کتابهایی که به دفاع از این موضوع میپردازند، اغلب، از داستان الهامبخشِ خودِ نویسنده بهعنوان گواه نیروی دگرگونکنندۀ علومانسانی بهره میبرند. شاهد آن هم این کتابهاست: آموزشی از جین آستین؛ چگونه شش رمانْ دربارۀ عشق، دوستی و چیزهای واقعاً باارزش به من آموختند، اثر ویلیام دُرزویتز؛ در یک جنگل تاریک؛ آنچه دانته دربارۀ اندوه، شفا و رازهای زندگی به من آموخت، اثر جوزف لوزی یا چگونه پروست میتواند زندگی شما را دگرگون کند، اثر آلن دوباتن. همچنین کتاب تازۀ آ. اُ. اسکات را هم باید به این فهرست اضافه کرد: زندگیِ بهتر از طریق نقد: چگونه دربارۀ هنر، لذت، زیبایی و حقیقت بیندیشیم،که تفسیر را ابزاری برای بهبود زندگی و رویکردی برای دوستیابی و تأثیرگذاری بر مردم بیان میکند. خودیاری، دارد برند جدیدِ تحول خویشتن میشود.
و چرا که نه؟ روزگار ما، دستِکم برای گروه مشخصی از محفلهای بسیار تحصیلکرده و توانگر، روزگار نوشیدنیِ کلم، تمرینهای تناسب اندام و مراقبۀ ذهنآگاهانه است. در یک سطح، کتابدرمانی، از آن گونهای که دُرزویتز پیشنهاد میکند، صرفاً همتای مغزیِ بسیاری از رژیمهای تندرستی در روزگار ماست. گرچه ممکن است کتابهای مربوط به ارزشمندیِ علومانسانیْ ارزان یا خوشمزه نباشند، متعهدند خودبهبودی را تسهیل کنند. پس چه جای شگفتی از اینکه همچون کالا ساخته و بازاریابی میشوند؟
رشتههای علومانسانی نیز، حتی بنا بر استانداردهای تاریخی، زیر فشار جدی هستند. سیاستمداران، از اسکات واکر گرفته تا باراک اوباما، دانشآموزانِ دبیرستانی را به برگزیدن رشتههایی توصیه میکنند که به شغل میانجامد، آنچنانکه اوباما مشخصاً گفت: رشتههایی بهجز تاریخ هنر. آموزگارانِ همۀ سطوحْ دلمشغول ایجاد برنامههای اس.تی.ای.ام۱ هستند، برنامههای آموزشیِ ترکیبیِ «علم، فناوری، مهندسی و ریاضی». سرانجام، باوجود تهدید رسانههای نوین برای رسانههای قدیمی، دقیقاً زمان آن فرارسیده است که توانِ علومانسانی سنّتی برای دگرگونی زندگیْ برجستهسازی شود و، همزمان، دشواریِ آن ناچیزنمایی شود.
و همچنان، جدا از جُکهای نوشیدنی کلم، اشتیاق کنونی به علومانسانی، بهمثابۀ خودیاری یا کمک به خویشتن، به سنتهای بسیار کهن پیوند میخورد. اندیشۀ قدرتِ شفابخشی و دگرگونسازیِ نهفته در هنر و ادبیات به یونان میرسد که ستایشگرانش، در دوران نوزایی، آن را دوباره رواج دادند و پاس داشتند. اما بعدها انسانگرایان، بهویژه نوانسانگرایان آلمانی، در سدۀ هجدهم، مظهر بلوغ آن آرمانِ «روحسازی سکولار از راه مطالعۀ انسانگرایانه» شدند و در کارهایی همچون نامههای فریدریش شیلر دربارۀ تربیت زیباییشناختی انسان (۱۷۹۴۴) آن را به اصلی نظری تبدیل نمودند و در برنامههای اصلاح مدارسشان نهادینه ک کردند.
کردند آنها، حتی بر اثر فضای دموکراتیک آن دوران، ژانر تازهای با نام «رمان آموزشی» ابداع کردند که، در آن، شخصیتهای اصلیِ طبقۀ متوسط مبارزه میکردند تا زندگیِ خود را بر پایۀ عشق، دوستی و چیزهای واقعاً بااهمیت ترتیب دهند. رمان کارآموزی ویلهلم مایستر۲، اثر گوته، اولین رمان برای خودسازی بود که در سال ۱۷۹۵ چاپ شد. گوته و شیلر میپنداشتند که هرکسی میتواند، از راه تربیت زیباییشناختیِ خاصی، خودساز
@Managementhints
علوم انسانی میتواند ما را تغییر دهد، اما این تغییر مستلزم تلاش و رنج و استقامت است
این روزها به دانشجویان جوانِ رشتههای علوم انسانی توصیه میکنند که هر متنی را، حتی کتابهای کلاسیک را، با نگاه انتقادی بخوانند. در نتیجه، گاهی با عباراتی مواجه میشویم مثل اینکه: «به نظر من کانت این مسئله را درست نفهمیده است» یا «من فکر میکنم افلاطون در این زمینه سادهلوح بوده است». چنین تعبیراتی خونِ کسانی را که به شیوۀ سنتی تحصیل کردهاند به جوش میآورد. آیا هر متنی را میشود برای لذت و تفنن خواند؟
هجهاگ ریویو — درباب قدرتِ هنر و تاریخ و فلسفه برای دگرگونیِ ما، کمتر نمونهای سرراستتر از غزل «کهننیمتنۀ آپولو» اثر ریلکه داریم که، در آن، مواجهه با تندیسی کلاسیک به چنین حکمی منتهی میشود: «باید زندگیِ خود را تغییر دهید.» در آغاز ممکن است فاصلۀ میان این حکمِ سفتوسخت تا تجاریسازی نامههای گردآوریشدۀ ریلکه گامی کوچک به نظر برسد، کاری که «مدرن لایبرری» با عنوان راهنمای شاعر برای زندگی؛ حکمت ریلکه، در سال ۲۰۰۵ انجام داد. با همۀ اینها، تحول خویشتن همواره بخشی از میثاق علومانسانی بوده است.
اما روشن است که طرفداری از علومانسانی از تحول خویشتن فراتر رفته است. تبلیغها میگویند که تحصیل در رشتۀ ادبیات انگلیسی به شما کمک میکند تا استادِ روحتان شوید. علومانسانی نهتنها میتواند چگونه اندیشیدنِ ما را دگرگون کند، بلکه برای زندگی بهتر نیز پیشنهادهایی دستیافتنی و اجرایی میدهد.
کتابهایی که به دفاع از این موضوع میپردازند، اغلب، از داستان الهامبخشِ خودِ نویسنده بهعنوان گواه نیروی دگرگونکنندۀ علومانسانی بهره میبرند. شاهد آن هم این کتابهاست: آموزشی از جین آستین؛ چگونه شش رمانْ دربارۀ عشق، دوستی و چیزهای واقعاً باارزش به من آموختند، اثر ویلیام دُرزویتز؛ در یک جنگل تاریک؛ آنچه دانته دربارۀ اندوه، شفا و رازهای زندگی به من آموخت، اثر جوزف لوزی یا چگونه پروست میتواند زندگی شما را دگرگون کند، اثر آلن دوباتن. همچنین کتاب تازۀ آ. اُ. اسکات را هم باید به این فهرست اضافه کرد: زندگیِ بهتر از طریق نقد: چگونه دربارۀ هنر، لذت، زیبایی و حقیقت بیندیشیم،که تفسیر را ابزاری برای بهبود زندگی و رویکردی برای دوستیابی و تأثیرگذاری بر مردم بیان میکند. خودیاری، دارد برند جدیدِ تحول خویشتن میشود.
