نکات و دروس مدیریت – Telegram
نکات و دروس مدیریت
331 subscribers
1.31K photos
252 videos
36 files
144 links
ارتباط با ادمین، ارسال نظرات ، پیشنهادات و
انتقادات
@Valdddo
Download Telegram
"ماسابومی هوسونو"
@Managementhints
کارمند وزارت حمل و نقل ژاپن
تنها مسافر ژاپنی کشتی تایتانیک بود
که در شب حادثه به طرز معجزه آسایی
از قسمت درجه دو کشتی ،
خود را به عرشه کشتی رساند
و در تاریکی شب و دور از چشم مامورین
به داخل قایق نجات شماره 10
که تنها یک جای خالی داشت پرید
و نجات یافت...!

وی به محض ورود به ژاپن مورد حمله
مردم و رسانه ها قرار گرفت ،

مردم ژاپن بخاطر اینکه او نتوانسته بود
روح از خود گذشتگی و ایثار را
آنگونه که در وجود ژاپنی ها هست
را نشان دهد،به او پشت کردند
و او را ترسویی نامیدند که با نادیده
گرفتن زنان و کودکان توانسته بود
جان خود را نجات دهد!

دولت به دلیل رفتار دور از شأن یک کارمند
دولت ژاپن او را از کار اخراج کرد !
از جامعه طرد شد ،
و حتی داستان بزدل بودن و ترسو بودنش
را در کتابهای درسی ژاپن گنجاندند ...

و از او به عنوان کسی که نتوانسته بود
روح مردم ژاپن را نشان دهد انتقاد شده بود!
تا سرانجام در فقر و تنهایی
و سرافکندگی بدرود حیات گفت...!

ما در فرهنگ خود
اینگونه افراد را "تیز"یا زرنگ می نامیم!

در هر جامعه ایی این تفاوت
فرهنگهای غنی است که باعث پیشرفت
و تمدن ملتها میشود ...!
@Managementhints
#پرواز_بوفالوها
@Managementhints
"جين بلانكو" در كتاب "پرواز بوفالوها" ويژگي‌هاي اجتماع بوفالوها و غازها را به اين شكل توصيف مي‌كند:

 

ويژگي بوفالوها:

آنها به يك رهبر پايبند هستند و همه از او تبعيت مي‌كنند.آنها درست همان كاري را مي‌كنند كه به آنها دستور داده شده است.آنها هرگز تصميم نمي‌گيرند و تا دستور نرسد، هيچ كاري نمي‌كنند و هيچ كجا نمي‌روند.هيچ كس جاي ديگري را پر نمي‌كند و جلو نمي‌افتد و مسؤوليت نمي‌پذيرد.

 

ويژگي غازها:

هر غاز مسير پرواز دسته جمعي گروه را مي‌داند.رهبري و جلودار بودن نوبتي است.هر غاز، زمان در نوك پرواز قرار گرفتن و هدايت گروه را خود انتخاب مي‌كند.همه غازها تمايل به پذيريش مسؤوليت جلودار بودن را دارند.غازها در طول پرواز مراقب يكديگر هستند.بررسي ثابت كرده كه غازها در پرواز گروهي، 70 درصد بيشتر از مسافتي را كه انفرادي مي‌توانند طي كنند، مي‌پيمايند.

 

بلانكو مي‌گويد وقتي از مطالعه نظام هماهنگ و زندگي گروهي غازها آگاه شدم، به داخل شركت خود برگشتم و به همه همكارانم دستور پرواز دادم و از آنها خواستم از امروز غازهايي باشند كه هم خود از پروازشان لذت ببرند و هم من سازمان كمال يافته‌تري را اداره كنم. آري من به آنها اختيار و آزادي پرواز دادم و گفتم بوفالوهاي من پرواز كنيد. غافل از اينكه بوفالوها نمي‌توانند پرواز كنند. به خود گفتم بلاسكو سازمان تو، يك سازمان بوفالويي است. مگر خود تو اين طور نخواستي كه همكاراني مطيع و بي چون و چرا داشته باشي؟ پس اگر غير از اين مي‌خواهي، خود تو اول بايد تغيير كني و در اينجا بود كه دريافتم ديدگاه من مدير هم بايد تغيير كند. من بايد بوفالوها را تبديل به غاز كنم، طبيعت آنها را تغيير بدهم، با آموزش، پرورش، رشد، ايجاد انگيزش، روحيه، اختيار، مسؤوليت،‌ اعتماد، صداقت و ...
@Managementhints
مي خواهم صحنه اي از يك فيلم را كه در خاطرم مانده، برايتان تعريف كنم.
@Managementhints
دوربين مرغي را نشان مي دهد كه پشت حصار توري ايستاده و با حسرت به دانه هاي گندمي كه در آن سو ريخته شده است مي نگرد. او هر چقدر تلاش كرد نتوانست تا از ميان حصار به دانه ها برسد. آن مرغ همين طور كه بالا و پايين مي پريد و اطراف را برانداز مي كرد. چشمش به انتهاي حصار خورد. بله، حصار تنها شش فوت طول داشت. بنابراين به

