دانشکده علوم ریاضی دانشگاه کاشان – Telegram
دانشکده علوم ریاضی دانشگاه کاشان
263 subscribers
41 photos
6 videos
7 files
54 links
خبر
Download Telegram
اینها زیبائی های معنوی زندگی است چشیدن این زیبایی ها در کنار زیبایی گل نرگس و هنرنمایی طاووس، همگی نیاز روح ما در این زندگی زمینی است.
فرازها و فرودها، خوشی ها و ناخوشی ها، زیبائی و حتی نازیبائی های زندگی زمینی، مارا برای زندگی آسمانی می سازد. یتیم شدن من دردی بود که تا بن استخوانم را سوزاند، ولی تجربه همین درد جانکاه مرا از خود بیرون آورد و از زندگی فردی جدا کرد و از هزاران کیلومتر دورتر به خرابه های شهرهای زلزله زده منجیل و رودبار و بم کشاند. چشمان گریان فرزند خردسال برادرم هنگام جدایی از همسرش، به من فهماند که فرزندان آسیب پذیر چه زهر تلخی است درکام جامعه، مهربانی های دوست و همدم مادرم یعنی مرحومه جواهر خانم، پندها و اندزهای او، کمک های دلسوزانه اش در دوران تحصیل و مشورت های او در امر ازدواج و مسائل بعد از آن به من یاد داد که اولاً معرفت و حکمت به درس خواندن نیست. ثانیاً مهربانی درختی است که هرگز نمی خشکد و دلسوزی و غمخواری برای هم نوعان پنهان کردن گنجی است که روزی از زیر خروارها خاک بیرون خواهد آمد.
زندگی در امریکا

در ادامه فعالیتهای امدادی، به پیشنهاد دکتر سپهر مدیر بهزیستی وقت تصمیم گرفتیم مستقل از مراکز دولتی، خانه هایی برای نگهداری شبانه روزی ایتام تأسیس کنیم. اردیبهشت سال ... فعالیت اولین خانه پسرانه 6 تا 12 ساله را در کاشان با هزینه شخصی آغاز کردیم و مطابق اساسنامه بهزیستی اولین هیات امنا را تشکیل دادیم و با بزرگتر شدن فرزندان دامنه فعالیت ما گسترده شد تا آنجا که امروز ایتام و فرزندان خانواده های آسیب پذیری را که بهزیستی در اختیار ما قرار می دهد در چهار گروه سنی زیر 6 سال، 6 تا 12 سال 12 تا 15 سال و 15 تا 18 سال را به صورت جداگانه در خانه هایی به نام نرگس، بهار و گیلان نگهداری می کنیم. مربیان ما همگی فارغ التحصیل رشته علوم تربیتی یا روان شناسی هستند، خانه های ما هیچ تابلویی ندارد، تمام تلاش ما این است که کرامت فرزندان حفظ شود؛ و حتی در یاری طلبیدن از دیگران برای ارائه خدمات بهتر سعی کرده ایم رفتاری اخلاقی داشته باشیم، کار با فرزندان عزیز آسیب پذیر بسیار سخت و دشوار است در نگاه اول فکر می کنید مشکل تأمین منزل، خوراک، پوشاک و در نهایت تحصیل آنها چندان مشکل نیست ولی درد بچه های طلاق و بچه هایی که پدر و مادر آنها زندانی و یا معتاد هستندبا پوشاک و خوراک و منزل درمان نمی شود؛ زیرا گرمی هیچ دستی به گرمی دست مادر نمی رسد و لطف هیچ ترانه ای به لطافت نغمه پدر نیست.
در ادامه برای اینکه با حال و هوای بچه های گمنام و بی نام و نشان من در مجموعه خانه های کاشان زندگی می کنند، آشنا شوید خاطراتی تقدیم می کنم، امیدوارم هر گز به مراکز نگهداری فرزندان آسیب پذیر نیازمند نباشیم و در محو عوامل پدیدآورنده این فاجعه انسانی بکوشیم.