و چرا که نه؟ روزگار ما، دستِکم برای گروه مشخصی از محفلهای بسیار تحصیلکرده و توانگر، روزگار نوشیدنیِ کلم، تمرینهای تناسب اندام و مراقبۀ ذهنآگاهانه است. در یک سطح، کتابدرمانی، از آن گونهای که دُرزویتز پیشنهاد میکند، صرفاً همتای مغزیِ بسیاری از رژیمهای تندرستی در روزگار ماست. گرچه ممکن است کتابهای مربوط به ارزشمندیِ علومانسانیْ ارزان یا خوشمزه نباشند، متعهدند خودبهبودی را تسهیل کنند. پس چه جای شگفتی از اینکه همچون کالا ساخته و بازاریابی میشوند؟
رشتههای علومانسانی نیز، حتی بنا بر استانداردهای تاریخی، زیر فشار جدی هستند. سیاستمداران، از اسکات واکر گرفته تا باراک اوباما، دانشآموزانِ دبیرستانی را به برگزیدن رشتههایی توصیه میکنند که به شغل میانجامد، آنچنانکه اوباما مشخصاً گفت: رشتههایی بهجز تاریخ هنر. آموزگارانِ همۀ سطوحْ دلمشغول ایجاد برنامههای اس.تی.ای.ام۱ هستند، برنامههای آموزشیِ ترکیبیِ «علم، فناوری، مهندسی و ریاضی». سرانجام، باوجود تهدید رسانههای نوین برای رسانههای قدیمی، دقیقاً زمان آن فرارسیده است که توانِ علومانسانی سنّتی برای دگرگونی زندگیْ برجستهسازی شود و، همزمان، دشواریِ آن ناچیزنمایی شود.
و همچنان، جدا از جُکهای نوشیدنی کلم، اشتیاق کنونی به علومانسانی، بهمثابۀ خودیاری یا کمک به خویشتن، به سنتهای بسیار کهن پیوند میخورد. اندیشۀ قدرتِ شفابخشی و دگرگونسازیِ نهفته در هنر و ادبیات به یونان میرسد که ستایشگرانش، در دوران نوزایی، آن را دوباره رواج دادند و پاس داشتند. اما بعدها انسانگرایان، بهویژه نوانسانگرایان آلمانی، در سدۀ هجدهم، مظهر بلوغ آن آرمانِ «روحسازی سکولار از راه مطالعۀ انسانگرایانه» شدند و در کارهایی همچون نامههای فریدریش شیلر دربارۀ تربیت زیباییشناختی انسان (۱۷۹۴۴) آن را به اصلی نظری تبدیل نمودند و در برنامههای اصلاح مدارسشان نهادینه ک کردند.
کردند آنها، حتی بر اثر فضای دموکراتیک آن دوران، ژانر تازهای با نام «رمان آموزشی» ابداع کردند که، در آن، شخصیتهای اصلیِ طبقۀ متوسط مبارزه میکردند تا زندگیِ خود را بر پایۀ عشق، دوستی و چیزهای واقعاً بااهمیت ترتیب دهند. رمان کارآموزی ویلهلم مایستر۲، اثر گوته، اولین رمان برای خودسازی بود که در سال ۱۷۹۵ چاپ شد. گوته و شیلر میپنداشتند که هرکسی میتواند، از راه تربیت زیباییشناختیِ خاصی، خودساز
ی کند. اما این گرایش به دموکراتیکسازیْ مردم را نیز به این باور تشویق میکرد که خودِ بهترْ دستیافتنی است. فقط کافی است کمی بیشتر تلاش کنند.
درواقع هم، عامیانهکردن و بازاریابی برای آغاز کارْ چندان زمانی نبرد. طی چند دهه، مطبوعات آلمانی نسخههای ارزانِ کلاسیکها را با شعار «فرهنگْ شما را آزاد میکند» منتشر میکردند. این جمله حالا موذیانه به نظر میرسد، اما آن زمان حاکی از این بود که خوانندگان، با کمی سرمایهگذاریِ مالی و تلاش، میتوانند بهترین پیشنهاد علومانسانی را در اختیار داشته باشند. اشتفان تسوایگ، پرفروشترین نویسندۀ آلمانیزبان دهۀ ۱۹۲۰، دستِکم بهگفتۀ مخالفانش، موفقیت خود را وامدار توانایی خارقالعادهای است که کاری میکند افراد میانهحال و متوسطْ روشنفکر به نظر برسند. او در نوشتن زندگینامههای الهامبخش و فهمپذیرِ هنرمندان بزرگْ کارکشته بود. آنچنانکه یکی از همروزگارانش گله میکند، او فرهنگ را به آسانسور تبدیل کرده بود: «وارد آن میشوید و بالا میروید.»
در پذیرش توانایی التیامبخشی علومانسانی، قهرمانان جدید این میدان جنبههای دیگرِ آن را پنهان میکنند، جنبههایی که چندان هم خوشایند نیستند: انضباط، اقتدار و سرسپردگی. چه از میان انسانگرایانِ دوران نوزایی و چه جانشینان آلمانی و مدرن آنها، فرض همۀ آنهایي که خود را وقف علومانسانی کرده بودند تا مدتها این بود که کتابها تنها زمانی میتوانند زندگی خوانندگان را دگرگون کنند، که خوانندگان سرسپردۀ آنها باشند. امکان دگرگونی باعث میشد خواستاران دگرگونی ملزم شوند که به چیزی فراتر از خود یعنی یک آموزگار، قانون یا سنّت تکیه کنند. ورای برنامههای ترویج و بازاریابی، الزامات دموکراتیکِ مدرنیته بودند که پیوند میان خوددگرگونی انسانگرایانه و سرسپردگی را سست کردند.
هیچکس بهتر از فریدریش نیچه این تنش اساسی را نشناخت. او کار دانشگاهی خود را در اواخر دهۀ ۱۸۶۰ در بازل در جایگاه یک اتیمولوژیست و بالتبع محافظ متون و سنتهای کهن آغاز کرد. از نظر نیچه، آن نوشتهها بهراستی میتوانست دانشآموزان را آزاد سازد اما، پیشازآن، دانشآموزان باید سرسپردۀ اقتدار نوشتهها میشدند. نگرانیِ نیچه از این بود که اصلاحگرانِ آموزش پیشرو در آلمانْ خود را به خلاف این متقاعد کرده بودند.
در ۱۸۷۲، نیچه در مجموعهسخنرانیهای «آیندۀ مؤسسههای آموزشیِ ما» به بررسی مشکلات آموزشی روزگار خود پرداخت. بهادعای او، یکی از کُشندهترین باورها این بود که آموزگاران میتوانند «بهاصطلاح شخصیت آزاد فردیِ» دانشآموزان را، با تشویق آنها بهبیان آزادانۀ دیدگاهشان دربارۀ متنهای کلاسیک، توسعه دهند.
نیچه بهشدت مخالف بود و چنین استدلال میکرد که ذهنهای جوان نباید در جایگاه داوری کارهای سترگ بنشیند، چراکه چنین آثاری، خود، همان منبعی هستند که، در صورت رعایت شیوۀ درست مطالعه، دانشآموزان را برای داوری مستقل در آینده مهیا میکنند. هر شکل ماندگارِ آزادی و زندگیِ بهتر نیازمند انضباط و، دستِکم در آغاز، منش سرسپردگی به الگوهای معتمد و معتبر بود: شما برای تغییر زندگیتان نیازمند کمک هستید، ولی نه آن کمکهایی که وعدۀ سهولت و آسودگی میدهد.
انتقاد نیچه دربرگیرندۀ عنصرهایی از انسانگرایی محافظهکار است که ویژۀ برخی نوشتههای همروزگارِ او همچون فرهنگ و آنارشی (۱۸۶۹۹)، اثر ماتیو آرنولد، است. نیچه همچنان، بیشتر از آنکه نگران تضاد ابتذال مدرن با کلاسیکها باشد، نگران دشواری عمیقِ بهرهبرداری از قدرت دگرگونکنندۀ کلاسیکهاست. او در شگفت بود که چرا فهمیدن و دسترسیداشتن به یونانیان این اندازه برای خوانندگانِ مدرن دشوار است.