راحتي حصار را دور زد و به دانه ها دست يافت. نتيجه: وقتي كه به مسئله اي مي انديشيم، در حقيقت حوزه ديد خود را نسبت به آن گسترش مي دهيم، پس هر تلاشي كه بي ثمر مي ماند علتي جز محدود بودن حوزه افكار و نگرش ما نخواهد داشت.
@Managementhints
يكي بود يكي نبود.
@Managementhints
روزي گنجشكي تصميم گرفت، تا براي كوچ زمستاني به سمت جنوب پرواز نكند. اما بزودي هوا سرد شد و او هم با بي ميلي شروع به پرواز به سمت جنوب كرد. چند لحظه بعد، بالهايش شروع به يخ زدن كردند و او در حالي كه داشت از سرما مي مرد، در حياط مزرعه اي افتاد. گاوي كه از آنجا مي گذشت، فضله اي روي او انداخت. گنجشك كه تصور مي كرد كارش تمام است، ناگهان بالهايش دوباره گرم شدند. گرم و خوشحال از اين كه مي تواند نفس بكشد، شروع به آواز خواندن كرد. لحظه اي بعد گربه اي بزرگ كه آن طرف پرسه مي زد، مسير صدا را دنبال كرد. گربه فضولات را هبلعيد.

و اما نتايج داستان:

1 - هر كسي كه روي شما فضولات انداخت. لزوماً دشمنتان نيست .

2 - هر كسي كه شما را از آن فضولات رهايي داد، لزوماً دوستتان نيست.

3 - و اگر در آن فضولات گرم و خوشحاليد، دهانتان را بسته نگه داريد.
@Managementhints
جهان سوم اصطلاحی است که در نیمهٔ دوم قرن بیستم در اشاره به ممالک غیرمتعهّد به ناتو و بلوک شرق، یعنی کشورهایی که در جهان اول و جهان دوم نمی‌گنجند، به کار رفت.

#کانال_نکات_دروس_مدیریت
@Managementhints

اگر از كسی متنفری،
از قسمتی از خودت در او متنفری؛
چیزی كه از ما نیست نمی تواند افكار ما را آشفته كند.

#هرمان_هسه

ما فقط به وسیلهٔ عشق می‌توانیم عقیدهٔ مخالفان خود را تغییر دهیم، نه با تنّفر. تنفر وحشیانه ترین شکل خشونت است و خشونت به شخصی که تنفر دارد آسیب می‌رساند نه فردِ موردِ تنفر.

#گاندى


کسی که از عشق شروع نکند ،هیچ گاه به ماهیت فلسفه پی نخواهد برد.

#آلن_بدیو
@managementhints
@Managementhints
روزي از روزها، در يكي از شركت‌هاي صنعتي مديري توانمند كار مي‌كرد كه آوازه "تصميم گيرنده سريع " را با خود يدك مي‌كشيد. هر زمان كه يكي از كارمندان آن شركت نزد اين مدير مي‌آمد و مشكلي را با او در ميان مي‌گذاشت، مدير توانمند ما در حالي كه با يك دست در جيب و يك دست زير چانه به سقف خيره مي‌شد، اندكي به تفكر مي‌پرداخت و سپس سريعاً و با اقتدار كامل پاسخ مثبت يا منفي خود را اعلام مي‌كرد به طوري كه كارمندان از اين همه اعتمادبه نفس كه در رييس خود مي‌ديدند دچار شگفتي مي‌شدند.