فاطمه و برادر 4 ساله اش
فاطمه 9 ساله بود که همراه برادر 4 ساله اش تحویل ماشد، مدتی طول کشیدتا فاطمه با ما مأنوس شود، دختر 9 ساله بی پناه، روی مبل دراز کشید در حالیکه موهایش را نوازش و به صورتش نگاه میکردم گفت: ما در چادر زندگی می کردیم، شبها افراد ناشناسی به چادر ما می آمدند، به همین خاطر تصمیم گرفتم همراه برادرم از چادر خارج شوم، من شبها در زباله ها توی خیابان های اصفهان همراه برادرم، قوطی و شیشه جمع می کردم و صبح می فروختیم و برای استراحت به چادر بر می گشتیم، من پولها را زیر بالشتم می گذاشتم. مادرم که تصور می کرد خواب هستم پولها را بر می داشت و میرفت، حالا که بهزیستی اصفهان ما را به شما سپرده اند شبها می خوابیم، خیلی دلم می خواهد کارگردان شوم.
مدتها فاطمه و برادرش مهمان ما بودند ولی به پشتوانه قانون، مادر بزرگش موفق شد آنها را از ما بگیرد. تا آنجا که خبر دارم متأسفانه هر دو طفل بی پناه از تحصیل محروم شده اند و می دانم جوانه امید کارگردان شدن دروجود فاطمه خشکید.

پس از سه سال زندگی مشترک با دکتر فریور در ایران اینک، با فرزند شیرخوارم سعید، باید برای ادامه تحصیل همسرم به امریکا هجرت کنم، شرایط سنگینی بود، دکتر در خرداد سال ... به شیکاگو رفت و من باید تا شش ماه آینده به او بپیوندم، گرفتن پاسپورت، کسب تجربه از کسانی که در امریکا زندگی کرده بودند، جدا شدن ازمادری که تمام وجودم بود، ذهنم را سخت مشغول کرده بود به هرحال لحظه جدایی از وطن و در آغوش کشیدن مادرم برای سفری طولانی فرارسید، هنوز مرور خاطره آن روز برایم ناگوار است. من و سعید به لندن پرواز کردیم تا از آنجا به نیویورک برویم، در فرودگاه لندن متوجه شدم هواپیمایی که قرار بود با آن به شیکاگو بروم پرواز کرده و من جامانده ام، پریشان شدم، زبان انگلیسی را در حد ابتدایی می دانستم ولی توانستم به مسئولین فرودگاه بفهمانم ماندن در لندن برای من، حتی برای یک شب هم ممکن نیست.
آنها پذیرفتند با پرواز دیگری در همان روز مرا به نیویورک بفرستند تا از آنجا به شیکاگو بروم، نیمه شب با فرزند دوساله ام به نیویورک رسیدم، یادش به خیر، ان مهماندار سیاه پوست در هواپیما که مرا کمک کرد، ساک دستی مرا گرفت و سعید را بغل کرد و تا پلکان اتوبوسی که باید با آن به کنار هواپیمای بعدی می رفتم همراهی کرد، ما از نیویورک به شیکاگو رفتیم. دکتر و همکارانش به استقبال ما آمده بودند دیدن آنها خستگیم را گرفت. تقدیر این بود که اولین غذا در امریکا را در یک رستوران چینی تجربه کنم. از آنجا که تا آن زمان در ایران ماهی سرخ شده با چشمان باز و زل زده توی بشقاب ندیده بودم آن شب با دیدن این گونه ماهی جلو خودم حالم بدشد، خودم را با برنج مشغول کردم، به هر حال مدتها طول کشید تا آموختم می توانم در امریکا مواد اولیه را تهیه کنم و در منزل غذای ایرانی بپزم و اصالت ایرانی خودم را در پخت و پز و خرید مواد مورد علاقه ام حفظ کنم. روزگار با ما مهربانی کرد. کم کم تنگناهای مالی، به رفاه تبدیل شد دو فرزند پسر بعد از سعید چلچراغ خانه ما شدند. همسرم موفق به کسب مدارج علمی و احراز کرسی های علمی در دانشگاه هاروارد و بوستون شد. ولی نمی توانم ننویسم که خاک وطن، بوی وطن و رنگ وطن هرگز از ذهن و خاطره من نرفته و نمی رود؛ و هنوز هنگام خروج از آسمان کشورم اشک فراق می ریزم و زمان ورود به فضای ایران اشک شوق از چشمانم جاری می شود.
مرا جز نام ایران میهنی نیست جز آغوشش مرا بوم و بری نیست
چوسر بر می نهم بر بالش مرگ مرا جز خاک ایران بستری نیست