تقریباً یک سده پس از سخنرانیهای نیچه، فیلسوف آلمانی مهاجر، هانا آرنت نیز در کتاب دربارۀ بحران آموزش (۱۹۵۸۸) با دغدغههای او همآواز میشود. او مینویسد: «دقیقاً بهخاطر آنچه، در هر کودک، جدید و انقلابی است، آموزش باید محافظهکار باشد.» بهجای «آموزش هنر زندگی»، که روش گمراهکنندۀ همکاران آمریکایی اوست، آموزگاران علومانسانی باید ذهنهای جوان را به شناختی سازنده از جایگاهشان در آن «جهان کهن»، که خود را در آن مییابند، رهنمون شوند. این سفرْ نیازمند یادگیری حسابشده دربارۀ جهان است. آموزش و پرورش، بهویژه در جهان مدرن، با چشمپوشیدن بر اقتدار یا سنت، زیاني سهمگین به دانشآموزان میرساند.
آنچنانکه منتقد آمریکایی، لیونل تریلینگ، بهدرستی دریافت، آرمان آلمانی «بیلدونگ [پرورش]»۳ مستلزم «پرهیزهای جدی و نیازمند سرسپردگی» بود. این حاکی از شکلدادن، ساختن و پروراندن و درعینحال شکلگرفتن، ساختهشدن و پروریدهشدن بود. تریلینگ که در دهۀ ۱۹۷۰ مینوشت به این فکر رسید که آنچه در آمریکا در برابر بیلدونگ میایستاد نهتنها نوعی دلبستگیِ بومی به خودمختاری بود، بلکه همچنین بیمیلی به پایبندی به تنها یک
درواقع هم، عامیانهکردن و بازاریابی برای آغاز کارْ چندان زمانی نبرد. طی چند دهه، مطبوعات آلمانی نسخههای ارزانِ کلاسیکها را با شعار «فرهنگْ شما را آزاد میکند» منتشر میکردند. این جمله حالا موذیانه به نظر میرسد، اما آن زمان حاکی از این بود که خوانندگان، با کمی سرمایهگذاریِ مالی و تلاش، میتوانند بهترین پیشنهاد علومانسانی را در اختیار داشته باشند. اشتفان تسوایگ، پرفروشترین نویسندۀ آلمانیزبان دهۀ ۱۹۲۰، دستِکم بهگفتۀ مخالفانش، موفقیت خود را وامدار توانایی خارقالعادهای است که کاری میکند افراد میانهحال و متوسطْ روشنفکر به نظر برسند. او در نوشتن زندگینامههای الهامبخش و فهمپذیرِ هنرمندان بزرگْ کارکشته بود. آنچنانکه یکی از همروزگارانش گله میکند، او فرهنگ را به آسانسور تبدیل کرده بود: «وارد آن میشوید و بالا میروید.»
در پذیرش توانایی التیامبخشی علومانسانی، قهرمانان جدید این میدان جنبههای دیگرِ آن را پنهان میکنند، جنبههایی که چندان هم خوشایند نیستند: انضباط، اقتدار و سرسپردگی. چه از میان انسانگرایانِ دوران نوزایی و چه جانشینان آلمانی و مدرن آنها، فرض همۀ آنهایي که خود را وقف علومانسانی کرده بودند تا مدتها این بود که کتابها تنها زمانی میتوانند زندگی خوانندگان را دگرگون کنند، که خوانندگان سرسپردۀ آنها باشند. امکان دگرگونی باعث میشد خواستاران دگرگونی ملزم شوند که به چیزی فراتر از خود یعنی یک آموزگار، قانون یا سنّت تکیه کنند. ورای برنامههای ترویج و بازاریابی، الزامات دموکراتیکِ مدرنیته بودند که پیوند میان خوددگرگونی انسانگرایانه و سرسپردگی را سست کردند.
هیچکس بهتر از فریدریش نیچه این تنش اساسی را نشناخت. او کار دانشگاهی خود را در اواخر دهۀ ۱۸۶۰ در بازل در جایگاه یک اتیمولوژیست و بالتبع محافظ متون و سنتهای کهن آغاز کرد. از نظر نیچه، آن نوشتهها بهراستی میتوانست دانشآموزان را آزاد سازد اما، پیشازآن، دانشآموزان باید سرسپردۀ اقتدار نوشتهها میشدند. نگرانیِ نیچه از این بود که اصلاحگرانِ آموزش پیشرو در آلمانْ خود را به خلاف این متقاعد کرده بودند.
در ۱۸۷۲، نیچه در مجموعهسخنرانیهای «آیندۀ مؤسسههای آموزشیِ ما» به بررسی مشکلات آموزشی روزگار خود پرداخت. بهادعای او، یکی از کُشندهترین باورها این بود که آموزگاران میتوانند «بهاصطلاح شخصیت آزاد فردیِ» دانشآموزان را، با تشویق آنها بهبیان آزادانۀ دیدگاهشان دربارۀ متنهای کلاسیک، توسعه دهند.
نیچه بهشدت مخالف بود و چنین استدلال میکرد که ذهنهای جوان نباید در جایگاه داوری کارهای سترگ بنشیند، چراکه چنین آثاری، خود، همان منبعی هستند که، در صورت رعایت شیوۀ درست مطالعه، دانشآموزان را برای داوری مستقل در آینده مهیا میکنند. هر شکل ماندگارِ آزادی و زندگیِ بهتر نیازمند انضباط و، دستِکم در آغاز، منش سرسپردگی به الگوهای معتمد و معتبر بود: شما برای تغییر زندگیتان نیازمند کمک هستید، ولی نه آن کمکهایی که وعدۀ سهولت و آسودگی میدهد.
انتقاد نیچه دربرگیرندۀ عنصرهایی از انسانگرایی محافظهکار است که ویژۀ برخی نوشتههای همروزگارِ او همچون فرهنگ و آنارشی (۱۸۶۹۹)، اثر ماتیو آرنولد، است. نیچه همچنان، بیشتر از آنکه نگران تضاد ابتذال مدرن با کلاسیکها باشد، نگران دشواری عمیقِ بهرهبرداری از قدرت دگرگونکنندۀ کلاسیکهاست. او در شگفت بود که چرا فهمیدن و دسترسیداشتن به یونانیان این اندازه برای خوانندگانِ مدرن دشوار است.
تقریباً یک سده پس از سخنرانیهای نیچه، فیلسوف آلمانی مهاجر، هانا آرنت نیز در کتاب دربارۀ بحران آموزش (۱۹۵۸۸) با دغدغههای او همآواز میشود. او مینویسد: «دقیقاً بهخاطر آنچه، در هر کودک، جدید و انقلابی است، آموزش باید محافظهکار باشد.» بهجای «آموزش هنر زندگی»، که روش گمراهکنندۀ همکاران آمریکایی اوست، آموزگاران علومانسانی باید ذهنهای جوان را به شناختی سازنده از جایگاهشان در آن «جهان کهن»، که خود را در آن مییابند، رهنمون شوند. این سفرْ نیازمند یادگیری حسابشده دربارۀ جهان است. آموزش و پرورش، بهویژه در جهان مدرن، با چشمپوشیدن بر اقتدار یا سنت، زیاني سهمگین به دانشآموزان میرساند.
آنچنانکه منتقد آمریکایی، لیونل تریلینگ، بهدرستی دریافت، آرمان آلمانی «بیلدونگ [پرورش]»۳ مستلزم «پرهیزهای جدی و نیازمند سرسپردگی» بود. این حاکی از شکلدادن، ساختن و پروراندن و درعینحال شکلگرفتن، ساختهشدن و پروریدهشدن بود. تریلینگ که در دهۀ ۱۹۷۰ مینوشت به این فکر رسید که آنچه در آمریکا در برابر بیلدونگ میایستاد نهتنها نوعی دلبستگیِ بومی به خودمختاری بود، بلکه همچنین بیمیلی به پایبندی به تنها یک
خویشتن و توسعۀ آن بود. او مدعی است آمریکاییها میخواستند، در صورت امکان، هم چند خویشتن داشته باشند و هم احساس خوشایند امکانپذیری این چند خویشتن را.