پس‌از گذشت چند سال، با تصميمات و تدابير سريعي كه اين مدير اتخاذ مي‌كرد، شركت آنها عالي‌ترين مدارج پيشرفت را پيمود. داستانهاي زيادي در مورد توانايي مرموز تصميم‌گيري سريع اين مدير نقل مي‌شد و حتي كار به دخالت دادن نيروهاي فوق طبيعي نيز كشيده شده بود. يك روز، رييس قسمت فروش شركت نزد او آمد و پس از ارائه طرحي از او خواست نظرش را در باره آن طرح بيان كند. مدير، پس از برانداز كردن آن طرح و پرسيدن چند سوال، اندكي به تفكر پرداخت و گفت:"طرح خوبي است، آن را به مرحله اجرا در آور". روز ديگري، از مدير درمورد وضعييت سالن غذا خوري شركت سوال شد و پيشنهاد گرديد كه محل آن به جاي ديگري تغيير يابد. اما مدير پس از طرح چند سوال ابراز داشت: "سالن در همان جايي كه هست باقي بماند". تصميم گيري سريع و موكد و بدون تاخير و هميشه جواب سريع و صريح دادن از خصوصيات برجسته مدير توانمند ما بود كه ساير مديران در مورد آن غبطه مي‌خوردند. سالها گذشت و آن شركت بامديريت آن مدير، پيشرفتهاي زيادي نمود تا اينكه يك روز زمان باز نشستگي او فرا رسيد. مدير جانشين كه از تواناييهاي مدير قبلي اطلاع كامل داشت از او خواست كه راز موفقيتش را با او در ميان بگذارد. مدير قديمي با كمال ميل حاضر شد كه رازش را برملا سازد. اين بود كه گفت: "راز كار من لوبياست".مدير جديد كه كاملا گيج شده بود از او خواست كه مسئله را بيشتر توضيح دهد.به همين سبب مدير قديمي مقداري لوبيا از جيبش درآورد و پس از اينكه آنها را در اين دستش ريخت و دو باره در جيبش قرار داد گفت: "سالها قبل پي بردم كه اگر تصميم‌گيري در مورد مسئله‌اي را به عقب بياندازي آن مسئله بسيار بدتر و مشكلتر از قبل مي‌شود. اين بود كه من روشي را براي تصميم‌گيري سريع ابداع نمودم. روش من به اين ترتيب بود كه پس از تهيه مقداري لوبيا، آنها را در داخل جيبم قراردادم و هر زمان كه مجبور بودم در موردسوالي جواب بله يا نه بدهم مقداري از آن لوبياها را به اندازه يك مشت برمي‌داشتم و در داخل جيبم شروع به شمارش آنها مي‌كردم. اگر مجموع اين لوبياها عددي فرد بود جواب منفي و اگر مجموع آنها زوج بود جواب مثبت مي‌دادم ".

مدير قبلي ادامه داد: "همانطوري كه مي‌بيني فرقي نمي‌كردكه جواب من مثبت باشد يا منفي بلكه چيزي كه مهم بود اين بود كه جريان تصميم‌گيري به تعويق نيافتد. البته تصميمات من گاهي از اوقات غلط از آب در مي‌آمد و اين امري اجتناب ناپذير بود. اما، چه درست و چه غلط، تصميم‌گيري بايد هرچه سريعتر صورت پذيرد تا بتوان انرژي خود را صرف چيزهايي كه واقعاً اهميت دارند نمود". اين گونه بود كه مدير جديد نيز همراه با مقداري لوبيا داخل جيبش، پست مديريت را از آن مدير توانمند تحويل گرفت .....

دراين حكايت در مورد اهميت تصميم‌گيري سريع و بموقع صحبت شده است. به نظرنويسنده علاوه بر درستي هر تصميم، اتخاذ تصميم بموقع نيز اهميت زيادي داردبطوري كه با درستي تصميم برابري دارد. عدم تصميم بموقع بعضي اوقات از تصميمات صحيح دير هنگام نيز بدتر است.

@Managementhints
@Managementhints
درك متقابل

جان دوست صميمي جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
يک لحظه منتظر باش مي روم يک روزنامه بخرم.

پنج دقيقه بعد، جان با دست خالي برگشت.
در حالي که غرغر مي کرد، با ناراحتي خودش را روي صندلي انداخت.
جک از او پرسيد: چي شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشي رو به رو رفتم. يک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقيه پول بودم،اما او به جاي اين که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
به من گفت الان سرم خيلي شلوغ است و نمي توانم براي کسي پول خرد کنم.