زلزله شمال
با زلزله منجیل و رودبار در سال... برگ دیگری از زندگی ما ورق خورد، دکتر فریور تصمیم گرفت برای مداوای مصدومین به ایران سفرکند، من مایل بودم او را همراهی کنم ولی با اعلام عدم نیاز به پزشک توسط دولت ایران، سفر ما لغوشد. جنب و جوش ایرانیان مقیم امریکا برای کمک به هموطنان آسیب دیده واقعاً ستودنی بود. کمک های نقدی جمع آوری شده در چندین نشست، قابل توجه بود، هموطنان مسئولیت ارسال کمکها را به عهده دکتر فریور گذاشتند، ولی پس از رایزنی های زیاد تصمیم بر این شد موسسه خیریه ای در بوستون به ثبت برسانیم تا از طریق این نهاد هم جمع آوری کمک ها ادامه یابد و هم کمکها با اطمینان بیشتری در دسترس آسیب دیدگان قرار گیرد. با شکل گیری این نهاد مردمی و نوع دوستانه نشستهای مشورتی متعددی برگزار و در نهایت قرار شد برای هر یتیم زلزله زده قیّمی ترجیحاً از بستگان خود او شناسایی شود و مبلغی معین به صورت سپرده به یک حساب بانکی به نام یتیم مددجو واریز شود و کسی حق دریافت اصل سپرده را نداشته باشد مگر صاحب حساب، آن هم بعد از رسیدن به سن بلوغ. قبل از رسیدن یتیم به سن بلوغ تمامی سود سپرده بلندمدت در اختیار قیم قرار میگرفت تا هزینه ی زندگی اعم از خوراک و پوشاک و تحصیل یتیم را مدیریت کند. این نهاد پس از سالها خدمت از سوی سازمان ملل به عنوان نهادی نمونه در درستی و شفاف سازی مالی معرفی شد، این موسسه غیرانتفاعی کاملاً امدادی پس از.... سال فعالیت در سال ...... به کار خود خاتمه داد.

پدر و مادر هر دو معتاد، هر دوزندانی
پسری 4 ساله با خواهرسه سال اش را تحویل ما دادند، آنها فقط می گریستند، هق هق گریه دل را خون می کرد، دختر را بغل کردم سرش را روی شانه ام گذاشت، بیخ گوشم گفت: به خاطر تو گریه نمی کنم، حس عجیبی داشتم، چرا نباید این دو پرنده کوچک زیر بال مادر آرام گیرند؟ آیا سودجویان مواد مخدر نمی دانند سفره آنها به خون اطفال بی گناه رنگین شده است؟ چرا آدمیان عزت خود را در ذلت دیگران می جویند؟
ماه ها گذشت تا دختر سه ساله ام خود را پیداکند، اعتماد به نفس او به جایی رسید که جلو دوستانش می ایستاد سخنرانی میکرد و شعر و دکلمه می خواند، مدتی بعد برادربزرگترآنها که کلاس پنجم بود، به ما سپرده شد حالا ما از یک خانواده زندانی معتاد سه فرزند داشتیم، ای کاش هرگز پدر و مادر معتاد شان سراغ آنها را نگیرد، ولی از آنچه می ترسیدیم پیش آمد. پدر و مادر از زندان آزاد شدند و ازدادگاه حکم بازگرداندن فرزندان را گرفتند. برادر بزرگتر که حالا دبیرستان می رفت مایل بود همراه والدینش برود ولی کوچکترها مقاومت می کردند. روزی که قرار بود آنها را تحویل بگیرند، دخترکوچکتر با گریه خود را در آغوشم انداخت، قلبش می زد، رنگش پریده بود، به من التماس می کرد و می گفت:"فقط تو می توانی مرا نگهداری" ولی هرچه تلاش کردم موفق به لغو حکم دادگاه نشدم، دومعتاد نالایق چهارفرزند 16-14-12-10 ساله را بدون داشتن شغل با خود به کرمانشاه بردند. مدتی گذشت با اداره بهزیستی کرمانشاه تماس گرفتم، آنها از این خانواده از هم پاشیده خبری نداشتند.
دو ماه و نیم بعد، سیمای استان شیراز بچه های معصوم ما را به عنوان بچه های خیابانی نشان داد، ما با زحمت بچه ها را ردیابی کردیم و با تلاش زیاد موفق شدیم از طریق بهزیستی دو دختر و یک پسر را دوباره به کاشان منتقل کنیم ولی برادر بزرگتر که به شغل حمالی روی آورده بود حاضر نشد برگردد. پدر و مادرمعتاد در زندان بودند و فرزندان در شهر شیراز به تکدی گری وادار شده بودند. امیدوارم قانون به کمک بچه های مظلوم بیاید و عدم صلاحیت همیشگی این پدران ومادران بی مسئولیت را صادر کند.
دوقلوهای معتاد
دو پسر چهارساله، دوقلو، لاغر و رنگ پریده و کاملا شبیه یکدیگر در حالیکه هر دو معتاد به ماده هولناک "کراک" بودند مهمان ما شدند، هردو کودک مواد افیونی را خوب می شناختند، والدین معتاد از فروشندگی مواد افیونی توسط دوقلوهای بی گناه، امرار معاش می کردند. ما در کنار تأمین غذا، مسکن و پوشاک باید سم زدایی را شروع می کردیم. راههای ترک اعتیاد را رفتیم یادم هست روزها ی زیادی پای نحیف دو معصوم را ماساژ می دادم تا از درد و ضعف آنها کم کنم، سالها از آن روزها و ساعات سخت می گذرد. خوشحالم که امروز دوقلوهای ما بهترین دانش آموز ان کلاسند وهر دو ورزشکار قابلی شده اند و خندان و خوشحال در کنار هم زندگی می کنندولی من دلواپس آینده هستم، اگر بچه های من در کوچه پس کوچه های خراب آباد زمین و زندگی گم شوند واگر دوباره انسان سنگ دلی در راه آرزوهای آنها سنگ اندازی کند سرنوشت آنها چه خواهد شد؟