همانطورکه تریلینگ پیشبینی کرد، ما عملاً از سرسپردگی به اقتدار متنها و سنتها هم فراتر رفتهایم. ما به جایی رسیدهایم که در آن عَرضۀ کتابهای نقد، حتی برخی مواردِ کاملاً هوشمندانهشان، بهزبان راهنماهای دلواپس خودسازی، معنیدار است. علومانسانیِ پیشنهادیِ ما بیشتر متعهد به عرضۀ توصیههای کاربردی است و بهندرت سؤال میپرسد. این نوع علومانسانی فقط برای کمک به ساخت زندگی بهتر در همین دوروبر است و فقط با عبارتهایی وجود دارد که بهزبان «کمک به خویشتن» فهمیدنی باشد.
این مطلب با همکاری ترجمان در صفحۀ «اندیشه» شمارۀ ... مجلۀ همشهری جوان، منتشر شده است.
پینوشتها:
* این مطلب در شماره تابستان ۲۰۱۶ با عنوان Better Living Through Bibliotherapy در وبسایت هجهاگ ریویو منتشر شده است و وبسایتترجمان در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان ترجمه و منتشر کرده است.
@Managementhints
[۱] STEM: Science, Technology, Engineering and Mathematics
[۲] Wilhelm Meister’s Apprenticeship
[۳] Bildung
همانطورکه تریلینگ پیشبینی کرد، ما عملاً از سرسپردگی به اقتدار متنها و سنتها هم فراتر رفتهایم. ما به جایی رسیدهایم که در آن عَرضۀ کتابهای نقد، حتی برخی مواردِ کاملاً هوشمندانهشان، بهزبان راهنماهای دلواپس خودسازی، معنیدار است. علومانسانیِ پیشنهادیِ ما بیشتر متعهد به عرضۀ توصیههای کاربردی است و بهندرت سؤال میپرسد. این نوع علومانسانی فقط برای کمک به ساخت زندگی بهتر در همین دوروبر است و فقط با عبارتهایی وجود دارد که بهزبان «کمک به خویشتن» فهمیدنی باشد.
این مطلب با همکاری ترجمان در صفحۀ «اندیشه» شمارۀ ... مجلۀ همشهری جوان، منتشر شده است.
پینوشتها:
* این مطلب در شماره تابستان ۲۰۱۶ با عنوان Better Living Through Bibliotherapy در وبسایت هجهاگ ریویو منتشر شده است و وبسایتترجمان در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان ترجمه و منتشر کرده است.
@Managementhints
[۱] STEM: Science, Technology, Engineering and Mathematics
[۲] Wilhelm Meister’s Apprenticeship
[۳] Bildung
@managementhints
تقریبا دو سال پیش، من و همسرم فرزندانمان را از مدرسهای خصوصی درآوردیم و به جنگلِ #آموزش_عمومی فرستادیم. اکنون که وارد سومین سال تحصیلشان در مدارس محلی میشوند، با اطمینان میتوانیم بگوییم که: ۱) #مدارس_عمومی، نسبت به #مدرسه_خصوصی کوچکی که قبلاً بچهها در آن درس میخواندند، هرج و مرج بیشتر، بوروکراسی سفتوسختتر و آموزش خلاقانۀ به مراتب کمتری دارند. ۲) فرزندان ما نسبت به مدارسِ خصوصی با چالشهای آموزشیِ کمتری مواجهاند. و ۳) علیرغم این نکات، قرار است بچهها را در همین مدرسههای عمومی نگهداریم.
ما نظام آموزش خصوصی را کنار گذاشتیم، چون به دلایل بسیاری برایمان تنشزا بود. به محض اینکه دیگر دو شهریه مدرسه خصوصی را پرداخت نکردیم، من توانستم شغل دوم خودم را رها کنم و نگرانی مداوم ما دربارۀ پول رفع شد. ما از نیم ساعت رانندگی، آنهم دو بار در روز، برای رساندن بچهها به مدرسه و لعنت فرستادن به ساعات اوج ترافیک خلاص شدیم. مدارس محلهمان فقط چند دقیقه از خانه فاصله دارند. بهعلاوه، توانستیم از فعالیتهای رقابتیای دور بمانیم که گویا بخشی از ذاتِ مدارس خصوصی است، و واژگان مخصوص خود را برای موفقیت دارد: سوزوکی، کومور، پارکور، پرستار بچه.
مدرسه عمومی یعنی اینکه ما به مثابۀ خانواده، میتوانیم آرامش داشته باشیم.
با این حال، گذار از مدرسه خصوصی به عمومی برای همۀ ما دشوار بود. مدرسۀ خصوصی به طرز خوشایندی با گرایش من به ناز پروردهکردن بچههایم هماهنگ بود. تعداد دانشآموزان در کلاسها بیش از ۱۶ نفر نبود. اگر بچهها مشکل درسی داشتند، معلم با ارایۀ کمکهای فوقالعاده و تشویق در ساعات قبل از مدرسه، بعد از مدرسه و در ساعات تفریح به دانشآموزان کمک میکرد. من این چیزها را دوست داشتم، اینکه فرزندانم پیشرفت میکردند و آموزشی بهتر، سریعتر و قویتر از دیگر بچهها دریافت میکردند. علاوه بر آموزش منحصربهفردِ زبانهای خارجی، آنها هنر و موسیقی نیز میآموختند. آموزش خصوصی داشتند و در باغچۀ مدرسه نیز کار میکردند. به واسطۀ سختکوشی در مدرسه، هر دانشآموز نتایج فوقالعادهای در زمینههای گوناگون میگرفت از جمله: دوزبانه بودن، شطرنج، و مهارت در باغبانیِ ارگانیک.
با ورود به مدارسِ جدید، تعداد دانشآموزان در کلاس بچههایم از ۱۰ نفر به ۳۰ نفر رسید. هیچکس اسم آنها را نمیدانست، هیچکس هر روز صبح با ذوق و شوق و آغوشِ باز از آنها استقبال نمیکرد. در عوض برای ورود به مدرسه صف میکشیدند و برای رفتن به کلاس، برای ناهار و زنگ تفریح نیز در صف میایستادند. بچههایم در ساختمانهای مدرسه گم میشدند. در نیمۀ اول کلاس ششم، به نظر میرسید پسرِ ما در سیستم آموزشی جدید گیج شده است. در مدرسۀ عمومی تأکید فراوانی بر اطاعت از رویهها و تأکید کمی بر تفکر میشد. به نظر پسرم کار کلاس بسیار آسان بود، اما در درسهایش مردود میشد.
اما بعد بچهها راهشان را پیدا کردند. دخترم که عاشق این است که همیشه سرش شلوغ باشد، بعد از ساعتهای مدرسه، به یک میلیون کلوپ پیوست، از جمله رباتیک، دومیدانی و خوشنویسی. پسرم در سازگاریِ کامل با شخصیت خود، تقریباً به هیچ چیز علاقۀ پرشور و حرارتی ندارد. او دوست دارد ناظرِ اتفاقات باشد و حواشیِ مسائل را تفسیر کند و افراد بسیاری را یافت که به این کار علاقهمند بودند. آنها با همدیگر، اتحادیۀ خوبی از مفسران فکور را در مدرسه راهنماییشان تشکیل دادند.
به نظر میرسد لازم نیست فرزندان ما یکی از انگشتشمار دانشآموزان فوقالعادۀ کلاس باشند. آنها میتوانند از پسِ کلاسهای شلوغتر و دهها دانشآموز از سوابق یا طبقات اجتماعی مختلف برآیند. میتوانند خوب، و حتی گاهی عالی باشند. ما فهمیدیم فرزندانمان آنقدرها شکننده نیستند که نیاز باشد پیش از ورود به جهان، آنها را در حباب حبس کنیم.