فکر کرد من به بهانه خريدن يک روزنامه مي خواهم پولم را خرد کنم.
واقعم عصباني شدم.جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشي شکايت مي کرد و غر مي زد که او مرد بي ادبي است. جک در حالي که دوستش را دلداري مي داد، حرفي نمي زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که يک لحظه منتظر باشد
و بعد خودش به همان روزنامه فروشي رفت …

وقتي به آنجا رسيد، با لبخندي به صاحب روزنامه فروشي گفت: آقا، ببخشيد، اگر ممکن است کمکي به من کنيد. من اهل اينجا نيستم. مي خواهم نيويورک تايمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط يک ده دلاري دارم. معذرت مي خواهم، مي بينم که سرتان شلوغ است و وقتتان را مي گيرم.
صاحب روزنامه فروشي در حالي که به کارش ادامه مي داد يک روزنامه به جک داد و گفت: بيا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتي، پولش را به من بده.
وقتي که جک با غنيمت جنگي اش برگشت، جان در حالي که از تعجب شاخ در آورده بود پرسيد: مگر يک نفر ديگر به جاي صاحب روزنامه فروشي در آنجا بود ؟

جک خنديد و به دوستش گفت: دوست عزيزم، اگر قبل از هر چيز ديگران را درک کني، به آساني مي بيني که ديگران هم تو را درک خواهند کرد ولي اگر هميشه منتظر باشي که ديگران درکت کنند، خوب، ديگران هميشه به نظرت بي منطق مي رسند. اگر با درک شرايط مردم از آنها تقاضايي بکني، به راحتي برآورده مي شود.
@Managementhints
یک نصیحت کاربردی:
@Managementhints

‏فقط خودتو پیدا کن ،
واسه بقیه چیزا گوگل هست!
تغییر مهمترین اصل ثابت زندگی است
برای تغییر دادن خود منتظر روز مناسب نباشید
با تغییر دادن خود
روزهای مناسب را به چنگ خواهید آورد!
@Managementhints
قبل از شمردن نداشته‌هايتان به داشته‌هايتان فكر كنيد.
@Managementhints
آيا شما عضو گروه 99 هستيد؟

 پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می‌کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی‌دانست. روزی پادشاه در کاخ قدم می‌زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می‌کرد، صدای ترانه‌ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می‌شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: چرا این‌قدر شاد هستی؟ آشپز جواب داد: قربان، من فقط یک آشپز هستم، تلاش می‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم، ما خانه‌ای حصیری تهیه کرده‌ایم و به اندازه‌ی کافی خوراک و پوشاک داریم، بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست‌وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست‌وزیر به پادشاه گفت: قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست. اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است. پادشاه با تعجب پرسید: گروه ۹۹ چیست؟

نخست‌وزیر جواب داد: اگر می‌خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست، باید کاری انجام دهید، یک کیسه با ۹۹ سکه‌ی طلا جلوی در خانه‌ی آشپز بگذارید، به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست.

پادشاه بر اساس حرف‌های نخست‌وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه‌ی طلا را جلوی در خانه‌ی آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و جلوی در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه‌های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه‌های طلایی را روی میز گذاشت و آن‌ها را شمرد. ۹۹ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد. ولی واقعا ۹۹ سکه بود. او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست. فکر کرد که یک سکه‌ی دیگر کجاست؟

شروع به جستجوی سکه‌ی صدم کرد. اتاق‌ها و حتي حیاط را زیر و رو کرد. اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد. آشپز بسیار دل‌شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه‌ی طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یک صد سکه‌ی طلا برساند.

آن شب تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکرده‌اند . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی‌خواند. او فقط تا حد توان کار می‌کرد. پادشاه نمی‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست‌وزیر پرسید.

نخست‌وزیر جواب داد: قربان، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه ۹۹ درآمده است. اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند، آنان زیاد دارند اما راضی نیستند، تا آخرین حد توان کار می‌کنند تا بیشتر به دست آورند، می‌خواهند هر چه زودتر یک‌صد سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی‌ها و دردهای آن‌هاست. آن‌ها به همین سادگی شادی و رضایت را از دست می‌دهند و اعضای گروه ۹۹ نامیده می‌شوند.
@Managementhints
🔲⭕️تکنیک گفتگو با اردک پلاستیکی
@Managementhints
یکی از تکنیک های حل مساله، توضیح دادن آن برای دیگران است چرا که وقتی موضوعی را برای دیگران توضیح می دهیم ذهن خود ما منسجم می شود. حتما برای همه ما پیش آمده که از کسی وقت خواسته ایم تا از وی مشورت بگیریم وقتی صورت مساله را گفته ایم خودمان به راه حل می رسیم. بنابراین اگر برای حل مساله کافی است که آن را توضیح دهید، پس چه نیازی به کسی است که به آن گوش دهد؟