غوغای بم
ظهر جمعه بود درست یک هفته بعد از بازگشت از ایران، خبر زلزله بم را شنیدم، گویی قلبم از حرکت باز ایستاد. همراه همیشگی و یار دردآشنای زندگیم وهمسر مهربانم یعنی دکتر فریور را در جریان زلزله قرار دادم و نظر او را در سفر به ایران جویاشدم، دکتر که همیشه در مهرورزی پیش قدم بود گفت: اگر تصمیم سفر داری زودتر حرکت کن همان شب برایم بلیط گرفت، ساعت 7 صبح روز دوشنبه در فرودگاه مهرآباد بودم، فوراً به کرمان پرواز کردم و مستقیم به هتل پارس رفتم و با تماس با دکتر عرب زاده که از قبل او را می شناختم درخواست کردم شرایط رفتنم به بم را فراهم کند. با کمک او همان روز خودم را به بم رساندم، غوغابود، وصف تن مجروح و لرزان بم، قد خمیده نخل های بی صاحب، آوار روی آوار، اجسادرهاشده، و وضع زخمی های نالان، زنان بی بچه و بچه های بی مادر، کمبودکفن، در کلام نمی گنجد. روزها در بم می ماندم و شبها به کرمان بر می گشتم و هرصبح زود دوباره به بم می رفتم، تمام روز در بم راه می رفتم غذا و آب از گلویم پایین نمی رفت، با پزشکان ایرانی اعزامی از امریکا دیدار کرد م همه آشنا بودند، برایشان مقداری شیرین و وسائل قهوه تهیه کردم. شاید از این راه توانسته باشم. نقشی غیر مستقیم در مداوای مصدومین داشته باشیم. دیواری شکسته قلبم را شکست، روی دیوار، برنامه ای از مدرسه نصب شده بود، بغض گلویم را فشرد، نفسم به شماره افتاد، زدم زیر گریه و بلند بلند گریستم، در ان شهر عبوس سراغ بچه های یتیم رفتم، بچه های آشفته و سرگردان، بعضی بهت زده و ساکت و برخی گریان و بی قرار. به کودکی نزدیک شدم او را بغل کردم، سرش را روی شانه ام گذاشت و آرام گرفت از اینکه توانسته ام آرامشی ایجاد کنم کمی آرام شدم، سراغ دیگری رفتم، دخترکی که در کودکی پیر شده بود او خوابیده بود و با کسی حرف نمی زد. کنارش خوابیدم تا شاید با نوازش من به حرف درآید، ناخن های لاک زده اش را نشان داد، گویا یاد مادرش افتاده بود که آخرین بار ناخن هایش را رنگ می زد و موهایش را شانه کرد و برایش قصه گفت. ولی دیگر هرگز او را ندید.
تصمیم داشتم مجوز قانونی سرپرستی ایتام را بگیرم و با پشتوانه موسسه خیریه ثبت شده در بوستون طرحی را با کمک دوستان اجرا کنم مثل طرحی که برای ایتام منجیل و رودبار پیاده کرده بودیم. بوقتی خبرآمدن رئیس کل بهزیستی را شنیدم خوشحال شدم و با زحمت توانستم ساعت 5/2 بامداد خودم را به راه مدیر کل بهزیستی برسانم و اطمینان بدهم ما می توانیم ایتام را کمک کنیم. به هر روی موفق شدم موافقت مسوولین را بگیرم و 1080 کودک زلزله زده بم را با همراهی هموطنان مقیم امریکا تحت پوشش قرار دهیم. سالیانی از آن زمان گذشته است ولی هنوز برخی از بچه های بم که از تحصیل فارغ شده با من تماس می گیرند و ابراز محبت می کنند، من با شنیدن صدای گرم و محبت آمیز آنها شوق زده می شوم واشکم جاری می شود من دانه های اشکم را قیمتی ترین مرواریدهای هستی می دانم که خداوند به من هدیه کرده است.
خاطرات کوتاهی که در این نوشته آوردم کافی است برای به فکر واداشتن آنانکه من و همسرم را به بی عقلی متهم می کنند؛ و تصور می کنند شادزیستن تنها به ساحل رفتن و به تماشای امواج دریا نشستن است و یا فکر می کنند خانه ای از خشت طلا داشتن هدف زندگی است و یا در توهم شهرت طلبی روز را به شب می آورند و یا درخیال مدرک و منصب غوطه می خورند.
من با نوشتن این خاطرات شاید بتوانم صدای بی صداترین کودکان این جامعه را برای همه گوشها فریادکنم تا دیگرانی که می توانند و دوست دارند در لذت خدمت به کودکان آسیب پذیر، با ما شریک شوند و در این کار آسمانی ما را چه باشیم یا نباشیم همراهی کنند. سفر مکرر ما در هر سال، از امریکا به ایران به عشق چیدن گل از از چهره معصومانه کودکان است. برای ما همین بس که دختر سه ساله و آواره دیروز را امروز در لباس سفید عروسی می بینیم؛ و پسر معتاد 4 ساله دیروز را، ایستاده بر سکوی قهرمانی تماشا می کنیم. ما برای خود را بیمه چشمان ایتامی کرده ایم که برای بازگشت ما از امریکا روزشماری می کنند. ما زیباترین نغمه ها را در سرود بچه های بی مادر می بینیم، ما باور داریم دلنوشته بچه های پدر از دست داده کلام خداست ولی به دست این فرشتگان زمینی نوشته می شود. ما ضرب آهنگ قلب شکسته کودکان بدسرپرست را آواز فرشتگان می دانیم، با ما در این راه روشن همراه شوید در هر زمان و در هرکجاکه هستید.
https://www.tabnak.ir/fa/news/127410/%D8%A8%DA%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF

بخشی از متن لینک
#######################
آن‌طرفتر توی زمین والیبال اصغر بابایی از یک طرف و سمیعی جوانک سبزه بانمک بیرجندی از طرف دیگر آبشار می‌کوبیدند. مسعود جوان بالابلند چپ دست همیشه متبسم زابلی و اسماعیل قلیچ، همان ترک غیرتمند و دوست داشتنی تبریزی هم توی زمین بودند و بازی را دیدنی می‌کردند. از زمین والیبال که رد می‌شدیم، می‌رسیدیم به قلمرو جعفر سایه آفتابی، یعنی زمین بسکتبال که سبدش چسبیده بود به سینه دیوار سفید سیمانی بلند.
#########################
ببینید بچه های ما در اسارت چگونه زندگی کردند.
متوجه میشید اگر توجه کنیم
اگر در برابر کرونا وا ندیم
از کرونا فرصت می سازیم.
یکی از اونایی که اسمش توی متن لینک بالا اومده جعفر سایه آفتابی است.
چند زبان در اسارت آموخته است.
الان هم در بخش روابط بین الملل دانشگاه کاشان مشغول است.
اگر دانشگاه حضوری شد به دیدنش بروید.
دیدن دارد.
ارادتمند
دقیق
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ 
به نام خداوند بخشنده ی مهربان