حداقل در حال حاضر، با نگهداشتن فرزندانمان در مدرسه عمومی، تصمیم گرفتهایم که بچهها لازم نیست به سرعت پلههای ترقی را طی کنند. ما این باور را به آنها فهماندهایم که برای رقمزدن آیندۀ خود به پدر و مادر یا مدرسه نیازی ندارند. این بهتر است. این مدرسه عادلانه است. و فرزندان من بچههایی هستند که سهم کوچک خود از دنیا را دریافت خواهند کرد.
📌 #جسیکا_گرگ (Jessica Gregg) پزشک و نویسنده است. او با خانوادهاش در پورتلند، ایالت اورگان زندگی میکند.
این نوشتار پیشتر در وبسایت #ترجمان منتشر شده بود.
@managementhints
تقریبا دو سال پیش، من و همسرم فرزندانمان را از مدرسهای خصوصی درآوردیم و به جنگلِ #آموزش_عمومی فرستادیم. اکنون که وارد سومین سال تحصیلشان در مدارس محلی میشوند، با اطمینان میتوانیم بگوییم که: ۱) #مدارس_عمومی، نسبت به #مدرسه_خصوصی کوچکی که قبلاً بچهها در آن درس میخواندند، هرج و مرج بیشتر، بوروکراسی سفتوسختتر و آموزش خلاقانۀ به مراتب کمتری دارند. ۲) فرزندان ما نسبت به مدارسِ خصوصی با چالشهای آموزشیِ کمتری مواجهاند. و ۳) علیرغم این نکات، قرار است بچهها را در همین مدرسههای عمومی نگهداریم.
ما نظام آموزش خصوصی را کنار گذاشتیم، چون به دلایل بسیاری برایمان تنشزا بود. به محض اینکه دیگر دو شهریه مدرسه خصوصی را پرداخت نکردیم، من توانستم شغل دوم خودم را رها کنم و نگرانی مداوم ما دربارۀ پول رفع شد. ما از نیم ساعت رانندگی، آنهم دو بار در روز، برای رساندن بچهها به مدرسه و لعنت فرستادن به ساعات اوج ترافیک خلاص شدیم. مدارس محلهمان فقط چند دقیقه از خانه فاصله دارند. بهعلاوه، توانستیم از فعالیتهای رقابتیای دور بمانیم که گویا بخشی از ذاتِ مدارس خصوصی است، و واژگان مخصوص خود را برای موفقیت دارد: سوزوکی، کومور، پارکور، پرستار بچه.
مدرسه عمومی یعنی اینکه ما به مثابۀ خانواده، میتوانیم آرامش داشته باشیم.
با این حال، گذار از مدرسه خصوصی به عمومی برای همۀ ما دشوار بود. مدرسۀ خصوصی به طرز خوشایندی با گرایش من به ناز پروردهکردن بچههایم هماهنگ بود. تعداد دانشآموزان در کلاسها بیش از ۱۶ نفر نبود. اگر بچهها مشکل درسی داشتند، معلم با ارایۀ کمکهای فوقالعاده و تشویق در ساعات قبل از مدرسه، بعد از مدرسه و در ساعات تفریح به دانشآموزان کمک میکرد. من این چیزها را دوست داشتم، اینکه فرزندانم پیشرفت میکردند و آموزشی بهتر، سریعتر و قویتر از دیگر بچهها دریافت میکردند. علاوه بر آموزش منحصربهفردِ زبانهای خارجی، آنها هنر و موسیقی نیز میآموختند. آموزش خصوصی داشتند و در باغچۀ مدرسه نیز کار میکردند. به واسطۀ سختکوشی در مدرسه، هر دانشآموز نتایج فوقالعادهای در زمینههای گوناگون میگرفت از جمله: دوزبانه بودن، شطرنج، و مهارت در باغبانیِ ارگانیک.
با ورود به مدارسِ جدید، تعداد دانشآموزان در کلاس بچههایم از ۱۰ نفر به ۳۰ نفر رسید. هیچکس اسم آنها را نمیدانست، هیچکس هر روز صبح با ذوق و شوق و آغوشِ باز از آنها استقبال نمیکرد. در عوض برای ورود به مدرسه صف میکشیدند و برای رفتن به کلاس، برای ناهار و زنگ تفریح نیز در صف میایستادند. بچههایم در ساختمانهای مدرسه گم میشدند. در نیمۀ اول کلاس ششم، به نظر میرسید پسرِ ما در سیستم آموزشی جدید گیج شده است. در مدرسۀ عمومی تأکید فراوانی بر اطاعت از رویهها و تأکید کمی بر تفکر میشد. به نظر پسرم کار کلاس بسیار آسان بود، اما در درسهایش مردود میشد.
اما بعد بچهها راهشان را پیدا کردند. دخترم که عاشق این است که همیشه سرش شلوغ باشد، بعد از ساعتهای مدرسه، به یک میلیون کلوپ پیوست، از جمله رباتیک، دومیدانی و خوشنویسی. پسرم در سازگاریِ کامل با شخصیت خود، تقریباً به هیچ چیز علاقۀ پرشور و حرارتی ندارد. او دوست دارد ناظرِ اتفاقات باشد و حواشیِ مسائل را تفسیر کند و افراد بسیاری را یافت که به این کار علاقهمند بودند. آنها با همدیگر، اتحادیۀ خوبی از مفسران فکور را در مدرسه راهنماییشان تشکیل دادند.
به نظر میرسد لازم نیست فرزندان ما یکی از انگشتشمار دانشآموزان فوقالعادۀ کلاس باشند. آنها میتوانند از پسِ کلاسهای شلوغتر و دهها دانشآموز از سوابق یا طبقات اجتماعی مختلف برآیند. میتوانند خوب، و حتی گاهی عالی باشند. ما فهمیدیم فرزندانمان آنقدرها شکننده نیستند که نیاز باشد پیش از ورود به جهان، آنها را در حباب حبس کنیم.
حداقل در حال حاضر، با نگهداشتن فرزندانمان در مدرسه عمومی، تصمیم گرفتهایم که بچهها لازم نیست به سرعت پلههای ترقی را طی کنند. ما این باور را به آنها فهماندهایم که برای رقمزدن آیندۀ خود به پدر و مادر یا مدرسه نیازی ندارند. این بهتر است. این مدرسه عادلانه است. و فرزندان من بچههایی هستند که سهم کوچک خود از دنیا را دریافت خواهند کرد.
📌 #جسیکا_گرگ (Jessica Gregg) پزشک و نویسنده است. او با خانوادهاش در پورتلند، ایالت اورگان زندگی میکند.
این نوشتار پیشتر در وبسایت #ترجمان منتشر شده بود.
@managementhints
🌐چك 500000دلاری
@managementhints
روي نيمكتي در پارك نشسته بود و سرش را بين دستانش گرفته بود و به اين فكر ميكرد كه آيا ميتواند شركتش را از ورشكستگي نجات دهد يا نه. بدهي شركت خيلي زياد شده بود و راهي براي بيرون آمدن از اين وضعيت نداشت. طلبكارها دائماً پيگير طلب خود بودند. فروشندگان مواد اوليه هم تقاضاي پرداخت بر اساس قرارداهاي بسته شده را داشتند.
ناگهان پيرمردي كنار او روي نيمكت نشست و گفت: «به نظر مياد خيلي ناراحتي.»
بعد از شنيدن حرفهاي مدير، پيرمرد گفت: «من ميتونم كمكت كنم.»
نام مدير را پرسيد و يك چك براي او نوشت و داد به دستش و گفت: «اين پول رو بگير. يك سال بعد همين موقع بيا اينجا و اون موقع ميتوني پولي كه بهت قرض دادم رو برگردوني.» بعد هم از آنجا دور شد.
مدير شركت در حال ورشكستگي، يك چك 500000 دلاري در دستش ديد كه امضاء جان دي. راكفلر داشت، يكي از ثروتمندترين مردان روي زمين.