نیاز به کسی ندارید. دفعه بعدی که در مساله ای گیر کردید، چرا تلاش نکنید که مساله خود را به یک شی بی جان مثل یک اردک پلاستیکی توضیح دهید؟
می دانم که پدر و مادرتان به شما درباره کسانی که با اشیا صحبت می کنند هشدار داده اند، اما حقیقت این است که این کار جواب می دهد.

اگر دانستن این نکته باعث کاهش مقاومت و احساس عجیب و غریب بودن این ایده می شود باید بدانید که این ایده درصنعت توسعه نرم افزار، ایده نسبتاً معروفی است. حتی یک اصطلاح هم برای آن اختراع شده: Rubber ducking یعنی ارتباط با اردک پلاستیکی" این ایده با کتاب "برنامه نویس عملگرا" معروف شده که مطالعه آن برای توسعه دهندگان نرم افزار ضروری است.

اردک‌ پلاستیکی حقیقتاً مزیتهایی هم نسبت به انسان ها دارد:
»» اردکهای پلاستیک هیچوقت کلام شما قطع نمی کنند و مسیر فکری شما را برهم نمی زنند.
»» لازم نیست نگران باشید که با مشکلاتتان باعث مزاحمت اردکهای پلاستیکی می شوید.
»» اردکهای پلاستیکی با دیگر اردکها درباره مسائل خصوصی شما صحبت نمی کنند.
»» اردک پلاستیکی مورد اعتماد شما، هیچوقت سرش شلوغ نیست و همیشه منتظر سوالات شماست.

🔘⭕️نکته راهبردی:
برای تصمیم گیری های مهم حتما لازمست که ذهن تان را منسجم کنید. برای آن که ذهن تان منسجم شود دو راه دارید یکی اینکه آن را روی کاغذ بیاورید و دیگری اینکه آن مساله را برای دیگران بگویید. هر کدام از این دو روش مزایایی دارد. اما نکته مهم این جاست که باید مساله را یک بار از ذهن خود بیرون بریزید. این باعث می شود که بتوانید به مساله خود بهتر نگاه کنید.

دکتر مجتبی لشکربلوکی
@Managementhints
هر وقت فكر كردى اشتباه خيلى بزرگى رو مرتكب شدى، يادت بياد كه سال 1788 در جنگ ميان تركيه و اتريش، ارتش اتريش به اشتباه به نيروهاى خودى حمله كرد و 10 هزار نفر از نيروهاى خودى رو كشت
اطلاعات ضروری سفر

@Managementhints
اگر بدانید که مردم
هرگز نصایح شما را قبول نمی‌‌کنند
هیچگاه پرگویی نخواهید کرد

مگر وکیل و یا دکتر باشید
و آنها برای شنیدن صحبت‌هایتان
پول خرج کرده باشند!!!


#جرج_برنارد_شاو
@Managementhints
دعا می کنم در این آخرین ساعات سال ، خدا خود بخواند برایتان دعای یا مقلب القلوب را...

یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ   یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ    یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ    حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ
ای تغییر دهنده دلها و دیده‏ها * ای مدبر شب و روز * ای گرداننده سال و حالت ها * بگردان حال ما را به نیکوترین حال

سال نو بر شما و خانواده ی گرامی تان مبارک باد.
سالی سرشار از شادی، موفقیت ، عشق ، خدا ، رزق و روزی ، خبرهای ناب، لبریز از کامیابی و تحقق رویاهایتان را آرزومندم.

روزگار دلتان همیشه بهاری.

ارادتمند شما
#مصطفی_یوسفی
کسانی که پس ازتغییر، تغییر می‌کنند زند‌ه خواهندماند
کسانی که باتغییر، تغییر میکنند موفق خواهندشد
کسانی که تغییررا ایجادمیکنند د‌یگران را رهبری خواهندکرد
@Managementhints
First role in 1396
Never talk about 1395

اولین قانونِ سال 1396
هیچوقت درمورد سال 1395صحبت نکن!

@Managementhints