یَا مَنْ‏ أَظْهَرَ الْجَمِیلَ
 ای خدایی که زیبایی‌ ها را آشکار می کنی

وَ سَتَرَ الْقَبِیحَ‏
 و زشتی‌ ها را می‌ پوشانی

یَا مَنْ لَمْ یُؤَاخِذْ بِالْجَرِیرَةِ
 ای کسی که در قیامت محاسبه نمی‌گرداند و در روزی که همه‌ی پرده ها پاره می‌شود و به کناری می‌رود

وَ لَمْ یَهْتِکِ السِّتْرَ
 از او پرده دری نمی‌فرماید.

یَا عَظِیمَ الْعَفْوِ
 ای بزرگوار گذشت،

یَا حَسَنَ التَّجَاوُزِ
 ای نیکو درگذرنده،

یَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ 
ای فراخ آمرزش،

یَا بَاسِطَ الْیَدَیْنِ بِالرَّحْمَةِ 
خداوند ای کسی که دست رحمتش را بر او می‌ گشاید.

یَا صَاحِبَ کُلِّ نَجْوَی 
ای صاحب هر راز،

وَ یَا مُنْتَهَی کُلِّ شَکْوَی
 ای نهایت هر گلایه،

‏ یَا کَرِیمَ الصَّفْحِ
 ای بزرگوار چشم پوش،

یَا عَظِیمَ الْمَنِّ
 ای بزرگ احسان،

یَا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا 
ای آغاز کننده‌ی هر نعمت پیش از لیاقت آن،

یَا رَبَّنَا وَ یَا سَیِّدَنَا وَ یَا مَوْلَانَا 
ای پروردگارما، ای آقای ما، ای مولای ما ،

وَ یَا غَایَةَ رَغْبَتِنَا 
خداوند روز قیامت آنچه را که او و دیگر خلائق به آن رغبت دارند، به او عطا فرماید.

أَسْأَلُکَ یَا اللَّهُ أَنْ لَا تُشَوِّهَ خَلْقِی بالنَّار
 از تو می‌‌خواهم که ای خدا مرا در آتش دوزخ قرار ندهی.
مراسم احیا. شهید مطهری
motahari_ir
🟢 مراسم احیا توسط شهید آیت‌الله مطهری (۱۳ دقیقه)
«روز قدس روز جهانی است، روزی نیست که فقط اختصاص به قدس داشته باشد، روز مقابله مستضعفین با مستکبرین است.»
امام خمینی (ره)
🖋 انجمن علمی ریاضی دانشگاه کاشان برگزار میکند


⚡️وبینار دکتر زینب سعیدیان عضو هیئت علمی گروه ریاضی کاربردی دانشگاه کاشان با موضوع:

زنان در تاریخ ریاضیات⚡️

📆 شنبه ۱۴۰۰/۰۲/۲۵

🕖 ساعت ۱۹

🟣 مروگر مناسب در ایفون safari و در اندروید و رایانه firefox, google chrome هست.

🟣 ورود به وبینار نیازی به ثبت نام ندارد و وارد کردن اسم کافی است.


https://meeting.kashanu.ac.ir/guest-join/pm4qxnuti9qtcsw7hj3c


🖋 @Mathmaticskashanu 🖋
Forwarded from s.v
#انتخابات| #تمدید

▫️ انتخابات الکترونیک انجمــن‌های علمی
▫️ثبت نام نامزدها:از 13 الی 31 اردیبهشت ماه 1400
▫️برگزاری انتخابات: 10 و 11 خرداد ماه 1400
▫️www.pooya.kashanu.ac.ir
▫️برای حضــــــور در انتخابات به پرتـــال دانشجویی خود مــــــــراجعه نمایید.
▫️جهت کسب اطلــاعات بیشتـــــر با شماره های ذیل تماس حـــاصل فرمایید:
▫️انجمــــــــــن های علمی مهنــــدسي و علوم پـــــايه: 55912952
▫️انجمن های علمی كارشناس علوم انســاني و ادبيات: 55912948

#مدیریت_فرهنگی
#انجمن_های_علمی_دانشجویی

🆔 @khanefarhang94
مسول آموزش دانشکده علوم ریاضی
سرکار خانم لیلا شجاعی زاده
Mobile 0992 960 4306
برای کارهای آموزشی با ایشان تماس بگیرید یا پیامک بدهید‌
مسول آموزش دانشکده علوم ریاضی
سرکار خانم لیلا شجاعی زاده
Mobile 0992 960 4306
برای کارهای آموزشی با ایشان تماس بگیرید یا پیامک بدهید‌
--------------------------------------------
سرکار خانم محبوبه عربی
مسول آموزش دانشکده مجازی
۰۹۱۳۲۷۶۱۱۴۳
برای کارهای ترم تابستان به ایشان پیام بدهید.
سرشان شلوغ است جواب تلفن فوری شاید برایشان مقدور نباشد.