با خود فكر كرد: «حالا ميتونم تمام مشكلات مالي شركت رو در عرض چند ثانيه برطرف كنم.»
اما تصميم گرفت فعلاً چك را نقد نكند و آن را در جاي امني نگه دارد. همين كه ميدانست اين چك را دارد، اشتياق و توان تازهاي براي نجات شركت پيدا كرد. توانست از طلبكاران براي پرداختهاي عقبافتاده فرصت بگيرد. چند قرارداد جديد بست و چند سفارش فروش بزرگ دريافت كرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهيها را تسويه كند و شركت به سودآوري دوباره رسيد.
🔶دقيقاً يك سال بعد از اتفاقي كه در پارك برايش پيش آمده بود، با چك نقد نشده به پارك رفت و روي همان نيمكت نشست. راكفلر آمد اما قبل از اينكه بخواهد چك را به او بازگرداند و داستان موفقيتش را براي او تعريف كند، پرستاري آمد و راكفلر را گرفت و فرياد زد: «گرفتمش!» بعد به مدير نگاه كرد و گفت: «اميدوارم شما را اذيت نكرده باشد. اين پيرمرد هميشه از آسايشگاه فرار ميكند و به مردم ميگويد كه راكفلر است.»
✅ مدير تازه فهميد اين پول نبود كه شرايط او را تغيير داد بلكه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود كه قدرت لازم براي نجات شركت را به او داده بود.
@managementhints
@managementhints
روي نيمكتي در پارك نشسته بود و سرش را بين دستانش گرفته بود و به اين فكر ميكرد كه آيا ميتواند شركتش را از ورشكستگي نجات دهد يا نه. بدهي شركت خيلي زياد شده بود و راهي براي بيرون آمدن از اين وضعيت نداشت. طلبكارها دائماً پيگير طلب خود بودند. فروشندگان مواد اوليه هم تقاضاي پرداخت بر اساس قرارداهاي بسته شده را داشتند.
ناگهان پيرمردي كنار او روي نيمكت نشست و گفت: «به نظر مياد خيلي ناراحتي.»
بعد از شنيدن حرفهاي مدير، پيرمرد گفت: «من ميتونم كمكت كنم.»
نام مدير را پرسيد و يك چك براي او نوشت و داد به دستش و گفت: «اين پول رو بگير. يك سال بعد همين موقع بيا اينجا و اون موقع ميتوني پولي كه بهت قرض دادم رو برگردوني.» بعد هم از آنجا دور شد.
مدير شركت در حال ورشكستگي، يك چك 500000 دلاري در دستش ديد كه امضاء جان دي. راكفلر داشت، يكي از ثروتمندترين مردان روي زمين.
با خود فكر كرد: «حالا ميتونم تمام مشكلات مالي شركت رو در عرض چند ثانيه برطرف كنم.»
اما تصميم گرفت فعلاً چك را نقد نكند و آن را در جاي امني نگه دارد. همين كه ميدانست اين چك را دارد، اشتياق و توان تازهاي براي نجات شركت پيدا كرد. توانست از طلبكاران براي پرداختهاي عقبافتاده فرصت بگيرد. چند قرارداد جديد بست و چند سفارش فروش بزرگ دريافت كرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهيها را تسويه كند و شركت به سودآوري دوباره رسيد.
🔶دقيقاً يك سال بعد از اتفاقي كه در پارك برايش پيش آمده بود، با چك نقد نشده به پارك رفت و روي همان نيمكت نشست. راكفلر آمد اما قبل از اينكه بخواهد چك را به او بازگرداند و داستان موفقيتش را براي او تعريف كند، پرستاري آمد و راكفلر را گرفت و فرياد زد: «گرفتمش!» بعد به مدير نگاه كرد و گفت: «اميدوارم شما را اذيت نكرده باشد. اين پيرمرد هميشه از آسايشگاه فرار ميكند و به مردم ميگويد كه راكفلر است.»
✅ مدير تازه فهميد اين پول نبود كه شرايط او را تغيير داد بلكه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود كه قدرت لازم براي نجات شركت را به او داده بود.
@managementhints
@Managementhints
امام على عليه السلام :
اِنتَهِزُوا فُرَصَ الخَيرِ ؛ فإنّها تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ .
فرصتهاى خوب را دريابيد؛ زيرا فرصتها همچون ابر مى گذرند.
@Managementhints
امام على عليه السلام :
اِنتَهِزُوا فُرَصَ الخَيرِ ؛ فإنّها تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ .
فرصتهاى خوب را دريابيد؛ زيرا فرصتها همچون ابر مى گذرند.
@Managementhints
@Managementhints
كار هايي هست كه ؛
ديگران هم ميتوانند انجام دهند،
آن را انجام نده
حرف هايي هست كه ديگران هم ميتوانند بزنند،
آن را بيان نكن
و چيز هايي هست كه ديگران هم مي توانند بنويسند،
آن را ننويس
كاري را بكن كه فقط تو ميتواني انجامش بدهي
فقط تو
این تفاوت باعث موفقیت و پیشرفت است...
#آندره_ژيد
@Managementhints
كار هايي هست كه ؛
ديگران هم ميتوانند انجام دهند،
آن را انجام نده
حرف هايي هست كه ديگران هم ميتوانند بزنند،
آن را بيان نكن
و چيز هايي هست كه ديگران هم مي توانند بنويسند،
آن را ننويس
كاري را بكن كه فقط تو ميتواني انجامش بدهي
فقط تو
این تفاوت باعث موفقیت و پیشرفت است...
#آندره_ژيد
@Managementhints
@Managementhints
چرا #تحصیلکردگان نسبت به افرادی با تحصیلات کمتر، #رژیم_غذایی سالمتری دارند؟ دو پژوهشگر دانمارکی بهطور مستقل روی این پرسش کار کردهاند.
پاسخ رایج این است که افراد تحصیلکرده از مزایای سلامتی و خوبخوردن آگاهترند، بنابراین غذاهایی را خریداری و مصرف میکنند که مغذیتر هستند. البته نظریهها کمی پیچیدهتر از این هستند (زیرا ثروت، زمان آزاد و متغیرهای دیگری وارد بازی میشوند)، اما با مفروضِ مرکزی و رایج دربارۀ خوردن سالم تناسب دارد: غذاهایی که بیش از همه در خوردنشان زیادهروی میشود، همان غذاهایی هستند که باید از خوردن آنها اجتناب کرد. بهنظر میرسد کسانی که مواد غذایی سالم مصرف میکنند، به اندازۀ کافی اطلاعات دارند که در مقابل وسوسۀ کیک فنجانی و یا اسنک مقاومت کنند.
#سین_اسمد و #لارس_گارن_هنسن، دو پژوهشگر مؤسسۀ #اقتصاد منابع و غذای دانشگاه کپنهاگ، میخواستند این ایده را آزمون کنند. آنها میدانستند که مجموعهای از پژوهشها حاکی از آناند که افرادی که تحصیلات کمتری دارند، بیشتر به قندها و چربیهای اشباعشده تمایل دارند. اما آنها میخواستند دلیل این موضوع را بدانند.
بنابراین سراغ مجموعۀ دادههایی که شرکت تحقیقات جی.اف.کی در اختیار آنها گذاشته بود رفتند. این دادهها عاداتِ خوردنِ ۲۵۰۰ دانمارکی را با جزئیات شرح میداد. دادهها همهچیز را از سطح تحصیلات مصرفکننده گرفته تا اینکه آیا شیری که خریداری میکنند پرچرب، کمچرب، بیچربی یا شکلاتی است دربرمیگرفتند. اولین یافتۀ اسمد و هنسن این بود که دانمارکیها با الگوهای رایجِ رابطۀ سطح تحصیل و رژیم غذایی مطابقت دارند: درحالیکه همه میتوانستند قند و چربی اشباعشدۀ کمتری بخورند، افرادی که دارای پایینترین سطح تحصیلات بودند بیش از دیگران توصیهها را نادیده میگرفتند.
ایدۀ آن دو این بود که خریدِ کلی ماهانۀ خریدار نشان میدهد که او چقدر میخواهد برای کلِ به اصطلاح چربی اشباع شدهای که در طول ماه مصرف میکند پول بدهد (که این امر دربارۀ درک خریدار از میزان سالم یا ناسالم بودن چربی اشباعشده اطلاعاتی را به دست میدهد). در همین حال، پولی که خریدار در طول ماه برای خرید شیر میپردازد، نشان میدهد چقدر میخواهد برای چربی اشباعشدۀ موجود در شیر پول بدهد (که اطلاعاتی در مورد نوع شیری که انتخاب میکند، در مقابل سایر غذاها، به دست میدهد). به عبارت دیگر، تحلیل اسمد و هنسن به آنها اجازه داد از سوابق هزینهکردن خریداران استفاده کنند تا دربارۀ نحوۀ ادراک آنها در مورد ارزش غذایی و مزۀ مواد مغذی مختلف نتیجهگیری نمایند.
آنها به نتیجۀ قابل توجهی دست یافتند: تحصیلکردهترین افراد و افرادی که کمترین سطح تحصیلات را داشتند درک بهشدت مشابهی از میزان سالم (یا ناسالم) بودن قند، فیبر و چربی اشباعشده داشتند. اما تفاوت بزرگ بین این دو گروه این بود که افراد تحصیلکردهتر مزۀ غذاهای مغذیتر را بیشتر از افراد دارای تحصیلات پایین دوست داشتند؛ غذاهایی با قند کمتر، چربی اشباعشدۀ کمتر و فیبر بیشتر.
در ابتدا پذیرش این الگو سخت است، زیرا خلاف تصوری است که بسیاری از مردم دربارۀ #تغذیه دارند: علت اینکه افراد تحصیلکردهتر رژیمهای غذایی سالمتری دارند شاید این نباشد که آنان اهمیت رژیم غذایی خوب را بهتر درک میکنند، بلکه دلیلِ اصلی، پیروی آنها از ذائقهشان است. این تبیین فرضیهای اساسی دربارۀ سالمخوردن را خنثی میکند؛ فرضیهای که میگوید رژیم غذاییِ بهتر برای همه غلبه بر وسوسۀ خوردن غذاهای چرب، شیرین و شور است.
در عوض، افراد تحصیلکردهتر، هنگام خرید #غذا، شاید تا حدی به دنبال لذت و زیادهروی باشند. اما آنها انواع مختلفی از غذاها را دوست دارند، یعنی همان غذاهایی که احتمالاً در دورانِ رشد با آنها مواجه شدهاند.
@Managementhints
این نوشتار پیشتر در وبسایت #ترجمان منتشر شده بود.
چرا #تحصیلکردگان نسبت به افرادی با تحصیلات کمتر، #رژیم_غذایی سالمتری دارند؟ دو پژوهشگر دانمارکی بهطور مستقل روی این پرسش کار کردهاند.
پاسخ رایج این است که افراد تحصیلکرده از مزایای سلامتی و خوبخوردن آگاهترند، بنابراین غذاهایی را خریداری و مصرف میکنند که مغذیتر هستند. البته نظریهها کمی پیچیدهتر از این هستند (زیرا ثروت، زمان آزاد و متغیرهای دیگری وارد بازی میشوند)، اما با مفروضِ مرکزی و رایج دربارۀ خوردن سالم تناسب دارد: غذاهایی که بیش از همه در خوردنشان زیادهروی میشود، همان غذاهایی هستند که باید از خوردن آنها اجتناب کرد. بهنظر میرسد کسانی که مواد غذایی سالم مصرف میکنند، به اندازۀ کافی اطلاعات دارند که در مقابل وسوسۀ کیک فنجانی و یا اسنک مقاومت کنند.
#سین_اسمد و #لارس_گارن_هنسن، دو پژوهشگر مؤسسۀ #اقتصاد منابع و غذای دانشگاه کپنهاگ، میخواستند این ایده را آزمون کنند. آنها میدانستند که مجموعهای از پژوهشها حاکی از آناند که افرادی که تحصیلات کمتری دارند، بیشتر به قندها و چربیهای اشباعشده تمایل دارند. اما آنها میخواستند دلیل این موضوع را بدانند.
بنابراین سراغ مجموعۀ دادههایی که شرکت تحقیقات جی.اف.کی در اختیار آنها گذاشته بود رفتند. این دادهها عاداتِ خوردنِ ۲۵۰۰ دانمارکی را با جزئیات شرح میداد. دادهها همهچیز را از سطح تحصیلات مصرفکننده گرفته تا اینکه آیا شیری که خریداری میکنند پرچرب، کمچرب، بیچربی یا شکلاتی است دربرمیگرفتند. اولین یافتۀ اسمد و هنسن این بود که دانمارکیها با الگوهای رایجِ رابطۀ سطح تحصیل و رژیم غذایی مطابقت دارند: درحالیکه همه میتوانستند قند و چربی اشباعشدۀ کمتری بخورند، افرادی که دارای پایینترین سطح تحصیلات بودند بیش از دیگران توصیهها را نادیده میگرفتند.
ایدۀ آن دو این بود که خریدِ کلی ماهانۀ خریدار نشان میدهد که او چقدر میخواهد برای کلِ به اصطلاح چربی اشباع شدهای که در طول ماه مصرف میکند پول بدهد (که این امر دربارۀ درک خریدار از میزان سالم یا ناسالم بودن چربی اشباعشده اطلاعاتی را به دست میدهد). در همین حال، پولی که خریدار در طول ماه برای خرید شیر میپردازد، نشان میدهد چقدر میخواهد برای چربی اشباعشدۀ موجود در شیر پول بدهد (که اطلاعاتی در مورد نوع شیری که انتخاب میکند، در مقابل سایر غذاها، به دست میدهد). به عبارت دیگر، تحلیل اسمد و هنسن به آنها اجازه داد از سوابق هزینهکردن خریداران استفاده کنند تا دربارۀ نحوۀ ادراک آنها در مورد ارزش غذایی و مزۀ مواد مغذی مختلف نتیجهگیری نمایند.
آنها به نتیجۀ قابل توجهی دست یافتند: تحصیلکردهترین افراد و افرادی که کمترین سطح تحصیلات را داشتند درک بهشدت مشابهی از میزان سالم (یا ناسالم) بودن قند، فیبر و چربی اشباعشده داشتند. اما تفاوت بزرگ بین این دو گروه این بود که افراد تحصیلکردهتر مزۀ غذاهای مغذیتر را بیشتر از افراد دارای تحصیلات پایین دوست داشتند؛ غذاهایی با قند کمتر، چربی اشباعشدۀ کمتر و فیبر بیشتر.
در ابتدا پذیرش این الگو سخت است، زیرا خلاف تصوری است که بسیاری از مردم دربارۀ #تغذیه دارند: علت اینکه افراد تحصیلکردهتر رژیمهای غذایی سالمتری دارند شاید این نباشد که آنان اهمیت رژیم غذایی خوب را بهتر درک میکنند، بلکه دلیلِ اصلی، پیروی آنها از ذائقهشان است. این تبیین فرضیهای اساسی دربارۀ سالمخوردن را خنثی میکند؛ فرضیهای که میگوید رژیم غذاییِ بهتر برای همه غلبه بر وسوسۀ خوردن غذاهای چرب، شیرین و شور است.
در عوض، افراد تحصیلکردهتر، هنگام خرید #غذا، شاید تا حدی به دنبال لذت و زیادهروی باشند. اما آنها انواع مختلفی از غذاها را دوست دارند، یعنی همان غذاهایی که احتمالاً در دورانِ رشد با آنها مواجه شدهاند.
@Managementhints
این نوشتار پیشتر در وبسایت #ترجمان منتشر شده بود.
@Managementhints
چرا يک مدير موفق می شود؟
روباه: ميدوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.