هر دو مسول بالا دلسوز و مهربان هستند.
لطفا شما هم با انان مهربان باشید.
ارادتمند
دقیق
هیچ ثروتی چون عقل نیست
هیچ فقری چون جهل نیست
هیچ ارثی چون ادب نیست
و هیچ پشتیبانی چون مشورت نیست

حضرت علی (ع)
عید غدیر مبارک.
دوازده پیام مدیریتی از حضرت علی علیه السلام:

۱- به جای ازدیاد کارها به تداوم صحیح آنها بیندیشید.
📚«حکمت ۲۷۰»

۲- برای رسیدن به هدف ها و مقام های بلند، همت بلند داشته باشید.
📚«خطبه ۲۱۱»

۳- از تجارب و اندرزها پند بگیرید، و از آنها بهره برداری کنید تا دچار نقص نشوید.
📚«نامه ۳۱، خطبه ۱۷۵»

۴- از شدت سختی نهراسید، زیرا هراس، شکننده تر از خود کار است، و به گشایش امور امیدوار باشید.
📚«حکمت ۱۶۶ و ۲۴۶»

۵- اگر به انجام مسئولیتی گردن نهادید، به آن وفا کنید.
📚«حکمت۳۲۷»

۶- هیچ وقت کارهای اهم را، فدای امور مهم نکنید.
📚«حکمت ۲۷۱»

۷- پیش از پذیرش هر کاری، به دانش آن مجهز شوید.
📚«حکمت ۴۳۹»

۸- خویشتن را اصلاح کنید، تا خداوند کارهای شما را اصلاح کند.
📚«نهج البلاغه»

۹- پست ها، امانت و وسیله خدمتگذاری اند، نه منبع بهره برداری.
📚«خطبه ۱۳۱»

۱۰- پست ها، میزان آزمایش شمایند، بکوشید تا سربلند بیرون آیید.
📚«خطبه ۳۳»

۱۱- مشورت پذیر باشید، اگر مشورت نکنید، تباه می شوید.
📚«نامه ۶۹»

۱۲- با زیردستان خود، مانند پدری مهربان رفتار کنید.
📚«نامه ۵۲»
🌹اموخته ای از طرف دکتر خانی🌹
🖋 انجمن علمی ریاضی دانشگاه کاشان برگزار میکند


⚡️وبینار دکتر سعید علیخانی عضو هیئت علمی دانشگاه یزد با موضوع:

برخی از زیبایی ها و کاربردهای ریاضیات گسسته⚡️

📆 سه شنبه ۱۹/مرداد/۱۴۰۰

🕖 ساعت ۱۹

🔵 مروگر مناسب در ایفون safari و در اندروید و رایانه firefox, google chrome هست.

🔵 ورود به وبینار نیازی به ثبت نام ندارد و وارد کردن اسم کافی است.


https://meeting.kashanu.ac.ir/guest-join/usqtcxavkimvsgamz3gu


🖋 @Mathmaticskashanu 🖋
Forwarded from Hassan Daghigh
تا در نگاه آب، جفا موج مي زند

در چشم مست ماه، وفا موج مي زند


سقا به خون نشسته و دريايي از عطش

در چشم كودكان ولا موج مي زند


در آسمان تيره ز داغ شراره ها

دستي شبيه دست خدا موج مي زند


بر چشم ماه تیر بلا تاب مي خورد

بر قلب مشك، تير جفا موج مي زند


افتاده بر زمين تن بي تاب آسمان

خون در نگاه دشت بلا موج مي زند


در سوگ جانگداز علمدار، اشك غم

بر گونه هاي كرب و بلا موج مي زند


بعد از هزار فصل غم انگيز، نام عشق

در التهاب مرثيه ها موج مي زند

حسین عرشی