شير : من ميتونم به راحتي برات درستش کنم.
روباه : ولي پنجههاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر ميکنه.
شير : نه بده برات تعميرش ميکنم.
روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگالهای بزرگ نميتونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.
شير : البته که ميتونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.
شير داخل لانهاش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار ميکرد بازگشت.
روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود ميباليد.
بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.
گرگ : ميتونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.
شير : من ميتونم به راحتي برات درستش کنم.
گرگ : از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگالهای بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.
شير : مهم نيست. ميخواهي امتحان کني؟
شير داخل لانهاش شد و بعد از مدتي تلويزيون تعمير شده برگشت.
گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.
حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟
در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است.
نتيجه :اگر ميخواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زير دستانش توجه کنيد.
اگر ميخواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنان تان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد.
اين مسأله چيزي از توانمنديهاي شما نميکاهد.
بيل گيتس:
مديران موفق، افراد باهوشتر از خودشان را استخدام ميکنند
@Managementhints
چرا يک مدير موفق می شود؟
روباه: ميدوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.
شير : من ميتونم به راحتي برات درستش کنم.
روباه : ولي پنجههاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر ميکنه.
شير : نه بده برات تعميرش ميکنم.
روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگالهای بزرگ نميتونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.
شير : البته که ميتونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.
شير داخل لانهاش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار ميکرد بازگشت.
روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود ميباليد.
بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.
گرگ : ميتونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.
شير : من ميتونم به راحتي برات درستش کنم.
گرگ : از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگالهای بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.
شير : مهم نيست. ميخواهي امتحان کني؟
شير داخل لانهاش شد و بعد از مدتي تلويزيون تعمير شده برگشت.
گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.
حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟
در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است.
نتيجه :اگر ميخواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زير دستانش توجه کنيد.
اگر ميخواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنان تان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد.
اين مسأله چيزي از توانمنديهاي شما نميکاهد.
بيل گيتس:
مديران موفق، افراد باهوشتر از خودشان را استخدام ميکنند
@Managementhints
خر سواری !
@Managementhints
می دانید چرا در دنیا هیچگاه مسابقه " خرسواری" برگزار نمی شود ؟!
پس از انجام تحقیقات میدانی و عملی بسیار جانورشناسان، مشخص شد که اسب ها در میدان مسابقه فقط در خط راست و مستقیم حرکت کرده و نه تنها مانع جلو رفتن و تاختن سایر اسبها به جلو نمی شوند ، بلکه هرگاه سوارکار خودشان یا سایر اسبها به زمین بیفتد، تا حد امکان که بتوانند آن سوارکار سقوط کرده را لگد نمی کنند.
اما خرها وقتی در خط مسابقه قرار می گیرند ، پس از استارت اصلا توجهی به جلو و ادامه مسیر مسابقه به صورت مستقیم نداشته و فقط به خر رقیب که در جناح چپ و یا راستش قرار دارد ،u پرداخته و تمام تمرکزش ،ممانعت از کار دیگران است، یعنی تنها هدفشان این است که مانع رسیدن خر دیگر به خط پایان شوند. !
حتی به این قیمت که خودشان به خط پایان نرسد.
امروزه از این موضوع در علم مدیریت بسیار استفاده می شود و بدین معناست که افراد ناتوان که می دانند خود به خط پایان نمی رسند ، با سنگ اندازی و ایجاد مشکلات و چوب لای چرخ دیگران گذاشتن ، به بهانه مختلف ،مانع رسیدن دیگران به اهدافشان می شوند و در اصطلاح میگویند : " فلانی ، مسابقه خر سواری راه انداخته است! "
@Managementhints
@Managementhints
می دانید چرا در دنیا هیچگاه مسابقه " خرسواری" برگزار نمی شود ؟!
پس از انجام تحقیقات میدانی و عملی بسیار جانورشناسان، مشخص شد که اسب ها در میدان مسابقه فقط در خط راست و مستقیم حرکت کرده و نه تنها مانع جلو رفتن و تاختن سایر اسبها به جلو نمی شوند ، بلکه هرگاه سوارکار خودشان یا سایر اسبها به زمین بیفتد، تا حد امکان که بتوانند آن سوارکار سقوط کرده را لگد نمی کنند.
اما خرها وقتی در خط مسابقه قرار می گیرند ، پس از استارت اصلا توجهی به جلو و ادامه مسیر مسابقه به صورت مستقیم نداشته و فقط به خر رقیب که در جناح چپ و یا راستش قرار دارد ،u پرداخته و تمام تمرکزش ،ممانعت از کار دیگران است، یعنی تنها هدفشان این است که مانع رسیدن خر دیگر به خط پایان شوند. !
حتی به این قیمت که خودشان به خط پایان نرسد.
امروزه از این موضوع در علم مدیریت بسیار استفاده می شود و بدین معناست که افراد ناتوان که می دانند خود به خط پایان نمی رسند ، با سنگ اندازی و ایجاد مشکلات و چوب لای چرخ دیگران گذاشتن ، به بهانه مختلف ،مانع رسیدن دیگران به اهدافشان می شوند و در اصطلاح میگویند : " فلانی ، مسابقه خر سواری راه انداخته است! "
@Managementhints
@Managementhints
يك روز مسول فروش، منشي دفتر و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم ميزدند. يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا ميكنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه. جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده ميكنم. منشي ميپره جلو و ميگه: «اول من، اول من! من ميخوام كه توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم». پوووف! منشي ناپديد ميشه. بعد مسوول فروش ميپره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من! من ميخوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم و تمام عمرم حال كنم». پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه. بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه. مدير ميگه: «من ميخوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن»! نتيجهء اخلاقي اينكه هميشه اجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه.
@Managementhints
يك روز مسول فروش، منشي دفتر و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم ميزدند. يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا ميكنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه. جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده ميكنم. منشي ميپره جلو و ميگه: «اول من، اول من! من ميخوام كه توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم». پوووف! منشي ناپديد ميشه. بعد مسوول فروش ميپره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من! من ميخوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم و تمام عمرم حال كنم». پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه. بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه. مدير ميگه: «من ميخوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن»! نتيجهء اخلاقي اينكه هميشه اجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه.
@Managementhints
@Managementhints
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد, با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند
كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نميكنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمييابد و روي سطح كاغذ نميريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخابكردند. تحقيقات بيشاز يك دهه طولكشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مينوشت، زير آب كار ميكرد، روي هر سطحي حتي كريستال مينوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه سانتيگراد كار ميكرد.
روسها راهحل سادهتري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!
شرح حكايت
اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است.
تمركز روي مشكل(نوشتن در فضا) يا تمركز روي راهحل(نوشتن در فضا با خودكار).
@Managementhints
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد, با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند
كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نميكنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمييابد و روي سطح كاغذ نميريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخابكردند. تحقيقات بيشاز يك دهه طولكشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مينوشت، زير آب كار ميكرد، روي هر سطحي حتي كريستال مينوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه سانتيگراد كار ميكرد.
روسها راهحل سادهتري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!
شرح حكايت
اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است.
تمركز روي مشكل(نوشتن در فضا) يا تمركز روي راهحل(نوشتن در فضا با خودكار).
@Managementhints
@managementhints
بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد:
اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرا، نوع بستني انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من به تازگي يك خودروي شورولت پونتياك خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟
مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس جوان شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!
نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.
اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و دريافت پديده اي به نام قفل بخار ( vapor lock ) باعث بروز اين مشكل مي شود . روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت پونتياك و مشتري بود.
@Managementhints
بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد:
اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرا، نوع بستني انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من به تازگي يك خودروي شورولت پونتياك خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟
مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس جوان شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!
نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.
اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و دريافت پديده اي به نام قفل بخار ( vapor lock ) باعث بروز اين مشكل مي شود . روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت پونتياك و مشتري بود.
@Managementhints